جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2272- تاریخ : 1390/04/23 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران- (پنجشنبه)


خواب هاي طلايي!


تلفنچي


لطفا لبخند بزنيد


شرح برعكس
ايستادن دانش آموزان زير سايه سار يک مجسمه 18متري از روبات در شهرکوبه ژاپن

 خواب هاي طلايي! 

مهدي طوسي

انگار همين ديروز بود که تو تازه کار مطبوعات را آغاز کرده بودي. انگار همين ديروز بود که تو توانسته بودي براي ارتزاق، خودت را وصل به بدنه مطبوعات بکني. انگار همين ديروز بود که تو توانسته بودي که خيلي از کارهايي را که خيلي از افراد به سختي انجام مي دهند را انجام بدهي. انگار همين ديروز بود که تو توانسته بودي اولين سردبير زندگي ات را از نزديک ببيني! انگار همين ديروز بود که تو اولين حقوقي که بايد دريافت بکني را دريافت کرده بودي! انگار همين ديروز بود که خيلي از دوست هايت را که تا ديروز برايت بيگانه بودند را پيدا کردي. توانستي به آنها به گونه اي رفتار بکني که رفتار تو با آنها باعث اين بشود که تا به امروز با تو رفيق باقي بمانند!

به سردبير سلام مي کني و بعد از اينکه سلام مي کني همه اين اتفاقات را برايش تعريف مي کني. او همين جور هاج و واج تو را تماشا مي کند و بعد هم از تو مي خواهد که اين همه حرف نزني! چرا که زدن اين همه حرف براي يک آدمي که تا به حال اين همه حرف را به طور يک جا نزده اصلا چيز خوبي نيست!

تو ساکت شده بودي و همين جور سردبير را تماشا کرده بودي. تو با خودت تصور کرده بودي که سردبير راست مي گويد: تو نبايد اين همه حرف بزني آن زماني که يک نفر اصلا نمي داند امروز تو از چه اتفاقاتي تشکيل شده چه برسد به اينکه بداند ديروز تو از چه اتفاقاتي تشکيل شده!

پس بهتر مي داني که ديگر چيزي به او نگويي. سردبير به تو مي گويد: پسر جان تو چه کار مي کني. به جاي پرداختن به کارهاي روزمره ات به جاي نوشتن مطالبي بهتر از روزهاي قبل براي من حرف هاي الکي تعريف مي کني!؟

برو به کارت برس و ديگر هم اين حرف ها را نزن که ديگر حوصله شنيدن اين حرف ها را ندارم!

سرت را مي اندازي پايين ديگر به سردبير چيزي نمي گويي. بهتر مي داني که در اين مورد و ساير موارد ديگر به سردبير چيزي نگويي و بنشيني و حرف هايي که بايد بزني را بزني.

مي نشيني و با خودت حرف هايي که بايد بزني را مي زني. به خودت مي گويي: يعني اينکه سردبير من را جلوي اين همه آدم ضايع کرد کار درستي بود!؟ يعني اينکه سردبير من را خراب کرد و فرستاد پي کارم کار خوبي بود؟

يعني من به عنوان نويسنده اي به اين خوبي نبايد از طرف سردبير با بقيه اعضا روزنامه يک تفاوت هايي داشته باشم!؟

خيلي به تو بر خورده و هر کار مي کني اين کار سردبير را نمي تواني فراموش بکني. بهتر مي‌داني که مثل قيصر دست به انتقام بزني!

بهتر مي داني که همچون قيصر کاري بکني که سردبير ديگر به خودش اين اجازه را ندهد که تو را ضايع بکند!

با خودت فکر مي کني که هر جوري شده کاري که بايد مي کردي و تا به حال نکردي را بکني!

پس بلند مي شوي و کفش هايت را مثل قيصر مي خواباني! کفش هايت چکمه است و وقتي مي خواباني به سختي مي تواني راه بروي!

زير لب آهنگ قيصر را مي زني! مي روي به سمت سردبير. او به تو نگاه نمي کند. تو هم او را نگاه نمي کني! مي خواهي او را مثل قيصر به باد انتقام بگيري اما يادت مي آيد که اين کار را نکني بهتر است چرا که قيصر يک کت هم داشت اما تو نداري. پس بر مي گردي و مثل قيصر يک کت هم از يکي از دوست هايت مي گيري و به شکلي يک کتي مي اندازي روي شانه ات. همه تحريريه ايستاده اند تا ببينند تو مي خواهي چه کار بکني!

تو مي روي به سمت سردبير. سردبير اما به تو نگاهي نمي کند. مي خواهي به شيوه قيصر از او انتقام بگيري اما اين کار را نمي کني چون متوجه مي شوي که موهايت مثل قيصر کوتاه نيست!

پس با همان قيافه مي روي به سمت در خروجي تا بروي و يک آرايشگري که بتواند موهاي تو را مثل قيصر کوتاه بکند را پيدا بکني.

پيدا مي کني. مي روي تو و به او مي گويي: داداش! مي خواهم من را جوري بکني که قيصر هم دلش بسوزد که چرا با اين قيافه نبوده!

آرايشگر اما به تو مي خندد و مي گويد: برو داداش! تو مو هم داري که مي خواهي آن را کوتاه بکني!؟

مي ايي به سمت روزنامه. زير لب آهنگ قيصر را مي زني. کتت را يک کتي مي اندازي روي شانه ات. چکمه هايت را مي خواباني!! مي روي سمت سردبير و به او مي گويي: چرا با من اين جوري حرف زديد!؟

**

از خواب بلند مي شوي. از ترس خودت را خيس کردي. با خودت مي گويي: چقدر خوب شد که دعواي من و سردبير توي خواب بود!


 تلفنچي 

عبدالکريم گشايش

مثل خداداد عزيزي!

سلام آقاي تلفنچي حال تان خوب است؟ راستش را بخواهيد من الان مدتي است که ستون شما را مي خوانم. اما چيزي که در ان بسيار کم است خواسته من و بچه محل هاي مان است. من از شما خواهش مي کنم که هر جوري شده براي من و بچه هاي محل مان يک کاري بکنيد که بتوانيم مثل همه محل هاي ديگر توي زمين خاکي فوتبال بازي بکنيم. راستش من هر وقت بيوگرافي فوتباليست هاي مطرح را مي خوانم متوجه مي شوم که آنها از زمين خاکي شروع کردند و اين اصلا درست نيست من که مي توانم فوتباليست خوب بشوم و به مملکتم خدمت بکنم به دليل نبود زمين خاکي از اين همه خدمت رساني به کشورم باز بمانم.

من از شما خواهش مي کنم که هر جوري شده به مسئولان بگوييد بيايند قسمتي از کوچه ما را که آسفالت است خراب بکنند تا ما بتوانيم زمين خاکي هم داشته باشيم و مثل خداداد عزيزي به استراليا و ساير کشورهاي ديگر گل بزنيم و بتوانيم خيلي کارهاي ديگري هم انجام بدهيم!

ما زمين خاکي مي خواهيم آقاي تلفنچي و اين اصلا چيز خوبي نيست که شما به خاطر نبود زمين خاکي ما را از فوتباليست شدن محروم بکنيد!

حوض بزنند!

سلام آقاي تلفنچي من از شما خواهش مي کن مثل هميشه که به درد دل ما گوش مي کنيد و براي ما کار انجام مي دهيد اين دفعه هم تلفن را قطع نکنيد و براي ما کار انجام بدهيد. من از شما خواهش مي کنم که هر جوري شده براي ما هم مثل ساير مردم ديگر تلاش کنيد تا مشکل ما حل بشود.

من از شما خواهش مي کنم که هر جوري شده براي ما کاري بکنيد که بتوانيم براي خودمان يک استخر داشته باشيم و بتوانيم توي استخر خودمان شنا بکنيم و هميشه مجبور نباشيم که براي انجام اين ورزش کلي پول هزينه بکنيم و با اتوبوس برويم استخر و وقتي بر مي گرديم به اندازه ده سال کار طاقت فرسا خسته بشوم!

من از شما خواهش مي کنم که به مسئولان بگوييد بيايند مساحت خانه ما را ببينند و اگر دوست داشتند به ما هم مثل ساير پولدار ها کمک کنند تا استخر داشته باشيم!

راستي اگر هم نمي توانند استخر بزنند يک حوض بزنند!

توليد مرغ!

سلام آقاي تلفنچي من به شما به خاطر داشتن يک چنين ستوني تبريک مي گويم راستش بقيه روزنامه ستون پيام هاي مردمي شان را مي نويسند اما شما واقعا نمي نويسيد و اقتباس مي کنيد!

من از شما خواهش مي کنم که به مسئولان بگوييد براي ما که تازه از دهات آمده ايم به شهر مجوز داشتن مرغ و خروس و گاو و گوسفند را بدهند تا بتوانيم در آپارتمان مان هر کاري که دل مان مي خواهد انجام بدهيم! و براي ساکنين هم از اين همه پرورش سود برسانيم!

من از مسئولان مي خواهم که مجوز دامپروي را به ما بدهند تا بتوانيم به توليد مرغ و گاو و گوسفند کمک کنيم!


 لطفا لبخند بزنيد 

خودآزاري

قدرت

زير فشار!

اگر يک روز از خواب بلند شديد و متوجه شديد امروز از آن روزهايي است که به شدت تحت فشار هستيد و اگر خودتان را از زير فشار خارج نکنيد ممکن است که تشک تان را خيس بکنيد و اين در حالي است که دستشويي به شما خيلي نزديک است و شما مي توانيد به سرعت خودتان را از زير فشار خارج بکنيد به شما توصيه مي کنيم که لحاف را بکشيد روي سرتان و بگيريد بخوابيد. با اين کار ممکن است که تشک تان را خيس بکنيد و بعد به همين دليل نتوانيد براي مدتي از فرط خجالت از لحاف و تشک تان خارج بشوديد اما اين حسن را دارد که شما خودتان را آزار داديد و اين خيلي خوب است!

عکس با دايي!

اگر يک روز از خواب بلند شديد و متوجه شديد که الان مي توانيد کاري بکنيد که مدتي است آروزي انجام آن را داشتيد و آن کار چيزي نيست جز گرفتن عکس با علي دايي که بزرگترين مربي و بازيکن تاريخ فوتبال ايران است به شما توصيه مي کنيم که هر چه سريعتر از خواب بلند شده و برويد شماره دايي را بگيريد و به او بگوييد: من از تو خوشم نمي آيد و اطمينان دارم که تو بزرگ نيستي! من يقين دارم که مايلي کهن و کاشاني بهتر از تو و پروين و عابديني هستند!

با اين کار ديگر نمي توانيد با دايي عکس بگيريد!

مراسم عقد!

اگر يک روز از خواب بلند شديد و متوجه شديد امروز از آن روزهايي است که شما مي توانيد به آرزويي که داشتيد برسيد و آن آرزو چيزي نيست جز ازدواج با همسر مورد نظرتان. چرا که الان صداي مادرتان را شنيديد که دارد از مادر همسر آينده تان تشکر مي کند که بعد از سال ها بالاخره مجوز اين ازدواج را صادر کرد، به شما توصيه مي کنيم که بعد از پايان مکالمه مادرتان به مادر همسرتان گوشي را برداريد و به او بگوييد: اجازه بدهيد من يک مقدار مواد مخدر استعمال بکنم بعد مي آيم دنبال تان تا برويم براي مراسم عقد!


 شرح برعكس 
 ايستادن دانش آموزان زير سايه سار يک مجسمه 18متري از روبات در شهرکوبه ژاپن


 
اجتماعي
جوان و جامعه
كارتونيست
تلخند
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون