جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4000- تاریخ : 1396/06/23 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)

 از مجموعه داستان هاي تو
 هديه بازگشايي مدارس 

مهدي طوسي

براي اولين بار بود كه وقتي رسيدي خانه متوجه شدي كه روي تاقچه اتاق يك بسته كادو شده شبيه به حجم چند كتاب ديده مي شود.

ابتدا با خودت فكر كردي كه قرار است برويد تولد يك نفر و چون نزديك مهر است و مدارس باز مي شود ممكن است ننه و بابا براي او كادوي تولد، لوازم التحرير خريده اند.

اما وقتي لباس مشكي ننه را ديدي يادت آمد كه شوهر خواهرش از دنيا رفته و الان زمان مناسبي نيست كه فاميل دور هم جمع بشوند و تولد بگيرند و سوت و كف بزنند و شعر تولدت مبارك را بخوانند!

پس اين كادو چه معنايي مي تواند داشته باشد!؟

به روي خودت نياوردي و پله هاي رو به پشت بام را به سمت اتاقت بالا رفتي. البته اتاق كه نيست اما از فضاي پاگرد پله ها نهايت سوء استفاده را بردي و براي خودت اتاقي كوچك درست كردي كه خودت آن را به اتاق زير شيرواني تشبيه مي كني تا اتاقت هم ادبياتي باشد!

مي نشيني روتشكت كه هنوز از صبح آن را جمع و جور نكردي. خواستي يك كتاب برداري بخواني اما زود منصرف شدي چرا كه داريم به مهر نزديك مي شويم و الان چند روزي مي شود كه ننه و بابا دارند به تو غر مي زنند كه خوابت را تنظيم كن و سرت را از توي كتاب هاي غير درسي ات در بياور كه دو روز ديگر مي خواهي بروي مدرسه، به مشكل نخوري!

صداي ننه را شنيدي كه از توي پله ها پيچيد و خودش را به تو رساند. محتواي صدا فراخواندن تو به پايين بود. "باز بايد برو م نان بخرم! اصلا حوصله ندارم"! فكرش را هم نمي كردي كه پايت كه به پايين برسد ننه نه تنها از تو خريد نان را طلب نكند بلكه يك چايي برايت ريخته باشد و بدهد به تو كه به قول خودش نوش جان بكني!

- يواش يواش دارد مدرسه ها باز مي شود ها!

- بله ننه جان اين را چند روزي مي شود كه داريد به من گوشزد مي كنيد. حواسم هست!

- مي دانم حواست هست. تو فرزند خوب و فهميده اي هستي و هميشه سرت توي كتاب است. براي همين هم امروز با خاله ات رفتيم و برايت كتاب هديه خريدم! مي داني كه من از اين چيزها سر در نمي آورم اما باز خاله ات درس خوانده است و امروزي و بهتر مي داند چه كتابي به درد تو مي خورد. اين كتاب ها هديه روز اول مهر است.....!

آنقدر خوشحال و متعجب و هيجان زده شده بودم كه ديگر نمي دانستم بايد چه كار بكنم. ننه را بوسيدم و كتاب ها را بردم بالا تا توي قفسه كتاب هايم جاي بدهم و به ترتيب بخوانم شان.....!


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون