جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 1801- تاریخ : 1388/08/10 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران - (يكشنبه)

 داستان هاي کوتاه  

 قاصدک
پرواز کنان به همه جا سر کشيد. قاصدک به اين فکر بود که خودش را آماده کند تا از خيلي چيزها سر در بياورد. قاصدک با خودش فکر مي کرد تا کي بايد حامل خبرهاي بد و خوب براي بقيه باشد يک بار هم او منتظر بماند تا بقيه برايش خبر بياورند.
قاصدک آنقدر منتظر ماند تا بالاخره برايش خبر آورند. خبري که به قاصدک رسيد اين بود که فصل پاييز تمام شد و زمستان در راه است و بايد اين خبر را به طبيعت برساني!
 
باران زياد
باران زيادي مي باريد. پرنده با اينکه باران را دوست داشت اما از اين بارش کلافه شده بود.به قدري کلافه شده بود که رفته بود پشت يک برگ بزرگ پنهان شده بود. باران بند آمد اما باعث نشد که پرنده از کلافه گي نجات پيدا بکند. پرنده يواش يواش خودش را زير نور آفتاب رساند تا آب باران ريخته روي تنش خشک شود. خشک شد اما نتوانست باز هم دلخوري اش از باران را پنهان کند!


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
زنگ ورزش
كانون