جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3926- تاریخ : 1396/03/24 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (چهارشنبه)

 داستانك  

دلبسته تويي يا من

روزي گدايي به ديدن عارفي رفت و ديد که او برروي تشکي مخملين در ميان چادري زيبا که طناب هايش به گل ميخ هاي طلايي گره خورده اند ، نشسته است . گدا وقتي اين ها را ديد فرياد کشيد : اين چه وضعي است ؟ عارف محترم ! من تعريف هاي زيادي از زهد و وارستگي شما شنيده ام اما با ديدن اين همه تجملات در اطراف شما به خاطر دلبستگي تان به دنيا کاملا سرخورده شدم.

عارف لبخندي زد و گفت : من آماده ام تا تمامي اين ها را ترک کنم و با تو همراه شوم . سپس عارف بلند شد و به دنبال گدا راه
افتاد . او حتي درنگ هم کرد تا دمپايي هايش را به پا کند !

بعد از مدت کوتاهي، گدا با ناراحتي گفت : من کاسه گداييم را در چادر تو جا گذاشته ام . بدون کاسه گدايي چه کنم ؟ لطفا کمي صبر کن بروم آن را بياورم.

عارف خنديد و گفت : دوست من، گل ميخ هاي طلاي چادر من در زمين فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدايي تو هنوز تو را تعقيب مي کند ! انصاف مي کن دلبسته تويي يا من!؟

منبع:hkowsari.ir


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون
آگهي