جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2208- تاریخ : 1390/02/05 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران-(دوشنبه)


قهقهه
مهدي طوسي

عده اي فکر کردند داستان جنگ جاي فرياد کشيدن است


شرح برعکس !
عصرايران/گرامي داشت روز زمين ( 22 آوريل) در مدرسه اي در چين

خودآزاري


 قهقهه 
 مهدي طوسي

گفت: دبيرکل کنفدراسيون آسيا گفت ساکت در کميته باشگاه ها آسيا عضو مي شود
گفتم: اي داداش! عضو شدن مهم نيست مهم بردن تيم به آسياست که ايشان مي برد ولي تيم شان نمي برد!

گفت: معيني گفت کي روش روي گزينه هاي سرمربيگري اميد در حال مطالعه است
گفتم: اي داداش! همين بزرگسالان را ببرد آسيا اميد پيش کش!

گفت: رحمتي گفت: به احتمال 5 درصد قهرمان ليگ نمي شويم
گفتم: اي داداش! نا اميد نباشيد!

گفت: رحمتي گفت براي رسيدن به  اين روزها 5 سال روي نيمکت تيم ملي و استقلال نشستم
گفتم: اي داداش! ما هم پنج سال روي نيمکت پارک نشستيم!

گفت: دايي گفت تيم من خوب بازي مي کند
گفتم: اي داداش! اگر اين جوري بود که مي برد!

گفت: آمليا گفت ابراهيموويچ از يک سياره ديگر آمده است
گفتم: اي داداش! براي همين است که ستاره ها با او بازي مي کنند!؟

گفت: رحمتي گفت تيم ما تيم خوبي است
گفتم: اي داداش! حالا اينقدر کلاس گذاشتن دارد!؟

گفت: کفاشيان گفت کي روش مربي خوبي است
گفتم: اي داداش! او خوب است اگر مديريت شما هم خوب باشد ....!


 عده اي فکر کردند داستان جنگ جاي فرياد کشيدن است  

قسمت اول
زينب کاظم خواه: احمد دهقان اولين رمانش با عنوان "سفر به گراي 270 درجه" در سال 1375 منتشر کرد و بعد از آن مجموعه "من قاتل پسرتان هستم" را منتشر کرد. "پرسه در خاک غريبه" تازه ترين رمان احمد دهقان است، رماني که دوباره درباره جنگ است، به بهانه اين کتاب در کافه خبر ميزبان اين نويسنده بوديم و با او در مورد داستان نويسي به گفت و گو نشستيم.مخاطبان امروز بيشتر دوست دارند چيزي را ببينند که به فضاي فعلي و نسل امروز نزديک باشد، اما شما در کتاب "پرسه در خاک غريبه" جنگ را با جزيياتش تصوير کرده ايد و چيزي که درکتاب آزاردهنده است، خشونت بي پرده اي است که شما تصوير کرده ايد. چرا اين کتاب اين قدر خشن است، آيا اين از عمد بوده و يا از روحيات شخصي شماست ؟
براي اين موضوع بد نيست خاطره اي را نقل کنم. يکي از دوستانم عصب پايش ضربه خورده بود. تعريف مي کرد که دخترم تازه متولد شده بود. بعضي اوقات مي بوسيدمش و بعضي وقت ها چنان او را در بغل مي فشردم که سياه مي شد يا بعضي اوقات گازش مي گرفتم در حالي که فکر مي کردم با لب هايم گاز گرفته ام. ولي مي ديدم که گاز گرفته ام و جايش کبود شده است. بعدها دکتر به من گفت که اين عصب چنان دردي به تو وارد مي کرد که خيلي از چيزها را متوجه نمي شدي و نمي فهميدي که چه اتفاقي دارد مي افتد.
قبل از هر چيز بايد بگويم من داستان نويس غريزي هستيم, اين طور نيستم که بنشينم براي خودم چارچوب و فرمول بگذارم و داستان خودم را بنويسم. يعني فرمم را انتخاب نمي کنم بعد داستانم را بنويسم. داستان من در حين نوشتن شکل مي گيرد. شايد اين خشونت ها در بازتاب بيروني باشد که در داستانم نمود يافته است. وقتي مجموعه داستان "من قاتل پسرتان هستم" را نوشتم، بعضي گفتند داستان روايت آدم هاي بعد از جنگ است; اين موضوع را بعد از اين که "من قاتل پسرتان هستم" را نوشتم و مجموعه را کنار هم قرار دادم، متوجه شدم که همه داستان هايش در مورد آدم هاي بعد از جنگ است. در حين نوشتن "پرسه در خاک غريبه" هم متوجه خشونت آن نشده بودم; بعد از نوشتن ديدم خشونت در آن زياد است.
سالهاي زيادي از جنگ تحميلي گذشته و به اندازه کافي روايت هاي مختلف از جنگ شده است; حالا چه خاطره نويسي و چه داستان نويسي. بعضي هم مي گويند ادبيات دفاع مقدس آن طور که بايد موفق نبوده از اين لحاظ آدم هايي که شروع به نوشتن کردند، بخش هايي که دلشان مي خواست از جنگ را نوشتند و يا داستان هايشان به گونه اي نبود که نسل امروز بتواند با آن ارتباط برقرار کند، اما شما در آثارتان همه واقعيات جنگ را منعکس کرديد. حالا سئوال اين است که آيا بهتر نيست در نوشته هايتان به روايات بعد از جنگ بپردازيد آدم هايي که امروز زندگي مي کنند و در ميان ما هستند و براي ما قابل لمس تر هستند، مثل همان شيوه اي که شما در "من قاتل پسرتان هستم" در پيش گرفتيد و به آدم هاي بعد از جنگ پرداختيد، آيا اين موضوع براي خواننده امروز بهتر نيست؟
دقيقا همين طور است. در همه دنيا حوادثي که معاصر هستند بعد از مدتي به حوادث تاريخي تبديل مي شوند. به عنوان نمونه انقلاب سال 57 الان يک موضوع تاريخي است و کسي به عنوان موضوع روزمره به آن نمي نگرد. درباره انقلاب 57 هر کس بخواهد بنويسد مي تواند بنويسد و هيچ مشکلي برايش به وجود نمي آيد; هيچ کس نيست که خط کش دستش بگيرد و سانت به سانت آن را مورد تحليل قرار دهد و امروزي اش کند، اما جنگ اين طور نيست. جنگ هنوز در زندگي ما حضور چشمگير دارد. شما هر لحظه که تلويزيون را نگاه مي کنيد، مي بينيد يک صحنه جنگ را دارد نشان مي دهد، به گونه اي که موضوع امروزين ما است و حتي در خيلي از موارد هم نتوانستيم آن را با دنياي امروزين مان منتقل کنيم، اما همچنان درباره جنگ صحبت مي کنيم.
من اين جور داستان نوشتن را دوست دارم; اين که جنگ به امروز برسد و نگاه امروزي و آدم هاي امروزي به جنگ را در داستان خودم وارد کنم، اما بزرگترين مشکلي که وجود دارد، اين است که به اين جنگ هشت ساله هنوز به عنوان موضوع تاريخي نگاه نمي شود. به اين جهت با نگاه امروزين خيلي نمي شود به آن نزديک شد.
در داستان جنگ به هر موضوع که نگاه مي کني مي بيني که نمي تواني خيلي از چيزها را بنويسي و چون نمي تواني بنويسي سعي مي کني به کل وارد اين ماجرا نشوي. ولي اين حرف شما کاملا دغدغه خود من هم هست و معتقدم بايد وارد اين عرصه شد و داستان جنگ را از نگاه آدم هاي امروز نوشت و اين چيزي است که داستان نويسي ما از آن غافل مانده است.ولي شما جزو آن دسته از نويسندگاني هستيد که در داستان نويسي جنگ مرزها را شکسته ايد و با نگاه آدم هاي امروز درباره جنگ تحميلي نوشته ايد.
ولي اين  که چنين اتفاقي موضوع رمان بزرگي باشد و آن گونه که به موضوع جنگ با نگاه آدم هاي امروزي بپردازد; هنوز در داستان جنگ نديده ايم و داستان نويسي ما به شدت آن را فراموش کرده و شايد ناديده گرفته است.
چرا نويسندگان ادبيات دفاع مقدس سعي مي کنند وجه خوب جنگ را نشان دهند؟ انتقادي که به شما و نويسندگان طيف شما مي شود هم همين است.
اين جا نگاه هاي متفاوتي درباره اين موضوع هست. من به عنوان يک نويسنده اولين نکته و نگاهم اين است که در جنگي که هشت سال طول کشيد، ما متجاوز نبوديم، دفاع کرديم و اين دفاع ما تا روز آخر طول کشيد، به اين خاطر احتياج به فرياد کشيدن ندارد. احتياج به اين نداريم که دم به دم التماس کنيم تا اين حرف را بزنيم. به همين جهت در داستان بسيار آزادنه مي شود جولان داد، چون چينش ابتدايي من اين است که مردمي که وارد جنگ شدند، رفتند دفاع کنند و اين دفاع مي تواند نقطه آغازين همه داستان هاي ما باشد، اما گروهي ديگر به گونه اي ديگر عمل کردند و فکر کردند داستان جاي فرياد کشيدن است; اين بزرگترين مشکل است.
به همين خاطر، خيلي جاها کارهايي که آن گونه داستان نويسان نوشتند به داستان نزديک نشده و داستان نيست. من نخواستم هيچ گاه جنگ را خارج از آن چه بوده است، نشان دهم،  سعي کردم آينه تمام نماي جنگ باشم. شيريني و تلخي را به اين نمي بينم که جنگ را محکوم کنم يا نکنم، آدم هاي جنگ براي من مهم هستند که محکوم ناشدني هستند; يعني آدم هايي که داوطلبانه در اين عرصه وارد شدند و جنگيدند; با هر سرنوشتي که دارند. اين سرنوشت ها براي من مهم است و چون مي دانم اين ها محکوم ناشدني هستند، داستان خودم را مي نويسم و داستان خودم را شيرين هم مي دانم و مي دانم خواننده از اين واقع گرايي لذت مي برد، و اين را واقعي تر مي بيند و از من هم چنين انتظاري دارد.
بنابراين به رئاليسم در داستان هايتان به شدت اعتقاد داريد؟
به شدت اعتقاد دارم، ممکن است وارد سبک هاي ديگري هم شوم، اما سعي مي کنم داستانم واقعيات را بازتاب دهد.در کتاب "سفر به گراي 270 درجه" داستان از جايي شروع مي شود که پسري از خانه به جبهه مي رود و شخصيت محوري شما يک نفر است و خيلي هم شخصيت او را واکاوي نمي کنيد، اما در"پرسه در خاک غريبه" شخصيت محوري نداريد هر کدام از اين شخصيت ها مي توانند محوري باشند چرا روي يک شخصيت زوم نکرديد؟
يکي از مشکلات من قبل از نوشتن داستان، پيدا کردن شيوه روايت بود. نمي خواستم شيوه روايتي که در داستان من بروز مي يابد، شيوه من راوي باشد. در داستان من، يک شخصيت محوري نبود به اين خاطر به سوي پيدا کردن زاويه ديدي که داناي کل باشد ولي به من راوي نزديک باشد، رفتم.
در اين قصه سرنوشت چند نفر برايم مهم بود; سرنوشت يک دسته. مي خواستم جنبه هاي شخصيتي اين چند آدم  در داستان وجود داشته باشد، به همين خاطر، هم در زاويه ديد اين موضوع تلاش کردم شيوه روايت به گونه اي باشد که به من راوي نزديک باشد و در عين حال آدم هايي که در داستان بودند، روايت کننده داستان نباشند. داستان شخصيت محوري نداشت. داستان با عبدالله شروع مي شود، اما با او ادامه نمي يابد. همه اين آدم ها هستند که مي توانند قصه را کامل کنند و يک شخصيت واحد براي من بيافرينند; اين ها جنبه هاي مختلف شخصيتي قصه بودند.
در صحنه اي از داستان که دشمن حمله مي کند، رزمندگان فرار مي کنند و اين برعکس نگاه رايجي است که درباره جنگ بوده است. در هر جاي داستان احساس مي کني اين ها شکست مي خورند و در تمام داستان فکر مي کردي که اين ها دارند کشته مي شوند، چرا بر نمي گردند. يا جاهايي برنامه ندارند، چرا اين قدر بي رحمانه با آدم هاي داستان تان برخورد کرديد؟
در ابتداي داستان قصدي که براي آدم ها پيش بيني مي شود، نجات دادن است. نجات آدم هايي که از آن سو مي آيند. در واگويه ها بيان مي شود که لشگر گارد عراق حمله کرده است و مردم را مي کشد و بايد رفت و دالاني را باز کرد تا مردم نجات پيدا کنند و از ابتدا قصد حرکت نيروها معلوم است، دم به دم گفته مي شود شما براي نجات کردها مي رويد که از آن طرف دارد به آن ها حمله مي شود و بايد کانالي باز شود. قصد رفتن به سرزمين موعود است. جاهايي که آن ها دارند مي آيند و در انتهاي داستان جايي که دارند فرار مي کنند، چون به آن ها گفته مي شود نيروهايي عراقي دارند مي رسند و وقتي راه باز مي شود، سيل فراري هاست که از راه مي رسند که روزها و هفته ها در حال کشته شدن بودند، از آن دالان شروع به فرار مي کنند و وقتي اين ها به هدف خود که نجات آدم هاست مي رسند.
در اين اثر از کهن الگوي تاريخي مدد مي گيريد تا وضعيت آخر الزماني را به تصوير بکشيد که جنگ باعث مي شود انتظار هيچ منجي نداشته باشيم. شما در اين داستان قصدي داشتيد که خيلي برايتان مهم هم بوده و آن مقايسه نيروي باطل و حق بوده است. پيري که مرشد مردم روستاست و حرف هايي که درباره نيروهاي حق و باطل مي زند در اين کتاب مقايسه بين بابل و وضعيت موجود است شما قصد مقايسه تاريخي وضعيت بابل با وضعيت موجود در داستان را داشتيد؟
شايد در نگاه اول، آن پيرمرد وقتي داشت از بابل مي گفت سرنوشت عراق را بيان مي کرد. مي گفت بابل زماني شکوه و عظمت داشت، ولي وقتي خدايان خود را فراموش کرد آرام آرام فروپاشيد. از بزرگان بابل کسي نفهميد که چه اتفاقي دارد براي بابل مي افتد، اما يک روز بابل پوسيد و وقتي به آن حمله شد از بابل چيزي نمانده بود. پيرمرد آدم هايي که آن جا بودند را حق مي دانست، اما همواره به آن ها بشارت مي داد.او حق بودن را تنها در جنگ نمي ديد، مي گفت همواره به حق باشيد و اين که حق فقط امروز نيست، آينده هم بايد با حق باشيد. او در جايي سليمان را مثال مي زند; سليمان وقتي مرد، برپا بود تا وقتي که موريانه ها عصاي او را خوردند و يکباره فرو ريخت و همواره تذکر مي داد که شما اين گونه نباشيد.
ادامه دارد...
منبع خبرآنلاين


 شرح برعکس ! 
 عصرايران/گرامي داشت روز زمين ( 22 آوريل) در مدرسه اي در چين


 خودآزاري 


کي بود عطسه کرد؟ 
از مجموعه لطيفه هاي روسي

وسط يکي از سخنراني هاي استالين در يک گردهمايي، کسي عطسه کرد. استالين خاموش شد و نگاه عميقي به حاضران انداخت. همه از ترس خشک شان زده بود.
استالين سکوت را شکست:
- کي بود عطسه کرد؟ صدا از ديوار بلند مي شد ولي از مردم نه.
- براي بار دوم سوال مي کنم، چه کسي عطسه کرد؟
... -
- سوال کردم چه کسي عطسه کرد؟
... - رديف اول را تيرباران کنيد!
رديف اول شنوندگان را از مجلس بيرون بردند. استالين بار ديگر سوالش را تکرار کرد، اما کسي جرات نکرد . بالاخره نوبت اعدام رديف دوم شد. نگهبانان آنها را هم از مجلس بيرون بردند. استالين بار ديگر پرسيد:
- چه کسي عطسه کرد؟
يک نفر با ترس و لرز دستش را بلند کرد.
- آهان شما بوديد؟
- مرد بيچاره که رنگ به رو نداشت در حالي که آب بيني اش  را بالا مي کشيد با صداي لرزان گفت:
- بله رفيق استالين.
استالين در حالي که لبخند مهربانانه اي! بر لب داشت گفت:
- عافيت باشه رفيق! هوا سرد شده بايد بيشتر مواظب سلامتي تان باشيد.
*ترجمه عبدالله مهاجر(ارسالي از مسکو) از ماهنامه گل آقا
***
شوخي خرکي! 

محصولات خارجي به بازارهاي شوروي سرازير شده است
يک افسر در صحن حيات کرملين با استالين مواجه شد. احترام گذاشت و منتظر ماند. استالين جواب احترام نظامي را با سردي داد و گفت:
- عجب! سرهنگ شما هنوز تيرباران نشده ايد؟!
سرهنگ بيچاره از ترس بر جا خشک شد. بعد از رفتن استالين، با وضعيت روحي بسيار بدي به خانه برگشت و چند روز بيمار بود. پس از بهبودي فورا به جبهه ها رفت تا در معرض ديد استالين نباشد، چون مي دانست که در فهرست اعدامي هاست.
چند ماهي گذشت تا بر حسب اتفاق بار ديگر با استالين در محلي روبه رو شد. با ترس احترام گذاشت. استالين مثل دفعه قبل جواب داد و باز گفت:
- عجب! سرهنگ شما هنوز تيرباران نشده ايد؟!
سرهنگ بيچاره با ترس و لرز جواب داد: هنوز خير قربان!
گرچه از آن پس خيلي تلاش کرد که با استالين مواجه نشود اما در بازگشت از جبهه نبرد با آلمانيها هر بار که به مسکو مي آمد برحسب اتفاق استالين را مي ديد و همين سوال را از او مي کرد.
بالاخره جنگ جهاني تمام شد و سرهنگ زنده ماند. به مناسبت پايان جنگ مجلس جشني در کرملين بر پا بود و از اين سرهنگ هم دعوت شد. در اين مجلس طبق معمول استالين سخنراني کرد. او ضمن برشمردن مشکلات و سختي هاي جنگ گفت: "با تمام اين مشکلات ما روحيه خود را حفظ کرده بوديم و حتي گاهي با رفقا شوخي هم مي کرديم..."
بعد رو کرد به سرهنگ فوق الذکر و در حالي که لبخند مي زد پرسيد:
"درسته سرهنگ؟..."
منبع سايت گل آقا


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
هنري
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون