جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2472- تاریخ : 1391/01/21 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (دوشنبه)


تا يارانه نقدي ام را نگيرم.....!


طنز


فوتبال


شرح برعكس
بدون شرح - عصر ايران

 تا يارانه نقدي ام را نگيرم.....! 

مهدي طوسي


قسمت دوم

در قسمت ابتدايي اين ماجرا مشخص شد كه تو ارادت زيادي به اين يك نفر داري چرا كه به خاطرش حاضر شدي بروي توي كوچه تا چيزي پيدا بكني و براي درست كردن و پختن براي او آماده بكني تا او بلند كه شد بخورد و حالش را ببرد.

در همين راستا مقداري رب و ادويه را ريختي توي آب جوش تا بپزد اما چون رب و ادويه را چيز مناسبي براي خوردن اين يك نفر ندانستي رفتي تا از توي كوچه چيزي پيدا كني. مرغي را ديدي كه مشغول خوردن آشغال هاي توي كوچه است. پس او را گرفتي تا بياوري و پاهايش را ببري و بيندازي توي قابلمه كه..................!

**

...مرغ قدقد كنان فرار كرد. تو به او گفتي: تو را به جان جوجه هايت سر و صدا نكن چرا كه اين يك نفر بيدار مي شود و بعد كل زحمات من به هدر مي رود. اين اصلا كار درستي نيست. خواهش مي كنم كه اجازه بده من كاري كه دوست دارم را انجام بدهم!

اما انگار كه اصلا توي كت مرغ نمي رفت و او كاري كه خودش دوست داشت را انجام مي داد. اين اصلا درست نبود كه تو با اين هيكلت اسير يك مرغ بي ظرفيت بشوي.

او رفت توي حال و پذيرايي و شروع كرد به قدقد كردن. از كنار اين يك نفر كه خواب بود رد شد و بعد از روي او عبور كرد و چون چيزي براي خوردن پيدا نكرد دوباره به سمت تو برگشت. با خودت گفتي بهتر است كه ديگر با او كاري نداشته باشم و به يكباره او را اسير بكنم.

نمي داني چرا در باز شد. مرغ رفت به سمت پله ها. رفتي تا او را بگيري كه ديدي مردي با عصبانيت او را گرفت و گفت: تو اين جا چه كار مي كني شيطون!؟ مگر نگفتم فقط نزديك خانه خودمان دنبال شكمت باش!

بعد هم رو كرد به تو و گفت: تو را خدا ببخشيد حتما خانه شما را به هم ريخته نه!؟

تو چيزي نگفتي و در را بستي و رفتي توي آشپزخانه تا به اين فكر بكني كه چه كار بايد بكني. به اين فكر كردي كه بايد چه جوري قابلمه اي كه دارد خالي براي خودش مي جوشد را پر كنم!؟

بهتر ديدي كه ديگر به اين چيزها فكر نكني. بهتر ديدي كه يا قابلمه را خاموش بكني و يا اينكه اگر هم قرار نيست آن را خاموش بكني راه ديگري براي اين كار پيدا بكني.

از دور متوجه شدي كه اين يك نفر دارد تكان مي خورد و الان است كه بيدار بشود. با خودت گفتي: خب بيدار بشود چه كار كنم!؟ من كاري از دستم بر نمي آيد. خودش هر چي خواست براي خودش درست كند.

واقعا مثل اينكه اين يك نفر بيدار شد. تو را صدا كرد.

- آقاي او، آقاي او كجا رفتي سر صبحي؟!

- تو گفتي: جناب اين يك نفر! خيلي هم سر صبح نيست. الان همه مغازه ها باز است. مرغ ها توي كوچه كلي براي خودشان آب و دانه پيدا كردند و از طرفي قابلمه من هم دارد هزاران تا قل مي زند!

اين يك نفر با تعجب به تو نگاه كرد و گفت:‌قابلمه؟! مگر چيزي هم داريم كه بريزيم توي قابلمه و آن را بخوريم؟!

تو گفتي: ‌رب و ادويه و بقيه ش هم آت و آشغال خلاصه مي بخشي ديگه همينه پاشو بيا جلو پاشو. مي گن درويشه و يك كشكول بي آب اما اگه ازش بخوري رفع اتش مي كنه،‌آره داداش آره نوكرتم!

اين يك نفر رو به تو كرد و گفت:‌ اگه نمي توني حرف بزني اداي بقيه رو در نيار. اين ديالوگ هايي كه گفتي همه مال فيلم گوزنها بود فكر نكني من نمي فهمم!

تو اما هر چي گفتي مال خودت بود و اصلا هم به فيلم گوزنها كاري نداشتي و نمي دانستي كه اين فيلم چي هست و مال كي هست و اصولا كي ساخته شده و كي در آن بازي مي كند!

اين يك نفر نگاهي كرد و گفت: البته شايد آقاي نويسنده كم آورده و هر چي كه دلش خواسته به داستان امروز اضافه كرده. بالاخره او هم آدمه و بعضي وقت ها كم مي آره!

اين يك نفر بلند شد و دست و صورتش را شست. تازه متوجه شدي كه در قسمت قبلي تو چنين كاري را انجام ندادي و بدون اينكه آبي به صورتت بزني و يا دستت را بشويي آمدي سر قابلمه!

‌تازه رفتي توي كوچه و مرغ همسايه را گرفتي ولي باز هم دستت را نشستي.

اين جوري شد كه تو به اين نتيجه رسيدي كه بعد از اين يك نفر بروي و دست و صورتت را بشويي. با خودت فكر مي كني اگر قرار بود من دست و صورتم را بشويم كه بايد همان قسمت قبلي اين كار را مي كردم اما الان كه اين كار را مي كنم براي اين است كه آقاي نويسنده كم آورده و نمي داند با من چه كار بكند!

البته اين را يواش گفتي كه آقاي نويسنده متوجه نشود و به همين دليل بلا ملايي سرت بياورد!

اين يك نفر از دستشويي بيرون آمد و گفت: البته بايد با آقاي نويسنده صحبت كنيم كه براي ما يخچال را پر كند وگرنه كه از گرسنگي مي ميريم.

تو گفتي: من صحبت كردم؟

اين يك نفر گفت: چي گفت؟

- هيچي گفت تا يارنه نقدي ام را نگيرم نمي توانم چيزي بخرم!

ادامه دارد..


 طنز 

گربه باكلاه

كلاه گربه با كلاه با بقيه فرق مي كند!

قسمت اول


نام كتاب: گربه باكلاه

مترجم: رضي هيرمندي

شاعر: عمران صلاحي

تصويرگر: ياشار صلاحي


علي اصغر سيدآبادي

گربه‌اي است که کلاه دارد، حالا مي‌خواهيد اسمش را بگذاريد «گربه با کلاه» يا «گربه کلاه به سر» يا حتي «گربه کلاه دار». تا همين جايي که درباره کلاه اين گربه مي‌خواهيم حرف بزنيم و هنوز هيچي از ماجرا‌هايش نگفته‌ايم دست کم سه تا اسم برايش جور شده است، چه برسد به اينکه بخواهيم داستان اين گربه را بگذاريم پيش رويمان و بخواهيم ببينيم که باهاش چه کار مي‌توانيم بکنيم.


همين حکايت درباره اسم نويسنده‌اش هم جاري و ساري است. دکتر زئوس، دکتر سوس يا اصلا دکتر سئوس. خوب البته تکليف ما روشن است. آن قدر‌ها زبان بلد نيستيم که خودمان را قاتي علما کنيم و بگوييم که کدام را بر کدام ترجيح مي‌دهيم. تازه بخواهيم هم ترجيح بدهيم به بد دردسري گرفتار مي‌شويم. بايد کلمه به کلمه هم اگر نشد، جمله به جمله نوشته‌هاي کتاب‌ها را بگذاريم جلويمان و هي اين جمله را بر آن جمله ترجيح بدهيم تا ببينيم آخر سر کدام کتاب را بر کدام کتاب ترجيح داده‌ايم.


بله البته گفتم تکليف ما که روشن است، اما يادم رفت بگويم دقيقا چرا روشن است. ما يک مترجمي را مي‌شناسيم که کارش درست است و به او اقتدا مي‌کنيم و اسمش «رضي هيرمندي» است و خوانندگان و اذناب گل‌آقا او را مي‌شناسند. تازه به او اقتدا نکنيم، چه کنيم؟ نمي‌توانيم که ترجمه عنصر فرهنگي دوره رژيم سابق را توصيه کنيم. مي‌توانيم؟ البته درست است که الان جريان انحرافي رو بورس است و نام بردن از رژيم سابق و عناصر فرهنگي دور و برشان خيلي خطرناک نيست، اما آدم محتاطي مثل من براي سري که درد نمي‌کند، معمولا دستمال هم توصيه نمي‌کند. بگذريم که شکر خدا چون در اين زمينه‌اي که الان ما درباره‌اش مي‌نويسيم، چيزي و جايي براي انحراف نبوده، از دست جريان انحرافي مصون مانده و نه مي‌شود به اين بهانه هم صدا با بعضي از روزنامه فحششان داد و نه مي‌شود هم صدا با بعضي از سايت‌ها از آنان حمايت کرد. مي‌ماند جريان فتنه و اين‌ها که هر جور حساب مي‌کنم، مي‌بينم واقعا اين موضوع هيچ جوري راه نمي‌دهد که فتنه انگيزي کنيم.


بله ماجراي اين ياداشت که‌‌ همان اول بايد مي‌نوشتم، نوشتن درباره کتابي است با نام «گربه با کلاه» که ترجمه‌هاي جورواجوري از آن در دست است. از قبل از انقلاب تا همين سال 1390. اين کتاب را براي اولين بار ليلي اميرارجمند ترجمه کرده – اگر اشتباه نکنم- اگر اشتباه کردم به حساب طنز بگذاريد. بالاخره يک جايي هم بايد باشد که اشتباهات ما را ببخشند و نبايد تا قيامت براي همين موضوع ساده صبر کنيم که.

بعد نوبت رسيده به رضي هيرمندي که معرف حضور همه طنزخوانان و علاقمندان به گل‌آقا و اذنابشان هست که... بگذاريد قبل از اينکه بعد از «که» را بنويسم از دو ترجمه تازه‌تر از اين کتاب هم چيزي بنويسم و بعد سر راست بروم به بعد که...

بله ستاره اقبال اين گربه با کلاه در سال 1390 در ايران درخشيدن گرفته و يک دفعه دو نفر ديگر هم سراغش رفته‌اند؛ يکي در مشهد به نام زهرا عليزاده معمار که انتشارات طنين قلم ترجمه‌اش را منتشر کرده است و ديگري با نام «امير حسين يزدانيان» که نشر گيسا ترجمه‌اش را منتشر کرده است.


تازه به اين‌ها بيافزاييد فيلم کارتوني گربه با کلاه را با نام «گربه کلاه به سر» دوبله و راهي بازار پر رونق کارتون شده است. اين دو ترجمه آخر و فيلم‌ها اسم اين گربه را هم تبديل کرده‌اند به «گربه کلاه به سر»

بله اين به خودي خود جالب است که يک دفعه ستاره اقبال نويسنده يا شخصيتي اين جوري نوراني مي‌شود. حالا ما کاري نداريم که چرا و اصلا به ما چه تا کارتوني پخش مي‌شود، کتاب‌هايش هم به بازار سرازير مي‌شود. اتفاق جالب‌تر در اين زمينه اتفاقا توسط کسي افتاده است که وقتي اين کار را ترجمه و راهي بازار کرده است که خبري از کارتون و فيلمش نبوده و او کسي نيست جز «رضي هيرمندي»

بله ماجرا از اين قرار است که کتابي است که رضي هيرمندي در نشر افق در مجموعه‌اي به نام قصه‌هاي يک جورکي، کتاب‌هاي دکتر زئوس را ترجمه و منتشر کرده است. خوب هر کس که سراغ دکتر زئوس برود، مي‌داند که بايد گربه با کلاه را هم ترجمه کند. او هم اين کار را کرده است، اما ترجمه‌اش را به عمران صلاحي که آن زمان هنوز زنده بوده، داده تا آن را به شعر تبديل کند و عمران صلاحي هم اين کار را به خاطر گل روي رضي هيرمندي انجام داده است. بعد رضي هيرمندي هم آن را احتمالا لاي پوشه‌اي يا درون پاکتي و چه بسا چون کار عمران صلاحي بوده با ترتيبات خاصي به ناشر تقديم کرده است. ناشر هم کار را خوانده است و عليرغم تعريف و تمجيد از عمران صلاحي آن را نپسنديده است و گفته است ترجيح مي‌دهد، مجموعه‌اش يک دست باشد و همه ترجمه خودِ خود رضي هيرمندي باشد. رضي هيرمندي با اينکه از اين تصميم خوشش نيامده است، ناچار تن در داده است، اما‌‌ همان جا فکري به نظرش رسيده است و از ناشر اجازه خواسته است که اگر ناشري ديگر را پيدا کرد که حاضر بود اين ترجمه شعر شده چاپ کند، به ست چاپش بسپارد و سرانجام کار رسيده است به دست انتشارات گل آقا و چاپ شده است با تصويرگري ياشار صلاحي. تا اينجا را داشته باشيد.

ادامه دارد...


 فوتبال 

 يك خبرگزاري: قلعه نوعي مقابل هشتاد هزار نفر قهرماني را از دست داد

اي بابا او مقابل بيشتر از اينها هم قهرماني را از دست داده!

قلعه نوعي: ‌بالاخره فوتبال است و هزار اتفاق

چرا هميشه از اين هزار تا اتفاق، اتفاق خوبش براي شما مي افتد!؟

مهدي رحمتي: اگر بمانم به خاطر استقلال است

اگر نماني به خاطر پول است!؟

مظلومي: بايد حمايت بشويم

فصل تمام شد شما دنبال حمايت مي گرديد!؟

فتح ا...زاده: من تا زماني كادر فني را حمايت مي كنم كه عقب نباشد

همه مديران ورزشي تا اين مرحله از كادر فني حمايت مي كنند!

فرهاد مجيدي: من فقط رفتم تا از دوستانم خبر بگيرم

از كي تا به حال در پرسپوليس دوست و رفيق داريد!

فرهاد مجيدي: خوشحالم پرسپوليس برد

پرسپوليسي ها هم از خوشحالي شما خوشحالند!

دنيزلي: ‌بايد براي ليگ برنامه ريزي كرد

منظورشان سال بعد است نه امسال!

حسين بادامكي: در آسيا تمام عقب افتادگي ها را جبران مي كنيم

همه را كه نمي شود مثلا داربي را چه كار مي كنيد!

درخشان: ديگر به تمرينات شاهين بر نمي گردم

شما به اندازه يك زن و شوهر ناسازگار با اين تيم قهر و آشتي كرديد!

مديران شاهين: اگر درخشان سر تمريناتش نيايد به منزله ترك تمرين است

پَ‌ نه پَ به منزله ترك اعتياد است!

حسن روشن:‌استقلالي ها بد بازي مي كنند

بايد چه جوي بازي بكنند كه شما دست از سرشان برداريد!؟


 شرح برعكس 
 بدون شرح - عصر ايران


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
گلبرگ
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون