جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4017- تاریخ : 1396/07/15 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (شنبه)

 استرس امتحان 

مهدي طوسي

رفته بودم سر كلاس نشسته بودم و استرس داشتم. نمي دانم چرا با اينكه علاقه زيادي به مطالعه دارم اما اصلا درس هايم را با لذت و علاقه نمي خوانم و براي همين هم هست كه وقتي سر كلاس مي نشينم دقايق را با استرس سپري مي كنم!

با خودم گفتم اين بار بايد به آقا معلم بگويم كه اشتباه كردم و فراموش كردم كه درسم را بخوانم. و براي همين هم آمادگي لازم باري امتحان امروز را ندارم. اما متوجه شدم كه اين حرف نه تنها آقا معلم را قانع نمي كند بلكه باعث مي شود كه من در زندگي مرتكب دروغ گفتن بشوم و به قول مادر بزرگم دشمن خدا بشوم.

سرم را انداختم پايين و داشتم سوالات احتمالي امتحان را توي ذهنم مرور مي كردم. هر سوالي كه به ذهنم مي رسيد را به جواب درستش نمي رسيدم. دلم به حال ننه سوخت. او آنقدر دوست دارد كه من درس بخوانم تا مثل بابام كله پز نشوم كه خدا مي داند.

اما من با اين شيوه درس خواندنم نه تنها آرزوي ننه ام را برآورده نمي كنم بلكه با اين تورمي كه دارد روز به روز اتفاق مي افتد بعيد مي دانم كه بتوانم كله پز هم بشوم! با اين اجاره هاي سرسام آور و كله اي كه روز به روز دارد قيمتش مي رود بالا چه جوري مي توانم كله پز بشوم!؟

دستي خورد سر شانه ام و پرده افكار را پاره كرد. به خودم آمدم و ديدم كه الان ده دقيقه اي است كه از آمدن آقا معلم گذشته و او دارد به من نگاه مي كند و چون فهميده كه من متوجه حضورش نشدم با دستي كه روي شانه ام گذاشته من را متوجه حضورش كرده است.

- كجايي فلاني!؟ معلوم هست؟

- آقا اجازه... آقا ببخشيد من همين جا هستم.....!

- پس چرا هر چي صدات مي كنم جواب نمي دهي؟

- جواب دادم آقا بفرماييد؟

بچه ها زدند زير خنده. دست آقا معلم كه روي ميز من كوبيد و صداي ايجاد شده اش بچه ها را آرام كرد و ديگر كسي جيك نزد.

- خب بيا پاي تخته ببينم!

با ترس و لرز رفتم پاي تخته. توي مسير ميز به سمت تخته با خودم فكر كردم كه اگر جواب ها را ندانم هم مضحكه بچه ها مي شوم و هم آقا معلم اميدش را از من مي برد و هم ننه دلخور مي شود.

آقا معلم كه به من رسيد بي مقدمه گفتم:

- آقا من براي امتحان امروز آمادگي ندارم. راستش را بخواهيد من مي دانستم امتحان داريم اما حوصله اش را نداشتم كه بخوانم. گفتم دروغ نگويم.....

معلم مان رنگش پريد. چشم هايش گرد شد و با دست، خيسي عرق پيشاني اش را پاك كرد. همه ساكت شده بودند. حتي آقا معلم و در اين ميان صداي قلب و نفس هاي من كه به شماره افتاده بود شنيده مي شد. چقدر صداي نفس آدم در اين جور لحظات بلند است. گوش آدم را كر مي كند.آقا معلم نفس عميقي كشيد و باعث شد ديگر نفس من شنيده نشود. منتظر بودم كه واكنش آقا معلم مان را ببينم. برايم فرقي نمي كرد كه اين واكنش چه باشد. چه نمره بد باشد چه بيرون كردن از كلاس و چه دعوت كردن پدر و مادر به مدرسه.... انتظار هر چيزي را داشتم جز اين مورد:

- چون راستش را گفتي و به من و بقيه بچه ها ياد دادي كه در هر شرايطي مي شود راست گو بود امروز امتحان نمي گيرم.......!

دلم هوري ريخت پايين و لبخند رضايت روي صورتم نقش بست. بچه ها همه از من تشكر كردند. ظاهرا آنها براي امتحان آمادگي نداشتند!


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون