جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3815- تاریخ : 1395/10/23 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)

 پندهاي زندگي  

عشق حقيقي

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد .. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد .عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند .سپس به او گفتند : بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشد . پيرمرد غمگين شد . گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست . پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند . پيرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است . هرصبح آنجا ميروم و صبحانه را با او ميخورم . نميخواهم دير شود . پرستاري به او گفت : خودمان به او خبر مي دهيم . پيرمرد با اندوه گفت : خيلي متاسفم او آلزايمر دارد چيزي را متوجه نخواهد شد . حتي مرا هم نمي شناسد . پرستار با حيرت گفت : وقتي نمي داند شما چه کسي هستيد چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد ؟ پيرمرد با صدايي گرفته . به آرامي گفت : اما من که ميدانم او چه کسي است .

داستان هاي عرفاني


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون