جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2471- تاریخ : 1391/01/20 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يكشنبه)


او قد قد كنان فرار مي كند!


فوتبال


طنز


شرح برعكس
عصر ايران-گل مرداب

 او قد قد كنان فرار مي كند! 

مهدي طوسي

قسمت اول

با خودت فكر مي كني كه شايد امروز كه اين يك نفر خواب است بهتر است بلند شده و برايش چاي درست بكني و صبحانه آماده بكني تا زماني كه او بيدار شد به تو بگويد: به به! عجب آدم فعال و دوست داشتني هستي تو!

با همين مقدار فكر بلند مي شوي و مي روي توي آشپزخانه. آنقدر اين كارها را انجام ندادي كه نمي داني توي آشپزخانه چه خبر است و چي كجا گذاشته شده. مي روي سر ظروف ادويه. يك مقدار ادويه بر مي داري و مي پاشي توي آب سرد! تا بجوشد و آماده درست شدن شود. كمي كه مي گذرد با خودت فكر مي مي كني آب و ادويه كه غذاي مناسبي براي خوردن تو به عنوان آقاي او و اين يك نفر نيست! پس دوباره بر مي گردي توي آشپزخانه و شروع مي كني به قدم زدن و گشتن تا شايد چيز مناسبي براي درست كردن پيدا بكني. هر چه مي گردي چيز مناسبي براي اين كار پيدا نمي كني. با خودت مي گويي:‌ يعني توي آشپزخانه ما به غير از ادويه چيز ديگري پيدا نمي شود كه من به عنوان آقاي او و اين يك نفر بخوريم!؟

يادت مي آيد كه مي شود بروي سر يخچال و از توي آن چيزي براي خوردن پيدا بكني. پس در يخچال را باز مي كني. توي يخچال يك مقدار ماست است. با خودت فكر مي كني كه ماست بهترين غذايي است كه مي تواند يك آدم را سالم و سرزنده نگه دارد. پس مي روي سمت قابلمه روي گاز و ماست ها را هم مي ريزي توي ادويه اي كه وسط آبها مي جوشد!

با خودت مي گويي: چه خوشمزه بشود ماست و ادويه و آب جوش!

اما اين كار را هم درست نمي بيني. يعني نه اينكه درست نبيني، ‌مي بيني اما احساس مي كني كه اين كار يك مقدار عجيب به نظر مي رسد؛ چرا كه بايد بيشتر تلاش كني و اين اجازه را ندهي كه اين يك نفر از خواب كه بلند مي شود با بوي ماست و ادويه از خواب برخيزد!

دوباره فكر مي كني. دو باره بر مي گردي توي آشپزخانه. به اين نتيجه مي رسي كه بايد يك مقدار گوشت هم داخل غذا بريزي تا اين نفر وقتي از خواب بلند مي شود به تو بگويد كه كار بسيار ارزنده اي كردي كه اين غذاي مقوي را درست كردي! دوباره مي روي سر يخچال. آخر اين احتمال را مي دهي كه گوشت سر يخچال باشد!‌ در آن را باز مي كني اما به جز همان ماستي كه تو مقداري از آن را برداشتي چيزي توي آن پيدا نمي كني. به خودت مي گويي: يعني با اين يخچال ما مي خواهيم براي مدتي توي داستان هاي آقاي نويسنده به ايفاي نقش بپردازيم!؟ اين جوري كه از گرسنگي خواهيم مرد!

راهي به ذهنت مي رسد. راهي كه به ذهنت مي رسد اين است كه بروي كنار پنجره آشپزخانه و بيرون را تماشا بكني تا شايد چيزي را ببيني كه هم مناسب خوردن باشد و هم مناسب خريدن. آخر از پنجره شما بيرون خيلي تماشايي و قشنگ است به طوري كه همه چيز خيابان ديده مي شود از جمله مغازه ها!

به مغازه ها نگاه مي كني تا بلكه بتواني چيزي از داخل آن انتخاب كني تا اين يك نفر كه بيدار مي شود گرسنه نماند!

اولين مغازه اي كه مي بيني مغازه لباس فروشي است. با خودت فكر مي كني كه لباس چيز مناسبي براي خوردن نيست! مغازه بعدي را تماشا مي كني. مغازه سبزي فروشي است.

سبزي چيز مناسبي براي خوردن است اما حوصله پاك كردن و تميز كردن و شستن و پختنش را نداري. پس مغازه بعدي را تماشا مي كني. توي اين مغازه پر از انواع خوراكي هاست. يعني مغازه خواروبار فروشي است. اما نه، حوصله اي كه بروي پايين و از بين اين همه خوراكي يك چيز را انتخاب كني نداري و از همه مهمتر تو ذائقه اين نفر را نمي شناسي!

مغازه بعدي را تماشا مي كني. باز هم لباس فروشي است. مغازه بعدي را نگاه مي كني. مغازه خياطي است. مي خواهي مغازه بعدي را نگاه بكني كه متوجه مي شوي مغازه اي وجود ندارد چرا كه بعد از خياطي كوچه اي قرار دارد و بعد از آن هم خانه و بعد خانه اي ديگر و به همين ترتيب ادامه پيدا مي كند.

اما چيزي مي بيني كه به يكباره نظر تو را به خودش جلب مي كند. يك مرغ را مي بيني كه دارد همين جور براي خودش قدم مي زند....

الان پاييني. (فرق تو با شخصيت قبلي آقاي نويسنده در اين است كه اصلا اجازه تلف شدن زمان را نمي دهي و به خود خواننده واگذار مي كني كه تشخيص بدهد تو مي خواهي چه كار بكني!) چون هوا گرم است لباس زيادي تنت نكردي. از كنار مغازه هايي كه از بالا ديدي يكي يكي عبور مي كني و از كوچه هم مي گذري و از يكي از خانه ها هم عبور مي كني و مي روي سمت مرغ..........!

الان بالا هستي و از مرغ خواهش مي كني كه زياد قد قد نكند كه اين يك نفر از خواب بيدار شود! به او مي گويي: من با تو كار ندارم فقط مي خواهم دو تا ران هاي تو را قطع كنم كه بيندازم توي آب جوشي كه الان روي گاز است؛‌همين!

مرغ قد قد مي كند و تو هم راهي براي آرام كردن آن پيدا نمي كني. در آشپزخانه را مي بندي كه اين يك نفر بيدار نشود. چاقو را بر مي داري كه پاهاي مرغ را ببري كه صداي محكم در را مي شنوي. مرغ را رها مي كني و مي روي سمت در. همسايه تان است. او از تو باتري مي خواهد. به او مي گويي: ببخشيد الان زماني است كه شما بيايي و از من باتري طلب كنيد. از اين گذشته مغازه باتري فروشي آن طرف خيابان است!

همسايه تان با لب و لوچه اي آويزان راهش را گرفته و مي رود. بر مي گردي به سمت آشپزخانه. مرغ قد قد كنان مشغول خوردن است. او توي آشپزخانه براي خودش مي چرخد. مي روي تا مرغ را بگيري. او فرار مي كند و تو دنبالش مي كني او قد قد كنان فرار مي كند............!


 فوتبال 

 مظلومي: استقلال بد بازي كرد

خب شما روي سر تيم هستيد كه چه كار كنيد!

روزنامه هاي ورزشي: مظلومي بازيكنانش را بازخواست كرد

پس چه كسي بايد شما را بازخواست بكند!؟

يكي از بازيكنان بزرگ تيم استقلال: مظلومي فقط با ما سانتر تمرين مي كند اين هم شد تاكتيك!؟

خب لابد بنده خدا همين را بلد است!

علي كريمي:‌ تيم ما در آسيا خوب نتيجه مي گيرد

اي كاش در ليگ خودمان هم مدعي بوديد!

دنيزلي:‌ من از بازيكنانم راضي نيستم

سه تا گل زدند به الغرافه هنوز راضي نيستيد؟ پس وقتي در ليگ خودمان مي بازند چه نظري داريد!؟

بادامكي: ما بايد بهتر بازي مي كرديم

حالا سه تا گل زديد اين همه كلاس نگذاريد!

فتح ا...زاده: مس كرمان آخرين فرصت است

آخرين فرصت شما يا كادر فني يا بازيكنان!؟

فتح ا...زاده: من كادر فني را تغيير نمي دهم

پس منظورتان از آخرين فرصت به تماشاگراني كه به استاديوم نمي آيند بود!

مهدي رحمتي: روي گل هايي كه خوردم مقصر نبودم

بله خب، مقصر زننده گل بوده!

منصور پورحيدري: در اين مقطع اجازه بدهيد استقلال كارش را بكند

شما خودتان مي بازيد و مساوي مي كنيد؛ كسي به شما چه كار دارد!

فرهاد مجيدي: ‌بالاخره استقلال به روزهاي اوجش باز مي گردد

شما خودتان مي گفتيد ما كهكشاني هستيم و هيچ وقت افول نمي كنيم و....!

كرانچار:‌ سپاهان تيم بسيار خوبي است

اختيار داريد، خوبي از خودتان است كه تيم را با اين همه بحران نجات داديد!


 طنز 

عمو نوروز

عبدالله مقدمي

روز اول بهار بود. عمو نوروز کلبه ننه سرما را که ديد لبخندي زد و کوله اش را از دوشش پايين آورد. در زد. صدايي نيامد. دوباره در زد ولي باز هم صدايي نيامد. عمو نوروز نگران از اينکه اتفاقي نيفتاده باشد ، در را باز کرد. ننه سرما را ديد که گوشه اتاق پاي سماور و قليان و استکانها ، خوابش برده است.

نگاهي به دور و برش کرد. اتاق از تميزي برق مي زد. نشست و چارقش را باز کرد و کوله اش را وارسي کرد.

عطر گلهاي بهاري مشامش را نوازش داد. يک استکان چايي ديشلمه ريخت و هرتي بالا کشيد. وقتي خستگي سفر از تنش به در شد ، با خود گفت :

تا ننه بيدار نشده ، بروم ببينم بچه ها چه کار دارند مي کنند.

از کلبه بيرون زد. اولين بچه که سر راهش سبز شد ، عمو نوروز صدايش کرد و گفت :

سلام بچه جون ! منو مي شناسي ؟

بچه نگاهي به سرتاپاي او کرد و گفت :

نه آقا ، مامانم گفته با غريبه ها حرف نزنم

ـ ولي من غريبه نيستم. عمو نوروزم ، سالي يک روزم ، ببينم تو عيدي نمي خواهي ؟

ـ عيدي ؟...

بچه کمي دودل شد ولي آخرش گفت :

نه ، مامانم گفته که از غريبه ها چيزي نگيرم.

ـ يعني تو عمو نوروز رو نمي شناسي ؟ سالي يک روز رو نمي شناسي ؟ همون که عيد به عيد مي آد.

به بچه ها عيدي مي ده ، سکه هاي زرد طلايي مي ده تا برن خروس قندي بخرن ...

ـ نه آقا ،من نه مي دونم خروس قندي چيه ، نه سکه طلايي ديگه اي غير از بهار آزادي رو قبول دارم. ببينم تو که سکه بهار نداري ، داري ؟

ـ بهار ؟! وا... من خود بهار رو دارم ، اما سکه ام...

ـ متاسفم ، من فقط يک نفر رو با اين مشخصات که شما مي گين مي شناسم. اون هم زمستونها پيداش مي شه. اسمش هم پاپا نوئله. تازه تو که گوزن نداري !

عمو نوروز جا خورد. خواست بپرسد گوزن چيست ولي رويش نشد. با خودش فکر کرد :

انگار تو کار ما هم دست زياد شده ! اين پاپا نوئل ديگه کيه ؟

خلاصه عموي بيچاره هر کاري کرد تا بچه هديه اش را بگيرد ، نشد که نشد. آخر سر هم بچه چند قدمي عقب عقب رفت و پابه فرار گذاشت !

عمو با خودش گفت :

شايد اين بچه براي اين مملکت نبود ! مي روم سراغ يکي ديگر.

از ديوار خانه اي رد شد که صداي بچه هاي زيادي در آن شنيده مي شد.

[البته همانطور که نمي دانيد ، عمو نوروزها به خاطر قابليت هاي خاصي که دارند مي توانند از ديوار خانه رد شوند و براي ورود مثل همکاران فرنگي شان احتياجي به دودکش و اين سوسول بازي ها ندارند (توضيح نگارنده)]

داخل اتاق که شد صداي بچه ها را شنيد ولي جز يکي اثري از آنها نديد. بچه پاي جعبه عجيب و غريبي نشسته بود و مدام داشت کليدهايي را فشار مي داد. انگار صداي بچه هايي که تير در مي کردند از آن جعبه مي آمد. جلو رفت و سلام کرد.

ولي جوابي نگرفت. بلندتر سلام کرد ولي باز هم بچه گرم فشار دادن کليدها بود. اينبار عمو فرياد زد :

سلاااااام !

بچه از جا پريد و به عمو نگاه کرد. عمو لبخند فاتحانه اي زد و گفت :

سلام ، من عمو نوروزم.

بچه با ترس گفت :

ع.. ع... مو... نو... روز ! من عمونوروز ندارم.فقط يه عمو فرهاد دارم. تو کي هستي ؟

ـ نه عزيز من ، من عموي همه بچه هاي ايرانيم. تو که منو مي شناسي ، نه ؟!

ولي بچه همانطور به او زل زد. فقط به آرامي دکمه اي را فشار داد تا گيم اور نشود !

عمو نوروز باز هم نا اميد شد و شروع کرد به معرفي خودش :

بابا جان ! من عمو نوروزم ، سالي يک روزم ، عيد به عيد مي آم، عيدي مي آرم براي بچه ها ، بهار مي آرم ، شا...

ولي بچه هيچ تکاني نخورد. بد جور خورده بود تو ذوق عمو. با نااميدي تمام پرسيد : يعني تو منو نمي شناسي ؟

ـ نه !

ـ دوستات چي ؟

ـ تا حالا تو هيچ کدوم از چت‌هامون در موردت صحبت نکرديم. ما فقط پاپا نوئل را مي شناسيم که کريسمس به کريسمس تو جورابهامون هديه مي گذاره. عيدها هم فقط از فاميلهامون عيدي مي گيرم.

قبل از آنکه عمو نوروز دست توي کوله اش کند تا عيدي اش را به زور به بچه بدهد ، بچه از ترس اينکه مبادا او يکي از افراد دشمن باشد که از کامپيوتر خارج شده است ، فلنگ را بست...

*

خلاصه عمو نوروز آن روز تا شب دنبال بچه اي مي گشت که اگر نمي شناسدش ، لااقل عيدي اش را بگيرد ولي نتوانست. ده تااز بچه ها به 110 زنگ زدند و عمو شانس آورد که در لحظه آخر غيب شد ، دوازده تايشان هم فرار کردند و هفده تايشان هم فقط به او خنديدند...

*

عمو نوروز توي اتاق ننه سرما نشسته است و انگار بدجوري چاييده است!

دفتر طنز حوزه هنري- مجله طنز نوروزي


 شرح برعكس 
 عصر ايران-گل مرداب


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
گلبرگ
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون