جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 1913- تاریخ : 1389/01/17 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران -(سه شنبه)


شعر طنز


تنها صداست که مي ماند!
به ياد نادر ابراهيمي و به مناسبت سالگرد تولدش

شرح برعکس !


بعضي ها مي گويند


 شعر طنز 

 سيگار
زن گفت بيزارم من از اين دود سيگار
ديگر از اين مگنا کشيدن دست بردار

حساسيت دارد به دودش ريه هايم
اين حرف را بايد کنم هر بار تکرار؟

تک سرفه ها بدجور حالم را گرفته
من را ببين ،رنگم شده چون رنگ ديوار

مرد از دهان دود غليظي داد بيرون
خنديد و گفت اصلا نمي داني  تو انگار

بيکارم و اعصاب معصابي ندارم
بايد بگويم درد خود را با توهر بار؟

زن بغض خود را گريه کرد ،آن مرد پاشد
ده بيست جايي زنگ زد دنبال يک کار
 
نوروزتان مبارک
بهارت خرم و آکنده از عشق
دلت پيوسته باشد زنده از عشق

تمام لحظه هايت ارغواني
لبت مانند گل پر خنده از عشق
 
عيد  آمد و جيب تکاني کرديم
عيد آمد و ما جيب تکاني کرديم
منظور که چک پول پراني کرديم

يک عمر بدون پول درفروردين
تا آخر برج زندگاني کرديم

دادند حقوق و شاد و شنگول شديم
يک روز گذشت و باز بي پول شديم

هرچند که جيب هايمان خالي شد
تا خرخره از قرض همه فول شديم

اين رفت و خريد کفش و پيراهن نو
آن رفت و خريد روسري با مانتو

ديروز بيامدند جوراب به دست
گفتند بيا بگير اين هم از تو

يک چند فقط پسته تماشا کرديم
خنديد به ما  و هي مدارا کرديم

تا اينکه سرانجام از آجيل فروش
چون قبل فقط تخمه تقاضا کرديم

پيغام رسيد  لشکري مي آيد
دايي  صفر و عمه زري مي آيد

اي واي که سکته کرد عيالم انگار
زيرا که عجيب  يک وري مي آيد

يک عمر فقط هتل چمن مي رفتيم
با بنز نه ،با همين لگن مي رفتيم

تا اول آبعلي هلش مي داديم
سرويس که مي شد اين دهن  مي رفتيم
 
دو عاشق
من عاشق تر از کفش هايم نديدم
چنين شور عشقي در عالم نديدم

هميشه کنار هم اند و صميمي
جدايي در اين زوج، يک دم نديدم

دو دلداده را اين چنين جفت و همدل
شريک غم و شادي هم نديدم

جدايي و هم قهر را،  بين آنان
به جز واژه اي گنگ و مبهم نديدم

ازآغاز پيوندشان تا به امروز
از اين عشق، يک ذره هم کم نديدم

به خنده، دهان هايشان، باز، چون گل
به رخسارشان، رنگي از غم نديدم

از اين بار سنگين که بر دوششان است
در اين سال ها قامتي خم نديدم

 اگر بند آن يک کمي نخ نما بود
از اين يک کنايات مبرم نديدم

زفقدان جاکفشي آنچناني
به طعنه ، اشارات محکم نديدم

صفايي که ديدم در اين زوج  چرمي
ميان دوتا زوج آدم نديدم


  تنها صداست که مي ماند! 
 به ياد نادر ابراهيمي و به مناسبت سالگرد تولدش

آنچه در ادامه اين مطلب مي خوانيد، مصاحبه نيست، بلکه گفت وگوهايي مختلف و پراکنده است که از لابلاي صحبتهاي ديدار گل آقا و نادر ابراهيمي در سال 1379 گلچين شده است. ماجراي ضبط اين گفت وگوها را يک بار در ويژه نامه اي که مجله بچه ها...گل آقا براي نادر ابراهيمي منتشر کرد،  نوشتم: همراه گل آقا (کيومرث صابري فومني)، گلنسا و تعدادي از همکاران گل آقا براي ديدار و عيادت از نادر ابراهيمي به منزلشان رفته بوديم. دم در ورودي منزل که رسيديم، گل آقا نگاهم کرد: ضبط  صوت را آورده ايد؟ با خوشحالي لبخند زدم: خيالتان راحت! وقتي وارد شديم و سلام و احوالپرسيهاي معمول انجام شد، دگمه ضبط را فشار دادم. وقتي براي اطمينان از چرخش ضبط از شيشه دريچه به داخل محفظه نگاه کردم، نفسم بند آمد. نوار کاست را فراموش کرده بودم! همسر مهربان نادر ابراهيمي وقتي رنگ پريده مرا ديد، خيلي آرام و بيصدا برايم يک نوار کاست آورد. با قدرداني نگاهش کردم. نوار را داخل ضبط گذاشتم، با اعتماد به نفس جلو رفتم و دگمه را جهت ثبت مکالمات در تاريخ فشار دادم. زيرچشمي نگاه کردم، نوار نمي چرخيد. دوباره امتحان کردم، ضبط صوت کار نمي کرد. باتريهايش را جابجا کردم، حتي چند بار توي سرش زدم اما هيچ فايده اي نداشت. گل آقا زيرچشمي نگاهم مي کرد. لبخند زدم. آخر، کار ديگري نمي توانستم بکنم! اما فرشته خانه نادر ابراهيمي - که همواره مراقب همه چيز بود - بلافاصله ضبط قديمي خانه را برايم آورد. و اين چنين شد که با گرفتاري زياد و کيفيت نامناسب، بخشي از اين گفت وگوها را ضبط کردم!
گل آقا: شما هم آتش بدون دود را نوشتيد هم از روي آن فيلم ساختيد...
ابراهيمي: بله، البته دو جلدش را...
گل آقا: شايد اولين فيلمي بود که من پشت صحنه اش را هم ديدم. درسته؟
ابراهيمي: بله، درسته... اسمش آن روي سکه بود که بعد شد پشت صحنه.
گل آقا: شما از اين فيلم راضي شديد؟ رمان بايد شما را راضي کرده باشد، فيلم چطور؟
ابراهيمي: در آن شرايط که فيلم تميز ساختن خيلي مشکل بود، بله، ساختش برايم خيلي خشنودکننده بود; بخصوص که با پولي ناچيز آن را ساختم. ترکمن صحرايي ها خيلي کمک کردند. نيروي انساني به ما دادند، 200 اسب سوار مي خواستيم که در اختيارمان قرار دادند، تا آن  وقت هم اجازه نداده بودند در آن منطقه فيلمبرداري بشود. بله... خيلي کار شگفت انگيزي بود; مخصوصا در آن شرايط که فساد گلوي سينماي ايران را گرفته بود. در اين فضا آتش بدون دود يک فيلم طاهر بود... ما آنجا مهمان هم مي پذيرفتيم مشروط بر اينکه به اندازه هزينه خودش، کار کند. هرکس که مي آمد درست به اندازه هزينه اي که ايجاد مي کرد، بايد کار مي کرد. بعضي ها نقش بازي مي  کردند، بعضي ها ديوار مي ساختند، بعضي ها نظافت مي کردند و آب مي آوردند...
گل آقا: بعضي ها هم سيلي مي زدند ]خنده مهمانان و ميزبانان![.
ابراهيمي: جمشيد آريا هم آمد و يک چاه برايمان ساخت. آنجا محل ورزش کوچکي همراه با دوش آب هم ساختيم که اسمش را گذاشته بوديم باشگاه. چهار - پنج نفر از گردن کلفتهاي سياهي لشکر روزها مي رفتند آنجا، ميل و کباده مي گرفتند. کتابخانه و ميز پينگ پونگ و تور بسکتبال هم داشتيم. حتي گفتم کارگاه سفالگري بزنند، دو تا تار بخرند و يکي از اينها به بقيه کار ياد بدهد که البته نشد. چون همان زمان طرح هامي و کامي تصويب شد. من کار را سپردم به کسي که الان کارگردان معروفيه و خودم آمدم. کيومرث پوراحمد دستيار ششم من بود. ولي بقيه را پشت سرگذاشت و شد دستيار اول. بعد کار را دادم دست او تا آنچه را که مانده بود بگيرد.
گل آقا: فيلم هامي و کامي خيلي لطيف بود.
ابراهيمي: يک نفر برايم نامه نوشته بود که چرا قهرمانهاي شما از شمال شکل مي گيرند، حوادث شمالي اند، آدمها شمالي اند و همه خوي و خصلت شمالي دارند. ايران که فقط شمال نيست آقا! کردستان را هم ببين، لرستان را هم ببين. من هم جواب دادم که: چشم... يک دفعه پاشو بيا اينجا چون اين رماني که الان دستم هست، يک شخصيت دارد که دور ايران مي گردد. ولي بعد متوجه شدم مثلا تا صفحه صد رمان، هنوز تو شماله!
گل آقا: شما اهل گرگان بوديد و گرگان هم به نوعي شمال است ديگر! در دوره جواني هم که خاطرات آدم شکل مي گيرد، آنجا زندگي مي کرديد.
ابراهيمي: بله، من دوران نوجواني ام در گرگان بودم. بعد آمدم تهران و دوباره برگشتم گنبد و آنجا شدم کمک کارگر تعميرگاه سيار. ته ميله جوش را مي گرفتم و لاستيک را هل مي دادم که برود زير کمباين.
]در ادامه، بحث به نحوه شکل گيري داستان آتش بدون دود مي رسد[
ابراهيمي: سي سالم بود. داشتم با ميني بوس مي رفتم صحرا که آدم غولي کنار من نشسته بود و يک پاکت هم دستش بود. به من تعارف کرد گفتم: نمي خورم. سر حرف باز شد و گفت: من دکتر هستم. وقتي رسيديم گنبد گفت: پياده شو، يکي - دو ساعت پيش ما بمان. گفتم: نه کار دارم. ولي اصرار کرد و من هم بالاخره پياده شدم. رفتم و ديدم دو - سه نفر تخته نردباز قهار ترکمن نشسته اند تو اتاق انتظار و منتظرش هستند. اين يک اتاق انتظار بود، يک اتاق انتظار هم داشت که بيمارها آنجا نشسته بودند. ما را برد اتاقش، لباسش را کند، بلوزش را پوشيد، بعد يکي از آنها را صدا کرد. من خيال کردم يکي از مريضها را صدا کرد. بعد معلوم شد طرف از تخته نردبازها بوده. نشست و يک دست تخته نرد زد و بعد مريض را صدا کرد. ضمن اينکه با مريض حرف مي زد از من پرسيد: تو پدر مرا مي شناسي؟ گفتم: نه! گفت: چطور؟ خيلي معروفه که... شش انگشتي! گفتم: اسمش را تا حالا نشنيدم. گفت: داستانش اين بوده که شش تا برادرش را برد براي دزديدن سولماز و هر شش نفر را به کشتن داد و خودش تنهايي با سولماز برگشت. گفتم: چطوري با سولماز برگشت؟ همه را که کشتند. گفت: هان! سولماز پشتش نشسته بود. اين را گفت و ما پا شديم آمديم و همين شد اساس آتش بدون دود.
]در ادامه موضوع بحث به هفته نامه گل آقا کشيده مي شود[
ابراهيمي: وقتي گل آقا درمي آيد من از همه مي پرسم امروز گل آقا را ديديد؟ چون خيلي حرف دارد... حتي گاهي حرفي که در آن هست از خنده اش بيشتر مي شود. فعلا که گل آقا مرا از مطالعه روزنامه هاي ديگر بي نياز کرده. يکي از بازيهاي دلنشين تان اين ستون مطبوعاتي است که خبرهاي کوتاهي از مطبوعات با يک جواب در آن مي آيد.
گل آقا: ستون انگولک به جرايد است.
ابراهيمي: بخصوص وقتي به جاي اسم نشريه سه نقطه مي گذاريد... چون اين روزها همه روزنامه ها از بالا تا پايين سه نقطه اند و هويت و ماهيت ندارند.
گل آقا: من از همکارانم که اينجا هستند خواهش مي کنم اين بخش از حرف نادر ابراهيمي را بعد از من چاپ کنند، آن دستخط مرا هم چاپ کنيد که گفتم چرا گاهي بايد به جاي اسم روزنامه ها سه نقطه گذاشت. من به نادر ابراهيمي توضيح نداده بودم که چه هدفي داريم. من مي دانستم اين نکته جايي گرفته مي شود. اين کار را شما بعد از من وظيفه داريد.
ابراهيمي ]خطاب به همسرش[: اين «بعد از من» مي بينيد چه اصطلاح خوبيه؟ آن وقت شما بگوييد چرا تو همه اش مي گويي بعد از من!
گل آقا: اينها ياد گرفته مي شود، در بيست سال آينده اينها را ياد مي گيرند. چون خيلي چيزها را الان نمي توان گفت...


 شرح برعکس !  

محسن خليلي بازيکنت تيم پرسپوليس: اي بابا من همين الان توپ رو اينجا کاشتم کي برداشت رفت!؟


 بعضي ها مي گويند 

قدرت

 
بعضي ها مي گويند: رحمتي بهتر از بقيه دروازبان هاست
برخي مي گويند: باز حرف هاي شعاري زديد ها!

بعضي ها مي گويند: تيم پرسپوليس هم به سلامتي شکست خورد
برخي مي گويند: خب بخورد که خورد مگر دوره هاي بعدي را از ما گرفتند!

بعضي ها مي گويند: ميرزاپور در فکر رفتن به پرسپوليس است
برخي مي گويند: تو را به خدا بي خيال بشويد ما همين جوري هم مشکل داريم!

بعضي ها مي گويند: تيم سايپا بهتر بازي کرد
بازيکنان مي گويند: چون غذا بادمجان بود و سالاد همراهش نبود و آب معدني  همراه تيم نبود پرسپوليس باخت!

بعضي ها مي گويند: اين روزها تيم استقلال در حاشيه است
برخي مي گويند: براي اينکه هي مي بازد!

بعضي ها مي گويند: چرا پرسپوليس باخت؟
برخي مي گويند: براي اينکه تنوع ايجاد بشود!

بعضي ها مي گويند: تورهاي دروازه اين روزها گل نمي خورند
برخي مي گويند: دليلش خوب بودن دروازه بان نيست بلکه ليگ تعطيل است!

بعضي ها مي گويند: دايي فرار کرد
برخي مي گويند: چرا فرار کند دوباره  از فوتبال خداحافظي مي کند!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون