جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3943- تاریخ : 1396/04/15 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)

 معرفي دو رمان معروف جلال 

مهدي طوسي

سرگذشت کندوها: سرگذشت کندوها، کتابي از جلال آل احمد است که نخستين بار در سال 1337 خورشيدي منتشر گرديد. اين کتاب هفدهمين اثر اين نويسنده مي‌باشد.

جلال آل‌احمد در «سرگذشت کندوها» دو داستان را به صورت موازي پيش مي‌برد. يکي داستان کمندعلي‌بک و طمع‌ورزي او و ديگري سرگذشت کندوها و زنبورهاي کمندعلي‌بک را.

در فصل اول کتاب با کمندعلي‌بک آشنا مي‌شويم و مي‌بينيم چگونه صاحب کندو مي‌شود و کندوها را تکثير مي‌کند و باز هم تلاش مي‌کند با نارو زدن به زنبورها روزگارش را رونق دهد…

در فصل دوم کتاب که از نگاه زنبورها روايت مي‌شود مي‌بينيم که چطور زنبورها به غارت کمندعلي‌بک خو کردند و يا گمان مي‌کنند اين بلا يا سرنوشتي است که نصيب‌شان گشته و به راحتي حاصل تلاش و دسترنج‌شان را تقديم او مي‌کنند.

اما در پايان و بخش سوم داستان مي‌بينيم که با کوچ و رفتن زنبورها صاحب زنبورها خانه خراب مي‌شود.قسمتي از داستان سرگذشت کندوها: «اول بايد برايتان بگويم که زنبورها از همان عهد دقيانوس از بلاهايي که بابا آدم سر ننه حوا آورده بود چشمشان ترسيده بود و از کار آدميزاد پند گرفته بودند و همه کار و زندگيشون رو سپرده بودند دست عليا مخدرات. يعني دست عمقزي‌ها و بي‌بي گيس‌درازها و خاله خان باجي‌ها و شاباجي خانم‌ها و نرينه‌ها رو فرستاده بودند مرخصي…»

**

مدير مدرسه:مدير مدرسه نام يکي ديگر از رمان‌هاي جلال است. آل احمد اين رمان را در سال 1337 به چاپ رساند.

راوي داستان که از آموزگاري به تنگ آمده است، براي آسودگي خود و داشتن درآمد بيشتر و بي دردسر به مديري دبستان رو مي آورد، بي آنکه بداند چه دردسرهايي در پي خواهد داشت. دبستان «شش کلاسه نوبنياد» ي در «دو طبقه بود و نوساز بود و در دامنه? کوه تنها افتاده بود. و آفتاب رو بود . يک فرهنگ دوست پول دار، عمارتش را وسط زمين خودش ساخته بود و بيست و پنج ساله در اختيار فرهنگ گذاشته بود که مدرسه اش کنند و رفت و آمد بشود و جاده‌ها کوبيده بشود و اين قدر ازين بشودها بشود، تا دل ننه باباها بسوزد و براي اينکه راه بچه هاشان را کوتاه بکنند، بيايند همان اطراف مدرسه را بخرند و خانه بسازند و زمين يارو از متري يک عباسي بشود صد تومان».

مدير که خود را هيچکاره مي داند و آمده تا گوشه اي آرام در دفترش از گچ خوردن و بيهودگي کار آموزگاري خود را برهاند، با دشواري سرپرستي «يک ناظم و هفت تا معلم و دويست و سي و پنج تا شاگرد» روبرو مي شود. پس همه توان خود را به کار مي گيرد تا کمبودها و نارسايي‌ها را به گونه اي سروسامان دهد. از آنجا که فرهنگ (آموزش و پرورش) همکاري اندکي مي کند، دلسوزانه از پدر و مادرها و همسايه‌ها و مردم آن کوي و برزن کمک خواسته مي شود. براي فرونشاندن آشوبها و درگيري‌هاي پيش آمده، کدخدا منشي شيوه مناسبي شناخته مي شود. يکي از آموزگارها سر از زندان در مي آورد، ديگري از بيمارستان. بي شرمي آموزگاري که به يکي از شاگردان عکس‌هاي لختي زني را مي دهد تا با آن کاردستي درست کند.

دست آخر، مدير به دنبال دادخواستي به دادگستري فراخوانده مي شود. با آنکه گويا دادخواست پي گيري نمي شود، مدير درخواست کناره گيريش را روي همان برگهاي نشاندار دادگستري مي نويسد و براي دوست پخمه اي که تازگي سرپرست فرهنگ (آموزش و پرورش) شده، مي فرستد.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون