جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4050- تاریخ : 1396/08/24 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(چهارشنبه)

 حكايت هاي گلستان 

به انتخاب مهدي طوسي

اعتدال در نيکي

چوپاني پدر خردمندي داشت. روزي به پدر گفت: اي پدر دانا و خردمند! به من آن گونه که از پيروان آزموده انتظار مي رود يک پند بياموز!

پدر خردمند چوپان گفت: به مردم نيکي کن، ولي به اندازه، نه به حدي که طرف را لوس کند و مغرور و خيره سر نمايد.

شباني با پدر گفت اي خردمند

مرا تعليم ده پيرانه يک چند

بگفتا: نيک مردي کن نه چندان

که گردد خيره، گرگ تيزدندان

**

آموختن خاموشي از حيوانات

ناداني مي خواست به الاغي سخن گفتن بياموزد، گفتار را به الاغ تلقين مي کرد و به خيال خود مي خواست سخن گفتن را به الاغ ياد بدهد.

حکيمي او را ديد و به او گفت: اي احمق! بيهوده کوشش نکن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند اين خيال باطل را از سرت بيرون کن، زيرا الاغ از تو سخن نمي آموزد، ولي تو مي تواني خاموشي را از الاغ و ساير چارپايان بياموزي.

حکيمي گفتش اي نادان چه کوشي

در اين سودا بترس از لوم لائم

نياموزد بهايم از تو گفتار

تو خاموشي بياموز از بهائم

*

هر که تأمل نکند در جواب

بيشتر آيد سخنش ناصواب

يا سخن آراي چو مردم بهوش

يا بنشين همچو بهائم خموش

*

صبر و حوصله لقمان در سؤ ال نکردن

لقمان ديد آهني در دست حضرت داوودعليه‌السلام است و همچون موم در نزد او نرم مي شود و او هرگونه بخواهد آن را مي سازد، چون مي دانست که بدون پرسيدن، معلوم مي شود که داوودعليه‌السلام چه مي خواهد بسازد. از او سؤ ال نکرد، بلکه صبر کرد تا اينکه فهميد داوودعليه‌السلام به وسيله آن آهن، زره ساخت.

چو لقمان ديد کاندر دست داوود

همي آهن به معجز موم گردد

نپرسيدش چه مي سازي که دانست

که بي پرسيدنش معلوم گردد


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون