جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2494- تاریخ : 1391/02/18 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (دوشنبه)

خاطرات اين جوري!
فيل سوپ


فوتبال


طنز


شرح برعكس
در تمرين تيم استقلال تهران: آقاي هنكه! دو مشت ميخ اينقدري بيار تا اين تور دروازه را بكوبيم به زمين!

 خاطرات اين جوري!
 فيل سوپ 

 
بچه که بودم آدم جالبي بودم .ببين يعني در اين حد که خودم با خودم حال مي کردم.

هر چي بزرگ تر شدم چرت تر شدم. يعني چي اين؟يعني که ديگه خودم با خودم حال نمي کردم. مدرسه که مي رفتم خودم با خودم حال مي کردم. بچه که بودم مشق مي نوشتم. چاله مي کندم توش آب مي ريختم. بعدشم روش خرده چوب مي گذاشتم و نهايتا روشو با برگ خشک نماسازي مي کردم. سيستم در حد عالي. چاله اي به عمق حداقل 7 متر. اونم با بيل و کلنگ. کلاس کار در اين حد. کلي کرماي جالب دراز از خاک در ميومد که با بيل نصفشون مي کردم. جالب اينجا بود که بازم وول مي خوردن.

حتي اگه 700 تيکشونم مي کردي 700 تيکه وول وولي داشتي.

مي شد يه گردنبند متحرک تهوع آور باهاش درست کرد. حالا اين چاله ها رو واس چي مي کندم؟ ملتو مي کشوندم ميانداختم توش. يه چي تو اين مايه ها. ديگه چي کار مي کردم؟حوضو با آب يخ پر مي کردم کلمو مي کردم توش نفسو نيگه مي داشتم.

البته چون آدم متواضعي بودم حاضر بودم يه دستي بدم کله ي بقيه رو براشون تو آب نگه دارم تا رکورد منو بشکونن.

ديگه چي؟ کلاس فوتبال مي رفتم در حد تيم ملي. يه لباس داشتم عکس سوباسا روش داشت. اينش خيلي اهميتي نداره.

مهم اينه که يه دفاع وسط کلاسيک بودم. اينم اصلا به خاطر اين نبود که منو به خاطر اينکه 6 سالم بود (و اونجا چند تا بچه راهنمايي هم داشت) مينداختن دفاع دلم خوش باشه و سرم مشغول شه.نه آقا.

به خاطر توانايي هام در پست دفاع وسط کلاسيک بود.اينطورياس.

هر چند بعد چند جلسه تصميم گرفتم عرصه رو براي جوانترها باز کنم و با دوستم که اسمش خشايار بود مي رفتيم چوب مي کرديم تو جوب آب.

يه بارم فکر کرديم گم شديم و مثل شتر زديم زير گريه.

در حالي که تنها دو متر با زمين فوتبال فاصله داشتيم.

ولي خوب از گريه تلف نشديم چون معلم فوتباله صداي عرمون رو شنيد و پيدامون کرد.

آه خشايار!اميدوارم نمرده باشي پسر.چشت کور اگه خارجي جايي باشي و من اينجام هنوز.ولي جاي باحالي بود اين زمين فوتباله، پارک گيشا که الان برج ميلاد و ساختن جاش. بذا اينم بگم.آدمي بودم که ترانه گوش مي دادم.از سوپرمارکت تي تاپ مي خريدم مي انداختم بالا.آره پسركي بودم من.اينو الکي گفتم.هيچ وقت تي تاپ نخوردم و به خاطرش شرمسارم.

يه دوره اي از طفوليت گوشه خيابون کتاب مي فروختم.دونه اي 20 -30 تا تک تومن.سال 45 نبودا که با اين قيمت بفروشما.همين 10 سال پيش. کلا آدم شادي بودم.

بينم بچه ميشه مگه دپرس باشه؟ من که برخورد نکردم. بگذريم. توي مدرسه 3 بار به طور فيزيکي دعوا کردم. دو بارش به صورت يک طرفه کتک خوردم. يک بارش 50- 50 بود.

يارو هيکل ميکلش مث خودم بود يکي من مي زدم يکي اون.

من دماغشو شيکوندم اون يه مشت زد تو دهنم تا يه هفته دهنم باز نمي شد. (تو خيابون يه بار به طور جدي دعوا کردم که رسما له شدم.) ياد يه چيزي افتادم.

سابقه ي شرکت در مسابقه ي فوق ماراتن رو هم در کارنامه ي ورزشي ام دارم.

دبستان که بوديم از وسطاي وليعصر(بالاي پارک وي) تا چمران و از اونجا تا پمپ بنزين ولنجک و از اون جا تا دبستانو مثل اسب دويديم. خيابونو بند اورده بودن براي ما.

کلي پليس ام بودن. ملتم با نيش باز نيگامون مي کردن. مثل يه گله گوسفند بادپا مي دويديم. لحظات بسيار غرورآفريني بود. من يه مسافت قابل توجهي رو تقلب زدم و انداختم از لاي بوته موته ها و پياده رو دويدم.

تا نفر هفتم جايزه مي گرفتن که من با وجود تقلب هشتم شدم. ولي خوب خدايي من تنها نفري نبودم که تقلب زدم. بچه ها يه سري با ماشين ننه باباهاشون مسيرو اومده بودن. بگذريم از چند نفر مفقودالاثري که داشتيم.

اينا دو دسته بودن. يه دسته رو که چند ساعت بعد از سوپرمارکت کنار مدرسه جمع کردن،دسته ي دوم هم شامل چند نفري بود که خبري ازشون نشد. فکر کنم هنوز بعد 12 سال دارن تو وليعصر با لباس پاره پوره دنبال خط پايان مي گردن. بگذريم. کلا يه خورده دلقک بودم. (حالا شايد يه خورده بيشتر از يه خورده.) ولي طبيعت سنين طفوليته. قابل درکه. ولي برا بعضي معلما گويا خيلي قابل درک نبود.

يه دفعه دبستان که بوديم سر کلاس زبان انقدر دلقک بازي دراوردم که معلممون که يه خانم محترم جواني بود فکر کرد ديوانه ام.

جدي فکر کرده بود رسما از مخ آزادم. بعد کلاس خفتم کرد با دلسوزي پرسيد مشکلت چيه بچه جون؟ منم چون مشکل خاصي نداشتم گفتم حالا يه چيزي بگم اين طرف ناراحت نشه. الکي گفتم پدربزرگم مرده. يارو کلي دپرس شد. خانم اگه الان صداي منو ميشنوي خالي بستم اونموقع.

خوتو ناراحت نکن ديگه. ولي يه معلم زبان ديگم داشتيم که اينم يه خانم محترم جوانتري بود. فقط يه خورده عصباني بود.يه چيزي تو مايه هاي فراموشي عارفانه و اينا.هر جلسه اسم همه بچه ها و درسايي که جلسه پيشش داده بود رو يادش مي رفت.فکر کن چقدر فان بود اين کلاسش.ولي جدا دوسش داشتم اينو. والا.اونم منو دوست داشت.خدا وکيلي دوست داشت.خانم عزيز،اگه الان گوشت با منه،من الان ديگه به درس علاقه دارم.از نظر من که همون موقع هم علاقه مند بودم ولي الان ديگه خانواده ام اجازه نمي دن درس بخونم. اگه مي ذاشتن بهتون مي گفتم درس خوندن يعني چي!

فيل سوپ


 فوتبال 

 مهدوي كيا:‌در مورد پرسپوليس حرفي نمي زنم

اما بهتر است حرف بزنيد ببينيم مشكل از كجاست!

رضا عنايتي: دلم مي خواهد بروم استقلال

اما همه چيز به دل شما بستگي ندارد!

رحمتي: فقط به اولي نمي انديشيم

به دومي هم مي انديشيد!؟

دنيزلي: تيم خوبي مي سازم

سه ميليارد گرفتيد كه همين كار را بكنيد!

رويانيان: چرا نبايد دروازه بان خارجي بياوريم

لابد دروزاه بان خارجي خوب پيدا نمي شود!

رويانيان: اگر دروازه بان خارجي بد است مربي خارجي هم از او بدتر است!

البته درست مي گوييد به شرط اينكه مربي ايراني خوب داشته باشيم!

انصاريفرد: مطالبات بازيكنان تا پايان هفته پرداخت مي شود

ابتداي هر هفته همين را مي گوييد!

بهداد سليمي: براي ركورد شكني در بازي هاي المپيك تصميمي نگرفته ام

براي تصميم گرفتن خيلي دير شده!

زارع: كريمي بهترين تصميم را خواهد گرفت

يعني حتي اگر از تيم شما برود!

تيموريان: تنها مشكل بازيكنان استقلال خستگي است

اين مشكلي است كه همه بازيكنان دارند!


 طنز 

خنده در خانه تاريكي

نگاهي به كتاب "بابا باطري دار مي شود"

رويا صدر

آفرينش طنز از دل يكي از تراژيك‌ترين موقعيت‌هايي كه ممكن است براي يك خانواده پيش بيايد بي‌شك كار دشواري است. رضا ساكي در مجموعه‌داستان به‌هم‌پيوسته «بابا باطري‌دار مي‌شود» تلاش دارد از پس دشواري اين كار برآيد و نشان دهد چگونه مي‌توان در سايه طنز، دردناك‌ترين موقعيت‌ها را تاب آورد و نشكست و به سادگي تسليم نشد.

ساكي در اين مجموعه روايت مي‌كند كه چطور بدن پدرش به ميدان نبردي تبديل مي‌شود كه هر روز يك قلعه‌اش به دست تومورها فتح مي‌شود. او بسياري از داستان‌ها را بالاي سر پدرش نوشته و بسياري از وقايع و ديالوگ‌ها واقعي است و اين واقعي و مستند بودن، ارزش كار او را دوچندان مي‌كند.

آنچه به ساكي كمك مي‌كند تا بتواند موقعيت‌هاي طنز را در كتاب جاري سازد، شخصيت محكم، منطقي و تسليم‌ناپذير پدر است. برخورد او و اعضاي خانواده با بيماري، به تناسب اين شخصيت شكل مي‌گيرد.

بابايي كه «به بيماري باج نمي‌دهد»(ص20)، زباني طنزآميز دارد و در سخت‌ترين شرايط هم خودش را نمي‌بازد و سرسخت است. راوي در جايي مي‌نويسد: «وقتي بهش گفتم اين تومورها بسيار خطرناكند و ممكن است به زودي حمله‌هاي خود را شروع كنند و مگر خدا كمك كند، در گوشم گفت: «خدا سر جايي كه بايد، نشسته. از طرف من به‌شان بگو منتظرم، با تمام قوا حمله كنيد.» (ص10) در حقيقت پدر و اطرافيان او، در بيماري «غرق» نشده‌اند.

سعي مي‌كنند از خاكريز طنز خاص خود، با فاصله، نگاهش كنند تا بتوانند سختي‌هاي آن را تاب آورند و نشكنند. به عبارتي، فاصله عاطفي خود را با سوژه حفظ مي‌كنند.

اگر بپذيريم كه تراژدي در سايه آميزش با سوژه آفريده مي‌شود و طنز حاصل فاصله گرفتن از آن است، درمورد كتاب «بابا باطري‌دار مي‌شود» مي‌توانيم بگوييم فاصله شخصيت‌هاي داستان‌ها با سوژه، سبب شده است كه به جاي دراماتيزه كردن قضيه، هر لحظه راه جديدي را براي مقابله با پيامدهاي سخت بيماري بيابند.

اينجاست كه مي‌بينيم باطري‌دارشدن بابا، لرزيدن او، ريختن موهايش و... به جاي اينكه به تراژدي حاصل از يكي‌شدن با سوژه تبديل شود، رنگ طنزي تلخ و شيرين به خود مي‌گيرد كه حاصل جدايي و فاصله گرفتن از سوژه است. ساكي در اين كتاب نشان مي‌دهد كه ظرفيت‌هاي طنز را مي‌شناسد.

مي‌داند كه در‌برابر چنين سوژه‌اي، هر گونه استفاده نابجا از عنصر طنز، مي‌تواند لطف اثر را مخدوش سازد و شوخي‌هاي بي‌جا با موضوعي جدي، مي‌تواند مخاطب را پس بزند.

او در كتاب علي‌رغم استفاده از طنز، در برابر بيماري پدر حرمت نگاه مي‌دارد و هيچگاه اين طنز را به لودگي و يا شوخي نابجا نمي‌كشاند.

به بيان ديگر، فاصله معقول را حفظ مي‌كند و ميان دلسوزي و همدردي، با شوخي و طنز، توازني برقرار مي‌سازد كه حس منفي را در خواننده از شوخي با چنين سوژه‌اي برنيانگيزد. با اين حال به نظر مي‌رسد اين كتاب علي‌رغم برخورداري از سوژه‌اي قوي، نمي‌تواند اثري عميق را در ذهن مخاطب برجا گذرد و او را درگير كند، چندان كه در كمدي-تراژدي‌هاي معروف و مطرح جهان ديده و خوانده‌ايم.

ولي با اين حال نمي‌توان از حق گذشت كه «بابا باطري‌دار مي‌شود» نمونه خوبي است براي اينكه چگونه مي‌توان با درك درست از طنز، به تماشاي طنزآميز يك موقعيت تراژيك نشست. زبان اثر، ساده و صميمي و بي‌پيرايه است.

اين امر سبب مي‌شود كه كتاب، راحت خوانده شود و مخاطب را سريع با خود همراه سازد. اين زبان، در عين سادگي و راحتي، پاكيزه نيز هست و بركنار از اشكالات نگارشي معمول بسياري از كتاب‌هايي است كه اين روزها منتشر مي‌شوند. حضور رضا شكراللهي در مقام ويراستار اين اثر، بي‌شك در اين ويژگي موثر بوده و بسيار خوب است كه ساكي ويرايش اثر را جدي گرفته و آن را به آشنا با ادبياتي چون شكراللهي سپرده است.

كتاب، هم طنز عبارتي دارد و هم طنز موقعيت. طنز عبارتي، در قالب ديالوگ‌هاي اعضاي خانواده با يكديگر و با پدر، و يا تعابير طنز‌آميز راوي شكل مي‌گيرد. مثلا آنجا كه پدر مي‌فهمد موهايش در شيمي‌درماني خواهد ريخت مي‌گويد: «انسان اگر انسان باشد بايد موي سيرت داشته باشد نه صورت.»(ص21) گاهي نيز طنز در موقعيت متجلي مي‌شود. صحنه‌هايي كه دو كارگر ريزنقش افغاني براي رساندن بابا به بيمارستان در داستان «بابا گسل‌دار مي‌شود» مي‌آفرينند از اين جمله است.

در پاره‌اي از آثار كتاب، به نظر مي‌رسد نويسنده كمي در آفرينش طنز در عبارت يا موقعيت اغراق كرده باشد.

اين گونه اغراق‌ها به جاي اينكه به ياري تعميق طنز اثر بيايد (چون مي‌دانيم كه طنز عرصه اغراق است)، واقع‌نمايي كار را مخدوش ساخته و به آن ضربه‌ زده است. براي مثال در «بابا وبگرد مي‌شود» مي‌خوانيم كه بابا، بعد از شنيدن خبر كري قريب‌الوقوع خود، تمام فاميل دور و نزديك را جمع مي‌كند تا ناگفته‌هايشان را بشنوند.

سپس يكي يكي آنها را در خلوت فرا مي‌خواند و پاي حرف‌هايشان مي‌نشيند كه اين امر سه ساعت به طول مي‌انجامد. اين اتفاق معلوم نيست تا چه حد در عالم واقع پياده‌شدني است.

در «بابا يول برينر مي‌شود» عنصر اغراق، در ديالوگ‌ها و برخورد منطقي و ساده پدر وجود دارد كه اگرچه بازتابي از حس سمپاتيك راوي نسبت به پدرش در بازتاب روحيه بالاي اوست، ولي به اين علت كه نويسنده نتوانسته فاصله عاطفي خود را با سوژه حفظ كند، طنز اثر را مخدوش مي‌سازد. «بابا باطري‌دار مي‌شود» را انتشارات گل‌آقا در اسفند 1389 چاپ كرده و سلمان طاهري تصويرسازي آن را انجام داده است.

فرهيختگان آنلاين


 شرح برعكس 
 در تمرين تيم استقلال تهران: آقاي هنكه! دو مشت ميخ اينقدري بيار تا اين تور دروازه را بكوبيم به زمين!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
گلبرگ
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون