جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2426- تاریخ : 1390/11/09 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يکشنبه)


‌يک صلاحي از زبان دو صلاحي


بگو مگو


طنـــــــز


شرح برعكس


 ‌يک صلاحي از زبان دو صلاحي 

عباس تربن و فاضل ترکمن

قسمت اول


«عمران صلاحي در نوجواني يک دوچرخه داشت. يک روز که او براي تماشاي مسابقه کشتي به سالن مدرسه مي‌رود، اين دوچرخه دزديده مي‌شود.

البته خيلي زود يک دوچرخه قراضه جايگزين دوچرخه گم‌شده مي‌شود؛ اما داغش براي هميشه به دل عمران مي‌ماند.» اينها را بهاره ، تنها دختر عمران تعريف مي‌کند که فوق ليسانس اقتصاد دارد و حالا کارمند بانک است.

«عمران صلاحي خيلي حاضرالذهن بود. مثلاً با جمله‌اي که از تلويزيون شنيده بود، شوخي مي‌کرد يا آن را به صورت ريتميک مي‌خواند. گاهي هم همين‌طوري چند مصرع مي‌ساخت و بقيه‌اش را ما ادامه مي‌داديم.» اينها را هم ياشار، تنها پسر عمران مي‌گويد که ليسانس روان‌شناسي دارد و حالا طراح و کاريکاتوريست است.

يازدهم مهر، سومين سالگرد درگذشت عمران صلاحي است؛ البته شايد براي شما اين اسم‌هاي مستعار آشناتر باشد: ابوقراضه، ابوطياره، يکي از بزرگان اهل تميز، مداد، آرمان صالحي، کمال تعجب، زرشک، زنبور، بچه جواديه، راقم اين سطور، راکب اين ستور، مراد محبي و... به هر حال به اين بهانه با دو فرزند عمران به گفت‌وگو نشستيم و ناگفته‌هاي مربوط به اين شاعر و طنزپرداز بزرگ را جست‌وجو کرديم؛ هنرمندي که هنوز بعضي‌ها اسمش را هم نشنيده‌اند؛ شاهدش هم اين خاطرة ياشار صلاحي: «يک روز به يکي از استادهاي دانشگاه کتاب بابا را هديه دادم. او بعد از اين که کمي کتاب را ورق زد، گفت: چه جالب! حالا بابا چند وقتي هست که نوشتن رو شروع کرده؟»

* بگذاريد از اول شروع کنيم. از کي با عمران صلاحي آشنا شديد؟

ياشار: واقعيتش اين است که اولش او با من آشنا شد. سال 57 قراري با هم داشتيم که البته من چيزي از آن به خاطر نمي‌آورم. در واقع از «ب» بسم‌الله با هم آشنا بوديم. البته بعدتر بود که از شاعر بودن او مطلع شدم. در خانه به معناي واقعي کلمه با يک «بابا» سروکار داشتم و خبري از خودنمايي يک شخصيت روشنفکر و معروف نبود.

بهاره: اين آشنايي مربوط مي‌شود به يك رابطه پدر و فرزندي که موجب مي‌شود از اول اسممان در شناسنامه هم باشد. ولي اين که با شخص عمران صلاحي کي آشنا شدم، فکر کنم از وقتي که خودم را شناختم، از وقتي که وارد جامعه شدم و فهميدم بابا يک شخصيت فرهنگي است که با بقيه فرق مي‌کند.

* فرزند يک باباي هنرمند بودن چه‌حسي دارد؟

بهاره: سؤال مهمي کرديد. همان‌طور که گفتم تا پيش از ورود به اجتماع متوجه تفاوت بابا با بقيه باباها نبودم و تازه بعد فهميدم که چه‌قدر عجيب است که آدم يک باباي هنرمند داشته باشد. تا قبل از آن فکر مي‌کردم همه‌چيز معمولي است و باباي آدم بايد همين‌طوري باشد. اما بعد متوجه شدم که ديگران حتي به بچه‌هاي اين باباي هنرمند هم جور ديگري نگاه مي‌کنند و انتظارهاي بيشتري دارند. هنوز هم که هنوز است، خيلي‌ها از من مي‌پرسند: «تو هم کار هنري مي‌کني ديگه، نه؟»

ياشار: همين نگاه و انتظارها موجب مي‌شد مثلاً در مدرسه نتوانم مثل بقيه راحت باشم و شيطاني بکنم. مهمان‌هاي خانه ما هميشه يک سري آدم عجيب و غريب و فرهيخته بودند. هميشه حس مي‌کردم در دو فضاي متفاوت زندگي مي‌کنم و همه اينها باعث مي‌شد چه در خانه و چه در بيرون، ساکت و خجالتي و تنها باشم.

بهاره: در واقع در هر دو فضا احساس غريبگي مي‌کرديم.

ياشار: کنار آمدن با اين نوع زندگي -چون انتخاب خود هنرمند بوده- براي او خيلي راحت‌تر است. اما بچه‌هاي اين آدم به مشکلاتي برمي‌خورند که به بخشي از آنها اشاره شد.

* هيچ پيش آمده که از داشتن يک باباي شاعر و طنزپرداز ناراضي باشيد؟

ياشار: راستش از بعضي جنبه‌ها شايد! مثلاً هنوز که هنوز است، بعضي‌ها وقتي مي‌خواهند مرا معرفي کنند، مي‌گويند «پسر فلاني است.» و خود من را نمي‌بينند.

* درباره مسائل مادي چه‌طور؟ مثلاً هيچ‌وقت حسرت نمي‌خورديد که چرا به جاي پيکان، ماشين گران‌قيمتي نداريد؟

ياشار: راستش هيچ‌وقت فکرش را نمي‌کردم. از اين نظر مثل بچه يک کارمند بوديم و آرزوي ماشين يا خانه‌هاي آن‌چناني آن‌قدر دور از دسترس به نظر مي‌رسيد که حتي به ذهنم نمي‌رسيد که ماشينمان يک مدل بالاتر برود!

* ياشار صلاحي حالا يک طراح و کاريکاتوريست شده؛ اين اتفاق اجباري بوده و آن را نتيجه توقعات ديگران بايد دانست يا نه؟

ياشار: نه، اتفاقاً برعکس! من هميشه سعي مي‌کردم وارد عرصه هنر نشوم. احساس مي‌کردم ديگران به دنبال نشانه‌اي هستند تا کار من را با بابا مرتبط کنند.

منتها عاقبت اين‌طور نشد و شايد هم طبيعي باشد. وقتي از بچگي دور و برت پر از کتاب باشد، هرچه‌قدر هم که چشمت را ببندي، باز با کتاب بزرگ مي‌شوي. خود من از بچگي عاشق کتاب‌هاي مصور بودم و هنوز هم اين علاقه در من وجود دارد.

* و جرقه شروع کار هنري تو چه‌طور زده شد؟

ياشار: بابا بعضي از کتاب‌هايش را براي فروش گذاشته بود داخل مشماء. خيلي اتفاقي چشمم افتاد به يک کتاب نقاشي از «موديلياني». آن را برداشتم و يک شبانه‌روز نقاشي‌ها را نگاه کردم. فرداي آن روز شروع کردم به نقاشي کردن و اين قضيه تا امروز ادامه پيدا کرده.

شعر «تصوير» به خط عمران صلاحي

* هيچ کدامتان تا حالا شعري گفته يا طنزي نوشته‌ايد؟

بهاره: من گاهي چيزهايي مثل خاطره و داستان مي‌نوشتم، اما هيچ‌وقت رويم نشد آنها را به بابا نشان بدهم. وقتي اين نوشته‌ها را با آثار او مقايسه مي‌کردم، با خودم مي‌گفتم: «من کي مي‌توانم به پاي باباي به اين گندگي برسم؟»

ياشار: البته بهاره نقاشي مي‌کند ولي صدايش را درنمي‌آورد.

بهاره: آره، نقاشي را دوست داشتم و هنوز هم دارم، ولي هيچ‌وقت به صورت جدي دنبالش نرفتم.

ياشار: من هم زماني چيزهايي مثل بحر طويل مي‌نوشتم که ريتميک و موزون بود. اين نوشته‌ها در دبيرستان طرفدار داشت و خود بچه‌ها به من سوژه مي‌دادند و مي‌گفتند شعرش کن!

* وزن را از کجا ياد گرفته بود؟

ياشار: احتمالاً تأثير بابا بود. احتمالاً که نه، صددرصد!

* ارتباط عمران صلاحي با نوجوانان چه‌طور بود؟

ياشار: موقعي که خودش نوجوان بود، داستان دنباله‌دار مي‌نوشت و هر شب هم‌سن و سال‌هايش را در خانه‌هاي قديمي بزرگ، دور حوض جمع مي‌کرد. داستان که به نقطه حساس مي‌رسيد، قطعش مي‌کرد و همه تا شب بعد در هيجان بودند.

بهاره: همان روزها يک مجله هم درست مي‌کرد به اسم «شکوفه» که تيراژش دو نسخه بود و آن را به همسايه‌ها کرايه مي‌داد. بعدها هم به خاطر اخلاق خوبش (بگذاريد کمي هم از بابايمان تعريف کنيم!) با نوجوان‌هاي فاميل و در و همسايه خوب ارتباط مي‌گرفت و تشويقشان مي‌کرد، ولي به اين صورت که صفحه يا ستون ثابتي در نشريه‌اي برايشان داشته باشد، نبود.

ياشار: بابا خودش روحي کودکانه داشت و در خيلي از شعرهاي طنز و جدي‌اش اين را مي‌توان ديد. اما ارتباط جدي‌اش با نوجوانان شايد برگردد به صفحه «زبان بسته‌ها» در مجله «بچه‌ها... گل‌آقا» که به صورت هفتگي شعرهايش در آن چاپ مي‌شد.

ادامه دارد...


 بگو مگو 

مظلومي: خوشحالم كه فتح ا... زاده را پشت سرم دارم

البته حواست باشد كه يك وقت پشت پا نخوري!

مظلومي: تا زماني كه در استقلال باشم هر كاري مي كنم

حتي رفتن از اين تيم !؟

زرينچه: من جايگزين هيچ كس نيستم!

ما هم نگفتيم شما جايگزين هيچ كس هستيد،‌ گفتيم جايگزين مظلومي هستيد!

زرينچه: تيم استقلال تيم بدي نيست!

شما باشيد همان يك ذره هم كه بد است خوب مي شود!؟

دنيزلي: استقلال را مي بريم

كجا مي بريد؟!

مظلومي: اين پرسپوليس با آن زمان هيچ فرقي نكرده

البته تنها فرقش اين است كه هي مي برد!

علي كريمي: من با پرسپوليس راحتم

البته اين تيم هم با شما راحت است!

يك فرد نامعلوم:استقلال به دنبال پرسپوليس است

يعني مي خواهد همه اين تيم را بخرد تا بيايد رده هفتم!؟

مهدوي كيا: هر وقت لازم باشد بازي مي كنم

حتي زماني كه خداحافظي كنيد؟

هاشميان: مي خواهم مربي بشوم

فقط از پرسپوليس شروع نكنيد!

رحمتي: من در استقلال مستاجرم

پس اگر مي شود اجازه بدهيد سال بعد ما مستاجر استقلال بشويم چرا كه نه تنها پولي نمي گيرد بلكه سالي يك ميليارد هم مي دهد!

رحمتي: من مصاحبه نمي كنم

شما دروازه باني ات را بكن مصاحبه هم نكردي نكردي!

سياوش اكبرپور: فصل بعد من در استقلال خواهم بود

البته ما هم فصل بعد در همين تيم خواهم بود!

رضا عنايتي: من دلم براي استقلال تنگ شده

البته بايد اين احساس دو طرفه باشد كه فعلا نيست!

حسين بادامكي: دلم مي خواهد با پرسپوليس يك بار ديگر قهرمان بشوم

خب خوب كار كنيد تا بشويد!

جواد كاظميان: پرسپوليس تيم بزرگي است

اي بابا نيم فصل تمام شد شما تازه اين را متوجه شديد!؟


 طنـــــــز 

پَ نه پَ اين مدلي!

مهدي طوسي


شنا در ترانه!

يك روز يك نفر كه از استخر برگشته بود به فردي كه استخر نرفته بود گفت: خيلي خسته شدم.

فردي كه استخر نرفته بود گفت: از شنا كردن خسته شدي؟

او جواب داد: پَ نه پَ‌ خسته شدم بس كه دلم دنبال يك بهونه گشت. بس كه ترانه خوندمو برگ زمونه بر نگشت!

باور كن من آدمي هستم كه از همان ابتدايي كه به دنيا آمدم همين جور به حرف دلم مي كنم براي همين است كه خيلي زود خسته مي شوم!


سيگار!

يك روز يك نفر رفت داخل يك مغازه و به مغازه دار گفت: ببخشيد آقا!‌لطفا يك بسته سيگار به من بدهيد؟

مغازه دار گفت: مي خواهيد بكشيد؟!

او جواب داد: پًَ نه پَ مي خواهم بخورم!

راستش من ديدم برخي از افراد معتاد مواد مخدر را به جاي كشيدن مي خورند،‌ گفتم بگذار من هم سيگار را به جاي كشيدن بخورم!


خيابان!

يك روز يك نفر داشت عرض خيابان را با احتياط رد مي شد. فردي به او نزديك شده و گفت:‌ببخشيد آقا! شما داريد عرض خيابان را با احتياط رد مي شويد؟

او جواب داد: پًَ نه پَ دارم عرض خيابان را با بچه ام رد مي شوم!

باور كنيد كه من از همان ابتداي كودكي دوست داشتم عرض خيابان را با بچه ام رد بشوم اما بچه اي در كار نبود. اما حالا كه بچه?ام را پيدا كردم! گفتم با او از عرض خيابان رد بشوم!


حوله حمام!

يك روز يك نفر رفت حمام. وقتي حمامش تمام شد از همان جا خطاب به همسرش داد زد: لطفا حوله من را بده؟

همسرش گفت: مي خواهي با حوله خودت را خشك كني؟

او جواب داد: پًَ نه پَ مي خواهم با حوله خودم را خيس كنم!

آخر از بس گفته شده كه در مصرف آب صرفه جويي كنيد من گفتم اين بار خودم را با حوله به جاي اينكه خشك كنم خيس كنم تا هم در مصرف آب صرفه جويي كرده باشم و هم اينكه يارانه نقدي ام را به سازمان آب ندهم!


سينما

يك روز يك نفر رفت داخل سينما تا فيلم تماشا كند. فردي كه داخل سينما نشسته بود به او گفت:‌ببخشيد آقا! شما آمديد سينما تا فيلم تماشا كنيد؟

او جواب داد: پًَ نه پَ آمدم سينما تا مردم را تماشا كنم!

باو نمي كنيد كه من از كودكي چقدر علاقه داشتم كه پول بدهم و بيايم سينما تا مردم را تماشا كنم! حتي يك بار هم به همين خاطر از مدرسه فرار كردم!


 شرح برعكس 

ماكت طرح بزرگ جزاير مصنوعي خزر در ساحل باكو،قرار است در اين مجموعه عظيم تجاري، مسكوني و تفريحي بلندترين برج جهان ساخته شود-عصر ايران


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
گلبرگ
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون