جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2460- تاریخ : 1390/12/20 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (شنبه)


انتشار روايت‌هاي جديد «اِي.جـِي» از اتفاقات «مدرسه پر ماجرا»

ماجراهاي مدرسه
بـاغ وحـش


همراه با خبر


قند پارسي


نغمــــــه


 انتشار روايت‌هاي جديد «اِي.جـِي» از اتفاقات «مدرسه پر ماجرا» 

چهار كتاب جديد از مجموعه «مدرسه پرماجرا» نوشته دن گاتمن منتشر شد. در اين كتاب‌ها بچه‌هاي مدرسه الّامنتري با يك نويسنده كله گنده آشنا مي‌شوند، در طرح خداحافظي با هله‌هوله شركت مي‌كنند و استعداد شرورترين بچه مدرسه در شعر گفتن كشف مي‌شود.

به گزارش ايبنا، همه كتاب‌هاي اين مجموعه از زبان «اِي.جـِي» روايت مي‌شوند كه يكي از بچه‌هاي بازيگوش مدرسه‌ «الّامنتري» است.

گرچه اي.جي همه كتاب‌هاي مجموعه را با جمله «اسم من اي.جي است و از مدرسه متنفرم» شروع مي‌كند اما شادترين لحظات خود را در مدرسه مي‌گذراند؛ مدرسه‌اي كه مديرش «آقاي كلاتز» براي شادي دانش‌آموزان حاضر است لباس بابانوئل بپوشد، اسكيت‌سواري كند و حتي از سقف آويزان شود! مستخدمش يعني خانم لازار هم از ديوار راست بالا مي‌رود و معلم هنرش با دستمال‌هاي كهنه براي خودش لباس مي‌دوزد.

اي.جي و دوستانش در جديدترين كتاب‌هاي اين مجموعه كه به تازگي توسط انتشارات گام منتشر شده است با افراد جديدي در مدرسه خود آشنا مي‌شوند.

در «نويسنده كله گنده» يكي از مشهورترين نويسندگان به مدرسه مي‌آيد تا از نزديك با مخاطبانش ديدار كند: «آقاي كلاتز به‌خاطر آمدن نويسنده خيلي هيجان‌زده بود. او بايد مي‌رفت و به بقيه كلاس‌ها هم اين خبر را مي‌داد.

آندرا كه عاشق كتاب و همه چيزهاي كسل‌كننده است گفت: من عاشق دوشيزه سوكي كابوكي هستم. او نويسنده محبوب من است.

من گفتم: تا امروز اسمش را هم نشنيده بودم.آندرا گفت: خب! اگر تو هر چند وقت يك بار كتابي را ورق مي‌زدي مي‌دانستي كه او كيست.

گفتم: من هر چند وقت يك‌بار يك كتاب را برمي‌دارم، ورق مي‌زنم و دوباره مي‌گذارم سر جايش!»

«اختراع سري» هم مربوط به زماني است كه مسوولان مدرسه تصميم مي‌گيرند براي حفظ سلامتي بچه‌ها، ورود نوشابه و شكلات و شيريني را به مدرسه ممنوع كنند: «خانم كاني پوستري را به ما نشان داد كه روي آن با حروف درشت نوشته شده بود «با قند خداحافظي كنيد»

سپس ادامه داد: «از همين فردا در مدرسه الامنتري خوردن نوشابه و هله هوله ممنوع است!»

اين خداحافظي براي اي.جي كه علاقه زيادي به هله هوله دارد بسيار سخت است: «بدرود همه‌ چيزهاي خوب و حسابي! بدرود بادام سوخته! بدرود آب‌نبات چوبي! بدرود تافي! بدرود هله‌هوله! چگونه بدون شما به بقاي خود ادامه دهيم؟!

اشك همين‌طور از چشم‌‌هايم مي‌جوشيد و سرازير مي‌شد. فكر كردم دارم مي‌ميرم.

مايكل پيشنهاد كرد به احترام هله‌هوله‌ها يك دقيقه سكوت كنيم.

در حال سكوت به ايام خوشي فكر كردم كه هله‌هوله و نوشابه مي‌خورديم...»

بچه‌هاي مدرسه الامنتري در «كارت‌هاي جادويي» هم بايد به مناسبت ماه ملي شعر استعداد خود در شعر گفتن را امتحان كنند. در اين ميان، استعداد اي.جي كه ترجيح مي‌دهد به جاي ماه ملي شعر، «ماه يك جا نشستن و كاري انجام ندادن» را تجربه كند، كشف مي‌شود: «دوشيزه كوكو گفت: داشتم شعرهايي را كه براي كلاس دوشيزه ديزي نوشتي مرور مي‌كردم؛ محشرند! اشكم را درآوردند! در تمام دوران تدريسم هرگز با چنين كودك بااستعدادي آشنا نشده بودم!... من هرگز تصورش را هم نمي‌كردم كه كودكي به اين كوچكي بتواند چنين اشعار درخشاني بگويد! اي.جي! تو بايد اين استعداد و نبوغ خارق‌العاده را با دنيا سهيم شوي. وقتي بزرگ شدي بايد شاعر بشوي.

اوف! عجب مصيبتي! فكر كردم دارم مي‌ميرم. دوشيزه كوكو مي‌خواست به همه‌ي عالم اعلام كند كه من يك شاعر بزرگ هستم. مي‌دانيد چنين چيزي چه بر سر آبرو و اعتبار يك بچه مي‌آورد؟ اگر دوستانم فكر كنند كه من يك شاعر بزرگ هستم، ديگر نمي‌گذارند با آن‌ها الك دولك بازي كنم و من ديگر اي.جي‌ِ باحال نخواهم بود!»

«مدرسه يا پادگان» هم كه پانزدهمين جلد از اين مجموعه است، به دردسرهاي بچه‌هاي مدرسه بعد از اخراج «آقاي كلاتز» مدير محبوب مدرسه مي‌پردازد، خصوصاً كه «دكتر كاربلز» مدير جديد مي‌خواهد مدرسه را به يك پادگان تبديل كند: «وضعيت اين مدرسه رقت‌آور است. همه‌ي شما بي‌تربيت و بي‌انضباطيد! هيچ‌كدام از شما لياقت احترام را نداريد! نمي‌توانم اين وضع را تحمل كنم!

شما به مدرسه نمي‌آييد كه تفريح كنيد. شما به مدرسه مي‌آييد كه بتوانيد به كالج برويد و در آينده آدم مفيدي باشيد.آقاي كلاتز خيلي به شما آسان مي‌گرفت. ديگر خبري از بوقلمون و لباس‌ها و مسابقه‌هاي احمقانه نخواهد بود. از حالا به بعد ما روي چهار موضوع اصلي متمركز مي‌شويم: خواندن، نوشتن، رياضيات و مقررات.قرار است ما، شما دانش‌آموزان را به ماشين‌هاي بي‌خاصيت يادگيري تبديل كنيم. اگر اين چيزها را دوست نداريد مي‌توانيد كمي از وقت‌تان را در دخمه‌اي كه در طبقه‌ي سوم است بگذرانيد. مفهوم شد؟»

«كارت‌هاي جادويي»، «مدرسه يا پادگان»، «اختراع سري» و «نويسنده كله گنده» جلدهاي سيزدهم تا پانزدهم مجموعه مدرسه پرماجرا اثر دن گاتمن را مونا قائمي ترجمه كرده است.

هر كدام از اين كتاب‌ها را انتشارات گام با قيمت 2200 تومان راهي بازار كتاب كرده است.


 ماجراهاي مدرسه
 بـاغ وحـش 

هدي تقوي

از طرف مدرسه براي گردش به باغ وحش رفتيم . ما خيلي هيجان زده بوديم . اما انگار اين شور و هيجان ما باعث دردسرمان شد. چون از همان ابتداي وارد شدنمان به باغ وحش يک نفر که فکر مي‌کنم نگهبان باغ وحش بود دائم مراقب ما بود و جلوي هر قفسي که مي‌رفتيم ما را از دور زير نظر داشت. انگار منتظر بود که ما کار اشتباهي بکنيم تا بتواند ما را دعوا کند. اما ما به دنبال فرصتي بوديم تا جايي برويم که او نباشد و بتوانيم به راحتي با حيوانات بازي کنيم. ما به همراه معلم‌مان شروع به گشتن در باغ وحش کرديم. کنار هر قفس که مي‌رسيديم معلم‌مان در مورد آن حيوان توضيح مي‌داد. اما باغ وحش واقعا خسته کننده بود، چون همه‌ي حيوانات بي حوصله در گوشه ي قفس شان نشسته بودند و هيچ کاري نمي کردند به قول معلم ورزش مان که هميشه به ما ميگفت مگرغذا نخورده ايد انگار آنها هم هيچي نخورده بودند و جان به تن نداشتند البته معلم مان گفت که شايد چون در قفس هستند ناراحتند ولي به نظر ما آنها بيش از حد لاغر بودند. اطراف قفس حيوان ها پر از پوست خوراکي هايي بود که انگار مردم براي حيوانات انداخته بودند ، اما معلم مان گفت که به هر حال نبايد به حيوانات خوراکي بدهيم چون اين طوري آنها مريض مي‌شوند. يکي از بچه‌ها گفت که شايد آن‌ها خوراکي‌هاي ما را بيشتر از غذاهاي باغ وحش دوست دارند . معلم‌مان هم گفت درست مثل شما که خوراکي‌هاي بي فايده را بيشتر از غذاهاي مقوي که مادرهايتان درست مي‌کنند دوست داريد. البته حق با معلم‌مان بود. چون وقتي يکي از بچه‌ها يواشکي يک پاکت خالي خوراکي را در قفس يکي از حيوانات انداخت تا آزمايش کند و ببيند که حيوانات خوراکي دوست دارند يا نه. ناگهان آن حيوان به آن پاکت خالي حمله کرد و آن را تکه پاره کرد . بالاخره به قفس يک پرنده‌ي بزرگ رسيديم که نمي‌دانم اسمش چه بود. ولي معلم مان از ديدن آن پرنده خيلي خوشحال شد و گفت زماني که بچه بود در جايي که زندگي مي‌کرده از اين پرنده‌ها زياد بوده. البته کنار قفس آن پرنده اسمش را نوشته بودند ولي معلم مان گفت که اين اسم اشتباه است و اسم اين پرنده چيز ديگري است که البته خودش هم آن اسم را نمي‌دانست و گفت که فراموش کرده است. معلم‌مان گفت که اين پرنده‌ها را خوب مي‌شناسد و آن‌ها يادآور خاطرات بچگي‌اش هستند. اما وقتي جلوتر رفتيم و معلم‌مان خواست آن پرنده را دقيق‌تر به ما نشان دهد، ناگهان پرنده پرواز کرد و به طرف ديگر قفس رفت . معلم مان گفت که بهتر است به آن طرف برويم تا پرنده را واضح تر ببينيم اما تا به آن طرف رفتيم پرنده دوباره پرواز کرد و به طرف ديگر قفس رفت . اين اتفاق چندين بار تکرار شد . کم کم داشت از اين پرنده خوشمان مي آمد چون خيلي باهوش بود انگار همه چيز را مي فهميد . حسابي با معلم مان لج کرده بود اما معلم مان که خيلي عصباني شده بود ناگهان سنگي برداشت و به طرف پرنده پرتاب کرد . ما باورمان نميشد که معلم مان اين کار را بکند چون خيلي از آن پرنده خوشش مي آمد . ناگهان نگهبان پارک پيدايش شد و شروع کرد به دعوا کردن معلم مان . معلم مان که خيلي عصباني بود به او گفت که مجبور شده است که آن کار را بکند چون آن پرنده واقعا بي تربيت بود و گفت که تقصير شماست که به حيوانات باغ وحشتان رسيدگي نمي کنيد تا اينقدر کسل کننده و بي تربيت نباشند. نگهبان باغ وحش هم گفت که شاگردان شما هم به خاطر رفتار بد شما با آنهاست که اينقدر شلوغ و بي نظم هستند. معلم‌مان به نگهبان باغ وحش گفت که اگر ميخواهد آدم هاي منظم ببيند بايد به سربازخانه برود نگهبان باغ وحش هم به معلم مان گفت اگر ميخواهد حيوان هاي تربيت شده ببيند بايد به سيرک برود .معلم مان گفت که مقايسه کردن حيوانات با انسانها کار اشتباهي است چون تربيت کردن انسانها با حيوانات فرق دارد والبته در مورد ما حتي اين کار سخت تراست البته ما هم خيلي ناراحت شديم که آنها ما را با حيوانات مقايسه کردند اما نگهبان باغ وحش گفت که به هر حال براي تربيت کردن انسان يا حيوان آموزش و رفتار خوب لازم است نه دعوا کردن و عصباني شدن . بالاخره ما مجبور شديم که از باغ وحش بيرون برويم اما حرف هاي معلم مان و نگهبان باغ وحش حسابي ما را در فکر فرو برد. اصلا فکر نمي کرديم نگهبان باغ وحش اين همه چيز بداند حتي بيشتر از معلم مان.


 همراه با خبر 

بررسي «نيازهاي هنري کودکان و نوجوانان و ترويج خواندن»

هفتمين نشست ترويج خواندن با موضوع «نيازهاي هنري کودکان و نوجوانان و ترويج خواندن»، روز دوشنبه (22 اسفندماه) برگزار مي‌شود.به گزارش ايسنا، اين نشست با حضور بهزاد غريب‌پور و مهدي معيني، از ساعت 15 تا 17 روز دوشنبه (22 اسفندماه)، در کتابخانه مرجع کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان برگزار خواهد شد.

کتابخانه مرجع کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان در خيابان وزرا، جنب سينما کانون، مجتمع فرهنگي شهيد ملک شامران واقع است.


جايگاه زمان از نگاه مردم باستان

«فاروق صفي‌زاده» در سه جلد تازه از دانش‌نامه‌ي «داستان باستان براي كودكان و نوجوانان» زمان از ديد مردم باستان را در قالب «گاه‌شماري باستان»، «طالع‌بيني باستان» و «جشن‌هاي باستان» بررسي كرده است.ايبنا نوجوان: «گاه‌شماري باستان»، «طالع‌بيني باستان» و «جشن‌هاي باستان» عنوان سه جلد از مجموعه‌ي «داستان باستان براي كودكان و نوجوانان» است كه موسسه‌ي انتشاراتي «مدحت» منتشر كرده است.دانش‌نامه‌ي تاريخي «داستان باستان براي كودكان و نوجوانان بر اساس منابع موجود درباره‌ي تاريخ ايران باستان به زبان‌هاي آلماني، انگليسي و فارسي در طي 10 سال توسط «فاروق صفي‌زاده» نوشته شده است.

«گاه‌شماري باستان» با معرفي ايرانيان به عنوان بنيان‌گذاران دانش ستاره‌شناسي درباره‌ي باورهاي باستاني اين قوم توضيح داده است و نام روزهاي ديني، هزاره‌هاي ده‌گانه، سال‌هاي جانوري در ايران باستان، نام ماه‌هاي ايراني و معاني‌ آن‌ها و نام روزهاي سال در گاه‌شمارهاي ايراني را به عنوان مهم‌ترين سرفصل‌هاي اين كتاب مورد بحث قرار داده است.

درباره‌ي يكي از باورهاي قديمي ايرانيان در اين كتاب مي‌خوانيم:

«ايرانيان باستان به يك دوره‌ي بزرگ 12 هزارسالي كه شامل 12 دوره‌ي هزار سالي بوده معتقد بوده‌اند. اين هزاره‌هاي دوازده‌گانه، هركدام داراي نام ويژه‌اي بوده‌ و در تقويم‌ها روز آغاز هزاره را مشخص كرده‌اند. سالي كه در اين هزاره‌ها به كار مي‌برده‌اند، سالي 365 روزي بوده است... .»

«طالع‌بيني باستان» پيش‌گويي‌هاي اقوام آريايي بر اساس علم ستاره‌شناسي و علم‌الاعداد را بازگو كرده است. در اين كتاب درباره‌ي طالع‌بيني مي‌خوانيم:‌

«طالع‌بيني يا اختربيني از علوم بسيار كهن ايراني بوده كه در ميان اقوام مختلف آريايي رواج داشته و ايرانيان بر پايه‌ي دانش علم‌الاعداد و ستاره‌شناسي و ماه به دنيا آمدن شخص و روز به دنيا آمدن، همه‌ي زندگي گذشته و آينده‌ي شخص را دقيق استخراج مي‌كردند. اين علم سپس از ايران به مصر و چين رفت و آنان به اين علم مهم خرافاتي نيز افزودند.»

«جشن‌هاي باستان» تقسيم سال به ماه‌ها و فصل‌هاي مختلف، آغاز سال و برگزاري جشن‌ نوروز در ادوار مختلف تاريخ ايران را به عنوان مقدمه‌اي در بحث جشن‌ها بررسي كرده است و در بخش‌هاي پاياني كتاب‌ جشن‌هاي مانند ريپتون، خورداد، فروردينگان، سپندارمز، اورداد، جاويد، سده، مهرگان و آذر را از جمله‌ي مناسبت‌هاي آييني ايرانيان را شرح داده است. در اين كتاب درباره‌ي جشن نوروز آمده است:‌

«اجراي مراسم نوروز و گستردن خوان نوروزي قبل از تسلط عرب آن‌چنان كه گفته شد بي‌نهايت با شكوه و جلال معمول مي‌گشت و همان روش و سنت آن‌چنان تاثيري از خود به جاي گذاشته بود كه خلفاي عرب با آن همه عداوتي كه نسبت به آداب و رسوم ملي ايران داشتند نتوانستند كه اين رسم پرشكوه را از ميان ببرند، حتي تحت تاثير تمايلات ديرين و ملي ايرانيان واقع شده بودند و بيش از ايرانيان به اين جشن باستاني اهميت مي‌دادند.»

«گاه‌شماري باستان» به بهاي 2400 تومان، «طالع‌بيني باستان» به قيمت 5500 تومان و«جشن‌هاي باستان» به بهاي 3هزار تومان روانه‌ي بازار كتاب شده‌اند.


در انتشارات هزاره ققنوس

چهار كتاب تازه در حوزه كودك رونمايي مي‌شوند

چهار عنوان از كتاب‌هاي هانس ويلهم، نويسنده آمريكايي كودك و نوجوان با حضور دانش‌آموزان دبستاني رونمايي مي‌شوند.به گزارش ايبنا، به نقل از روابط ‌عمومي انتشارات هزاره ققنوس، هانس ويلهلم، با ركورد چاپ حدود پنجاه ميليون نسخه كتاب در سراسر جهان، يكي از پيشتازان عرصه نويسندگي و تصويرسازي كتاب كودك است. او مانند جي. كي. رولينگ، نويسنده‌اي تجاري نيست؛ بلكه نويسنده‌اي است كه در سراسر جهان، آثارش را آميخته با اخلاق و معنويت كودكانه مي‌دانند؛ چرا كه اكثر كتاب‌هاي اين نويسنده داراي بار تربيتي است.

اين كتاب‌ها با عنوان‌هاي «تايرون و گروه مرداب»، «تايرون قلدر بدجنس»، «دوباره تنهايي، هرگز» و «يك بچه خوب مثل من» روانه بازار نشر شده‌اند. علاقه‌مندان به شركت در اين برنامه براي آگاهي از جزئيات بيشتر برنامه مي‌توانند با شماره 88317832 تماس بگيرند.


 قند پارسي 

داستان بيژن و منيژه


قسمت پنجم

بيژن فريب افسون‌هاي گرگين را خورد و خام گشت و همراه او به آن بيشه نزديک شد. چون دو روز در آنجا به شادي و خرمي گذراندند، ناگهان منيژه را ديدند که با کنيزکان و دايه اش در جشنگاه گردش مي کند. سراسر بيشه از فريادهاي شادمانه آنان پر بود. بيژن به گرگين گفت:" من تنها و نهاني به آن سوي مي روم تا دور از نظر ديگران، آنجا را ببينم. سپس باز مي گردم تا در اين باره با هم راي زنيم."

آن گاه بيژن قباي رومي گرانبهايي بر تن کرد، تاج بر سر نهاد، خويش را به طوق کيخسرو و ياره گوهر نگار گيو آراست. بر اسب نشست و به سوي آن پهن دشت تاخت. در کنار جشنگاه، از اسب فرود آمد، حيوان را به درختي بست، و در زير سايه سرو کهني، پنهان از چشم ديگران، به تماشا پرداخت.

سراسر دشت از قدوم آن مهرويان، چون بهار جان افزا و طرب انگيز شده بود و فضا از آواي مستانه و خنده‌هاي جان بخش پري‌چهرگان انباشته بود. اتفاق را نگاه منيژه بر بيژن افتاد. جواني ديد بلند بالا و به رخسار چون سهيل يمن، با جامه گرانبها. منيژه

ادامه دارد...

برگرفته از کتاب "هشت قصه گزيده از شاهنامه فردوسي2" حسين فتاحي


 نغمــــــه 

آرش كمانگير

سياوش كسرايي

قسمت پنجم

آرزومان كور

ور بپرد دور

تا كجا ؟ تا چند ؟

آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد

چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد

پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد

از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد

برف روي برف مي باريد

باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد

صبح مي آمد پير مرد آرام كرد آغاز

پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايي از سرباز

آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست

بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح

باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز

لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور

دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر

كودكان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگين كنار در

كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته

خلق چون بحري بر آشفته

به جوش آمد

خروشان شد

به موج افتاد

برش بگرفت وم ردي چون صدف

از سينه بيرون داد

منم آرش

ادامه دارد....


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
گلبرگ
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون