جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2696- تاریخ : 1391/10/30 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(شنبه)

مصاحبه خواندني با ناصر فيض
از مغازه داري تا پخت املت دسته دار


سر به سر با تيترها


طنـــــــــــز


شرح برعكس


 مصاحبه خواندني با ناصر فيض
 از مغازه داري تا پخت املت دسته دار 

 قسمت اول

ـ بچه که بودم پولم به کتاب خريدن نمي رسيد. يک پيرمرد شمالي بود که در زير گذر خان، مغازه داشت و در آن مغازه همه چيز از جمله آب برگه و لواشک و آلبالو خشک و دمپايي و ليف حمام و قيف و نفت و زغال و صابون و انبر مي فروخت، و کتاب هم کرايه مي داد به شبي يک قران. من بدون کفش خوب مي دويدم.

از خانه تا زير گذرخان مي دويدم، کتاب را مي گرفتم...

گروه فرهنگي مشرق - ناصر فيض اين روزها مدير دفتر طنز حوزه هنري است. شاعر و طنزپرداز خوش مشرب و شيرين سخن و نکته پردازي که به سال 1338 در مشکين شهر به دنيا آمده و در قم بزرگ شده و اکنون در تهران مي زيد.

فيض آن قدر شيرين و جذاب حرف مي زند و خاطره تعريف مي کند و به سؤال ها پاسخ مي دهد که سخت مي توان سخنش را بريد و سؤال بعدي را مطرح کرد. لذاست که اين مصاحبه را هم کلي خلاصه کرده ايم تا سر جايش جا شود!

ـ نام؟

ـ بايد واقعيت را گفت: ناصر!

ـ نام خانوادگي؟

ـ فيض.

ـ نام پدر؟

ـ ابوالفضل.

ـ شغل؟

ـ کارمند حوزه هنري.

ـ شغل پدر؟

ـ پدرم روحاني است. الان هشتاد و شش سال سن دارد و فکر مي کنم اگر شغلي هم برايش پيدا کنيد، خيلي استقبال نکنند!

ـ تحصيلات؟

ـ تحصيلات پدرم؟!

ـ تحصيلات خودتان!

ـ ليسانس ادبيات فارسي دارم.

ـ همه مشاغل قبلي؟

ـ تا هيجده سالگي جوان بودم. بعد، دو سال سرباز بودم. بعد ازدواج کردم. اينها البته شغل نيست، اما مشغوليت هست!

ـ از شغل ها هم بگوييد.

ـ در قم مغازه اي داشتم، که در آن ده ها شغل عوض کردم. از لباس فروشي، اعم از مردانه و زنانه و بچگانه بگير تا فروش چيني و بلور و دوربين فروشي و فروش گل مصنوعي، تا اخذ ويزاي دوبي و شارجه و ارمنستان و باکو با فکس! شب عيد هم در اوج کاسبي همکاران، مغازه را مي بستم و مي رفتم شب شعر در شهرستان هاي ديگر!

ـ واحد ادبيات حوزه هنري قم کي پيش آمد؟

ـ حوزه هنري قم از اول واحد ادبيات نداشت. يک بار آقاي قزوه با آقاي فلاح پور که به قم آمده بودند، آمدند درِ مغازه و گفتند مي خواهند در حوزه قم واحد ادبيات راه بيندازند و از من ـ که آن موقع ها از اعضاي فعال جلسه آقاي مجاهدي بودم ـ خواستند گرداننده جلسه هاي شعر آنجا باشم. بعد از مدتي آن جلسه به يکي از بهترين جلسات شعر ايران ـ از لحاظ سطح ادبي شاعراني که در آن شرکت مي کردند ـ تبديل شد.

شاعران خيلي خوبي به آن جلسه مي آمدند. زکريا اخلاقي و احمد شهدادي و علي داوودي و مجتبي تونه اي و باقر ميرعبداللهي و يدالله گودرزي و حبيب نظاري و محمدشريف سعيدي و گاهي آقاي ژرفا و آقاي مجاهدي. يک سال مدير آن جلسه بودم و بعد به تهران آمدم و در طبقه دوازدهم ساختمان آلومينيوم يک اتاق گرفتيم و چندتا عکس به در و ديوارش کوبيدم و يکي از اين هواپيماهاي مسافربري بادي هم باد کردم و گذاشتم وسطش و کار ويزاگيري را دنبال کردم! بعد همکار مجله شعر شدم، بعد از آن يکي از دوستان پدرم که دفتر اسناد رسمي داشت مرا براي کار رونويسي از اسناد به آنجا برد.

اين «رونويسي از اسناد» سمتي بود يک کم بالاتر از آبدارچي! 9 سال آنجا کار کردم. مي خواستم ليسانسم را بگيرم و با سابقه کار در دفتر، بروم دفتر اسناد رسمي باز کنم. در همين مدت در دانشگاه هم ادبيات خواندم. همه چيز آماده بود براي شرکت در آزمون سردفتري، که يک باره به واسطه يک اتفاق از اين شغل بدم آمد.

ـ اين شغل در ابتدا براي تان چه جذابيتي داشت؟

ـ من هميشه دوست داشته باشم کاري داشته باشم که علاوه بر خودم، ديگراني هم در آن مشغول کار شوند. دوست داشتم مثلاً کارخانه دار باشم و هرروز پنج تا ميني بوس آدم در کارخانه ام کار کنند و هميشه هم در ذهنم آدم ها را در پست هايشان مي چيدم. که فلاني پسر فلاني که در مشکين شهر بيکار است فلان کار را بکند و آن يکي مسئول فلان جا بشود و... از سردفتري هم براي همين خوشم مي آمد. منتها بعد احساس کردم کاري است مثل دلالي، البته کمي شيک تر! هي با پول و سند سر و کار داشتن خيلي خوشايندم نبود. بعد از آن مدتي در راديو فرهنگ برنامه طنز و طنزآوران را توليد مي کردم. مدتي در تحريريه شبکه يک سيما براي مجري ها پلاتو مي نوشتم. يک سالي در شوراي فيلم و سريال شبکه يک و بعد از آن شبکه پنج بودم. چندين سال در کنار کار اصلي، در فرهنگسراي بهمن يک جلسه شعر را اداره مي کردم. الان هم که در دفتر طنز و شوراي شعر و موسيقي صدا و سيما و جاهاي ديگري که يادم نيست، هستم!

ـ شيرين ترين خاطره کودکي؟

ـ بچه که بودم پولم به کتاب خريدن نمي رسيد. يک پيرمرد شمالي بود که در زير گذر خان مغازه داشت که و در آن مغازه همه چيز از جمله آب برگه و لواشک و آلبالو خشک و دمپايي و ليف حمام و قيف و نفت و زغال و صابون و انبر مي فروخت، و کتاب هم کرايه مي داد به شبي يک قران. من بدون کفش خوب مي دويدم.

از خانه تا زير گذرخان مي دويدم، کتاب را مي گرفتم، از زير گذر خان تا خانه مي دويدم، مي افتادم روي کتاب و مي خواندم که تا فردا تمامش کنم که يک قران کرايه دو قران نشود و فردا دوباره همين بساط. تا اينکه يک بار پيرمرد گفت من ديگر به تو کتاب نمي دهم. گفتم چرا. گفت تو تمام کتاب هاي اين قفسه را خوانده اي و کتاب هاي آن يکي قفسه هم به درد تو نمي خورد! خاطره اين کتاب خواني ها هميشه در ذهنم هست.

ـ بزرگترين اشتباه جواني؟

ـ همه اشتباهاتم بزرگ بوده!

ـ تفاوت تان با ده سال پيش خودتان؟

ـ حجم ريزش مويم بيشتر شده! البته تجربه هايم هم بيشتر شده. ده سال هم به مرگ نزديک تر شده ام.

ـ آخرين آرزويي که کرديد؟

ـ همين الان داشتم آرزو مي کردم اين مصاحبه زودتر تمام شود که به جلسه ام برسم!

پنجره


 سر به سر با تيترها 

 گل محمدي: دلم نمي خواهد تيم نتيجه نگيرد

مگر بقيه مربي ها دوست دارند!؟

رضا عنايتي: بالاخره با استقلال خداحافظي مي كنم

همين الان هم بايد با اين تيم خداحافظي كنيد!

مجيدي: ديديد ما براي بازوبند حاشيه اي نداريم؟

ما مي دانستيم شما نمي دانستيد!

قلعه نوعي: تيم ما تيم خوبي است

اگر نبود كه الان صدر نبوديد!

مهدي رحمتي: بايد استقلال را قهرمان كنيم

خب بكنيد اينكه حرف زدن ندارد!

رويانيان: من استعفا ندادم

مثل روز روشن است كه شما اين كار را نمي كنيد!

رويانيان: من از ستاد سوخت استعفا دادم نه پرسپوليس

اي كاش از پرسپوليس استعفا مي داديد نه ستاد سوخت!

علي كريمي: من با شيريني مشكلي ندارم

اما بهتر است زياد شيريني نخوريد تا چاق نشويد!

علي كريمي: آقاي شيريني حرفي نزده كه من با او مشكلي داشته باشم

خب شايد شما حرف زديد!

دايي: تيم من بد بازي مي كند

خوب شد نگفتيد تيم داوري باد كار مي كند!


 طنـــــــــــز 

نمكدان بي نمك!

مهدي طوسي


يا تو شير مي خوري يا شير تو را!

يك روز يك نفر رفت داخل مغازه شير فروشي و گفت: لطفا به من شير بدهيد؟

مرد شير فروش گفت:‌ببخشيد آقا! شير مي خواهيد بخوريد؟!

او جواب داد: پَ نه پَ شيري مي خواهم كه من را بخورد!

آخر به قدري از دست زندگي ام خسته شدم كه حد و نهايت ندارد. امروز داشتم به اين فكر مي كردم كه راهي براي خودكشي پيدا بكنم. هر چه فكر كردم راهي بهتر از خودكشي به وسيله شير پيدا نكردم چرا كه مردم از آدم تصوير مي گيرند و بلوتوث مي كنند و عبرت سايرين مي شوي!


پياده روي در پياده رو!

يك روز يك نفر داشت پياده روي مي كرد. فردي به او نزديك شده و گفت: ببخشيد آقا! شما داريد پياده روي مي كنيد تا لاغر شده و سالم باشيد!؟

او جواب داد: پَ نه پَ دارم پياده روي مي كنم تا بلكه سنگي چيزي پيدا بكنم و پايم را محكم بكوبم به آن تا ناسالم شده و زندگي راحتي نداشته باشم!

باور كنيد من از اينكه زندگي سالمي داشته باشم خوشم نمي آيد و هميشه دنبال راهي مي گردم تا خودم را با آن به زمين بزنم و خيال بقيه و خودم را راحت كنم!


نفت خوردن كه خوب نيست!

يك روز يك نفر رفت داخل مغازه نفت فروشي و گفت: ببخشيد آقا لطف كنيد به من يك گالن نفت بدهيد!

مرد نفت فروش گفت:‌ببخشيد آقا! نفت را مي خواهيد بريزيد توي چراغ نفتي تا در زمستان احساس سرما نكنيد!

او جواب داد: پَ نه پَ نفت را مي خواهم بگذارم توي يخچال و به محض اينكه سرد شد به جاي آب بزنم توي گوشش!

راستش من مدتهي است كه به اين مسئله فكر مي كنم كه چرا نفت كه مثل آب مايع است نتواند تشنگي آدم را برطرف كند! براي همين هم آمدم تا از شما نفت بگيرم بگذارم توي يخچال تا به محض سرد شدن سر بكشم!


رنگ قرمز و آبي رنگ داربي است!

يك روز دو نفر داشتند با هم در مورد فوتبال داربي حرف مي زدند. يكي قرمز و يكي آبي بود. فردي به آنها نزديك شده و گفت:‌ببخشيد آقايان! شما داريد در مورد داربي صحبت مي كنيد به طوري كه يك نفر آبي و يك نفر قرمز هستيد!؟

يكي از آنها جواب داد: پَ نه پَ داريم در مورد رنگ اتاق خواب مان تصميم مي گيريم. يك نفرمان مي گويد قرمز بزن و يك نفر مي گويد آبي! يك نفر مان مي گويد دو تا گل بزن وسط ديوار يكي ديگر مي گويد نه سه تا گل قشنگ تر مي شود!

راستش ما از ابتدايي كه با هم رفيق شديم به اين مسئله فكر مي كنيم كه اتاق خواب چيزي مهمي است و بايد در مورد رنگش دقت زيادي كرد براي همين هم هست كه هر وقت مي خواهيم اتاق خواب ها را رنگ كنيم به اين مسئله فكر مي كنيم كه
چه رنگي باشد!


استخر پر از آب!

يك روز يك نفر رفت بليت استخر را خريد. فردي به او نزديك شده و گفت:‌ببخشيد آقا! شما بليت استخر را خريديد تا برويد استخر شنا كنيد؟

او جواب داد: پَ نه پَ بليت استخر را خريدم تا بروم توي استخر را تعمير كنم و اگر وقت شد رنگ بزنم!

آخر من از همان ابتدايي كه به خاطر دارم عاشق اين كار بودم كه براي درست كردن استخر هم بليت تهيه بكنم و بعد بروم كاري كه بايد انجام بدهم را انجام بدهم و الان كه شما من را ديديد دارم همين كار را مي كنم!


 شرح برعكس 

نفر سمت راستي: جون داداش اگر اجازه ندهي كه من يارانه ام را زودتر از تو از عابر بانك بردارم با همين توپ مي زنم توي سرت!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون