جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2706- تاریخ : 1391/11/12 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(پنجشنبه)

يک داستان طنزآميز
کلاه صدام


سر به سر با تيترها


طنـــــــــــز


شرح برعكس


 يک داستان طنزآميز
 کلاه صدام 

عبداله مقدمي

قسمت دوم و پاياني

چند روز بعد جمع‌مان کردند و گفتند که تحرکات دشمن زياد شده، بايد مواظب باشيم. البته ما که مواظب بوديم ولي بايد بيشتر مواظبت مي‌کرديم. يکي گفت: «برادر ما که بيشتر مواظب بوديم، حالا بايد چکار کنيم؟!» سر سنگر، من که بيشتر مواظب بودم موفق شدم کفتر چاهي‌ها و سمندرهاي بيشتري ببينم و... اما آن يک کلاه... حکايت غريبي داشت. وسط بيابان به آن بزرگي ديدمش، شايد يک کيلومتر جلوتر از من بود. خيلي سخت قابل تشخيص بود اما مطمئن بودم که کلاه بود.

از اين خاکي رنگ‌ها که عمرا صدام سرش نمي‌کرد. کلاه داشت تکان مي‌خورد. با بيسيم اطلاع دادم. همه‌ي مهارت‌هاي دوره بچگي که با تفنگ بادي مش‌سليمان همه خال‌ها را مي‌زدم جمع‌کردم و زدم وسط خال.

يعني وسط کلاه و يکي گفت: «آآآآآآآخ» چند دقيقه بعد يکي با لباس کامل نظامي از روي خاک بلند شد، اما سرش سالم بود و از شانه‌اش خون مي‌آمد. بچه‌ها که رسيدند، محاصره‌اش کرديم و گرفتيمش. کلاه هنوز روي شانه‌اش بود و خوني شده‌ بود. بچه‌ها دوربين چشمي طرف را به من دادند و کلاهش را با خودشان بردند.

هر چه گفتم پس کلاهش چي؟ گفتند: «نه اين يکي را خودمان لازم داريم»

فرداي آن ‌روز همه به خط شديم و فرمانده گفت که امشب عمليات داريم. گفت که آن عراقي که کلاهش را به جاي سرش روي شانه‌اش گذاشته بود اطلاعات ارزشمندي درباره نقشه‌ي حمله دشمن داده و حالا ما بايد پيش‌دستي کنيم. از من هم تشکر کرد که ديدمش. به شوخي پرسيد: «اين بدبخت رو با آن استتارش چطوري ديدي؟» گفتم: «کلاهش را ديدم» بچه‌ها باز هم خنديدند و باورشان نشد که من کله­‌ي کچل طرف را نديده باشم. از فرمانده پرسيدم: «حاجي، يک سوال بکنيد ببيند صدام يزيد اين روزها اين طرف‌ها نيست؟»گفت: «صدام الان توي هفت تا سوراخ قايم شده‌است... »

قبل از عمليات يکي از برادرها توصيه‌هاي ايمني را به ما صفر کيلومترها توضيح داد. مثلا گفت که اگر يک عراقي روي زمين افتاده را ديديم نپرسيم که: «تو سالمي؟» شايد جاسم بود. يا اگر توي بند و بساط عراقي‌ها يک راديو سالم و خوب پيدا کرديم، دست بهش نزنيم چون قبلا آن بنده خدا نشانش کرده ‌بوده.

ضمنا دوچرخه‌اش را هم توي عمليات قبلي آن‌طرف جا گذاشته که التماس دعا داشت برايش پيدا کنيم و بياوريم. بعد نگاهي هم به من کرد و گفت: «در مورد کلاه هم بايد برايتان بگويم که کلاه عراقي‌ها از يک جنس خاصي ‌است که يک ذره هم پشم ندارد» درضمن همين­ جا هم اعلام مي‌کنم که هر چه کلاه پيدا کرديد براي اين برادر ماست. بعد از بيست دقيقه سخنراني، مسئول واقعي‌ آمد داخل و آن قبلي آمد پهلوي ما نشست.

موقع راه افتادن ياد حرف بابايم افتادم: «کلاه يادت نرود!» بعد ياد خاطرات پدربزرگم افتادم که مي‌گفت توي جنگ جهاني دوم، کلاهش را باد برد و انداخت سمت نيروهاي متفقين؛ آن خدابيامرز هم براي به دست آوردن کلاهش مجبور شد با يک لشکر بجنگد و همه‌شان را لَت و پار کند و برود کلاهش را پس بگيرد. مي‌گفت: «اولش بلند داد زدم که خودتان با زبان خوش کلاهم را برايم بياوريد ولي نياوردند من هم عصباني شدم و رفتم نيروهاي انگليس را زمين‌گير کردم»

وقتي عمليات شروع شد، تير و ترکش بود که بر سرمان باريدن گرفت. اما من که به ننه‌ام قول داده بودم از اين چيزها نخورم، سعي کردم پسر خوبي باشم. عراقي­‌ها که غافلگير شده بودند توي تاريکي و به صورت بي هدف شليک مي­‌کردند. همه­ چيز به خوبي پيش مي‌رفت. بچه‌ها تلفاتي نداده بودند و حالا ما در يک قدمي قرارگاه آن­‌ها بوديم. يکي از برادرها مي‌گفت: «اي ول چه کيفيتي؛ تا حالا عربي پخش زنده گوش نکرده بودم» من هم تا حالا آن همه کلاه عراقي يک‌جا نديده بودم. دوباره با خودم گفتم: «يعني مي‌شود کلاه صدام هم تو اين‌ها باشد؟»

صبح عمليات پيروز شد و بچه‌هاي امدادگر، عراقي‌هاي مجروح و کشته و اسير را جمع کردند.

گفتند سنگرها را بازرسي کنيد. آن ‌که سر کارمان گذاشته بود، گفت: «برادرهاي صفر کيلومتر! راديو و دوچرخه‌ي ما فراموش نشه» در مورد کلاه هم يادتان مانده که؟ همه‌اش مال همين برادر از جان گذشته‌مان است. بعد رو به من گفت: «خودت هم خوب بگرد» سنگرها را که بازرسي مي‌کرديم، کلاه‌هاي زيادي را ديدم ولي کلاه صدام نبودند. البته نااميد نشده ‌بودم و فارغ از بقيه داشتم دنبال گمشده‌ام مي‌گشتم.

ياد حرف بابايم افتادم: «به سوراخ‌ها توجه‌کن» توي يکي از سنگرها که بزرگ‌تر از بقيه بود، به سوراخ‌ها توجه کردم. توي ديواره‌ي سنگر يک سوراخ بود شبيه طاقچه و روي آن يک کلاه بود. يک کلاه قرمز که چيزهايي به عربي رويش نوشته‌ شده‌بود. باور نمي‌کردم. مي‌توانستم اسم صدام را بخوانم. يک چيزهاي ديگري هم رويش نوشته ‌شده‌ بود که خيلي مهم نبودند.

داشتم بال در مي‌آوردم. قيافه‌ي خوشحال و پيروز بابا و لبخند فاتحانه‌ي خودم را به ياد آوردم. من پيروز شده بودم؛ کلاه را برداشتم و مثل ارشميدس داد زدم: «يافتم، يافتم... هيچ‌کس باورش نمي‌شد؛ روي کلاه نوشته شده بود: «تقديمي قائد صدام حسين به ژنرال فلان کَسَک» صغير و کبير ريخته بودند روي کلاه. من هم مثل ناپلئون بعد از فتح مصر، قيافه گرفته بودم. همه به برادري که عربي مي‌دانست التماس مي‌کردند که تو را به خدا راستش را بگو، ما را سر کار نگذار. اما آن بنده‌ي خدا هم قسم مي‌خورد که راست مي‌گويد. کلاه داشت دست‌ به ‌دست مي‌شد. گفتم: «مواظب باشيد خرابش نکنيد»

البته دروغ چرا؟ خيلي هم معلوم نبود که کلاه مال خود نامرد صدام باشد ولي خب کاچي به از هيچي. بين بچه‌هاي گروهان هم، چو افتاده‌ بود که احتمالا عراقي‌ها هم حکايت پدربزرگ من را شنيده‌اند و بيچاره‌ها از ترس، خودشان مثل بچه‌ي آدم و با زبان خوش، طي يک شکست نمايشي کلاه را تحويل داده‌اند.

حکايت من و پدربزرگم توي منطقه پيچيده بود، کلاه هم رفت براي مرکز. من اما براي مقابله با باد، توي منطقه چند تا سنگ بسته بودم به کلاهم، که يک‌دفعه مثل پدربزرگ به زحمت نيفتم.

به بابا نامه نوشتم و خبر «فتح کلاه صدام يزيد کافر» را بهش دادم، عکس آن‌ را هم گرفتم و فرستادم. به ننه‌ام هم نوشتم که فعلا نه گلوله خورده‌ام و نه ترکش، ولي خيلي گرسنه‌ام است. يک چتر منور هم براي منور، دختر کوچولوي همسايه‌مان فرستادم و نوشتم که مواظب باشد زير باران خيس نشود.

حالا هم احتمالا ننه‌ام دارد رزمنده‌ها را دعا مي‌کند، منور با چترش بازي مي‌کند و بابا دارد توي محل از بقال و چقال تا سلماني و قصابي گزارش فتح من را مي‌دهد و همان­‌طور که عکس کلاه را نشان مي‌دهد مي‌گويد: «حتي به تاييد مقامات هم رسيده» اصلا اگر صدام يزيد تا حالا سکته نکرده باشد، شانس آورده.

لابد بعدش هم خاطرات پدرش در جنگ با انگليسي‌ها را تعريف مي‌کند و مي‌گويد: «براي قوم ما کلاه خيلي مهم است، بعضي وقت­ها از سر هم مهم تر است جان شما»

منبع سايت لوح


 سر به سر با تيترها 

 قلعه نوعي به كي روش: شما كه بازيكن دو رگه داري چرا دو تا گل زدي؟

مگر بازيكنان دو رگه بايد بيشتر از دو گل بزنند!؟

قلعه نوعي: من از بازي هاي تيم ملي راضي نيستم

مگر تيم ملي بايد رضايت شما را جلب كند!؟

فيروز كريمي: قولي براي ماندن پيكان در ليگ ندادم

براي افتادنش چي!؟

دايي: بازي هاي تيم ملي به درد تخمه شكستن مي خورد

مگر با ديدن بازي هاي تيم ملي فيلم فارسي هم تماشا مي كنيد؟!

قلعه نوعي: برخي ها مخلص چشم آبي ها هستند

اگر اين جوري بود كه الان بايد پروين همه كاره فوتبال مي بود!

قلعه نوعي: آقاي فردوسي پور چرا براي مربيان خارجي دادگاه برگزار نمي كني!؟

مگر فردوسي پور هم در دادگاه سمتي دارد!؟

فيروز كريمي: بگويم تيم را من نبستم بچه گانه است

يعني هر كس اين حرف را مي زند بچه است!؟

كميته انضباطي: تخلفي از سوي مسلمان صورت نگرفته

حتما بايد يك نفر را توي بازي بكشد تا تخلف محسوب بشود!؟

درخشان: نمي دانم چرا داوري به ضرر ماست

اين را همه مربيان مي گويند پس داور به نفع كدام تيم سوت مي زند!؟


 طنـــــــــــز 

چند توصيه به نويسندگان جوان

لطف اله شيرين زبان

- فقط بخوانيد و بنويسيد و اگر احساس مي کنيد نوشته هاي تان بازهم ناپخته و خام است بازهم بنويسيد و بازهم بخوانيد.

- يادتان باشد اولين خواننده و منتقد اثرتان خودتان هستيد. نسبت به اثرتان بي رحم باشيد هربار که دوباره مي خوانيد اگر احساس مي کنيد اثر احتياج به ويرايش دارد براي بار هزار هم ويرايش کنيد.

- از چاپ و نشر اثرتان ابا نکنيد. هزاران صفحه هرروز با ميلياردها سطر و ستون نوشته مي شود گيرم نوشته شما هم خزعبلات؛ اين همه خزعبلات نوشته مي شود اين هم روي آنها.

- در هنگام نوشتن هرگز خودتان را سانسور کنيد. راحت و آزاد بنويسيد حال گيرم در مطبوعات چاپ نکردند اينترنت را که ازتان نگرفته اند.

- نويسنده از کنار هر حادثه اي به راحتي نمي گذرد. شاخک هاي حسي خودتان را تيز کنيد و از تمام وقايع دوروبرتان داستان بسازيد گيرم هرگز آنها را ننويسيد. تخيل انسان بسيار پيشرفته تر و کامل تر از تمام استوديوهاي جهان است.

- هرنوشته اي و هر فيلمي را مي بينيد انتقاد کنيد و انتقادتان را مکتوب کنيد. وقتي به سن ميان سالي مي رسيد اين نوشته ها و نظرات قبل از همه باعث شادي و سرور خودتان مي شود. اين شادي را از خودتان دريغ نکنيد.

- برخي ناشران و چاپخانه داران و نشريات بنگاه هاي اقتصادي هستند يادتان باشد که آنها در درجه اول به فکر سود و جيب خود هستند.

- قضاوت هاي ديگران را نسبت به اثرتان را بارها و بارها بشنويد ولي يادتان باشد که بهترين قاضي در زمان حال در مورد هر اثري خود نويسنده اثر است. از قضاوت هاي اجق وجق ديگران دلخور نشويد با لبخند و از سر بزرگواري آنها را تحمل کنيد و کار خودتان را بکنيد.

- زمان ثابت خواهد کرد که کدام اثر جاودانه و کدام اثر يک بار مصرف است و هيچ کس تاکنون ماشين زمان را اختراع نکرده است تا به آينده برود و قضاوت آيندگان را بشنود پس راحت و بي دغدغه بنويسيد.

- زاويه ديد داشتن در هر اثري مهم ترين دغدغه تان باشد هر اتفاقي که دوروبرتان روي مي دهد شما را به نوعي متاثر مي کند اگر بتوانيد اين تاثير و تاثر خود را به خواننده منتقل کنيد داستان موفقي آفريده ايد.

- بارها و بارها شما را با نويسندگان موفقي چون فلان کس و بهمان کس مقايسه خواهند کرد و به شما توصيه خواهند کرد مثل آنها بنويسد. براي اين نصايح حتي تره هم خرد نکنيد و بدانيد براي آن نويسندگان عده زيادي توصيه مي کردند که مثل پيشکسوتان خود بنويسند وآنها چون راه خودشان را سرسختانه در ميان سنگ و کوه کندند و رفتند جاودانه شدند.

- کلاغي که راه خودش را مي رود بهتر از کلاغي است که اداي کبک را در مي آورد هرچند که آن مقلد شايد عده زيادي را هم به اشتباه بيندازد و آنها فکر کنند که با يک کبک روبرو شده اند. يادتان باشد که کلاغ هم با آن پرهاي زيبا و سياه براقش براي خود موجود با اصل و نسبي است.

- من هرگز به خاطر نوشته هاي خود پشيمان نشده ام حتي اگر الان کاملاً نظرم عوض شده باشد. تاسف من به خاطر نوشته هايي است که تنبلي کرده و ننوشتم و الان ديگر کاملاً از حال و هواي آن داستان خارج شده ام و قادر به نوشتنش نيستم. هرگز نوشتن را به فردا واگذار نکنيد همين الان قلم به دست بگيريد و بنويسد.

-يادت باشد هدف غايي نويسنده خلق انساني جديد است با شخصيتي کاملاً مستقل و مجزا از خواسته ها و آرزوهايي نويسنده اش. هرچه قدر انسان قصه ات را کامل تر و قابل قبول تر خلق کني کارت را بهتر و موفق تر انجام داده اي و اگر در خلقت کاراکتر قصه ات بيشتر دخالت کني او را کاريکاتورگونه تر و بدون پوست و گوشت خواهي يافت که براي هيچ کس قابل قبول و باور کردني نيست.

- وفتي اثري را نقد مي کني فقط و فقط به نقد اثر بپرداز نه نقد نويسنده آن. رابطه نوشته و نويسنده رابطه پدر و فرزندي است و دو تيپ و دو شخصيت کاملاً مجزا از هم هستند و در اکثر موارد هيچ رابطه مستقيمي بين شان وجود ندارد.

هيچ کس حرف منتقدي را که به جاي نقد اثر براي نويسنده اش نوشابه باز مي کند و يا احياناً به سرکوب او مي پردازد را جدي
نمي گيرد. اينگونه نقدها فقط مشت توخالي نويسنده اش را باز مي کند.


 شرح برعكس 

داور مسابقه به محرم نويد كيا: به كجا نگاه مي كني؟ من داورم و به شما مي گويم كه شما با اين كارت قرمز مواجه شدي و بايد به سمتي كه من اشاره مي كنم بروي!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون