جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4000- تاریخ : 1396/06/23 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)

 طنز 

لطفا لبخند بزنيد

مهدي طوسي

تقويم

سخنران گفت: ببخشيد که زياد صحبت کردم. آخر من ساعت ندارم.

يکي از مهمان ها گفت:ساعت نداري تقويم که داري.

**

شباهت

معلم:امير جان با حميد يک جمله بساز.

امير:شما چه قدرشبيه هميد.

**

امرار معاش و نويسندگي

سعيد به دوستش:محسن برادرت که براي زندگي به شهر ديگه رفته از چه راهي امرار معاش مي کنه؟

محسن: از راه نويسندگي.

سعيد: چه مي نويسد؟

محسن:هر ماه به پدرم نامه مي نويسد تا برايش پول بفرستد!

**

انشا

معلم از دانش آموز خواسته که انشا درباره يک مسابقه فوتبال بنويسد. همه مشغول نوشتن شدند جز يک نفر.

معلم از او پرسيد:چرا نمي نويسي؟

دانش آموز جواب داد :نوشته ام.

معلم دفتر او را گرفت و نگاه کرد ، نوشته بود به علت بارندگي فوتبال برگزار نخواهد شد!

**

اتوبوس سواري

مردي سوار اتوبوس دو طبقه مي شود. هرچه اصرار مي کنند به طبقه بالا برود، نمي رود و مي گويد:دفعه پيش که سوار شدم، فهميدم که طبقه بالا راننده ندارد!

**

دستور زبان

آموزگار:بچه ها توجه کنيد! بعضي از کلمه ها با «ان» و «ها» جمع بسته نمي شوند. مثل «درس» که مي شود «دروس» حالا يکي از شما مثال ديگري بزند.

احمد:آقا اجازه! مثل خرس که جمع آن مي شود خروس!

**

پيراهن تنگ

مريم:مادر اين پيراهن براي من خيلي کوچک شده است که به سختي مي توانم نفس بکشم.

مادر:پيراهن هيچ عيبي نداره دخترم، تو سرت را از آستين بيرون آورده اي!

**

اهميت بيشتر

دو نفر به شکار رفته بودند. اولي خرگوش ديد، تفنگ را برداشت و خرگوش را هدف قرار داد.

ناگهان دومي به او گفت:«صبر کن، توي تفنگ فشنگ نگذاشته اي.»

اولي با ناراحتي جواب داد:ول کن بابا، حالا وقت اين حرف ها نيست. تا بخواهم فشنگ بگذارم، خرگوش در رفته است.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون