جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3930- تاریخ : 1396/03/29 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (دوشنبه)

 حكايت 

داستان اعتماد به نفس!

براي جک داستان «لوبياي سحرآميز»، آن درخت، بلنداي اعتماد به نفس او بود که بايد از آن بالا مي رفت.بايد از آن بالا مي رفت تا به فراسوي آسمان ها برسد. حتي اگر نزديک شدن بيش از حد به خورشيد خطرناک باشد. او از درخت اعتماد به نفس بالا رفت تا به مرز ناشناخته ها رسيد. با کمي درايت و اعتماد مي توان از درخت سحرآميز زندگي بالا رفت. هر کدام از ما لوبياي سحرآميز خودمان را داريم منتهي يا آن را در خاک نکاشته ايم يا هيولاي ترس اجازه نداده است از آن بالا برويم. اما اگر براي بالا رفتن آماده ايد، بايد بدانيد که از درخت اعتماد به نفس، بايد آنقدر بالا رفت که توان بازگشت باشد.افسانه اي سرخپوستي حکايت مي کند که نتيجه ي اعتماد به نفس زياد، چنين است: دختري در پي گرفتن جوجه تيغي آرزوهايش(!) از درختي جادويي بالا مي رود. در حالي که جوجه تيغي به بالاي درخت رسيده است و چيزي نمانده که دستان دختر به حيوان برسد، درخت هم چنان رشد مي کند و فاصله ي دستان دختر و جوجه تيغي زياد و زيادتر مي شود. اما دختر باز هم بالا مي رود. دوستان دختر از پايين صدايش مي کنند. اما دختر بدون توجه به دنبال جوجه تيغي مي رود تا اين که کوچک و کوچک تر مي شود و ديگر هيچ گاه باز نمي گردد.فقط تا آن جا بالا برويد که بتوانيد باز گرديد. اعتماد به نفس را براي اين جا و اکنون نياز داريد!


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون
آگهي