جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3940- تاریخ : 1396/04/12 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (دوشنبه)

 داستانها و قصه هاي کهن ايراني
 داستان روباه و بزغاله 

قسمت اول

روزي بود روزگاري بود . يک روز روباهي از صحرا مي گذشت و ديد يک گله گوسفند دارد آنجا مي چرد . روباه خيلي گرسنه بود و فکر کرد :« کاش مي توانستم يک گوسفند بگيرم ، اما من حريف آنها نمي شوم ، اين کارها کار گرگ و شير و پلنگ است .» روباه دراين فکر بود که صداي يک مرغ وحشي به گوشش رسيد . دنبال صدا رفت و رسيد به حاشيه جنگل . در جستجوي مرغ از زير شاخ و برگ درختها پيش رفت و يک وقت ديد از پشت درختها صداي خش خش مي آيد . رفت از لابلاي درختها نگاه کرد ديد يک فيل است ، فيل از راه باريکي که در ميان درختها بود مي گذشت و از طرف مقابل هم يک شير مي آمد .

وقتي شير و فيل به هم رسيدند هر دو ايستادند . شير گفت :« برو کنار بگذارمن بروم .»

فيل گفت :« تو برو کنار تا من رد شوم ، اصلاً بيا اززير دست و پاي من برو .»

شير گفت :« به تو دستور مي دهم ، امر مي کنم بروي کنار، من شيرم و از زيردست و پاي کسي نمي روم .»

فيل گفت :« بيخود دستور مي دهي ، شير هستي براي خودت هستي ، من هم فيلم و بزرگترم و احترامم واجب است .»

شير گفت :« بزرگي به هيکل نيست ، احترام هم مال کسي است که خودش احترام خودش را نگاه دارد . تو اگر بزرگ و محترم بودي نمي گذاشتي تخت روي پشتت ببندند و بر آن سوار شوند ، احترام مال من است که اگر اسير هم بشوم باز هم شيرم و همه ازم مي ترسند .»

فيل گفت :« هرچه هست ما از آنها نيستيم که بترسيم .»

شيرگفت :« يک پنجه به خرطومت بزنم حسابت پاک است .»

فيل گفت :« يک مشت توي سرت بزنم جايت زير خاک است .»

شيراوقاتش تلخ شد و پريد به طرف فيل که او را بزند . فيل هم خرطومش را انداخت زير شکم شير وشير را بلند کرد و پرت کرد ميان درختها و راهش را کشيد و رفت .

شيرافتاد توي درختها و سرش خورد به کنده درخت و گفت :« آخ سرم » و از حال رفت .

روباه اينها را تماشا کرده بود و جرات حرف زدن نداشت . وقتي شير بيهوش شد روباه با خود گفت :« آنها هردوشان خودپسند بودند ولي حالا وقت آن است که من بروم به شير تعارف کنم و خودم را عزيزکنم .»

چند لحظه بعد شير به هوش آمد و خودش را از لاي درختها بيرون کشيد و آمد زير آفتاب دراز کشيد و از شکستي که خورده بود خيلي ناراحت بود .

روباه رفت جلو و گفت :« سلام عرض مي کنم ، من از دور شما را ديدم و تصور کردم خداي نکرده کسالتي داريد ، انشاءالله بلا دور است .»

شيرترسيد که روباه شکست خوردن او را ديده باشد . پرسيد :« تو از کجا مي داني که من کسالت دارم .»

روباه گفت :« من قدري از علم طب خوانده ام و ناراحتي اشخاص را از قيافه شان مي خوانم ولي اميدوارم اشتباه کرده باشم و حال شما مثل هميشه خوب باشد .»

شيرپرسيد :« تو اينجاها يک فيل نديدي ؟»

روباه گفت :« نه، تا شما اينجا هستيد فيل هرگز جرات نمي کند اينجاها پيدا شود .»

شيروقتي ديد آبرويش نرفته گفت :« آفرين ، خيلي جوان فهميده اي هستي ، اين را هم خوب فهميدي ، من مدتي است که حالم خوب نيست و نمي توانم شکارکنم اين است که خيلي ناتوان شده ام ، ولي تواهل کجايي و از کدام خانواده اي ؟»

روباه گفت :« من در همين جنگل زندگي مي کنم ، نام پدرم « ثعلب » است که به خانواده شما خيلي ارادت داشت ، ما هميشه از بقيه شکار شيرها غذا مي خوريم .»

شيرگفت :« بله ، ثعلب را مي شناختم ، دوست من بود و خيلي خوب خدمت مي کرد . تو هم خوب وقتي آمدي ، حالا که اين طور است مي تواني يک کاري بکني ؟»

روباه گفت :« در خدمتگزاري حاضرم ، سرو جانم فداي شير .»

شيرگفت :« سرو جانت سلامت باشد . ببين ، من در اين حال نميتوانم دوندگي کنم ، اما اگر شکاري ، چيزي اين نزديکيها باشد مي توانم بگيرم اگرچه فيل باشد !»

روباه گفت :« البته ، شما مي توانيد ولي گوشت فيل خوراکي نيست .»

شيرگفت :« بله ، به هرحال مي گويند روباه خيلي باهوش است ، اگر بتواني با زبان خوش حيوان ساده اي را به اينجا بياوري من زحمت تو را خيلي خوب تلافي مي کنم ، پدربزرگوارت هم هميشه همين طورزندگي مي کرد.»

روباه گفت :« البته ، من هم وظيفه خودم را خوب مي دانم . براي شما گوشت بزغاله خيلي خاصيت دارد ، من الآن مي روم هرچه حيله دارم بکار مي برم تا بزغاله اي چيزي به اينجا بياورم . ولي شما بايد سعي کنيد اگر من همراه کسي برگشتم آرام وبي حرکت باشيد و خودتان را به موش مردگي بزنيد تا من خبربدهم .»

شيرگفت :« مي دانم ، ولي سعي کن يک گاو هم پيدا کني و زود هم بيايي .»

روباه گفت :« تا ببينم چه کسي گول مي خورد ، عجالتاً خدانگهدار .» روباه راست آمد تا نزديک گله گوسفندها و از ترس جمعيت و سگ و چوپان پشت درختها پنهان شد و صبرکرد تا يک بزغاله از گله دور شد و به طرف او پيش آمد . روباه چند تا شاخه به دهن گرفت و شروع کرد به بالا جستن و پايين جستن و دور خود چرخيدن .

بزغاله از دور او را نگاه کرد و از بازي روباه خوشش آمد . نزديکتر آمد و خنده کنان به روباه گفت :« خيلي خوشحالي !»

روباه گفت :« چرا خوشحال نباشم ، چه غمي دارم که بخورم ؟ دنياي خدا به اين بزرگي است و آب و علف به اين فراواني . مي خورم و براي خودم بازي مي کنم . اصلاً من از کساني که زياد فکر مي کنند و يکجا مي نشينند غصه مي خورند بدم مي آيد ، دوست مي دارم که همه اش بازي کنم و بخندم و خوش باشم .»

بزغاله گفت :« درست است ، بازي و خوشحالي ، ولي آخر در صحرا گرگ هست ، پلنگ هست ، دشمن هست ، فکر زندگي هم بايد کرد و بي خيالي هم خوب نيست .»


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون