جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2440- تاریخ : 1390/11/26 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (چهارشنبه)


بهتر است دايي را پيدا بكني!


فوتبال ...


طنـــــــز


شرح برعكس
دستگيري يك كروكوديل قاتل در سريلانكا-عصرايران

 بهتر است دايي را پيدا بكني! 

عبدالكريم گشايش

قسمت سوم

در دو قسمت قبلي اين ماجرا اين جوري شروع كردي كه از آدم هاي بد اخلاق اصلا خوشت نمي آمد. دوست نداشتي با اين جور افراد صحبتي داشته باشي. اصلا دلت نمي خواست كه با اين افراد حرفي بزني كه اين گفتگو بين شما دوستي و مودتي ايجاد بكند. پس بهتر ديدي براي اينكه در اين تصميم حقي از كسي ضايع نشود و باعث بشود كه تو به طور ناخودآگاه حقي از كسي ضايع بكني و با كسي كه بايد حرف بزني حرف نزني و با كسي كه نبايد حرف بزني حرف بزني فكر بكني. در ابتدا قلعه نوعي را به عنوان مربي بداخلاق انتخاب كردي اما او را پيدا نكردي. در مرحله بعدي دايي را شناسايي كردي كه بد اخلاق بود اما تا اين جا هنوز او را هم نتوانستي پيدا بكني.و حالا ادامه ماجرا................!

**

دوباره شماره مي گيري. فردي گوشي را بر مي دارد. به او سلام مي كني. او جواب مي دهد. بد اخلاق است. عصبي است. تو به جاي اينكه از عصبانيت او ناراحت باشي احساس خوشحالي مي كني. به اين دليل كه با شنيدن لحن صاحب صداي پشت تلفن مطمئن مي شوي كه او دايي است چرا كه دايي فرد بداخلاقي است و اين يعني اينكه تو درست تماس گرفتي.

به او مي گويي:‌آقاي دايي من به شما توصيه مي كنم شما كه از مفاخر فوتبال اين مرز و بوم هستيد لطف كنيد اين همه بداخلاق نباشيد. اين اصلا براي شما خوب نيست. من به شما توصيه مي كنم آدم يا نبايد آقاي گل جهان باشد و يا اگر شد بايد خيلي خوش اخلاق تر از چيزي كه هست باشد!

او صدايش را صاف كرد و گفت: مي داني اين حرف ها را غير از تو دو تا زن ديگر هم به من گفتند و با تو مي شوند سه تا!

تو گفتي:‌اشكالي ندارد كه زن اين حرف ها را بزند يا مرد. من تصميم داشتم با شما و يك سري ديگر از دوستان تان كه بسيار بداخلاق هستند هيچ گونه حرفي نزنم اما حالا كه متوجه شدم شما خيلي به مملكت ما خدمت كرديد تصميمم عوض شد و به اين نتيجه رسيدم كه هر جوري شده با شما صحبت كنم و به شما بگويم كه بد اخلاق نباشيد و خوش اخلاق باشيد!

او گفت: يك بار ديگر اگر اين حرف را به من بزني همچين با گوشي مي زنم توي سرت كه بميري. از طرف من به خواهرم بگو دستت درد نكند با اين بچه تربيت كردنت. زن دومم به من مي گفت كه خواهرزاده هايت خيلي بي ادب هستند و احترام بزرگتر و كوچكتر را نگه نمي دارند اما من باور نمي كردم! به خواهرم بگو فقط به خاطر تو حاضرم بيايم خانه ات و فقط تو را ببينم و اگر بچه هايت يك بار ديگر من را دايي صدا بكنند من مي دانم و آنها!

صاحب صدا اين حرف را زد و بعد هم گوشي را محكم گذاشت سر جايش! تو متوجه شدي كه صاحب صدا تو را با خواهرزاده اش اشتباه گرفته و او نه تنها دايي نيست بلكه به غير از خودش كه دايي خواهر زاده اش هست هيچ دايي را نمي شناسد!

به او مي گويي: بهتر نيست به جاي اينكه نشستي و هي مي خندي بيايي به من كمك كني تا دايي را پيدا بكنم و به او بگويم كه اين همه بداخلاق نباشد!؟

او به تو گفت: تو بي كاري و من نمي دانم چرا آقاي نويسنده هر چه بي كار است را مي آورد و شخصيت داستانش مي كند. بايد بي كاري را بياورد كه كار هم بلد باشد و حداقل دو تا كتاب خوانده باشد . تو تنها چيزي كه خواندي شعر دلبرم دلبر خانه خرابم كرد........ بوده!

تو به او گفتي: ديگر داري عصباني ام مي كني. به تو ربطي ندارد كه آقاي نويسند چرا من را انتخاب كرد. راستش تو به اين خاطر اين حرف را مي زني كه آقاي نويسنده تو را براي اين نقش انتخاب نكرده و به عنوان نقش دوم انتخاب شدي!

او گفت:‌بدبخت تو كه نمي داني آقاي نويسنده دارد براي من چه داستاني فكر مي كند!‌تو بايد بداني كه آقاي نويسنده به محضي كه داستان من را كامل بكند تو را و داستان هاي مربوط به تو را تمام مي كند و به من مي پردازد!

تو از شنيدن اين حرف اصلا خوشحال نشدي اما بهتر ديدي كه در اين باره حرفي نزني و يا اگر مي خواهي بزني جوري بزني كه او متوجه نشود كه تو از اين تصميم آقاي نويسنده ناراحت شدي!

به او مي گويي: من از خدا مي خواهم كه هر چه زودتر ماجراهاي من تمام بشود و ماجراهاي تو شروع بشود تا من ببينم تو كه اين همه ادعا مي كني چه كار بلدي بكني!

تو به او گفتي: اما من اين را هم بگويم كه آقاي او تو براي اينكه مردم را بخنداني بيشتر از من توسط آقاي نويسنده ضايع مي شوي. قول مي دهم كه بيشتر از حدي كه من ضايع شدم ضايع بشوي. خنداندن مردم كار
ساده اي نيست!

او گفت:‌اما من قرار نيست در صفحه طنز شخصيت داستان آقاي نويسنده بشوم من قرار است در يك داستان تراژيك به كمك آقاي نويسنده بيايم!

تو هيچي نگفتي و بهتر ديدي كه دايي را پيدا بكني و به او در مورد اخلاقش حرف بزني!

ادامه دارد...


 فوتبال ... 

نويسنده قدرت

مظلومي: من كه گفتم برنده مي شويم

شما در مورد داربي هم همين را گفتيد!


علي كريمي: تيم من عوض نمي شود خيال هواداران جمع باشد

تيم شما عوض نمي شود اما مي بازد!


مهدوي كيا: دنيزلي ترجيح بدهد خيلي بازي مي كنم

بيشتر از نود دقيقه كه نمي توانيد بازي بكنيد!


رضا عنايتي:‌من از اين استقلال دل خوشي ندارم

پس از كدام استقلال دل خوشي داريد!


ويسي:‌ما تصميم نداريم قهرمان بشويم

پس چرا فوبتال بازي مي كنيد!؟


جباري: فعلا مصدوم هستم بعد از مصدوميت حرف مي زنم

شما حرف نزنيد بهتر است چرا كه شهر را شلوغ مي كنيد!


كرانچار: سپاهان تيم يك دستي شده

مگر قبلا دو دسته گي در اين تيم بود!؟


بلاژويچ: هنوز هم مي گويم تيم ما قهرمان است

البته قهرمان ليگ دسته اول!


غلامرضا رضايي:‌اين پرسپوليس از آن پرسپوليس بهتر است

از كدام پرسپوليس!؟


خداداد: تيم ابومسلم را به ليگ برتر مي آورم

شما اين تيم را به دسته پايين تر نياوريد بالاتر پيش كش!


رحمتي:‌هافبك هاي تيم ملي مصدوم شدند

چشم و دل كي روش روشن باشد!


كفاشيان: اگربشود چهار سال ديگر هم مدير فوتبال مي شوم

اگر بشود يا اگر بخواهند!؟


تاج:‌من هم در انتخابات شركت مي كنم

البته اگر مقامات بالا اجازه بدهند!


 طنـــــــز 

پَ نه پَ اين مدلي!

مهدي طوسي


سينماي جنگي!

يك روز يك نفر رفت سينما تا يك فيلم در مورد جنگ جهاني دوم ببيند. فردي كه كنار او توي سيما نشسته بود گفت:‌ببخشيد آقا شما الان توي سينما نشسته و داريد فيلمي در مورد جنگ جهاني دوم را تماشا مي كنيد؟

او جواب داد:‌پَ نه پَ داخل سينما نشسته و دارم ستاره هاي آسمان را تماشا مي كنم! از شما چه پنهان هر چه نگاه مي كنم چيزي پيدا نمي كنم!

راستش من شنيدم كه ستاره هاي آسمان در دل شب راحت تر ديده مي شوند اما هر چه در تاريكي سينما نگاه مي كنم چيزي پيدا نمي شود!


پلنگ صورتي!

يك روز يك نفر رفت باغ وحش تا حيوانات داخل قفس را از نزديك ببيند. فردي به او نزديك شده و گفت: ببخشيد آقا شما آمديد باغ وحش تا حيوانات را از نزديك تماشا كنيد؟

او جواب داد:‌پَ نه پَ آمدم باغ وحش تا پلنگ صورتي را از نزديك ببينم و اگر خودش خواست دست او را بگيرم و با خودم ببرم منزل مان!

از شما چه پنهان هر وقت فيلم هاي پلنگ صورتي را تماشا مي كنم متوجه مي شوم كه اين حيوان خيلي گرسنه است و اين اصلا درست نيست كه حيواني به اين قشنگي و بامزه اي گرسنه بماند. گفتم بيايم باغ وحش بلكه پيدايش كرده و با خودم ببرم منزل مان!


هاچ زنبور عسل!

يك روز يك نفر يك كندوي زنبور عسل دستش گرفته و داشت با خودش به سمت منزلش مي برد. فردي به او نزديك شده و گفت:‌ببخشيد آقا! شما اين كندوي زنبور عسل را با خودتان مي بريد تا از عسلش استفاده كنيد!

او جواب داد:‌ پَ نه پَ دارم اين كندو را با خودم مي برم كه اگر شد هاچ زنبور عسل را پيدا كنم تا دو نفري با هم دنبال مادرش بگرديم!

شايد باورتان نشود كه من به قدري دلم براي اين زنبور مي سوزد وقتي مي بينم مادرش را پيدا نمي كند، تازه بايد به تنهايي هم برود و دنبال مادرش بگردد! براي همين گفتم هر چه كندو وجود دارد را بخرم و اين زنبور را پيدا كنم!


دماغ بزرگ!

يك روز يك نفر رفت پيش دكتر تا دنداني كه درد مي كند را بكشد. فردي به او نزديك شده و گفت:‌ببخشيد آقا! شما آمديد دكتر تا دنداني كه درد مي كند را بكشيد؟!

او جواب داد:‌پَ نه پَ آمدم دكتر دندانپزشك تا اگر شد عمل زيبايي بيني انجام بدهم!

راستش دماغ من خيلي گنده است و از اين بابت خيلي عذاب مي كشم گفتم بيايم دكتر كه اگر شد همين امروز از شر دماغ به اين بزرگي راحت بشوم!


اعتياد!

يك روز يك نفر داشت نرمش هاي كشيدني انجام مي داد. دست هايش را به دو طرف باز كرده و مي كشيد. فردي به او نزديك شده و گفت: ببخشيد آقا! شما داريد نرمش هاي كشيدني مي كنيد تا شاداب و قبراق بشويد؟!

او جواب داد:‌پَ نه پَ دارم نرمش هاي كشيدني انجام مي دهم تا معتاد بشوم!

آخر من شنيدم كه اگر كسي در كشيدن زياد افراط بكند معتاد مي شود و چون من خيلي تجربه گرا هستم گفتم اعتياد را هم تجربه كنم!


 شرح برعكس 
 دستگيري يك كروكوديل قاتل در سريلانكا-عصرايران


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
گلبرگ
کارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
کانون