جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2597- تاریخ : 1391/06/26 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(يكشنبه)


حالا كه فوتبال ما مقابل لبنان شكست خورد!


سر به سر با تيترها


ايستگاه


كلاغه خبر داد


شرح برعكس


 حالا كه فوتبال ما مقابل لبنان شكست خورد! 

مهدي طوسي

راه هايي كه بايد به خودت افتخار بكني را مرور مي كني. با خودت مرور مي كني كه چه چيزهايي باعث اين مي شود كه من به خودم، قبل از ديگران افتخار بكنم. اولين راهي كه به ذهنت مي رسد اين است كه بروي و خودت را از هواپيما به بيرون پرتاب بكني و در اثر پرتاب بلايي هم سرت نيايد!

اما اين نمي شود چرا كه پرتاب از آن ارتفاع دست توست اما سالم ماندنت ديگر دست تو نيست!

به راه ديگري فكر مي كني راهي كه آسان تر باشد و بتواند باعث اين بشود كه تو به خودت افتخار بكني.

با خودت مي گويي: آها!‌اين راه خيلي راه خوبي است.

آن راه اين است كه بروي تمام توالت هاي شهر را خالي بكني! آخر يادت مي آيد كه يك روز به خاطر اينكه زير فشار عجيبي بودي به سرويس هاي بهداشتي شهر مراجعه كردي؛‌ از بخت بدت به هر جا كه رفتي پر بود. پس الان كه يادت آمد چنين بلايي سرت آمده به اين فكر افتادي كه توالت هاي پر را خالي بكني و ديگران را از فشار احتمالي نجات بدهي و به اين شيوه به خودت
افتخار بكني!

اما اين هم نمي شود آخر تو نمي داني كه چند تا توالت پر در سطح شهر وجود دارد و اين مستلزم اين است كه تو يك روز ديگر در همان شرايط قرار بگيري تا بتواني توالت هاي پر را شناسايي بكني! پس اين راه هم توي ذهنت منتفي مي شود!

به راه ديگري فكر مي كني. راه ديگر اين است كه بروي و يك بال گرد اختراع بكني و بگذاري به معرض ديد جهانيان!

او مي پرد وسط افكارت و مي گويد: جناب آقاي شخصيت ادبي! بال گرد را قبلا يك آدم ديگري اختراع كرده شما نمي خواهد با اختراع اين سازه پروازي به خودتان افتخار بكنيد!

مي خواهي به او بد وبيراه بگويي اما مي بيني حرفش درست است و به همين دليل به او چيزي كه بايد بگويي را نمي گويي.

دوباره فكر مي كني و اين بار به اين نتيجه مي رسي كه بيايي برجي بزرگتر از برج ميلاد را كنار برج ميلاد و با زماني معادل با نصف زماني كه به اين برج اختصاص داده شده بود بسازي و بعد درست زماني كه براي افتتاح مي آيي به خودت افتخار بكني!

اما اين هم نمي شود چرا كه تو ترس از ارتفاع داري و درست لحظه اي كه بخواهي طبقات بالا را افتتاح بكني كم آورده و اين باعث مي شود همه به تو بخندند!

پس اين راه هم توي ذهنت منتفي شده و به راه ديگري فكر مي كني. به راهي فكر مي كني كه راحت تر و ساده باشد و بتواند تو را به مقصودي كه داري برساند.و مقصود تو در اين قسمت اين است كه كاري بكني و راهي پيدا بكني كه با انجام آن به خودت افتخار بكني!

راه ديگري به ذهنت مي رسد. آن راه اين است كه بروي در تيم پرسپوليس و در يك داربي بالاي بيست گل به تيم استقلال بزني تا هم خودت به خودت افتخار بكني و هم بقيه به تو افتخار بكنند........!

اما اين راه هم نمي شود چرا كه در اين راه فقط نيمي از مردم كه طرفدار تيم پرسپوليس هستند به تو افتخار مي كنند و بقيه كه طرفدار استقلال هستند از تو متنفر مي شوند!

كمي فكر مي كني تا دوباره راهي به ذهنت برسد. مي رسد. راهي كه به ذهنت مي رسد اين است كه بروي در تيم ملي به عنوان مربي قرارداد ببندي و اين تيم را بعد از چند سال ببري به جام جهاني برزيل تا اين تيم هم مثل ساير تيم ها در جام جهاني بازي بكند!

اما نمي شود چرا كه با اين كار نه تنها به خودت افتخار نمي كني بلكه از خودت بدت هم مي آيد چرا كه در حال حال حاضر كي روش مربي پرتغالي، هدايت تيم ملي را به عهده دارد و تو با اين كارت فقط به فقط باعث قطع شدن نان يك نفر ديگر مي شوي و اين كار توي ذهن تو تنفر به وجود مي آورد تا افتخار!

بلند مي شوي و توي اتاقت راه مي روي تو بايد راهي به ذهنت برسد. او به سمت تو مي آيد و مي گويد: اينقدر تند راه نرو، احتمال تصادف زياد است ها! از اين گذشته اينكه فكر كردن ندارد تو مي تواني از اين روزنامه بروي تا هم خودت به خودت افتخار بكني و هم بقيه نفس راحتي بكشند و هم سردبير لزومي نبيند كه اين صفحه را تا آخر بخواند!

تو نگاهي به او مي كني و جوابي نمي دهي. الان زماني نيست كه بخواهي با او درگير بشوي چرا كه درگير شدن با او مساوي است با از دست دادن زماني كه بايد به فكر كردن اختصاص بدهي. پس يك بوق مي زني!‌تا او از جلوي تو برود و تو به راهت ادامه بدهي!

او مي رود و تو هم به راهت ادامه مي دهي. به اين فكر مي كني كه بهتر است اين كار را بكني كه هزار دور دور خودت بچرخي و بعد كه مي ايستي براي ايستادن تعادل داشته باشي و زمين نخوري!‌اين راه خيلي راه خوبي است! اما اين كار را هم نمي تواني بكني چرا كه مطمئن هستي كه زمين مي خوري و كسي نيست كه تو را از روي زمين بردارد. پس بهتر است كه به راه ديگري فكر بكني.

براي فكر كردن به راه ديگر زمان و حتي جا نداري پس بهتر مي داني كه بقيه افكارت را نگه داري براي قسمت بعد!

راه بهتري به ذهنت مي رسد. اين راه را تا به حال نديده بودي و از جايي هم نشنيده بودي. اين راه بهترين راهي است كه به ذدهنت رسيده. تو مي تواني حالا كه بچه هاي تيم ملي مقابل لبنان باخته اند بروي و يك تنه مقابل لبنان بازي بكني و آنها را شكست بدهي؛‌حداقل مساوي بكني!


 سر به سر با تيترها 

 آشتياني: تيم ملي خيلي پير است

خب جوانش كنيد!

آشتياني:‌دل كي روش كه نمي سوزد

نبايد هم بسوزد!

آشتياني:‌مايه تاسف است كه از لبنان باختيم

ولي بچه ها اين تاسف را نخوردند!

پاشازاده: اول لبنان را ببريد بعد بياييد جواب بدهيد

جوابي ندارند بدهند!

آيت الهي: كي روش بايد جوابگو باشد

اي بابا اينقدر اين مربي را بزرگ كرديم كه نمي توانيم با او حرف بزنيم!

علي پروين:‌من كه گفتم مربي خارجي به درد فوتبال ما نمي خورد

اتفاقا زماني كه يك مربي ايراني مربي تيم هاي عربي شده بود كارشناسان آنها هم حرف شما را مي زدند!!

كي روش:‌دروازه بان لبنان شب افسانه اي داشت

البته رحمتي شما هم شب رويايي داشت!

كي روش:‌مستحق شكست نبوديم

اي بابا حالا كه شكست خوردي و رفت پي كارش!

نبي:‌صحبتي ندارم انجام بدهم

بله همه صحبت ها را توي زمين كرديد ديگر!

يك خبرگزاري:‌علي كريمي و محمد نوري با هم درگير شدند

پس تكليف بازي همان توي زمين معلوم است!


 ايستگاه 

بچه‌ها! خبر! مژده! خنده جيره‌بندي شد!

اسماعيل اميني

قسمت دوم - پاياني

از زمان كودكي تا آنجا كه به يادم مانده است از هر بهانه‌اي استفاده مي‌كردم كه بخندم.گاهي حتي از جدي‌ترين چيزها خنده‌ام مي‌گرفت و بعضي وقتها اين خنده‌هاي نابهنگام، كار دستم مي‌داد.

مثل اين كه وسط دعوا و دادوبيداد و ناسزاگويي دو تا آدم حسابي، من از ديدن قيافه آنها خنده‌ام مي‌گرفت و... بله ديگه يك جوري ادب مي‌شدم كه دفعه بعد به هر چيزي نخندم. مي‌گفتند: بچه مودب و سنگين، بي‌خودي نبايد بخندد، بچه بايد آرام و سر به زير و حرف گوش كن باشد و درس بخواند و خنده بي‌جا نكند.

آرام و سر به زير و حرف گوش كن و درس‌خوان شدم اما عادت ناپسند خنده بي‌جا را نتوانستم ترك كنم و امروز كه در حوالي سالگرد چهل و هفت‌سالگي كودكي‌ام هستم هنوز هم مثل آن روزگار از همه چيز خنده‌ام مي‌گيرد به ويژه از چيزهايي كه خيلي جدي به نظر مي‌رسند و در اين ميان باز هم دعواي بزرگان و دادو بيدادها و ناسزاگويي‌هايشان برايم خنده‌دارتر از همه چيز است و گاهي خنده‌هاي نابهنگام كار دستم مي‌دهد و... بله ديگه يك جوري ادبم مي‌كنند! حالا در اين روزگار عجيب و غريب، اين كودك چهل و هفت ساله كه نمي‌تواند جلوي خنده‌اش را بگيرد وقتي مي‌بيند كه بسياري هستند كه به عادت ناپسند خنديدن دچارند و از آن ميان جمعي نويسنده و شاعر و طراح و آدم حسابي به سرشان زده است كه ديگران را در خنده بي‌جاي خود سهيم كنند و نشريه و سايت و كتاب و موسسه و دوره آموزشي براي طنزنويسي و خنديدن و خندانيدن تدارك ديده‌اند.

خُب معلوم است كه آن مرض خنديدن نابهنگام در من دوباره شدت مي‌گيرد و از ميان همه كارهاي با نمكي كه از دوستان گل‌آقايي مي‌بينم انتشار مجله هفتگي براي خندانيدن بچه‌ها برايم جالب‌تر و با نمك‌تر به نظر مي‌رسد و با خودم مي‌گويم: عجب رويي دارندها؟!

وقتي يك بچه خردسال به خاطر خنده نابه‌جا ادب مي‌شود، معلوم است كه بزرگترها بايد مراقب رفتار خودشان باشند و به ويژه هنگام خنديدن بايد به اطراف خود خوب نگاه كنند مبادا چند نفر از بزرگان در حال دعوا و داد و بيداد و ناسزاگويي باشند و...

بله ديگه يك جوري او را ادب كنند!

البته بارها ديدم كه گل‌آقا و دوستانش را يك جوري ادب كردند و آنها باز هم براي خنديدن و به ويژه خنداندن بچه‌ها از جان مايه مي‌گذاشتند و از كارشان دست برنداشتند. هفته‌نامه بچه‌ها...گل‌آقا تعطيل نشد اما تبديل شد به ماهنامه بچه‌ها...گل‌آقا و من گفتم: عجب رويي دارندها؟!

تا آن كه ديگر از نشريات گل‌آقا خبري نشد، از كوچك و بزرگ و هفته‌نامه‌ها و ماهنامه‌ها و سالنامه‌ها بگير تا آن پوسترهاي بامزه‌اي كه از بزرگان اهل تميز مي‌كشيدند و با پررويي تمام به خود صاحبان تصاوير هديه مي‌دادند.وقتي از نشريات گل‌آقا خبري نشد، نفس راحتي كشيدم و گفتم: مثل اين كه ديگر از رو رفتند و حسابي ادب شدند! به ويژه اين كه ديگر اين بچه‌هاي معصوم را به خنده تشويق نمي‌كنند و با نبودن مجله بچه‌ها...گل‌آقا، بچه‌هاي ما همگي با ادب و تميز و سربه‌زير و حرف گوش كن و درس‌خوان و بدون خنده بي‌جا بار مي‌آيند. آنها ياد مي‌گيرند كه نبايد بي‌اجازه بخندند به ويژه وقتي چند تا بزرگتر دارند با هم دعوا مي‌كنند و دادو بيداد راه انداخته‌اند و به هم ناسزا مي‌گويند اصلاً جاي خنده نيست. نفس راحتي كشيدم، اما هنوز نفس راحت را بيرون نداده بودم كه ديدم بچه‌ها...گل‌آقا دوباره سروكله‌اش پيدا شده و اين بار زير عنوان مجله نوشته است: (فصلنامه بچه‌ها...گل‌آقا)

مي‌خواستم دوباره بگويم: عجب رويي دارندها؟!

اما با خودم گفتم شايد اين فصلنامه شدن حكمتي داشته باشد، شايد به قول ديوانيان در راستاي طرح هدفمند كردن خنده باشد، شايد قرار است از اسراف و بريز و بپاش در حوزه خنديدن جلوگيري شود، شايد بايد بچه‌هاي ما ياد بگيرند كه به موقع و در آغاز هر فصل سال يك بار بخندند، شايد خنده هم براي خودش حساب و كتاب و قانون دارد همان‌طور كه شكر خدا همه‌چيزمان در اين مملكت حساب و كتاب و قانون دارد از هر لحاظ، شايد خنده كه حق مسلم بچه‌هاست مثل بقيه چيزهايي كه حق مسلم ماست قرار است براي خودش خط قرمز و محدوده ممنوعه و اسناد محرمانه و بودجه مخصوص و دفتر و دستك داشته باشد! اين فكرها باعث شد كه فصلنامه بچه‌ها...گل‌آقا را به فال نيك بگيرم و فرياد بزنم:

بچه‌ها! خبر! مژده! خنده جيره‌بندي شد!


 كلاغه خبر داد 

آنچه در پنجاه و هشتمين دگرخند گذشت؛

مرعشي: خوشبختانه «باقي قضايا» يک اثر طنز است!

قسمت اول

به گزارش خبرنگار دفتر طنز، پنجاه و هشتمين نشست نقد و بررسي کتابهاي منتشر شده در حوزه طنز «دگرخند» عصر ديروز با حضور عبدالله مقدمي نويسنده «باقي قضايا» و مسعود مرعشي، نويسنده و منتقد در تالار شماره دو انديشه حوزه هنري برگزار شد.

مسعود مرعشي در ابتداي نشست در نقد باقي قضايا گفت: کتاب مقدمه ندارد و به نظر مي‌رسد با عجله آثار براي چاپ جمع آوري شده است. مخاطب مي‌داند با کتاب طنزي رو به رو است اما تا کتاب را نخواند متوجه نمي‌شود با چه نوع قالبي و محتوايي رو به روست.

وي همچنين به تاريخ نداشتن مطالبي که قبلا در نشريات کار شده هم اشاره کرد و گفت: زمان، در فهم برخي مطالبي که داراي تاريخ انقضا هستند بسيار تاثيرگذار است و وجود ارجاعات در کتاب به ما کمک شاياني در فهم مطلب مي‌کند چراکه يک شوخي ممکن است در زمان حال جالب باشد اما با گذر زمان از ميزان جذابيت آن کاسته شود.

ادامه دارد...


 شرح برعكس 

مهدي مهدوي كيا: اگر من در بازي مقابل لبنان بودم همين جوري به توپ نگاه مي كردم به لبنان گل مي زدم!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
گلبرگ
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون