جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3830- تاریخ : 1395/11/11 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (دوشنبه)

 بخش هاي خواندني طنز دفاع مقدس “کودکستان آقا مرسل” اثر داوود اميريان 

مهر- احسان سالمي: داوود اميريان از آن دسته نويسنده‌هايي است که زبان طنز و شوخي‌هاي طنازانه با قلمشان عجين شده است. اين تعريف حاصل مطالعه بيش از ده کتاب از اين نويسنده است؛ نويسنده‌اي که روزي به عنوان رزمنده در جبهه‌هاي حنگ با دشمنان اين خاک مي‌جنگيد و حالا هم در جبهه‌اي ديگر براي حفظ و نگهداري از خاطرات شهدا و همچنين حفاظت از ادبيات کودکان و نوجوانان مبارزه مي‌کند.

اميريان که در سال‌هاي پس از جنگ نويسندگي را با نگارش خاطرات خود آغاز کرده است؛ در اين سال‌ها دست به نگارش کتاب‌هاي مختلفي در حوزه خاطره‌نگاري جنگ و همچنين داستان‌هاي کودکان و نوجوانان با محوريت قصه‌هاي جنگ تحميلي زده است و حاصل اين تلاش مستمر کتاب‌هاي متعددي در اين حوزه است.

«کودکستان آقا مرسل» يکي از جديدترين آثار اين نويسنده است که در واقع ادامه‌اي بر داستان يکي ديگر از کتاب‌هايش با عنوان «گردان قاطرچي‌ها» محسوب مي‌شود. داستان اين کتاب در ارتباط با گروهي از رزمندگان دفاع مقدس است که در گرداني به نام «بلال» حضور دارند. فرماندهان اين گردان با اعلام خبر تشکيل يک يگان ويژه از نيروهاي اين گردان، باعث ايجاد جو رقابت ميان اين رزمندگان براي حضور در يگان ويژه مي‌شوند.

يگاني که بنابر تصورات اين نيروها قرار است کارهاي ويژه‌ نظامي انجام دهد اما پس از اعلام اسامي اعضاي گردان مشخص مي‌شود؛ موضوع چيز ديگري است…

بخش‌هايي از اين اثر را با هم مي‌خوانيم:

پرده اول: به دادم برس رفيق

[آن دسته از نيروهاي گردان بلال که در امتحانات درسي خود در مدرسه رد شده‌اند، بايد در امتحانات جايگزيني که توسط گردان از آن‌ها گرفته مي‌شود شرکت کنند. اين بخش روايت اتفاقات پيش آمده در اولين امتحان نيروهاست.]

سياوش از بس به کلمات نامفهوم بيگانه خيره شده بود، چشمانش سياهي مي‌رفت. کم‌کم داشت حوصله‌اش سرمي‌رفت.

علوي را زيرنظر گرفت و به آرامي مشغول باز کردن نوار پانسمان دور مچ دست چپش شد. دانيال چهارچشمي او را مي‌پاييد. علوي متوجه نگاه غيرعادي دانيال شد و صدا را کلفت کرد: «اون عزيزبرادري که ته چادر مثل قرقي داره زاغ سياه برگه امتحاني دوستش رو چوب مي‌زنه، حواسش رو جمع کنه، من از تقلب بيزارم.»

سياوش منتظر يک فرصت چند دقيقه‌اي بود که کارش را آغاز کند و اين فرصت چند دقيقه بعد با بلند شدن يک رزمنده فراهم شد. ساوش خودش را مچاله کرد. حواسش به اطراف بود که گير نيفتد. دانيال کمي صورتش را به طرف سياوش برگرداند و زيرلب گفت: «زودباش سياوش، چه کار مي‌کني؟»

سياوش چشم‌غره‌اي به دانيال رفت و بعد آخرين دور نوار پانسمانش را باز کرد؛ اما با ديدن تکه‌کاغذهاي خيس از عرق و چرکيده چشمانش گرد شد. با ياس و نااميدي تکه‌کاغذهاي خيس و چروکيده و چسبيده به مچ‌دستش را جدا کرد. جوهر نوشته‌ها با هم قاطي شده و معلوم نبود نوشته است يا نقاشي.

دانيال که نمي‌توانست چشم از مچ دست چپ سياوش بردارد، کم‌مانده بود بزند زيرگريه. ناله‌کنان گفت: «خاک بر سرت.»

علوي صداکلفت کرد: «ته چادر چه خبره؟ ديگه صداي زمزمه نشنوم.»

علوي بي‌صدا جلو آمد. خم شد و سلاح اسماعيل را برداشت. اسماعيل با نگراني گفت: «آقا اجازه، خشابش پر از گلوله‌اس. ماشه‌اش هم خرابه. مراقب باشيد.»

علوي سلاح را از ضامن خارج کرد . گلنگدن آن را با صداي خشکي کشيد: «من اصلا از تقلب خوشم نمي‌آد. واي به حال کسي که مچش رو حين تقلب بگيرم.»

وقتي فضا دوباره آرام شد؛ سياوش به سمت سهراب چرخيد و گفت: «هي سهراب، سهراب، اوضاعم بي‌ريخته، به منم برسون.»

سهراب پوزخندزنان چشم و ابرو بالا انداخت. سياوش هم با اشاره براي سهراب خط و نشان کشيد.

علوي به سرعت برخاست و گفت: «مگه نگفتم تقلب بي‌تقلب؟»

بمب…

هم‌زمان با شليک گلوله، يک سوراخ در سقف چادر پيدا شد و باريکه نور مثل انگشت اشاره به کف چادر چسبيد. علوي، که از شليک ناگهاني گيج شده بود، بروبر به اسلحه نگاه کرد. اسماعيل تته‌پته‌کنان گفت: «آقا اجازه، ما که گفتيم مراقب باشيد، ماشه‌اش خرابه.»

سياوش و دانيال در همان فرصت کوتاه مي‌خواستند با زور و سماجت از روي برگه‌هاي رستم و سهراب تقلب کنند.

علوي به سرعت جلو آمد و چنگ انداخت، برگه سياوش و دانيال را برداشت. بعد خروجي چادر را نشان داد و با صلابت گفت: «شما دو تا بيرون.»

سياوش و دانيال با حال خراب از جا بلند شدند.


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون