جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2435- تاریخ : 1390/11/19 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (چهارشنبه)

تاملي بر رفتار شناسي "نادر" و "قادر"
جدايي نادر از قادر


بگو مگو


طنـــــــز


شرح برعكس
چشم‌انداز شگفت‌آور شهر كوچكي در فلات مرتفع آزياگو در ايتاليا در ميان مه غليظ.-جام جم copy

 تاملي بر رفتار شناسي "نادر" و "قادر"
 جدايي نادر از قادر 

مهدي طوسي

نادر و قادر دو تا رفيق فابريك بودند. اين را بقيه نمي گفتند، خودشان اعتقاد داشتند كه بسيار فابريك هستند. البته نادر معتقد بود كه در رفاقت با قادر فابريك تر است و صد البته همين تصور را هم قادر داشت، يعني فكر مي كرد كه در رفاقت با نادر فابريك تر عمل مي كند.

حالا اين اصطلاح فابريك چه جوري بين اين دو نفر رايج شد را عرض مي كنم. خيلي ساده است؛ نادر و قادر دو تا رفيق به قول خودشان فابريك بودند كه با هم مغازه فروش لوازم فابريك ماشين زده بودند. براي همين هم همه شئون رفتاري شان تبديل شده به فابريك! به طور مثال نادر اگر زودتر مي رسيد در مغازه زنگ مي زد به قادر و مي گفت: ‌قادر! داداش سر راهت كه داري مي ياي دو تا نون تازه سنگك فابريك بگير بيار كه با هم يك خامه عسل در حد فابريك بزنيم و حال كنيم!

و برعكس اگر يك روز قادر زودتر مي رسيد گوشي تلفن را بر مي داشت و همان ابتدا غر مي زد كه: داش نادر! اين گوشي تلفن همچين بد خش خش مي كنه! بايد يك گوشي فابريك براي مغازه بخريم!

و بعد گوشي را زمين مي گذاشت و بعد از اينكه زمين مي گذاشت يادش مي آمد كه با نادر كار داشته و بلافاصله زنگ مي زد و نادر هم كه مي دانست اخلاق قادر چه جوري است انگار كه منتظر زنگ او باشد با يك زنگ گوشي را بر مي داشت و مي گفت: فهميدم داش قادر! الان يك دست كله پاچه مشتي در حد فابريك مي خرم مي آورم مغازه تا با هم بخوريم و حالش را ببريم....! و بعد هر دو مي زدند زير خنده و قضيه تمام مي شد.

مشتري هاي نادر و قادر هم مي دانستند كه اين دو نفر چه اخلاقي دارند و حتي اين را هم  مي دانستند كه اگر نادر و قادر جنس شان هم فابريك نباشد جان بچه و زن و بقيه فاميل شان را قسم مي خورند تا دليلي بر صحت ادعاي آنها دال بر فابريك بودن جنس شان باشد! براي همين هم بود كه بحث نمي كردند و جنسي كه مي خواستند بخرند را مي خريدند.

ماجراي هر روز نادر و قادر به همين ترتيب گذشت تا اينكه نادر و قادر تصميم گرفتند براي مغازه شان يك بوق صداي خروسي بياورند كه به قول خودشان هيچ مغازه لوازم يدك فروشي چنين بوق مهيج و در عين حال فابريكي نداشت! نادر يك دانه از اين بوق ها را برده بود و وصل كرده بود روي ماشين خودش و قادر هم يك دانه از اين بوق ها را برده و وصل كرده بود توي خانه اش تا سر صبح كه مي شود خودش بلند شده و صداي خروس در بياورد تا نه تنها اهل و عيال خودش، ‌بلكه تمام همسايه ها بيدار بشوند! آخر منزل نادر توي يك مجتمع آپارتماني در بالاي شهربود و در آنجا چيزي به اسم خروس پيدا نمي شد. البته به قول خودش مرغ پيدا مي شود كه حتي اگر بتواند بخواند هم چون توي فريزر است دهانش يخ زده!

بهتر است بگوييم از روزي كه اين بوق وارد دكان نادر و قادر شد نه تنها روزگار آنها را از فابريك به غير فابريك تبديل كرد بلكه روابط شان را هم غير فابريك كرد.

گفتيم كه همه چيز بين نادر و قادر خوب پيش مي رفت تا اينكه يك مقدار بوق خروسي براي مغازه شان آوردند و مغازه را با اين بوق به قول خودشان فابريك تر كردند و حتي آنقدر ذوق زده شدند كه يكي به ماشينش نصب كرد و ديگري يك بوق خروس نشان را برد توي منزلش تا منزلش را بيدار كند.

مشتري ها هم هر كدام واكنشي داشتند. يكي مي گفت اين بوق ها بچه بازي است. يكي مي گفت اين بوق ها در حد فابريك نيست. و يكي ديگر كه از همه مهمتر همين بود مي گفت از شما بعيد است آقا نادر،‌آقا قادر كه اين بوق هاي سوسول بازي را بياوريد!

نادر به قادر گفت:‌داداش قادر! اين كه بقيه به ما مي گويند شما بوق سوسول بازي مي آوريد را من يكي قبول ندارم. اما شايد اين صدا خيلي مردانه و فابريك نباشد!

(اين را هم يادم رفت بگويم كه نادر و قادر فابريك را معادل مرد بودن هم مي دانستند! مثلا اگر در گوشه اي از كره خاكي يك نفر از خودش مرام به خرج مي داد و در عين حالي كه مي توانست توي دعوا پشت يك نفر را به خاك بمالد و نمي ماليد او را با مرام و فابريك مي دانستند!)

قادر به نادر گفت: اي بابا! صداي به اين خوبي چه اشكالي دارد؟ من كه اصولا به حرف هايي كه بويي از فابريك بودن در آن نباشد گوش نمي كنم!‌ در واقع داش نادر جان يك گوشم در است و آن يكي ديگر دروازه! شما هم مثل من باش!

نادر به قادر گفت: اما من مثل تو فكر نمي كنم داش قادر! بالاخره بايد به مشتري هاي فابريك احترام بگذاريم!‌وقتي يكي از مشتري هاي فابريك مان مي گويد اين صدا در شان مغازه شما نيست با خودم مي گويم ايرادي ندارد چون يك نفر گفته. اما قتي يك مشتري فابريك ديگر هم همين را مي گويد نمي شود ناديده گرفت چون دو نفر مي گويند!

قادر به نادر گفت: اي بابا داش نادر چرا نمي شود ناديده گرفت؟ اصلا دو نفر كه سهله صد نفر و هزار نفر هم كه بگويند اين صدا فابريك مغازه شما نيست باز هم براي خودشان مي گويند!‌ ما به كسي كاري نداريم ما كار خودمان را انجام مي دهيم!

نادر به قادر گفت: اي بابا! داش قادر مثل اينكه تو اصلا حاليت نيست! ما بايد به مشتري احترام بگذاريم خصوصا كه اين مشتري از همان بيخ بن فابريك مغازه خودمان باشه و از خودمان جنس بخره!

قادر يكي از بوق ها را برداشت و ضمن اينكه شكل و شمايل بوق را نشان نادر مي داد صداي خروسي اش را در آورد و گفت:‌ببين! چه صدايي داره مثل بلبل مي مونه!

نادر به قادر گفت: شما هم حرف مي زني ها! صداي خروس صداي خروسه و صداي بلبل هم صداي بلبله! اينكه صداي خروس مثل صداي بلبل مي مونه يعني چي؟!

نادر به قادر گفت:.........!

قادر به نادر گفت:...........!

نادر به قادر گفت:..........!

قادر به نادر گفت:.........!

نادر به قادر گفت:...........!

آنقدر نادر به قادر گفت و قادر به نادر تا بالاخره در بين اين گفتن ها حرف جدايي هم شنيده شد و به اين ترتيب بود كه جدايي نادر از قادر اتفاق افتاد!


 بگو مگو 

رحمتي: ليگ حرفه اي داريم اما زمين حرفه اي نداريم اين به چه درد مي خورد!

باز باختيد و بهانه گيري مي كنيد!؟

فتح ا...زاده:‌ با مظلومي ادامه مي دهيم

مگر كسي گفته با مظلومي ادامه ندهيد!؟

رضا عنايتي: من صد گله هستم مهم نيست مهم صباست

البته حتما بگوييد تيم صباست كه خداي ناكرده سوء تفاهم پيش نيايد!

فريدون زندي: نمي دانم در آن ده دقيقه چه اتفاقي افتاد

ما مي دانيم، سه تا گل خورديد و بازي را باختيد!

مهدي رحمتي: سه تا بازيكن تيم ما مصدوم هستند

به قول خودتان مصدوم و محروم بهانه است مربي اگر مربي باشد....!

قلعه نوعي: من به استقلال بر نمي گردم

مگر استقلال به شما پيشنهاد داده!؟

قلعه نوعي: تراكتور تيمي است كه بايد به صدر برگردد

پس شما را گذاشتند كه چه كار بكنيد!؟

مهدي مهدوي كيا: اين برد را بايد به نام زايد نوشت

زايد خودش نويسنده است و اگر بخواهد مي تواند به نام خودش بنويسد!

فيروز كريمي: مريض هستم و نمي توانم تيم شاهين را هدايت بكنم

پس مريض بوديد براي سه هفته هدايت اين تيم را قبول كرديد!؟

جواد نكونام: زمين هاي ايران قابل بازي كردن نيست

قابل خانه ساختن چي؟!

علي پروين: زنگ زدم گفتم دمت گرم آقا مصطفي

يك زماني كه آقا مصطفي را قبول نداشتيد و غير از شما .....!

خلعتبري:‌مارادونا براي مصاحبه كردن پول مي گيرد

مگر خبرنگار است كه براي مصاحبه كردن پول بگيرد؟!

مارادونا:‌براي هدايت تيم پرسپوليس آماده هستم

البته اين تيتر گنده تر از دروغ روزهاي بعد است جدي نگيريد!

خادم: من به درد كشتي نمي خورم

خب شما تجربه تان در زمينه مجلس و شوراي شهر بيشتر از كشتي است!


 طنـــــــز 

اين مشكلات هست

منوچهر احترامي


آدم خوشبخت كسي است كه اولاً در سراسر زندگي مشكلي برايش پيش نيايد؛ ثانياً اگر مشكلي پيش آمد بتواند با اتكا به تواناييهاي شخصي خودش و بدون بهره‌گيري از كمكهاي غالباً كم اثر ديگران، مشكلش را حل كند؛ ثالثاً اگر به تنهايي قادر به حل مشكل نباشد، دوستاني داشته باشد كه بي‌مضايقه به او كمك كنند و زير بغلش را بگيرند و او را از مخمصه نجات دهند.

دوستان من چنين دوستاني هستند.

براي من مشكلي پيش آمده بودكه به تنهايي نمي‌توانستم آن را حل كنم. بي‌درنگ گوشي تلفن را برداشتم و زنگ زدم به عبدالرسول. عبدالرسول دوست چهل ساله من است.

گفت: چطوري؟

گفتم: اي! پر بدك نيستم.

گفت: بازيهاي جام جهاني را مي‌بيني؟

گفتم: كم و بيش.

گفت: به نظر تو علي دايي بايد 90 دقيقه با موي پارافين زده توي زمين راه مي‌رفت؟

گفتم: علي دايي بهترين گلزن جهان است.

گفت: چه ربطي دارد؟

گفتم: همين قدر كه توي زمين راه مي‌رود، باعث تقويت روحيه تيم ملي مي‌شود.

گفت: در زمينه فوتبال هم، طرز تفكر دولتي رهايت نمي‌كند.

گفتم: متأسفانه تو هنوز هم مثل تروتسكي فكر مي‌كني.

گفت: اولاً فوتبال ربطي به سياست ندارد، ثانياً اگر تروتسكي را كنار نمي‌گذاشتند، تيم فوتبال روسيه، الان در صدر جام جهاني ايستاده بود.

من مي‌خواستم بگويم: به همين خيال باش يا در نهايت بگويم ولي نمي‌دانم چه صداي نسنجيده ناهنجاري از دهانم خارج شد كه عبدالرسول گفت: بي‌ادب! و گوشي را قطع كرد.

من براي حل مشكلي كه داشتم: بايد از دوست ديگري كمك مي‌گرفتم. زنگ زدم به پرويز.

گفت: اگر اين آقايي كه اسمش را گذاشته دروازه‌بان درجه يك، آن شوت مسخره نصفه – نيمه را نمي‌زد، ما بازي اولمان را با نتيجه سه بر يك به تيم فوتبال مكزيك واگذار نمي‌كرديم.

گفتم: درست مي‌گويي، اما اشتباهات فردي در فوتبال هميشه وجود دارد.

گفت: تلفن كردي كه همين را بگويي؟

گفتم: يك مطلب اساسي هست كه مي‌خواستم با تو در ميان بگذارم.

گفت: درست مي‌گويي، آن بازيكن مثلاً باتجربه هم نبايد در آن موقعيت خطرناك توپ را به دروازه‌بان پاس مي‌داد.

گفتم: موضوع اين نيست. گوش كن ببين چه مي‌گويم.

گفت: من و تو در هر زمينه‌اي مي‌توانيم به توافق برسيم، الا در زمينه فوتبال.

گفتم: من يك مشكل دارم.

گفت: مشكلت را به آقاي برانكو بگو.

گفتم: تو زبان مرا مي‌فهمي نه آقاي برانكو.

گفت: به آقاي چلنگر بگو برايت ترجمه كند، و گوشي را قطع كرد.

زنگ زدم به محمود. محمود از بروبچه‌هاي قديم است. توي تيم عقاب هم بازي كرده است. گفت: بازيها را كه مي‌بيني.

گفتم: اي! تقريباً.

گفت: آن گلي كه يارو به خودشان زد، عيناً مثل آن گلي بود كه ما، در جام جهاني 78 به خودمان زديم.

گفتم: مشكل من اين نيست.

گفت: مشكل من هم اين نيست.

گفتم: من يك مشكل شخصي داشتم.

زنگ زدم به تو كه اگر دستت مي‌رسد برايم حلش كني.

گفت: بسيار به موقع زنگ زدي. چون من هم يك مشكل شخصي داشتم كه دوست دارم تو برايم حلش كني.

گفتم: مشكل تو چيست؟

گفت: مشكل من اين است كه چرا اروپايي‌ها دروازه‌بانهايي مثل ديويد سيمن و شماخر و اشمايكل دارند، ما دروازه‌بانهايي مثل...

اجازه ندادم صحبتش را تمام كند. گفتم: بعداً فكر مي‌كنم و جوابت را مي‌دهم و گوشي را قطع كردم.

بلافاصله زنگ زدم به بهمن. بهمن بچه محل قديم ماست. يك نسبت فاميلي دور هم با ما دارد. گفتم: بهمن جان! دلم برايت تنگ شده بود.

گفت: من هم همين طور.

گفتم: بازيهاي اين دور جام جهاني را چطور مي‌بيني؟

گفت: ببين عزيزم. من تو را از خودت بهتر مي‌شناسم. تو آدمي نيستي كه زنگ بزني و نظر مرا راجع به بازيهاي جام جهاني بپرسي. حتماً يك كار اساسي داري.

گفتم: والله حقيقتش اين است كه يك مشكلي داشتم. بايد يك نفر را پيدا مي‌كردم كه برايم حلش كند.

به عبدالرسول و پرويز و محمود و يكي- دو نفر ديگر زنگ زدم. آن قدر از فوتبال صحبت كردند كه حتي فرصت نشد مشكلم را برايشان مطرح كنم. چه رسد به اينكه بخواهند براي حل آن كمكم كنند.

گفت: مي‌دانم. مي‌دانم. تب جام جهاني همه را گرفته است.

گفتم: فقط تو هستي كه مرا درك مي‌كني.

گفت: خيلي از لطفت ممنونم. حالا مشكلت چيست؟

گفتم: يادم رفته! بعد از بازي استراليا- ژاپن يادم مي‌آيد، مجدداً باهات تماس مي‌گيرم.

از نشتي هاي قلم

شماره 176 ماهنامه گل آقا


 شرح برعكس 
 چشم‌انداز شگفت‌آور شهر كوچكي در فلات مرتفع آزياگو در ايتاليا در ميان مه غليظ.-جام جم copy


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
گلبرگ
کارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
کانون