جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2623- تاریخ : 1391/07/25 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(سه شنبه)


ًفرياد مي زني: نان خشکه خريداريم!


شرح برعكس


سر به سر با تيترها


طنـــــــــــز


 ًفرياد مي زني: نان خشکه خريداريم! 

مهدي طوسي

حتما بايد کاري بکني. اين جوري نمي شود که تو به عنوان يک فرهنگي بي کار و بي عار خودت را تحميل به جامعه اي بکني که همه در حال کار و تلاش هستند. با خودت فکر مي کني که اين درست است که تو يک عدد آدم فرهنگي هستي و داري براي فرهنگ همسايه ها و شهر و کشور و حتي کشورهاي هم جوارت کار مي کني و فرهنگ آنها را مي دهي مي رود بالا اما اين جوري نمي شود که خودت براي پر کردن شکمت اين همه اذيت و آزار بشوي و اين همه گرسنگي بکشي و اين همه به شکمت سنگ ببندي و اين همه سنگ را با خودت ببري و بياوري و اين همه اذيت بشوي که چي؟ که تو يک آدم فرهنگي هستي و آدم هاي فرهنگي نبايد زياد به شکم شان فکر بکنند و بر عکس بايد به خوراک روحي بقيه آدم هايي که به او علاقه دارند فکر بکنند!

با خودت مي گويي: نه ديگر! تمام شد من بايد براي شکمم و بقيه چيزهايي که به شکمم مربوط مي شود فکر بکنم و کاري بکنم که بعد از اين زياد گرسنگي نکشم.

اما نمي داني چه کار بکني. نمي داني که چه جوري مي تواني نان در بياوري. نمي داني که چه جوري مي تواني براي سير کردن شکمت تلاش بکني و پول در بياوري وبروي با آن نان بخري و بريزي توي شکمي که تا به اين سن فکر نمي کردي که چه جوري مي توان آن را سير کرد.اصلا با خودت فکر مي کني که چرا تا به حال به اين سن رسيدي به اندازه اي که بايد به فکر سير کردن شکمت باشي نبودي! چرا نبودي!؟

اين را به خودت مي گويي و از فرط عصبانيت يکي محکم مي زني توي سرت و مي گويي: اي بابا من اگر عقل داشتم در اين زمانه اي که همه به فکر در اوردن پول و يک سري چيزهاي ديگر هستند من به فکر مسائل فرهنگي نمي بودم! چرا من نبايد ماشين هاي شاستي بلند سوار بشوم و با اين سن و سال بروم سوار اتوبس و مترو بشوم و همين مردمي که من براي شان کلي کار فرهنگي کردم با ماشين هاي مدل بالا از کنار من گاز بدهند و بروند و اصلا هم با خودشان فکر نکنند که اين آدم از بزرگان فرهنگ! ماست و بايد با ماشين او را به مقصدي که مي خواهد برود برسانيمش!

بهتر مي داني به جاي فکر کردن به مسائلي که اصلا دردي را از شکم گرسنه تو دوا نمي کند به اين فکر بکني که چه جوري مي تواني پول در بياوري و شکمت را سير بکني.

مي روي و کنار صندلي مي نشيني و به اين فکر مي کني که چه جور مي تواني به سير کردن شکمت بپردازي. بر خلاف هميشه که وقتي مي خواستي فکر بکني مي رفتي روي صندلي مي نشستي و از صندلي براي الهام گرفتن کمک مي گرفتي اما اين بار روي صندلي نمي نشيني و کنار صندلي مي نشيني. با خودت فکر مي کني که هر جوري شده بايد به راهي براي سير کردن شکمت برسي. کمي فکر مي کني و به اين نتيجه مي رسي که براي سير کردن شکمت بايد نان را بزني توي ماستي – چيزي و بخوري و به اين وسيله شکمت را سير بکني! اما متوجه مي شوي که تو نه نان داري و نه ماست! به اين نتيجه مي رسي که بايد هر جوري شده راهي براي پيدا کردن نان و ماست پيدا بکني.

کمي فکر مي کني و به اين نتيجه مي رسي که بايد کار بکني. بايد کاري بکني که هم شغل محسوب بشود و هم به شان فرهنگي تو آسيبي وارد نکند! بايد کاري بکني که اگر مردم توي شهر تو را ديدند با خودشان نگويند اين آدم فرهنگي به اين بزرگي را ببينيد که دارد چه جوري نان در مي آورد!

خيلي فکر مي کني اما به راهي که بايد برسي نمي رسي باز هم فکر مي کني اما باز هم به راهي که بايد برسي نمي رسي. دوباره و سه باره فکر مي کني و چهارباره فکر مي کني اما به راهي که بايد برسي و آن راه تو را به لقمه اي نان براي سير کردن شکمت رهنمود کند نمي رسي. با خودت فکر مي کني که تو عجب آدم بد شانسي هستي که هر چه فکر مي کني به راهي که بايد برسي نمي رسي.

يک باره جيغ مي کشي. فرياد مي زني. هوار مي زني. خوشحال مي شوي و آنقدر خوشحال مي شوي که تا به حال اين همه خودت را خوشحال نديده بودي. به خودت مي گويي: تا به حال خودم را اين جوري نديده بودم. تا به حال اين همه خوشحالي را در خودم يک جا نديده بودم.

آخر تو کنار پنجره که نشسته بودي يکباره متوجه شده بودي که مردي گاري به دست در حالي که فرياد مي زند نان خشکه خريداريم از کنار منزل اجاره اي تو عبور کرده بود. تو با خودت فکر کرده بودي که مگر چه چيزي از اين مرد کمتر داري که نروي و يک گاري تهيه بکني و براي سير کردن شکمت نان خشکه خريداري بکني!

اما من که پول ندارم! اين را به خودت مي گويي و بعد انگار که آب سردي رويت بريزند خوشحالي ات تبديل به غمي سهمگين مي شود. با خودت فکر مي کني از کجا پول بياوري تا نان خشک بخري.تازه پول هم که پيدا بکني و نان ها را بخري به چه دردي مي خورد چرا که آدم عاقل نان خشک مي فروشد تا پول به دست بياورد نه اين که نان خشک بخرد و بعد بماند که با آنها چه کار بکند. يکباره يادت مي آيد که جاهايي هستند که نان خشک ها را مي خرند تا به اين وسيله شکم گاوهاي شان را سير بکنند. خوشحال مي شوي. هم به اين خاطر که فهميدي نان خشک خريدن حسنش در اين است که مي تواني به صاحبان گاوهاي شهر بفروشي و هم اينکه به اين وسيله مي تواني علاوه بر خودت شکم گاوهاي شهر را هم سير کني! و هم اينکه متوجه شدي که چون تو آدم فرهنگي هستي مردم به احترام تو نان هاي شان را مجاني در اختيارت قرار مي دهند!

بلند مي شوي يک گاري بر مي داري!(گاري نداري اما آقاي نويسنده بلافاصله براي تو يک گاري تهيه مي کند تا اين جوري داستان تو را به سرانجام برساند!)

مي روي توي خيابان و فرياد مي زني نان خشکه خريداريم!

**

الان شب است. نه تنها يک تکه نان خشک نخريدي بلکه حتي يک لقمه نان هم براي شکمت پيدا نکردي چرا که از وقتي يارانه نان هدفمند شده و به نوعي نان گران شده مردم نان هاي شان را خشک نمي کنند تا بدهند به نان خشکي ها! شانس تو نان خشکي ها بعد از هدفمند شدن يارانه ها جزو مشاغل علاف و بي رونق شده.

گريه ات مي گيرد نه براي خودت بلکه براي گاوهاي شهر که بعد از اين نان خشکي براي خوردن ندارند!


 شرح برعكس 

يكي از تقدير شده گان جشنواره فيلم كودك و نوجوان اصفهان: دوستان و تماشاچي يان محترم! دقت داشته باشيد كه به من همين قدر جايزه دادند كه مي بينيد؛ فردا نگويند كه سيصد تا سكه بوده........! ملاحظه كنيد!


 سر به سر با تيترها 

 مهدوي كيا:‌هيچ جاي دنيا ليگ را اين جوري تعطيل نمي كنند

چرا در ايران اين جوري تعطيل مي كنند!

كفاشيان: قلب من ضعيف است لطفا آهسته انتقاد كنيد

قبل از بازي با كره حتما قلب تان را عمل كنيد كه مشكلي پيش نيايد!

كفاشيان: ماموريت من با يك باخت به پايان نمي رسد

بله خب.! ماموريت شما با بيشتر از يك باخت به پايان مي رسد!

رحمتي: من آماده ام

براي گل خوردن يا نخوردن!

رضا عنايتي: ما كره را مي بريم

شما كه نيستيد چرا مي گوييد ما!؟

كي روش: من تضمين مي دهم كه كره را مي بريم

شما قبل از بازي با لبنان هم همين حرف را زديد!

رويانيان: با مهدوي كيا در مورد خيلي چيزها جلسه داشتم

مگر مهدوي كيا هم شده همه كاره شما!؟

كفاشيان:كره را ببريم همه چيز تمام مي شود

تازه همه چيز آغاز مي شود!

يك خبرگزاري: كره را با جادوي كريمي مي بريم

خب چرا لبنان را با جادوي كريمي نبرديم!؟

ژوزه: هيچ يك از بازيكنانم را نمي دهم به تيم ديگري

اما بازيكنان تان حاضرند شما را بدهند به تيم ديگري!


 طنـــــــــــز 

كوتاه ولي بانمك!

عبدالكريم گشايش


گربه و لنگه كفش!

گربه اي آسيب ديده از پله هاي آپارتمان بالا مي رود. دري باز شده و لنگه کفشي به سمت او پرتاب مي شود. گربه فرار مي کند و ضمن فرار کردن هر چه گلدان توي راه پله هاست را انداخته و مي شکند!

*

ماشين دودي!

ماشيني در حالي که دود مي کند از خيابان عبور مي کند. دود باعث مي شود که جلوي ديد ماشين گرفته شود و در نهايت با چيزي تصادف کند. دود که پراکنده مي شود ماشين به شترمرغ زده است.

*

فرش ماشيني يا ماشين فرشي!

ماشيني در حالي که دود مي کند از خيابان عبور مي کند. شتر مرغ کنار خيابان ايستاده و مشغول فروش پشمک است. ماشين از کنار او عبور کرده و دود ماشينش باعث مي شود پشمک ها سياه شود!

*

ليگ برتر خروس ها!

شتر مرغ، خروس و جوجه در حال مسابقه دو هستند. چيزي تا آخر خط نمانده و جوجه از بقيه عقب تر است. مرغ وقتي متوجه مي شود جوجه از بقيه عقب مانده پنکه را روشن مي کند. باد پنکه جوجه را به خط پايان پرت مي کند!

*

تنظيم آنتن با يک لنگه کفش!

خروس به سختي خودش را از لابه لاي وسايلي که توي پله هاي آپارتمان چيده شده بالاي پشت بام مي رساند. روي پشت بام پر از کولر است و چون خروس جايي پيدا نمي کند روي يک آنتن ايستاده و قوقولي قوقو مي خواند. تلويزيون شترمرغ برفکي مي شود. سرش را از پنجره بيرون آورده و روي پشت بام را نگاه مي کند و خروس را که روي آنتن مي بيند با يک لنگه کفش از روي آنتن پرت مي کند!

*

جوجه هاي بي دانه

چند جوجه که بسيار کثيف و فقير به نظر مي رسند تعدادي تخم مرغ را کنارشان گذاشته تا بفروشند. مرغ از دور با گريه به سمت جوجه ها آمده و آنها را کتک زده و تخم مرغ ها را از آنها گرفته و رويش مي نشيند!

*

همراه با پوست هاي تخمه!

مرغ و خروس و جوجه هايش به ترتيب توي ساحل و از کنار دريا عبور مي کنند. همه مشغول شکستن تخمه و ريختن پوست آن کنار دريا هستند. قسمتي از دريا از اين حرکت غمگين است. موجي عصباني از وسط دريا خودش را با خشم به آنها رسانده و همراه با پوست هاي تخمه پرت شان مي کند کمي آن طرف تر!

*

با باد و دعوا!؟

شتر مرغ در حال جارو کردن خيابان است. او آشغالها را گوشه اي جمع کرده و قسمت ديگري از خيابان را جارو مي کند. باد روي پشت بام به شتر مرغ مي خندد و با يک حرکت آشغالها را توي خيابان مي پاشد. شتر مرغ با جارو دنبال باد مي کند!

*

مسابقه با مشت!

دو تا شتر مرغ در حال مسابقه بوکس هستند. يکي از شتر مرغ?ها با مشت مي زند توي صورت يکي ديگر و گردنش طوري پيچ مي خورد که چشم هايش از حدقه در آمده و روي زمين افتاده و بيهوش مي شود. شتر مرغ پيروز به سمت برانکاردي که شتر مرغ ديگر روي آن قرار دارد مي رود و دست او را به علامت پيروز بالا مي برد!

*

از يك واحد مسكوني

از داخل يک واحد مسکوني واقع در مجتمع آپارتماني صداي موزيک همراه با رنگ هاي تند بيرون مي زند. از صداي زياد ساختمان فرو مي ريزد و پاره آجره ها با رنگ هاي مختلف با ريتم موزيک به بالا و پايين مي پرند!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
گلبرگ
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون