جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 1572- تاریخ : 1387/10/11 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران - (چهارشنبه)


داستان بلوتوث پيژامه آقاي هنرپيشه !


شرح بر عکس نمايشي از دکتر فيعي!


شعر طنز


بعضي ها مي گويند


  داستان بلوتوث پيژامه آقاي هنرپيشه ! 

خبرنگار : با سلام خدمت شما خوانندگان محترم ، ما امروز به يکي از زندان هاي شهر آمديم تا مصاحبه اي را داشته باشيم با چند تن از زندانيان در خصوص علت روي آوردن آنها به بزه و بزهکاري و الان در خدمت يکي از اين زندانيان هستيم که چهره ايشان خيلي براي من آشناست ولي هرچه فکر مي کنم به خاطر نمي آورم که او را قبلا کجا ديده ام !
خب ، زنداني عزيز ، چه عاملي سبب شد که شما زنداني بشويد ؟!
زنداني : دوست ناباب !
خبرنگار : نه ديگه ، اين دوست ناباب خيلي تکراري شده ، تابلوست ، از مد افتاده ، يه چيز جديد بگو !
زنداني : يک چيز جديد ؟! خب بلوتوث !
خبرنگار : جل الخالق ! بلوتوث ؟! مگر بلوتوث هم عامل بزهکاري افراد مي شود ؟! امکانش هست که در اين باره براي ما و خوانندگان محترم بيشتر توضيح بدهيد ؟!
زنداني : بله که ميشه ، چرا نشه ؟! ولا منم يه روزي واسه خودم کسي بودم ، جوون بودم ، پاک و سالم بودم ، منزلت اجتماعي داشتم ، يکي از محبوب ترين بازيگراي سينما بودم !
خبرنگار : بازيگر ؟! اي بابا ، نکند شما آقاي .... هستيد ؟! مي گويم چقدر چهره شما برايم آشناست ! اينجا فيلمبرداريه ؟! يک امضا به من مي دهيد ؟!
زنداني : جو گير نشو بابا ، داشتم حرف مي زدم ها ! گفتم بازيگر بودم ولي الان ديگه نيستم ؟! همين بلوتوثي که گفتم من رو به خاک سياه نشوند ! قضيه از اينجا شروع شد که من يک شب که تو خونه مشغول چرت زدن و تماشاي يکي از فيلماي خودم بودم ، يکهو با فرياد عيالم مبني بر اينکه بدو آشغال ها رو ببر دم در که آشغالي داره ميره ، عين فنر از جا پريدم و از ترس اينکه اگه آشغال ها رو به ماشين شهرداري نرسونم ، مورد ضرب و شتم از ناحيه عيالم قرار مي گيرم ، ديگه دقت نکردم که چه جوري و با چه وضعي دارم مي رم تو کوچه ! اون شب تا ته کوچه دنبال ماشين شهرداري دويدم و موقع دويدن متوجه شدم که يکي از همسايه ها داره با تلفن همراهش از من فيلم مي گيره ولي توجه چنداني بهش نکردم ، چون اين کار مردم برام عادي شده بود ، ولي چند روز بعد که داشتم به سر صحنه فيلمبرداري مي رفتم ، متوجه شدم که طرز نگاه هاي مردم به من  تغيير کرده و توي راه هر کسي من رو مي بينه نيشش تا بنا گوشش باز مي شه و کرکر و هرهري راه مي اندازه ! خلاصه به محل کارم که رسيدم توسط يکي از همکارانم تازه شصتم خبردار شد که چه بلايي سرم اومده ! فيلم من در حاليکه با پيژامه و زيرپوش مشغول دويدن به دنبال ماشين حمل زباله بودم توسط همين بلوتوث  همه جا  پخش شده  بود !
من که با ديدن اين فيلم اونقدر به خشم اومده بودم که رنگ صورتم به رنگ رب گوجه فرنگي صادراتي شده بود و يکسري بخار از داخل گوشهايم به آسمان متصاعد مي شد ، همونجا سوار ماشينم شدم و نفهميدم با چه سرعتي خودم رو رسوندم به در خونه اون همسايه نامرد ! يک چندتا جفت لگد که به در خونشون زدم خودش سراسيمه اومد دم در تا ببينه کي داره در خونش رو مي ترکونه ، ولي همينکه در رو باز کرد من از شدت خشم يقه لباسش رو محکم گرفتم و چسپوندمش به ديوار و گفتم : (( آخه مرد حسابي مگه تو از خودت پيجامه و زيرپوش نداري که به لباساي مردم گير مي دي ؟! اين چه کاري بود که با من کردي ؟! تو که آبروي من رو بردي ! )) و خلاصه بعد از چند دقيقه پرخاشگري ، يکم خشمم فروکش کرد و با اظهار ندامت اون ، يقش رو ول کردم و برگشتم به محل کارم و همه چيز به خير و خوشي تموم شد ولي فرداش فهميدم که همچين خير و خوشي هم نبوده ! آخه فرداش دوباره وقتي که داشتم به محل کارم مي رفتم باز هم مردم رو مي ديدم که با ديدن من ، تغيير حالت مي دن ولي اينبار حالت چهره اونها به خشم و غضب تبديل مي شد و زير لب چند تا ليچار و حرف بي تربيتي نثارم مي کردن ! بعدا متوجه شدم که دو تا فيلم ديگه هم از من پخش شده بوده ،  يکي وقتي که تو اتوبان با سرعت غير مجاز در حال رفتن به سمت خونه همسايمون بودم و يکي هم وقتي که يقه همسايه رو چسبيده بودم و اون هم داشت عاجزانه ازم عذرخواهي مي کرد ، بدون اينکه هيچ اشاره اي به  دليل اين اقدامات من شده باشه !
خلاصه پخش اين فيلمها باعث شد تا ماهها بعد ، ديگه هيچ فيلمسازي حاضر نشه با من قرارداد ببنده و همين قضيه زمينه افسردگي و ابتلايم رو به بيماري روحي رواني رقم زد و حتي تا جايي پيش رفت که بعد از عمري سالم زندگي کردن ، پاي سيگار هم به دهان من باز شد !
ولي اين آخر قصه نبود ، آخه پخش بلوتوثي فيلم من در حاليکه در مطب دکتر روانپزشک نشسته بودم ، فيلم من در حال خريد قرص اعصاب از داروخونه و فيلم ديگرم در حال کشيدن سيگار داخل اتومبيلم باعث شد در عرض مدت زمان کوتاهي ، من که يک سوپراستار محبوب القلوب بودم تبديل بشم به يک پيژامه پوش قانون شکن پرخاشگر رواني معتاد !
خبرنگار : آه ، چه سرنوشت غمباري ، خب چي شد که پاي شما به زندان باز شد ؟!
زنداني : خودم اينجوري خواستم ! هرچي با خودم فکر کردم ديدم توي اين شهر تو هر سوراخ سمبه اي هم که زندگي کنم بازم اونقدر کوچيک نيست که لنز يک سانتي دوربين تلفن همراه مردم توش جا نشه و  زندگي شخصيم رو بصورت بلوتوث براي کل ملت نفرسته ، اين بود که تنها جايي که به ذهنم اومد که هيچ کدوم از اطرافيانم اجازه استفاده از تلفن همراه رو ندارن همين زندان بود ، به همين دليل چند روز قبل تو خيابون با کله اومدم تو بيني يکي از اونايي که داشت با تلفن همراهش ازم فيلم مي گرفت تا پليس بياد من رو بگيره و بندازه زندان و همينطور هم شد !
خبرنگار : باور کنيد که از شنيدن قصه زندگي شما واقعا متاثر شدم ! حالا براي اينکه يک کم فضا عوض بشود و من هم امروز موقع ناهار در محل کارم ، يک چيزي براي بلوتوث زدن به همکارانم و کم نياوردن از آنها داشته باشم ، امکانش هست که چند دقيقه از شما در حاليکه داخل زندان و مشغول مکيدن سماق مي باشيد با تلفن همراهم فيلم بگيرم ؟!


 شرح بر عکس نمايشي از دکتر فيعي! 

 هدايت هاشمي - بازيگر: آقاي دکتر! جون خودت پول من رو بده که بد جوري پول لازمم!


 شعر طنز 

فشار  کاري!
مرد بايد به فکر کارش باشه
فکر زمستون و بهارش باشه

مرد ديگه فرصتشو نداره
تو زندگي فکر نگارش باشه

مرد بايد مناسبات شغلي ش
جاي زنش دار و ندارش باشه

حتي زماني که مي آد به خونه
بازم يه دنيا کار بارش باشه

فکر اجاره خونه باشه حتي
موقعي که زنش کنارش باشه

وقتي که دست زنشو مي گيره
به جاي اينکه محو يارش باشه

بايد به فکر چاره اي براي
رئيس و فحش  آبدارش باشه!

بايد بره سراغ شيفت هفتم
گرچه زنش به انتظارش باشه

مرد بايد «ندارم و نمي شه»
هميشه جمله ي قصارش باشه
  
شب يلدا

 از : حاج حسن شعباني(باني)
 به نقل از کتاب:خلواره

شب يلدا که رفتم سوي خانه
گرفتم پرتقال و هندوانه

خيار و سيب و شيريني و آجيل
دوتا جعبه انار دانه دانه

گز و خربوزه و پشمک که دارم
ز هر يک خاطراتي جاودانه

شب يلدا بود يا شام يغما
و يا هنگام اجراي ترانه

به گوشم مي رسد از دور و نزديک
نواي دلکش چنگ و چغانه

پس از صرف طعام و چاي و ميوه
تقاضا کردم از عمه سمانه

که از عهد کهن با ما بگويد
هم از رسم و رسوم آن زمانه

چه خوش ميگفت و ما خوش مي شنيديم
 پس از ايشان مرا گل کرد چانه

نمي دانم چرا يک دفعه نام-
  "جنيفر لوپز" آمد در ميانه

عيالم گفت:خواهان مني تو
و يا خواهان آن سمتي ز خانه؟

به او با شور و شوق و خنده گفتم
عزيزم با اجازه، هر دوانه!!

نمي داني چه بلوايي به پا شد
 از آن گفتار پاک و صادقانه

به خود گفتم که"باني" اين تو بودي
که دست همسرت دادي بهانه


 بعضي ها مي گويند 

 بعضي ها مي گويند: رضا عنايتي در راه استقلال است
برخي مي گويند: اين حرف ها بازار گرمي آقا رضاست!
 
بعضي ها مي گويند: قطبي گفته است که نمي گذارد استقلال قهرمان نيم فصل بشود
برخي مي گويند: چه فايده که خودش هم نمي شود!
 
بعضي ها مي گويند: امير قلعه نوعي به فکر يک دستيار خوب باشد
برخي مي گويند: شايد همان علي معروف سالن کنفرانس مطبوعاتي را دستيارش بکند!
 
بعضي ها مي گويند: نيکبخت،  باقري را رقيب خودش مي داند نه برهاني
برخي مي گويند: همين حرف هاي عليرضاست که هوادارن عاشقش هستند!
 
بعضي ها مي گويند: پرسپوليس بايد به فکر دفاع باشد
برخي مي گويند: فعلا که قطبي از همه دفاع مي کند!!
 
بعضي ها مي گويند: نيکبخت با قطبي مشکلي ندارد
برخي مي گويند: برعکسش چي؟!
 
بعضي ها مي گويند: سياوش اکبر پور هنوز سر کش است
برخي مي گويند: درست مي شود شما نگران نباشيد!


بعضي ها مي گويند: برهاني گفته است کاري که با من کرديد با دي کارمو نکنيد
برخي مي گويند: شما نگران خودت هستي يا دي کارمو!؟


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
بچه هاي مدرسه
کارتو نيست
زنگ ورزش
كانون
گزارش