جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2234- تاریخ : 1390/03/05 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران-(پنجشنبه)


قهـــقهــــه
مهدي طوسي

اينجا آتش‌ها دود ندارند


كتابخانه خنده


 قهـــقهــــه 
 مهدي طوسي

گفت: كفاشيان گفت شمس بايد در مصاحبه اش دقت مي كرد

اي داداش! حالا كه نكرد و رفت!

گفت: كفاشيان گفت اگر ديدن ناصر خان نرفتم چون كاري از دستم بر نمي آمد

گفتم: اي داداش! شما مي دانيد كاري از دست تان بر نمي آيد و همچنان در فوتبال هستيد اين يكي را هم مي رفتيد!

گفت: يك روزنامه ورزشي گفت ناصر خان اوج گرفت و رفت

گفتم: اي داداش! زماني كه هنوز اوج نگرفته بود كه شما سراغش نمي رفتيد!

گفت: دايي گفت زبانم نمي چرخد درباره ناصرخان حرف بزنم

گفتم: اي داداش! نمرديم و يك بار ديديم شما زبان تان در يك موردي نمي چرخد!

گفت: دايي گفت حجازي به گردن من حق دارد

گفتم: اي داداش! براي همين يك بار هم عيادتش نرفتيد!

گفت: تاج از مرگ حجازي ناراحت است

گفتم: اي داداش! از مرگ فوتبال ايران هم ناراحت باشد!


  اينجا آتش‌ها دود ندارند  

اثر نورالدين زرين كلك

درست يادم نيست از كي ،اما يادم هست چرا كار نوشتن را شروع كردم.يك جرقه كوچك در خيال ،يك صفحه كاغذ،يك مداد و تمام يك شب پيش از اينكه صبح شده باشد كار قصه كرم ابريشم تمام شد.فردا كرم ابريشمي كه شبها طاقباز مي خوابيد،رفت پيش سيروس طاهباز ،رئيس انتشارات كانون پرورش فكري.روز بعد احمدرضا احمدي خبر آورد كه "طاهباز"،"طاقباز" را خط زده و يك كلمه ديگر جايش گذاشته.اين شوخي را نه من باور كردم و نه طاهباز رنجيد.يادش گرامي!هردومان را به خنده واداشت.

طاهباز و نادر ابراهيمي كارد و پنيري بودند كه در كار بريدن و ماليدن همديگر بودند.اما همين تيزي نادر و هم آن نرمي سيروس به كام همه بچه هايي شد كه با آن كتابها باليدند و امروز خود نويسندگان و ناشران نسل نو هستند(دريغم آمد از خادمان ادبيات كودك ياد نكرده رد بشوم).اينك بازگرديم به قصه بعدي ام:"وقتي بچه بودم"را كه مي نوشتم ياد گرفته بودم هر كتاب و هر نويسنده اي يك ويرايش و يك ويراستار لازم دارد. پس پيش از آنكه آن را به طاهباز بدهم،دادم به نادر ابراهيمي اما نادر نه از آن آدمهايي بود كه كاري را سبك بگيرد.اگر كاري را قبول مي كرد با جان و دل برايش وقت مي گذاشت.او كتاب را خواند و يادداشتهايش را نوشت.مرا به خانه خود برد تا نكته به نكته را به من بگويد و كلمه به كلمه همه متن را ويرايش كند.قرارمان از سر شب شروع مي شد و تا هر موقع صبح ادامه مي يافت.سروصداي كلنجار رفتن،دعواكردن،و قهقهه خنده هاي ما خانواده جوان او را از خواب بيخواب مي كرد.

تا اينجا هرچه گفتم مقدمه اي بود براي داستان زير:

كتاب وقتي من بچه بودم حكايت اشتباه هايي است كه تقريباً همه كودكان دنيا مي كنند و چه شيرين و باور كردني هم.

**

تنها صداست كه مي‌ماند!

به ياد نادر ابراهيمي

گيتي صفرزاده

آنچه در ادامه اين مطلب مي‌خوانيد، مصاحبه نيست، بلكه گفت‌وگوهايي مختلف و پراكنده است كه از لابلاي صحبتهاي ديدار گل‌آقا و نادر ابراهيمي در سال 1379 گلچين شده است. ماجراي ضبط اين گفت‌وگوها را يك‌بار در ويژه‌نامه‌اي كه مجله بچه‌ها...گل‌آقا براي نادر ابراهيمي منتشر كرد،‌ نوشتم: همراه گل‌آقا (كيومرث صابري‌فومني)، گلنسا و تعدادي از همكاران گل‌آقا براي ديدار و عيادت از نادر ابراهيمي به منزلشان رفته بوديم. دم در ورودي منزل كه رسيديم، گل‌آقا نگاهم كرد: ضبط‌ صوت را آورده‌ايد؟ با خوشحالي لبخند زدم: خيالتان راحت! وقتي وارد شديم و سلام و احوالپرسيهاي معمول انجام شد، دگمه ضبط را فشار دادم. وقتي براي اطمينان از چرخش ضبط از شيشه دريچه به داخل محفظه نگاه كردم، نفسم بند آمد. نوار كاست را فراموش كرده بودم! همسر مهربان نادر ابراهيمي وقتي رنگ پريده مرا ديد، خيلي آرام و بيصدا برايم يك نوار كاست آورد. با قدرداني نگاهش كردم. نوار را داخل ضبط گذاشتم، با اعتماد به نفس جلو رفتم و دگمه را جهت ثبت مكالمات در تاريخ فشار دادم. زيرچشمي نگاه كردم، نوار نمي‌چرخيد. دوباره امتحان كردم، ضبط صوت كار نمي‌كرد. باتريهايش را جابجا كردم، حتي چند بار توي سرش زدم اما هيچ فايده‌اي نداشت. گل‌آقا زيرچشمي نگاهم مي‌كرد. لبخند زدم. آخر، كار ديگري نمي‌توانستم بكنم! اما فرشته خانه نادر ابراهيمي ـ كه همواره مراقب همه چيز بود ـ بلافاصله ضبط قديمي خانه را برايم آورد. و اين‌چنين شد كه با گرفتاري زياد و كيفيت نامناسب، بخشي از اين گفت‌وگوها را ضبط كردم!

گل‌آقا: شما هم آتش بدون دود را نوشتيد هم از روي آن فيلم ساختيد...

ابراهيمي: بله، البته دو جلدش را...

گل‌آقا: شايد اولين فيلمي بود كه من پشت‌صحنه‌اش را هم ديدم. درسته؟

ابراهيمي: بله، درسته... اسمش آن روي سكه بود كه بعد شد پشت صحنه.

گل‌آقا: شما از اين فيلم راضي شديد؟ رمان بايد شما را راضي كرده باشد، فيلم چطور؟

ابراهيمي: در آن شرايط كه فيلم تميز ساختن خيلي مشكل بود، بله، ساختش برايم خيلي خشنودكننده بود؛ بخصوص كه با پولي ناچيز آن را ساختم. تركمن صحرايي‌ها خيلي كمك كردند. نيروي انساني به ما دادند، 200 اسب سوار مي‌خواستيم كه در اختيارمان قرار دادند، تا آن‌ وقت هم اجازه نداده بودند در آن منطقه فيلمبرداري بشود. بله... خيلي كار شگفت‌انگيزي بود؛ مخصوصاً در آن شرايط كه فساد گلوي سينماي ايران را گرفته بود. در اين فضا آتش بدون دود يك فيلم طاهر بود... ما آنجا مهمان هم مي‌پذيرفتيم مشروط بر اينكه به اندازه هزينه خودش، كار كند. هركس كه مي‌آمد درست به اندازه هزينه‌اي كه ايجاد مي‌كرد، بايد كار مي‌كرد. بعضي‌ها نقش بازي مي‌‌كردند، بعضي‌ها ديوار مي‌ساختند، بعضي‌ها نظافت مي‌كردند و آب مي‌آوردند...

گل‌آقا: بعضي‌ها هم سيلي مي‌زدند [خنده مهمانان و ميزبانان!].

ابراهيمي: جمشيد آريا هم آمد و يك چاه برايمان ساخت. آنجا محل ورزش كوچكي همراه با دوش آب هم ساختيم كه اسمش را گذاشته بوديم باشگاه. چهار ـ پنج نفر از گردن‌كلفتهاي سياهي لشكر روزها مي‌رفتند آنجا، ميل و كباده مي‌گرفتند. كتابخانه و ميز پينگ‌پونگ و تور بسكتبال هم داشتيم. حتي گفتم كارگاه سفالگري بزنند، دو تا تار بخرند و يكي از اينها به بقيه كار ياد بدهد كه البته نشد. چون همان زمان طرح هامي و كامي تصويب شد. من كار را سپردم به كسي كه الان كارگردان معروفيه و خودم آمدم. كيومرث پوراحمد دستيار ششم من بود. ولي بقيه را پشت سرگذاشت و شد دستيار اول. بعد كار را دادم دست او تا آنچه را كه مانده بود بگيرد.

گل‌آقا: فيلم هامي و كامي خيلي لطيف بود.

ابراهيمي: يك نفر برايم نامه نوشته بود كه چرا قهرمانهاي شما از شمال شكل مي‌گيرند، حوادث شمالي‌اند، آدمها شمالي‌اند و همه خوي و خصلت شمالي دارند. ايران كه فقط شمال نيست آقا! كردستان را هم ببين، لرستان را هم ببين. من هم جواب دادم كه: چشم... يك دفعه پاشو بيا اينجا چون اين رماني كه الان دستم هست، يك شخصيت دارد كه دور ايران مي‌گردد. ولي بعد متوجه شدم مثلاً تا صفحه صد رمان، هنوز تو شماله!

گل‌آقا: شما اهل گرگان بوديد و گرگان هم به نوعي شمال است ديگر! در دوره جواني هم كه خاطرات آدم شكل مي‌گيرد، آنجا زندگي مي‌كرديد.

ابراهيمي: بله، من دوران نوجواني‌ام در گرگان بودم. بعد آمدم تهران و دوباره برگشتم گنبد و آنجا شدم كمك كارگر تعميرگاه سيار. ته ميله جوش را مي‌گرفتم و لاستيك را هل مي‌دادم كه برود زير كمباين.

[در ادامه، بحث به نحوه شكل‌گيري داستان آتش بدون دود مي‌رسد]

ابراهيمي: سي سالم بود. داشتم با ميني‌بوس مي‌رفتم صحرا كه آدم غولي كنار من نشسته بود و يك پاكت هم دستش بود. به من تعارف كرد گفتم: نمي‌خورم. سر حرف باز شد و گفت: من دكتر هستم. وقتي رسيديم گنبد گفت: پياده شو، يكي ـ دو ساعت پيش ما بمان. گفتم: نه كار دارم. ولي اصرار كرد و من هم بالاخره پياده شدم. رفتم و ديدم دو ـ سه نفر تخته‌نردباز قهار تركمن نشسته‌اند تو اتاق انتظار و منتظرش هستند. اين يك اتاق انتظار بود، يك اتاق انتظار هم داشت كه بيمارها آنجا نشسته بودند. ما را برد اتاقش، لباسش را كند، بلوزش را پوشيد، بعد يكي از آنها را صدا كرد. من خيال كردم يكي از مريضها را صدا كرد. بعد معلوم شد طرف از تخته‌نردبازها بوده. نشست و يك دست تخته‌نرد زد و بعد مريض را صدا كرد. ضمن اينكه با مريض حرف مي‌زد از من پرسيد: تو پدر مرا مي‌شناسي؟ گفتم: نه! گفت: چطور؟ خيلي معروفه كه... شش انگشتي! گفتم: اسمش را تا حالا نشنيدم. گفت: داستانش اين بوده كه شش تا برادرش را برد براي دزديدن سولماز و هر شش نفر را به كشتن داد و خودش تنهايي با سولماز برگشت. گفتم: چطوري با سولماز برگشت؟ همه را كه كشتند. گفت: هان! سولماز پشتش نشسته بود. اين را گفت و ما پا شديم آمديم و همين شد اساس آتش بدون دود.

[در ادامه موضوع بحث به هفته‌نامه گل‌آقا كشيده مي‌شود]

ابراهيمي: وقتي گل‌آقا درمي‌آيد من از همه مي‌پرسم امروز گل‌آقا را ديديد؟ چون خيلي حرف دارد... حتي گاهي حرفي كه در آن هست از خنده‌اش بيشتر مي‌شود. فعلاً كه گل‌آقا مرا از مطالعه روزنامه‌هاي ديگر بي‌نياز كرده. يكي از بازيهاي دلنشين‌تان اين ستون مطبوعاتي است كه خبرهاي كوتاهي از مطبوعات با يك جواب در آن مي‌آيد.

گل‌آقا: ستون انگولك به جرايد است.

ابراهيمي: بخصوص وقتي به جاي اسم نشريه سه نقطه مي‌گذاريد... چون اين روزها همه روزنامه‌ها از بالا تا پايين سه نقطه‌اند و هويت و ماهيت ندارند.

گل‌آقا: من از همكارانم كه اينجا هستند خواهش مي‌كنم اين بخش از حرف نادر ابراهيمي را بعد از من چاپ كنند، آن دستخط مرا هم چاپ كنيد كه گفتم چرا گاهي بايد به جاي اسم روزنامه‌ها سه‌نقطه گذاشت. من به نادر ابراهيمي توضيح نداده بودم كه چه هدفي داريم. من مي‌دانستم اين نكته جايي گرفته مي‌شود. اين كار را شما بعد از من وظيفه داريد.

ابراهيمي [خطاب به همسرش]: اين «بعد از من» مي‌بينيد چه اصطلاح خوبيه؟ آن وقت شما بگوييد چرا تو همه‌اش مي‌گويي بعد از من!

گل‌آقا: اينها ياد گرفته مي‌شود، در بيست سال آينده اينها را ياد مي‌گيرند. چون خيلي چيزها را الان نمي‌توان گفت...


 كتابخانه خنده 

چشم‌هايش را نبستند اما دست‌هايش را بستند

نام كتاب: پسري که مرا دوست داشت

نويسنده: بلقيس سليماني

رضا ساكي

«بلقيس سليماني» طنزپرداز نيست، يعني بهتر بگوييم شهره به طنزپردازي نيست اما در دو اثر يعني «بازي عروس و داماد» و آخرين اثرش «پسري که مرا دوست داشت» داستان‌هايي طنزآلود نوشته است که او را وارد جرگه‌ي نويسندگان طنز و داستان‌نويسان طنز مي‌کند. اين اصرار بر طنزنويسي خانم سليماني، اتفاقا اصراري از جانب مولف نيست چون خود خانم سليماني تا آنجايي که من از ايشان خوانده‌ام و پرسيده‌ام هيچ گاه ادعاي طنزنويسي نکرده‌اند و هيچ کدام از اين دو اثر را به عنوان داستان کوتاه طنز ننوشته‌اند اما چه مي‌توان کرد که در کتاب «پسري که مرا دوست داشت» دست‌کم پانزده داستان وجود دارد که يا طنز در آن وجود دارد و يا از پايه طنزآميزند. پانزده داستان رقم کمي نيست و همين است که مي‌توان کتاب خانم سليماني را به عنوان يک اثر طنزآميز مورد بررسي قرار داد، هر چند که شايد خود اثر در مقايسه با آثار ديگر خانم سليماني اثري متوسط باشد و در بخش‌هايي حتا مخاطب را راضي نکند.

اتفاقا داستان‌هاي خوب اين مجموعه همان‌هايي هستند که من به آنها داستان‌هاي طنز مي‌گويم. از صفحه‌ي يک شروع مي‌کنم، داستان «عروس» طنزي تلخ و پنهان دارد که پايان‌بندي داستان هم هست اما در «دست‌هاي امين الله» در دو جا به طنزي زيبا و قابل توجه برمي‌خوريم. يکي آنجا که طالبان به گفته‌ي اسيران اعتنا نمي‌کنند و از آنها مي‌خواهند تا دست‌هايشان را نشان بدهند تا بفهمند که آيا واقعا کارگر هستند يا خير، طنز اتفاق مي‌افتد:

«جماعت بقچه‌ها را زمين گذاشت و دست‌ها را پيش رو گرفت. طالبان از جماعت سان ديد و امين‌ الله تا نوبتش برسد ناخن انگشت کوچک دست راست‌اش را با دندان چيد. اما نتوانست براي دست‌هاي کارنکرده و ظريفش کاري بکند.»

و بعد از اين با طنزي برخورد مي‌کنيم که عالي است و درست در پايان داستان نشسته و کم‌نظير است:

«از صف بيرونش آوردند. اتهام مشخص بود، جاسوسي براي اجانب. چشم هايش را نبستند. اما دست‌هايش را بستند.»

داستان «بابا بزرگي» از آن داستان‌هايي است که از اساس بر طبق يک موقعيت کمدي نوشته شده است. ماجراي پدر بزرگي که مي‌خواهد راه دست‌شويي را پيدا کند و عاقبت...

در «شوهر آينده» که به نظرم اصلا پايان‌بندي خوبي ندارد هم با يک موقعيت خوب کمدي مواجه هستيم. يک قاچاقچي مواد مخدر که خودش را شيفته‌ي يک مسافر زن نشان مي‌دهد در اين داستان شنيدن ذهنيات مسافر زن خنده‌دار است آن هم با توجه به اين که نمي‌داند مرد عاشق، کيفي پر از ترياک به همراه دارد.

«صبر خوش است» روايت طنزآميزي است از ناهنرمنداني که مي‌خواهند هر جور شده در قطعه‌ي هنرمندان دفن بشوند و مسئوليني که با اين قطعه کار و کاسبي راه انداخته‌اند. اين داستان از جمله‌ي نخست طنز‌آلود است: «من نويسنده‌ي مهمي نبودم، اما جزو آمار به حساب مي‌آمدم.»«آقاي ت و مديران محترم» هم ساختاري طنزآميز دارد ولي يکي از بهترين داستان‌هاي اين مجموعه «اسي و حق راي» است. داستان يک فرد لال که به شعبه‌ي راي‌گيري رفته است و برادرش مي‌خواهد به نوعي از راي او سواستفاده کند. اين داستان را بايد بخوانيد، ‌داستاني عالي که با مرگ اسي تمام مي‌شود. مرگي که نشانه‌اي از مرگ آزادي است و پيامي که داستان دارد اين است: انتخابات مهم است نه آدم‌ها. البته داستان هنرمندانه است و چنين پيام گل‌درشتي در آن نيست، فقط جهت تبليغ براي خواندن بود که پيام را صريح نوشتم.

در «سبوي شکسته» باز هم طنزآفريني هست. تمام داستان را نمي‌توانم بياورم ولي عالي است به ويژه‌ي جمله‌ي: «من منتظر خاقان چين نبودم، من منتظر مردي بودم که سرويسم را کامل کند». اين داستان عالي است. آن قدر عالي که اشک‌آور است، طنزي است در بطن يک روايت تراژيک که ميخ کوب مي‌کند.

در ادامه داستان‌هاي «سک سک»، «تقارن»، «آزاد يعني چه» و «نياز» هم رگه‌هايي از طنز دارند. همچنين سه داستان «چيني نازک تنهايي و اسب‌هاي کرايه‌اي»، «مس ميرا» و «گرداب» سه داستان ترسناک و تلخ و وحشت‌انگيزند که هنر خانم سليماني را در نوشتن و توصيف صحنه‌هاي ترسناک بيان مي‌کند. البته «گرداب» داستاني عجيب و طنزآميز است و نشانه‌هايي از «گروتسک» دارد. داستان از اين قرار است که خانواده‌اي در سالگرد مرگ پدر، برادر بزرگ و برادر کوچک به کنار رودخانه مي‌روند و پسر مياني بعد از مراسم در آن گردابي که پدر و برادران غرق شده‌اند خودکشي مي‌کند ولي نجات پيدا مي‌کند و قطع نخاع مي‌شود. حالا آخر داستان را بخوانيد و ببينيدآخرين بار کي طنزي چنين خوانده‌ايد:

«دايي‌هاي پسر مياني خودشان را به رودخانه انداختند و پسر مياني را به ساحل آوردند. در حالي که پسر جوان از گردن قطع نخاع شده بود. اين حادثه مادر را از افسردگي، بي‌هدفي و درماندگي نجات داد. حالا او از خدا زندگي مي‌خواست تا همه‌ي عمر از پسر فلج‌اش مراقبت کند».

منبع سايت گل آقا


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
كارتونيست
بچه هاي مدزسه
ادبيات و نوجوان
كانون