جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4000- تاریخ : 1396/06/23 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)

 يادداشت 

چيزهايي هم هست كه نمي دانيم

اين جهان تازه را دوست نمي دارم ! *

آذر فخري

شاعراني هستند كه در شعرهاي شان ، طراوت ابريشم و لطافت حرير موج مي زند.

شاعراني هستند كه مي تواني با خواندن هر كلمه شان ، روزي هزار بار عاشق بشوي ؛ عاشق خودت ، زندگيت و همه ي مردم جهان .

شاعراني هستند كه با خواندن شعرشان ، احساس مي كني نه از گوشت و استخوان كه از ابر و مه ساخته شده اي و مي تواني تا دورترين كهكشان ها اوج بگيري .

جهان من از اين شاعران بسيار دارد؛ شاعراني كور و كر. شاعراني بدون احساس لامسه . شاعراني كه هرگز بوي خون و باروت و سوختن گوشت را احساس نكرده اند. شاعراني كه ...

خوب نمي خواهم از تعبير نخ نماي « برج عاج » استفاده كنم. اما به هرحال وقتي همه ي ما در حال تكه تكه شدن ، سوزانده شدن و رانده شدن هستيم، ابريشم و حرير به چه كارمان مي آيد؟ اصلا وقتي سيل و آتش و گلوله و خنجر و دشنه ما را احاطه كرده است و ما هراسان در حال بستن ساك هاي فرار مان هستيم ، كدام يك از ما به ابريشم و حرير و عشق و ابر فكر مي كند. ساكِ ترس و فرارما براي اين ها جا ندارد. ما فقط فرار مي كنيم كه زنده بمانيم. و فرقي نمي كند در كجا، در كدام سرزمين ... ما نمي خواهيم سوزانده شويم . نمي خواهيم در گل و لاي سيلاب ها دفن شويم . نمي خواهيم تكه تكه شويم ... اما مي شويم. ما هر روزِ خود را با اين اخبار آغاز مي كنيم. و اگر وانمود مي كنيم كه نمي بينيم ، نمي شنويم ، خبر نداريم و نمي خوانيم ، اما كسي در درون ما هست كه از همه ي اين ها خبر دارد و تمام اين دردها را حس مي كند. زيرا كه ما انسانيم در تعدادهاي بي شمار. يك جسم و تنيم ، پراكنده در تمام طول و عرض هاي جغرافيايي... و درد ورنج را نمي توان در مرزها محدود كرد. هم چنان كه نمي توان توفان را به زنجير كشيد و در برابر سيلاب سد بست. ما نه فقط در درد و رنج و مصايب تمام مردم جهان شريكيم كه بي شك ، سهم خود را نيز از آن گرفته ايم. روح ما ، در يگانگي اش با جهان هستي و تمام موجوداتش ، هم در رنجي كه مي كشند و هم در آسيبي كه مي زنند سهيم است. ما در عين حال و هم زمان هم مظلوميم و هم ظالم ؛ زيرا كه بي تفاوت و ساكتيم. و سكوت ، همان خنجر تيزي است كه بر روح ما كشيده مي شود و آن را تكه تكه مي كند. و روح ما ، روح همه ي هستي است. اين جهان تازه ، جهاني كه اميدهاي دروغين بزرگ مي دهد و جنايت هاي بزرگ مرتكب مي شود، اصلا دوست داشتني نيست. مي شود از آن بيرون رفت ؟ مي توان از اين قطار بيرون پريد ؟

*اشاره به شعري از غاده السمان شاعر سوري


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون