جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4050- تاریخ : 1396/08/24 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(چهارشنبه)

 چرخه‌ي زندگي من ! 

مجيد مهرشاديان

چشم که باز کردم ديدم از يه درختي آويزونم. توي يه باغ گنده. تازه داشتم از هوا و منظره لذت مي‌بردم که يکي يه نردبون به درخت گذاشت و اومد بالا و من رو کند و پرت کرد پايين. تو اون لحظه که منو کند اين قدر درد کشيدم که بي‌هوش شدم. چشم که بازکردم ديدم ميون کلي رفيق رفقا توي يه جعبه‌ام. صداي دو نفر ميومد که داشتن با هم دعوا مي‌کردن. کليت حرفاشون راجع به سرمازدگي و تورم و قيمت ما بود. خلاصه ما رو گذاشتن پشت وانت و رفتيم. ما رو توي يه انبار گذاشتن.

برنامه‌شون اين بود که ما رو اونجا نگه‌دارن تا قيمت بازم بالاتر بره. يه عده از پرتقال‌ها فکر کردن که اينا رو نگه‌داشتن تا برسن. اونام گول خوردن و اين‌قدر از خودشون اتيلن ترشح کردن تا گنديدن. يه عده ديگه هم اون‌جا پيش ما بودن که پيوندي بودن. يعني اينا رو به آلبالو پيوند زده‌بودن و رنگ توشون قرمز بود. نمي‌دوني چه کلاسي واسه ما ميذاشتن. يه جوري مي‌گفتن درون ما رنگين تر از شماس انگار خودشون يه حرکتي زده‌بودن و رنگي شده ‌بودن.

حالا بگذريم. بعد از گذشت دوران سخت انبار که پر از مرگ و مير دوستان و تحمل کنايه‌هاي پرتقال خوني‌ها بود يه روز در انبار رو باز کردن و يه ماشين ما رو بار زد و برد به سمت شهر. ما رو بردن به يه ميوه‌فروشي تحويل دادن. قفسه ما کنار قفسه هلوها و کيوي‌ها بود. تو ميوه فروشي بود که من خيلي چيز‌ها رو ياد گرفتم.

مثلا يه روز يکي از هلوها مي‌گفت که عاقبت ماها يا گنديدنه يا خورده‌شدن پس بياين خودکشي دسته جمعي کنيم. بعد خودش رو از قفسه هلوها پرت کرد پايين و پاي يه مشتري بهش خورد و رفت زير قفسه‌ها و همون جا گنديد. يا يکي از کيوي‌ها مي‌گفت که کمال ما اينه که يکي پيدا بشه و ما رو بپسنده و بخوره. عرفاي جمع هم معتقد بودن اگه يکي ما رو بخره و بده يه فقير بخوره ما به درجه کمال رسيديم. بقيه هم کل روز دري وري مي‌گفتن و شاد بودن. يه روز يه صحنه ديدم که خيلي ترسيدم. يه آقايي اومده‌بود ميوه بخره. داشت هلوها رو فشار ميداد که سوا کنه. يهو يه هلو له شده و آبش پاشيد بيرون. بعد طرف واسه اين که صاحب مغازه نبينه پرتش کرد تو جوب و آب اون هلوي بدبخت رو با خودش برد زير پل و بعد از اون‌ور پل نيومد بيرون. بچه‌ها مي‌گفتن توي اون جوب کلي موش رفت و آمد داشتن.

خلاصه ما نفهميديم چي شد و علماي کيوي‌ها مي‌گفتن که اون هلو چون پشم و پيلي نبوده اين بلا سرش اومده ولي رفيقاي اون هلو مي گفتن که ذاتا هلو اينجوريه و مثل کيوي نيست و خلاصه بعد مرگ اون خيلي باهم بحث مي کردن.

يه صبح دل‌انگيز يه مادربزرگ اومد و ما رو خريد. من خيلي خوشحال بودم که قراره زندگيم از اين يکنواختي دربياد گرچه مي‌دونستم آخر اين سفر مرگه ولي از اين زندگي خسته شده‌بودم. خلاصه ما رو برد خونه. تو خونه فهميدم که امشب مهمونيه و قراره بچه‌هاي مادربزرگه بيان خونه‌اش.

خلاصه ما رو شست و خشکمون کرد و چيد توي بشقاب. توي اين مدت اين قدر پدربزرگ و مادربزرگ باهم بحث کردن که مخ ما رو تيليد کردن. خلاصه شب شد و بچه‌هاي مادربزرگ اومدن با زن و بچه شون. توي مهموني داشتن با هم حرف مي‌زدن و چرت و پرت مي‌گفتن که يهو يه از خدا بي‌خبري گفت بفرمايين ميوه! اون وقت يکي هم ما رو برداشت و پوست کند. آي درد داشت، آي درد داشت.

بعد ما رو نصف کرد و تحويل خانمش داد. خانمش هم نصف منو داد بچه‌اش. بچه شون منو گذاشت دهنش و با دندون فشارم داد و بنده هم مثل اون هلوي عزيز پخش شدم و آبم پريد گلوي بچه. نفس بچه بند اومد و دايي و مادر بچه با مشت کوبيدن پشت بچه و ايشون هم ما رو پس دادن تو بشقاب. خلاصه بعد از اون هم ما رو نخوردن و مهموني تموم شد و همه رفتن. مادربزرگ که داشت ريخت و پاش‌هارو جمع مي‌کرد، رو به پدربزرگ گفت بيا يه پرتقال مونده بخور گناه داره بريزم دور. پدربزرگ هم قاطعانه گفت اگه گناه داره خودت بخور. مادر بزرگ هم مارو انداخت تو سطل آشغال. عجب بويي. عجب فضايي. انتظار هر چيزي رو داشتم غير از اين که سر از اين‌جا در‌بيارم اونم به اين وضعيت. پوست کنده و دو تکه.

توي اون فضا کنار دستم يه جعبه خالي دستمال کاغذي بود واينورم هم يه سرنگ.

توي اون مدتي که اونجا بودم از داستان زندگي‌هاشون برام تعريف کردن و من خدا رو شکرکردم که يک پرتقال پوست کنده دو
تکه ام. در حين بحث با دوستان جديد بودم که يهو پلاستيک پاره شد. يه آدمي داشت توش دنبال يه چيزي مي گشت واسه خوردن.سرنگ گفت مواظب باشين اين يه معتاده. اون مرد من و سرنگ رو برداشت و شروع کرد تلو تلو خوران
رفتن.

رفت و رفت تا به يه اتوبان رسيد. نمي‌دونم چي با خودش فکرکرد که همين جوري رفت وسط اتوبان که يهو يه ماشين زد و پخش زمينش کرد و من و سرنگ هم پرت شديم وسط اتوبان و ماشين بعدي هم ترتيب بنده رو داد و هوالباقي! سرنگ هم کلا جنسش از پلاستيکه و همون جوري که مي دونين تجزيه بشو نيست. فکر کنم هنوز هم يه گوشه کناري در حال نصيحت کردن اشيا که شکرگزار باشيد که من وضعم از همه بدتره.

بعد از اون قضايا من چشم باز کردم ديدم توي بهشت به يه درختي آويزونم. اولش خيلي خوشحال شدم. ولي يهو ديدم يه آدمي داره نگام ميکنه. درخت خودش خم شد و رفت پايين و طرف بدون نردبون گذاشتن و اين داستانا منو کند.

بعد با اراده کردنش يهو پوستم کنده شد و اون آدم بدون هيچ جهش آبي به گلوش منو بلعيد و بعد چشم باز کردم و ديدم دوباره رو درختم. خلاصه انگار بهشت اومدن ما هم واسه استفاده ديگران بود.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون