جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3889- تاریخ : 1396/02/09 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (شنبه)

 داستانك  

روياي مصر

تلفن زنگ خورد و صدايي از آن سوي خط گفت:

- شيخ محرم، معلم تان با شما صحبت مي کند.

من مودبانه جواب دادم :

- چه افتخاري استاد!

گفت : دارم به ديدنت مي آيم.

جواب دادم: بي صبرانه منتظر آمدن تان هستم.

کوچک ترين تعجبي نکردم. - گرچه شش سال پيش با پاي خودم به تشييع جنازه اش رفته بودم. فوجي از خاطرات فراموش نشدني در باره ي اين آموزگار قديمي به سراغم آمد. صورت خوش تيپ او را به ياد آوردم . لباس هاي برازنده اش را - و خشونت زيادي که در رفتار با شگردانش داشت. شيخ با عباي پر زرق و برق و با عمامه مار پيچش مي خراميد، بي مقدمه مي گفت : " من تا کنون با بسياري از خوانندگان اشعار کهن به سر برده ام. همان گونه که با مجتهدين مذهبي روزگار گذرانده ام. بعد از صحبت با آن ها ، آموزه هاي بسياري فرا گرفتم که مي خواهم آن ها را در اختيار شما بگذارم. تا در راه اصلاح ديگران به کار بريد. من اين " اصلاحيه " را بر اين کاغذ که براي تان آورده امنوشته ام. " سپس پوشه اي روي ميز گذاشت و رفت.

نجيب محفوظ


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون