جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 1801- تاریخ : 1388/08/10 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران - (يكشنبه)

 مثل يک فيلم کمدي خوش ساخت و محکم و پر فورش! 

بلند مي شوي که بروي. اين اولين باري است که تصميم مي گيري از جايي که هستي بلند بشوي و بروي. با خودت فکر مي  کني که ماندن تو را مي پوساند. بايد براي خودت فکري بکني که نپوسي. تصور تو اين است که اگر آدمي در زنده بودن بپوسد خيلي بد است چرا که اين جوري دو بار مي پوسد; يک بار در زنده بودن و يک بار زماني که او را کفن و دفن مي کنند!
با اين اوصاف بلند مي شوي که بروي. مي روي و از اين رفتن خيلي خوشحالي. با خودت مي گويي: من به دليل بهره داشتن از هوش بالايي که دارم متوجه شدم که بايد بلند شده و بروم تا نپوسم; ولي بدبخت کساني که به دليل فقر سواد نمي دانند که براي جلوگيري از پوسيدن بايد بلند شده و بروند. از اين بابت خيلي خوشحالم!
بهتر مي داني که براي ابراز خوشحالي از خودت حرکات موزون هم دربياوري. پس همين جور که راه مي روي از خودت حرکات موزون هم در مي آوري. توي راه آدم هايي را مي بيني که همين جور بي دليل به اين کار تو مي خندند. آنهايي که بي دليل به اين کار تو مي خندند نشسته اند. توي دلت براي آنها افسوس                   مي خوري و مي گويي: حالا بخنديد ولي زماني که به دليل نشستن زياد پوسيديد متوجه مي شويد که نبايد بخنديد. آن وقت اين من هستم که به شما و افکارتان مي خندم.
توي همين افکار هستي که يکباره يک نفر مي زند سر شانه ات. بر نمي گردي که ببيني او کيست که مي زند سر شانه ات . آخر تو کار مهم تري داري و کار مهم تو اين است که بلند شده و بروي تا نپوسي! اما احساس مي کني که فردي که يک بار زد سر شانه ات براي بار دوم هم دارد مي زند سر شانه ات. با خودت مي گويي: اشکالي ندارد همين جور که دارم مي روم بر مي گردم تا ببينم او کيست که دارد مي زند سر شانه ام.
پس بر مي گردي تا ببيني که فردي که دارد مي زند سر شانه ات چه کسي است. بر مي گردي و مي بيني که آدم بي معرفت که تو حاضر نيستي حتي يک کلمه هم با او صحبت بکني دارد مي زند پشت سرت. به او مي گويي: دست از سر من بردار. لطفا بي خيال من شو و با اين جور کارها وقت من را نگير چرا که من در حالت عادي هم حاضر نيستم با تو صحبت بکنم چه برسد به الان که کار مهمي هم دارم و کار مهمم اين است که مي خواهم بلند شده و بروم پي کارم تا از پوسيده گي جلوگيري بکنم!
او از تو خواهش مي کند که هر جوري شده يک لحظه بايستي و به حرف او گوش بکني. بهتر مي داني که دل او را نشکني و يک لحظه بايستي و حرف او را گوش بکني. هر چند که از او دل خوشي نداري اما مي ايستي و حرف او را گوش مي کني.
او از تو خواهش مي کند که چند تومان به او پول بدهي تا او بتواند با خريد يک نان شکمش را سير بکند. به او مي گويي: يکي از دلايلي که من از تو خوشم نمي آيد و دلم نمي خواهد حرف تاو را گوش بکنم براي همين است که تو از آدم پول مي خواهي و براي اينکه شکمت را سير بکني از خودت مايه نمي گذاري.
راهت را گرفته و مي روي آخر تو کاري مهم تر از سير کردن شکم سايرين داري تو بايد آنقدر بروي تا نپوسي.
احساس مي کني که داري از پوسيده شدن جلوگيري مي کني. احساس مي کني که به اين زودي ها امکان ندارد که بپوسي. احساس مي کني که حالت خيلي بهتر شده. پس به همين دليل تصميم مي گيري که شادي بکني. تصميم مي گيري که هر جوري شده از خودت خوشحالي بروز بدهي. آخر تو کار مهمي کردي کاري کردي که از پوسيده شدن زودهنگامت جلوگيري کردي.
مي ايستي و فکر مي کني. براي فکر کردن هميشه انگشتت را مي گذاري روي پيشاني ات تا مثل آدم هاي فهميده عمل بکني. بالاخره مثل هميشه به اين شيوه مشکلت را حل مي کني. مشکل تو اين است که چه جوري خوشحال بکني و الان پيدا کردي که مي شود با بالا و پايين پريدن و جيغ کشيدن خوشحالي کرد.
چون نزديک يک پارک قرار داري مي روي بالاي يک درخت و خودت را از آن بالا به پايين پرت مي کني. و جيغ بلندي هم                        مي زني. احساس مي کني که با اين کارت داري يک جوري خوشحالي مي کني. يک عده کنار تو ايستاده اند و دارند به  اين کار تو مي خندند. تو فکر مي کني که آنها دارند در خوشحالي ت خودشان را شريک مي دانند که همين جور ايستاده و دارند به تو مي خندند!
اما واقعيت امر اين است که آنها دارند به ريش تو مي خندند که حتي بلد نيستي کوچکترين کاري انجام بدهي. تو حتي بلد نيستي از خودت مثل يک آدم درست و حسابي خوشحالي در بياوري.!
بهتر مي داني که ديگر محل اين افراد ندهي از روي زمين بلند مي شوي و پشتت را که خاکي شده مي تکاني. بدون توجه به آنها راهت را گرفته و مي روي!
بهتر مي داني که به جاي نگاه کردن به آنها راهت را گرفته و بروي. به يکي از آنها مي گويي: وقتي که به دليل نشستن پوسيدي متوجه مي شويد که من آدم خنده داري هستم يا شما که به دليل تنبلي و عدم درک فراوان پوسيديد!
آنها بيشتر به تو مي خندند و تو هم بيشتر از آنها متنفر                            مي شوي! ديگر پشت سرت را هم نگاه نمي کني. مي روي و                    مي روي تا برسي به جايي که ديگر اثري از کسي نباشد. تا ديگر اثري از آدم هايي که به تو مي خندند و به تو نگاه مي کنند و تو را مضحکه مي کنند نباشد. حالت از همه به هم خورده با خودت فکر مي کني که اين جوري نمي شود که هر کس از راه برسد تو را مسخره بکند و بخندد. مگر تو فيلم کمي هستي که به تو بخندند!
حرفي که به ذهن تو رسيده نه تنها تو را اذيت نمي کند بلکه از رسيدن به يک چنين حرفي خوشحال مي شوي. رسيدن جمله فيلم کمدي به ذهنت تو را خيلي خوشحال مي کند. آنقدر خوشحال مي شوي که با خودت فکر مي کنيد و بعد از فکر کردن فرياد مي زني: من يک فيلم کمدي هستم که اين همه آدم به من مي خندند و گرنه که دليلي ندارد به اين همه هوش سرشاري که دارم يک عده همين جور بي دليل به من بخندند و توجهي هم نکنند!
من آنقدر با هوش هستم که براي جلوگيري از پوسيده شدن دوباره بلند شده و راه رفتن را انتخاب مي کنم. و اين در حالي ست که اين راه به ذهن هيچ کس نمي رسد حتي آدم هاي باهوش!
متوجه مي شوي شايد يکي از دلايلي که خيلي ها به تو                          مي خندند اين است که تو مثل يک فيلم کمدي خوش ساخت و محکم و پر فورش هستي!


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
زنگ ورزش
كانون