جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2434- تاریخ : 1390/11/18 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (سه شنبه)


قهقهه در عروسي


بگو مگو


طنـــــــز


شرح برعكس
عصر ايران -منطقه اي توريستي در شمالغرب فرانسه

 قهقهه در عروسي 

عبدالكريم گشايش

قسمت دوم و پاياني

اشاره:‌در قسمت ابتدايي ماجرا اين جوري پيش رفتي كه پايت خورد به يك پله بزرگ و بعد از اينكه خورد به يك پله بسيار بزرگ، ديگر متوجه نشدي كه چي شد و فقط خنديدي و خنديدي و قهقهه زدي و ديگر به چيزي توجه نكردي. يادت آمد كه نبايد در مجموعه هايي كه به تو محول شده كاري را بدون دليل انجام بدهي حتي اگر اين كار خنديدن و قهقهه زدن باشد. كمي كه فكر كردي متوجه شدي كه دليل خنده ات اين بوده كه خوردي به پله و دليل قهقهه ات هم اين بوده كه با اين خوردن باعث شدي كه پله بشكند.

خيلي خنديدي و ضمن خنديدن صداي در را شنيدي. مرد همسايه بود كه مي گفت زدي پله را شكستي و حالا به جاي اينكه كاري بكني نشستي و مي خندي؟! تو گفتي چه كار كنم؟ او گفت بايد هر چه سريعتر پله را درست كني كه ما امشب مهمان داريم و عروسي.............!

**

نمي داني بايد چه كار بكني. از طرفي خنده و قهقهه تو را رها نمي كند و از طرفي بايد خنده و قهقهه تو را رها كند. آخر اين جوري كه دارد پيش مي رود اگر بخواهد پيش برود نمي شود. چون اين مرد همسايه به قدري عصباني است كه تو را به اين زودي ها رها نمي كند. بايد فكري بكني. بايد كاري بكني كه هم مرد همسايه دهانش بسته بشود و هم خودت شرمنده نشوي. آخر تو يك فرهنگي بزرگ هستي و فرهنگي هاي بزرگ نمي توانند كارهايي كه نبايد انجام داد و عرف نيست را انجام بدهند!

مي خواهي بروي كنار پنجره فكر بكني اما مي ترسي. چرا بايد بترسم؟ مگر من قرار است كنار پنجره كه هستم كسي را تماشا بكنم و به كسي نگاه بكنم!‌اصلا اين طوري نيست و بهتر است كه من بروم كنار پنجره و به كارهايم بپردازم.

رفتي كنار پنجره و نشستي روي صندلي كنار پنجره. آخر چند روز پيش رفتي بيرون و براي خودت يك صندلي از توي كوچه پيدا كردي و درست گذاشتي كنار پنجره اتاق!

روي صندلي مي نشيني و همين كه مي خواهي فكر بكني كه چه جوري مرد همسايه را راضي بكني كه به خاطر پله و شكسته شدن آن به تو گير ندهد، نمي تواني چرا كه مي زني زير خنده و قهقهه!

اما بايد جوري باشد كه نخندي. اگر قرار باشد كه بخندي و قهقهه بزني نمي تواني فكر بكني و اين اصلا نمي شود كه آدم بخندد و قهقهه بزند و بعد هم شروع بكند به فكر كردن!

حواست را پرت مي كني. سعي مي كني كه به چيزهاي غمگين فكر بكني كه ديگر مجبور نشوي بخندي. يادت مي آيد كه سال گذشته درست در همين ايام بود كه تو با آقاي نويسنده آشنا شدي. به اين دليل ناراحت مي شوي و خيلي اعصابت به هم مي ريزد!

دوباره فكر مي كني و يادت مي آيد كه سال گذشته همسايه بقلي تان جلوي چشم هاي تو خورد زمين و دست و پايش شكست؛ جوري اين اتفاق افتاد كه تو جلوي همسايه از دردهاي او ناراحت شده و زدي زير گريه. الان كه ياد آن ماجرا افتادي زدي زير گريه!

همين جور كه گريه مي كردي به يك باره يادت آمد كه خوردي زمين و پايت خورده به پله و پله شكسته و به همين دليل تو خنديدي!

همين جور كه گريه مي كردي زدي زير خنده و قهقهه سر دادي! او به تو گفت: واقعا كه آدم ديوانه اي هستي واقعا اگر بخواهد اين جوري پيش برود من بايد به آقاي نويسنده بگويم كه ديگر تو را دعوت نكند به اين ماجراها.

تو گريه كردي و خنديدي و قهقهه زدي و به او چيزي نگفتي و به قولي جوابش را ندادي. يك باره چيزي از پنجره رو به رو خورد توي صورتت و بعد از اينكه صورتت درد گرفت به خودت آمدي و متوجه شدي كه همسايه رو به رو با يك سنگ زده توي صورتت تا به تو يادآوري كند كه حواست باشد كه توي منزل آنها را تماشا نكني.

تو خنده ات را خوردي و به آقاي همسايه رو به رو گفتي: من غلط بكنم كه اين كار را بكنم. من چه كاره ام كه اين كار را بكنم. من اصلا دلم نمي خواهد كه دوباره از شما مشت بخورم. من فقط آمدم كنار پنجره كه يك مقدار فكر بكنم كه چه جوري پله ها را درست بكنم،‌همين!

مرد همسايه چيزي نگفت و پنجره را بست و پرده را هم كشيد. تو هم چيزي نگفتي و به راهت ادامه دادي. راحت همين بود كه فكر بكني چه جوري مي شود پله اي را كه بايد درست بكني را درست بكني. و اصولا چه كار بكني كه خنده ات نگيرد و قهقهه نزني كه مرد همسايه تصور نكند داري مسخره اش مي كني!

فكر كردي كه به او بگويي مي تواني از خودش پول قرض كني و بعد از اينكه پله ها را درست كردي و چند روز گذشت به آقاي نويسنده بگويي موضوعي با اين مضمون فكر بكند كه تو مي روي سر كار و بعد پولش را مي دهي به آقاي همسايه!

اما نمي شود چرا كه تو يك آدم عاقلي و آدم عاقل بهتر از هر كسي مي داند كه وقتي يك نفر عروسي داشته باشد ديگر نمي تواند خرج اضافه بكند!

راه ديگري به فكرت رسيد. خنديدي و قهقهه زدي. از روي صندلي كنار پنجره بلند شدي و رفتي در خانه همسايه را زدي و به او گفتي مي تواني بيايي توي عروسي و آنقدر بخندي و قهقهه بزني تا همه مهمان ها بخندند و قهقهه بزنند! آخر عروسي است و همه بايد شاد باشند، بايد بخندند و قهقهه بزنند!

تو اين جوري پول خرابي پله را به همسايه ات مي دهي چرا كه او اگر بخواهد برود و يك نفر را بياورد تا مهمان ها را شاد بكند بايد دو برابر پله پول بدهد!


 بگو مگو 

قسمت دوم - پاياني

يك خبرگزاري:‌پايان دوران سوبله چوبله

القابي كه خودتان به خودتان بدهيد دوران كوتاهي دارد!


استقلال: تيم دچار غرور شد و بازي را باخت

يك پرسپوليسي دو آتشه: تا باشه از همين غرورها باشه!


رضا عنايتي:‌در كمال ناباوري برديم!

چرا ناباوري؟ گورديولاي وطني را در كنارتان داريد!


مهدي رحمتي: هنوز باورم نمي شود كه بازي را باخته باشيم

به باور شما ربطي ندارد نتيجه را اسكوربورد نشان مي دهد!


مهدي مهدوي كيا:‌ خوشحالم كه توانستم تاثير گذار باشم

تاثير اصلي را زائد گذاشت!


زائد: شايد فردا متوجه شوم چه كار بزرگي انجام دادم

همين امروز هم دقت كنيد متوجه خواهيد شد كه كار بزرگي كرديد!


پروين: با داربي زمستونو سر مي كنم

شانس آورديد دو- سه سالي است كه داربي گرم است اگر چند سال پيش اين حر ف را مي زديد خيلي سرما مي خورديد!


نويسنده قدرت


دنيزلي:‌هواداران نبايد زود عصبي بشوند

نشوند؟ ‌اين همه تيم در داربي باخته باز هم عصبي نشوند!؟


دنيزلي: تيم را براي فصل بعد خوب مي بندم

همچين از بستن مي گوييد كه آدم فكر مي كند مي خواهيد به فلك ببنديد!


مهدوي كيا: خوشحالم كه تيم برنده از زمين بيرون آمد

براي خوشحالي خودتان هم كه شده كاري كنيد هميشه برنده از زمين بيرون بيايد!


علي كريمي: بردن در داربي يعني اين كه دو گل عقب باشي و ده نفره سه تا گل بزني

شما كه اهل كري خواندن نبوديد!؟


رحمتي: تمام شب را بيدار بودم

خب مي خوابيديد اين هم شد بهانه!؟


رحمتي: بازيكنان ما مصدوم بودند

داربي قبل كه برديد وقتي استيلي همين حرف را زد گفتيد به ما ربطي ندارد كه بازيكنان شان مصدوم و محرومند!!


رضا عنايتي:‌ تيم صبا چراغ خاموش به سمت جدول مي رود

خب چراغ تان را روشن كنيد كه يكباره با سر به جدول نخوريد!


مظلومي: از بچه ها توضيح مي خواهم

خيلي هم بچه ها به شما توضيح مي دهند!


مظلومي:‌از بچه ها بابت اين شكست توضيح مي خواهم

شما بايد توضيح بدهيد نه بچه ها!


كرانچار: ليگ ايران به خاطر نداشتن زمين مناسب ضربه مي خورد

خب مربياني مثل شما را به عنوان ضربه گير مي آورند!

آندرانيك: اگر من بودم حتما تيم بهتر بازي مي كرد

بودنتان توي زمين را هم ديديم!


جباري: مصدوم بودم نمي شد بازي بكنم

مصدوم بوديد يا درگير با مظلومي!؟


محرم نويد كيا: اميدوارم سپاهان به خواسته اش برسد

با اين اوضاع خواسته اش قهرماني نيست مگر دوم سومي باشد!


 طنـــــــز 

پَ نه پَ اين مدلي!

مهدي طوسي


ماست مالي!

يك روز يك نفر رفت داخل يك مغازه ماست فروشي و به مغازه دار گفت: ببخشيد آقا اگر مي شود يك سطل ماست بدهيد.

مغازه دار گفت: يك سطل ماست را مي خواهيد بخوريد؟

او جواب داد: پَ نه پَ مي خواهم يك كيلو ماست را بمالم روي يك ماجرايي و يك جوري ماجرا را ماست مالي كنم!

شايد باورتان نشود من هر وقت يك خطايي انجام مي دهم از ماست هاي شما مي خرم و مي مالم روي جريان و يك جورهايي آن را ماست مالي مي كنم و همه چيز را به همين شكل تمام مي كنم!


كاميون حمل بار!

يك روز يك نفر سوار يك ماشين كاميون شد و شروع به رانندگي در جاده كرد تا مقداري بار را از شهري به شهر ديگر ببرد.

فردي به او رسيد و گفت: ببخشيد آقا! شما داريد رانندگي مي كنيد تا باري را از شهري به شهر ديگر ببريد؟

او جواب داد: پَ نه پَ دارم رانندگي مي كنم تا وسط راه هر چه بار دارم را به اتفاق ماشين و خودم چپ بكنم تا اگر شد بار را به آن شهر نرسانم!

راستش باجناق من در همان شهر زندگي مي كند و من تصميم دارم بار را به آن شهر نرسانم تا باجناق من كه در آن شهر زندگي
مي كند در مضيقه باشد!


مسائل مالي!

يك روز يك نفر داشت با يك نفر ديگر در مورد مسائل مالي صحبت مي كرد. فردي به او نزديك شده و گفت:‌ببخشد شما داريد با هم در مورد مسائل مالي صحبت مي كنيد؟

او جواب داد: پَ نه پَ داريم با هم در مورد ازدواج مادربزرگ من با پدربزرگ او كه جفت شان زن مرده و شوهر مرده هستند صحبت مي كنيم!

راستش پدربزرگ ايشان خيلي دلش مي خواهد زن داشته باشد ما هم گفتيم مادربزرگ ما را بگيرد و خلاص!


بخاري نفتي

يك روز يك نفر وارد مغازه قصابي شد.مغازه دار به او گفت: ببخشيد آقا شما گوشت مي خواهيد؟

او جواب داد: پَ نه پَ براي خريد يك بيست ليتري نفت خدمت تان رسيدم.

شايد باورتان نشود من آنقدر دلم مي خواهد كه با وجود گاز كشي منزل مان از نفت استفاده كنم كه حد و نهايت ندارد!


دسته گل براي عروسي!

يك روز يك نفر رفت پيش فردي و شروع كرد به كتك زدن او.

شخصي به آنها نزديك شده و به او گفت:‌ببخشيد آقا! شما داريد ايشان را كتك مي زنيد؟

او جواب داد: پَ نه پَ دارم ايشان را وادار مي كنم كه هر چه سريعتر لباس شان را بپوشند و بيايند به مجلس عروسي من تا اين مجلس با وجود ايشان منور بشود!

نمي دانيد آقا!‌من از همان زماني كه يادم مي آيد به اين مسئله فكر مي كردم كه اگر ايشان در عروسي من باشند عروسي من خوب و به يادماندني مي شود!


 شرح برعكس 
 عصر ايران -منطقه اي توريستي در شمالغرب فرانسه


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
گلبرگ
کارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
کانون