جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 1859- تاریخ : 1388/10/23 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران - (چهارشنبه)


ايزاک


فروغ براي نوجوانان هم شعر مي گفت


رخدادهاي ادبي


شعر نوجوان


 ايزاک  

قسمت دوم
همه باهم  براي ملاقات من ، به منزلم آمدند. يک کتري قهوه، دم کردم و ميز را با  دوجين از دونات هاي "کريسپي کريم" آراستم. اولين کسي که به من پريد"آنابل" بود.
- چگونه به خود اجازه دادي که  جواهرات عتيقه مادر و مادر بزرگ را بفروشي؟ آنها ثروت هنگفتي بودند.  شرط مي بندم که تو عملا آنها را نابود کرده اي  براي خودت چقدر برداشتي ؟ کو اون  اسب چوبي که من از بچگي دوستش داشتم؟  مي خواستم آن را به يکي از نوه هايم بدهم.
لازم به توضيح است که جوانترين نوه اش، يک دلال سهام سي ساله است.
"ايزابل" هم به من هجوم آورد و به خاطر برخي اثاثيه و همچنين شيشه هاي تراشيده نقش و نگار دار ،  شديدا مرا مورد مواخذه قرار داد.   نمي توانستم به خاطر بياورم که او راجع چه چيزهايي صحبت مي کند. سريع چرخيد دستانش را بالا آورد و فرياد کشيد:
تو نوميد کننده اي !"آنابل" در "سياتل" زندگي مي کند من در" پيتزبورگ" آن را هجي کن!
پ-  ي-  ت... - اوه! مهم نيست!
"آرنولد" پرسيد:
چقدر بابت تمام اين عتيقه جات، گيرت اومد؟
"استيو" شوهر "آنابل" گفت:
شما هر تصميمي بگيريد به حال من فرقي ندارد.
بعد از اينکه غبار سرو صدا، فرونشست دعوت کردم بنشينند و خودم هم پشت ميز تحريرم قرار گرفتم. نامه را نشان دادم و شرح دادم که چگونه آن را پيدا کرده ام
"آرنولد" گفت:
بازش کن تا ببينيم آن پيرمرد محترم ،چه گفته است. "آنابل"به سمت جلو خيز برداشت:
عجله کن! جون به لب شدم که ببينم چي توشه.
"ايزابل"گفت:
فکر نمي کنم مجاز باشيم بازش کنيم.
"استيو" دوباره گفت :
از مدتها پيش مهر و موم شده و همچنان بايد مهر و موم بماند. اگر چه شما هر تصميمي بگيريد به حال من فرقي ندارد.
چاقوي جيبي ام را در آوردم و به طرز شسته رفته اي از قسمت مهر و موم شده بازش کردم. نامه چندين صفحه بود.  "آنابل" تا کنار من پيش خزيد. خم شد و يک طرف نامه را شروع به  وارسي کرد پرسيدم:
مي خواهي تو آن را بخواني  "آنابل"؟
- نه نه نه!
- تو بر من مقدمي.
و به سمت صندلي اش برگشت.
اينجا چنين آمده است:
27 ژوئن .1887 خواننده عزيز! ايمان دارم که تو يکي از خويشاوندان عزيز من هستي. بار ها  اين نامه را نوشتم و در پايان  آن را سوزاندم. بزرگترين افتخار من هميشه پاکدامني  راستگويي  و آبرومندي بوده است. اطلاعاتي که اينجا مي خواهم فاش کنم اگر منتشر شود خويشاوندان و دوستان مايوس خواهد کرد. اما من با يک جبر نا خود آگاه،  به اين سمت رانده شده ام، تا راستي بر قرار بماند. من صاحب آگاهي هايي هستم که هيچ شخص زنده اي از آن آگاه نيست.
در پايان سال 1868 يک دختر دوست داشتني به نام" بيلي آن " ...
"ايزابل" ناله کنان گفت: 
اوه ...! من مي دانستم که نبايد هرگز آن را باز مي کرديم.
"آرنولد" در حالي که لقمه دونات در دهانش بود گفت:
بايد آن را بسوزانيم.
"ايزابل"گفت :
اگر اصرار داري ادامه بده!
 تقريبا مي توانستي صداي ترک خوردن ديوار وجدان "ايزابل"را بشنوي
در پايان سال 1868 يک دختر دوست داشتني به نام "بيلي آن  برانسون"  د ر جستجوي کار به دفتر کار من آمد. بيلي از زيبايي خاصي برخوردار بود که توجه مردها را به خود جلب مي کرد و حسادت ديگر زنها بر مي انگيخت. اعتراف مي کنم که او را به استخدام خود درآوردم اگر نشان مي داد عاري از گونه استعدادي است .او بانوي نظافتچي دفتر من شد. بزودي دريافتم که بسيار باهوش و کار آمد است. در اوقات شلوغ به من، در کار پرونده ها و ديگر  وظايف تايپي دفتر کمک مي کرد. هر خواسته مرا به سرعت جامه عمل مي پوشاند.  آشکارا تلاش مي کرد به هر طريقي مرا راضي نگه دارد. اگر او مرد بود فورا او را به عنوان منشي استخدام مي کردم. اما او لياقتش از مردها هم بيشتر بود. هرگز از گذشته اش سخن نمي گفت، به جز اينکه، زماني که خيلي کوچک بوده پدر و مادرش دار فاني را وداع گفته اند. به سرعت با هم انس گرفتيم تا حدي که من انگار جاي پدرش بودم.  بيست سال از او بزرگتر بودم. منزل من تنها دو بلوک با سکونت گاه او فاصله داشت. در يکي از شبهاي تاريک زمستاني از آنجا که مسيرمان يکي بود، او را تا سکونت گاهش مشايعت مي کردم. اينجا اين نکته قابل ذکر است که "مارتا" اصلا به" واشنگتن" علاقه نداشت  و به ندرت در منزل من حاضر مي شد. ترجيح مي داد در "تنسي" بماند. اين توضيح را هم اضافه کنم که شبهاي زمستان، به جز کارهاي آشپزي و خانه داري اغلب مرا تنها مي گذاشت و من اندکي دلتنگ مي شدم. مطمئنا وقتي "بيلي" پاي به خانه ام مي گذاشت شبهاي غم گرفته ام، روشن مي شد شامي مي خورديم و سپس بحث کتابها را پيش مي کشيديم و...از آنجا که من زياد اهل سفر بودم، و او هرگز سفر نکرده بود، مجذوب شنيدن ماجراهايي از سرزمينهاي دور مي شد. به دستگاه سه بعدي نماي تصاوير پاريس و لندن علاقه نشان مي داد. شرمسارم که بگويم، من دلباخته بودم و درست مثل يک بچه مدرسه، دچار هيجان و جوش و خروش شده بودم.
ادامه دارد


  فروغ براي نوجوانان هم شعر مي گفت 
 فروغ فرخزاد در 13 دي ماه 1313 در تهران به دنيا آمد. پدرش سرهنگ ارتش بود و مادرش يک بانوي خانه دار. تا سال سوم متوسطه در دبيرستان خسرو خاور درس خواند و بعد از آن وارد هنرستان بانوان شد و در آنجا نقاشي و خياطي را فرا گرفت. فروغ، استعداد خوبي براي نقاشي داشت و به خياطي نيز علاقه مند بود. مي گفت: وقتي از خياطي برمي گردم، بهتر مي توانم شعر بگويم. از 13 يا 14 سالگي شعر مي گفت و البته در آن موقع غزل مي سرود. در سال 1330 با پرويز شاپور يکي از اقوام خود ازدواج کرد. خوي تند و خشن و رفتار مستبدانه پدر در اين ازدواج زود هنگام بي تاثير نبود. به هر حال فروغ در زندگي مشترک نيز خوش اقبال نبود و پس از چهار سال از همسرش جدا شد. ثمره اين ازدواج پسري به نام کاميار بود که فروغ را از ديدنش محروم کرده بودند. در بسياري از اشعار وي اين سرخوردگي روحي به خاطر غم دوري از فرزند، به صورت بارزي جلوه مي کند.
پس از متارکه، به خانه پدري بازگشت. پدرش ازدواج دوباره کرده بود و او ناگزير بود در کنار نامادريش روزهاي سخت و طاقت فرسايي را سپري کند. با چاپ شعر گنه کردم و بازتاب هاي بد و ناشايستي که نسبت به آن بروز کرد، مجبور به ترک خانه پدر شد. آن زمان دوره سرخوردگي نويسندگان و شاعران، به ويژه زنان بود و از سوي ديگر فروغ به سرودن اشعار رمانتيک و احساسي با حال وهواي زنانه گرايش داشت. ارزش هنري فروغ در جسارت و شهامت بي مانند او است که در زمانه اي که مردان نيز از به زبان آوردن خيلي از موضوع ها و مطالب واهمه داشتند، او بدون در نظر گرفتن شرايط سخت، احساساتش را به زبان مي آورد.
فروغ به راحتي از خودش انتقاد و نقايص خود را عنوان مي کرد. در جايي گفته است: من سي ساله هستم و سي سالگي براي زن سن کمال است. اما محتواي شعر من سي ساله نيست، جوان تر است. اين بزرگ ترين عيب است در کتاب من.
در سال 1337 به فعاليت هاي سينمايي تمايل پيدا کرد و به خوبي تکنيک هاي سينمايي را فرا گرفت. در سال 1338 به انگليس رفت و براي انجام يک پروژه سينمايي مستند، تحقيقاتي انجام داد. هنگامي که به ايران بازگشت، براي ساختن فيلم خود سفري به خوزستان انجام داد. در سال 1339 بنابر درخواست موسسه فيلم ملي کانادا از گلستان فيلم مبني بر به تصوير کشيدن مراسم خواستگاري در ايران، با آن موسسه همکاري نزديک و موثري داشت. او در اين فيلم و فيلم آب وگرما که آن هم با کارگرداني ابراهيم گلستان ساخته شده بود، بازي کرد. در پاييز سال 1341 به تبريز رفت و مدت دوازده روز در آسايشگاه جذامي ها به سربرد. او با بيماران رابطه نزديکي داشت. با آنها غذا مي خورد، از نزديک حرف مي زد و بر زخم هايشان دست مي گذاشت، فيلم اين خانه سياه است محصول اين اقامت چند روزه او است. اين فيلم جايزه بهترين فيلم فستيوال اوبرها وزن را نصيب فروغ کرد.
در پاييز 1342 در نمايشنامه شش شخصيت در جستجوي نويسنده به کارگرداني پري صابري بازي کرد. در بهار 1343، ابراهيم گلستان را در ساخت فيلم خشت و آينه همراهي کرد و همان سال به آلمان ايتاليا و فرانسه سفر کرد. او زبان هاي ايتاليايي، آلماني و انگليسي را به خوبي حرف مي زد. فروغ فقط شاعر ايران نبود، بلکه همه دنيا ارزش شعر او را مي شناختند و در سفرهايش مورد استقبال مردم شعر دوست قرار مي گرفت. در سال 1344 يونسکو به پاس هنر فروغ يک فيلم نيم ساعتي از زندگي وي ساخت. برنارد و برتولوچي يکي از کارگردان هاي مشهور ايتاليايي به ايران آمد و او نيز يک فيلم به مدت 15 دقيقه از زندگي فروغ تهيه کرد. از کشورهاي مختلف دعوت مي شد و شعرهايش در همان زمان به زبان هاي مختلف ترجمه و چاپ مي شدند. فروغ نجيب بود و مهربان، فروتن و صادق، با يک معصوميت ويژه.
فروغ فرخزاد در بعد از ظهر روز دوشنبه 24 بهمن ماه 1345 در يک حادثه رانندگي دلخراش، به خاطر نجات کودکان يک آموزش-گاه جان خود را از دست داد.

آثار فروغ
فروغ از آغاز شروع به کار تا زمان مرگ پنج اثر از خود به جا گذاشت که عبارتند از:
.1 اسير که در مجموع 44 شعر از فروغ فرخزاد است و در سال 1335 منتشر شده است. نخستين شعر اين کتاب شب و ملوس نام دارد که تاريخ سروده شدن آن زمستان 1333 است در شهر اهواز. شعرهاي اين کتاب همگي حسي و عاطفي است که در آن شاعر، با بي پروايي تمام به بيان احساسات خود پرداخته است. او در اين مجموعه شعر خود به وصف حالت ها و روحيات خود پرداخته. در اين مجموعه، نسبت به همه چيز و همه کس نااميد و بي اعتماد است.
 .2 ديوار دومين مجموعه شعر فروغ فرخزاد است که شامل 32 شعر که در سال هاي 1335 تا 1337 سروده شده است. اين مجموعه شعر او همان حال وهواي اسير را دارد، ولي نه با آن شدت. همان زمينه بيان بي پرواي احساسات شاعر مي باشد که کمي به تفکر خيامي نزديک است.
.3 عصيان سومين مجموعه شعر فروغ فرخزاد شامل 17 شعر است که در سال 1336 چاپ شده است. در شعرهاي اين کتاب که به جاي مقدمه در آن قطعاتي از تورات آمده است سايه اندوه و تنهايي، نااميدي و تشويش بر فروغ چيره شده است. موضوع خلقت انسان و مکر شيطان و تفکر درباره انديشه هايي، مانند: سالمندي، زندگي و مرگ پرداخته است و درون مايه اصلي اين دفتر است که اين دفتر شعر او نسبت به دو مجموعه قبلي پيشرفت محسوسي داشته است.
.4 تولدي ديگر چهارمين مجموعه فروغ فرخزاد است که شامل شعرهاي 1338 تا 1342 است. در اين کتاب 35 شعر آمده است که چند شعر اول آن يادآور شعرهاي دو کتاب پيشين شاعر است، اما پس از آن شعرهايي آمده است که نشان از تحولي شگرف در روحيه شاعر دارد. اين دفتر متفاوت ترين اشعار فروغ را دربرمي گيرد در اين مجموعه اشعار، نگاه فروغ به کلي تغيير کرده و شامل بهترين آثار او است.
.5 ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد اين کتاب که دربردارنده شش شعر است، پس از خاموشي فروغ فرخزاد در سال 1345 منتشر شده است. در اين شعرها فروغ به کمال خود در شاعري دست يافته است. حس و انديشه و چگونگي بيان آن ها به اندازه اي قوي است که نمي توان در شعر امروز ايران اثري را قابل قياس با آن ها دانست.تمام شعرهاي اين کتاب، نخستين بار در سال هاي 1342 تا 1345 در مجله آرش چاپ شده است.

فروغ و کودکي
فروغ فرخزاد 12 سال پيش از درگذشتنش اولين شعرش را به مجله روشن فکر سپرد و همان هفته بود که صدها هزار نفر با خواندن شعر بي پرواي او با نام شاعره اي آشنا شدند که چندي بعد به اوج شهرت رسيد و آثارش هواخواهان بسيار يافت ، و در همان روزها بود که يکي از شاعران معروف ، او را در بي پروائي و دريدن پرده رياکران با حافظ تشبيه کرد و نوشت: "که اگر در قدرت کلام هم به پاي لسان الغيب برسد حافظ ديگري خواهيم داشت."
فروغ با آن موهاي طلايي فرفري ، با چشمهاي درشتي که سپيديش زيادتر از تيرگي اش بود ، و با آن لب هاي درشتي که زيبايي خاصي داشت ، در واقع هميشه دونفر بودند.
فروغ شيطاني که از در و ديوار بالا مي رفت . مثل پسرها روي نوک درخت ها مي نشست و مثل شيطانکها با کارهايش ديگران را به خنده مي انداخت.
فروغ بسيار پر حرکت و شيطان و بي آرام بود ، عجيب آزار مي داد . در مدرسه هم که بود با بچه ها نمي جوشيد. اغلب بچه ها با او بد بودند و مي زدندش و او در مقابل ، فرياد مي کشيد.
فضول بود و همه جا را باز مي کرد. حتي توي کاغذها و کتاب هاي بابا هم سرک مي کشيد و جستجو مي کرد و براي اين کار هم کتک مي خورد.
فروغ يک چهره ديگر هم داشت: فروغ غم زده، بهانه گير، لجوج و حساسي که با کمترين بهانه، ساعت ها با صداي بلند گريه مي کرد و به قول مادربزرگ ، خانه را روي سرش مي گذاشت.
عاشق قصه بود ، مادر بزرگ قصه هاي قشنگي مي دانست و فروغ يک لحظه مادربزرگ را آرام نمي گذاشت، به قصه ها گوش مي داد. دچار ماليخوليائي خاصي مي شد.
اين شخصيت هاي دوگانه; درست مثل مهماني که از در خانه وارد مي شود ;يک يا چند روز در آنجا مي ماند و باز از همان در بيرون مي رود ; خودشان را نشان مي دادند و بعد مي رفتند.
مادربزرگ، فروغ کوچولو را به دنياي قصه ها و افسانه ها مي برد و مادر بزرگ بازبان بچه گانه، برايش از دنيايي ناشناخته حرف مي زد: از خدا، و از کسي که مي آيد و دنيا را پر از روشني و مهرباني مي کند. کسي که همه چيز را عادلانه ميان همه قسمت مي کند.
مادر بزرگ، با ايمان ساده و روشنش، به پرسش هاي آن دخترک کنجکاو، جواب هايي مي داد که آرزوي همه مردم ساده دل است. اين حرف هاي صادقانه ، در ذهن کودک مي نشست.
اي بسا که زمينه ذهني شعر "کسي مي آيد" دنياي پاک و مومنانه مادربزرگ باشد. فروغ با همان زبان و از همان آرزوها سخن مي گويد، هر چند در اين شعر طنزي عميق هست و بينشي آگاهانه ، بي آنکه شعار بدهد و فلسفه ببافد ، با آرزوهاي مردم ساده همدلي مي کند.
فروغ هميشه از سال هاي کودکي با حسرت ياد مي کند: عطر اقاقي در فضاي اتاقش پراکنده است ; و صداي گنجشک ها که " حس جاري طبيعت اند " و غم کودکانه او، وقتي گنجشک مرده اي را خاک مي کند. فضاي شعر ، خانه و محله قديمي آنها ست.
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر
آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش
آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
تولدي ديگر "آن روزها"
سال هاي شاد و بي خيال کودکي، و دوران خيال بافي هاي نوجواني دخترک ، در آن خانه قديمي گذشت، خانه اي با ايوان بلند و هشتي تاريک و حياط پر از گل و گلدان،حوض ماهي هاي رنگارنگ و عطر اقاقي ها که در کوچه مي پيچيد و غرايز خفته را در دلهاي جوان بيدار مي کرد. اين است آن دنياي پاک ،زيبا و خيال گونه اي که خاطره اش روح افسرده شاعر را تازه مي کرد.
فروغ کودک بود ، کودک زيست و کودک ماند. شعر و زندگي او ، شعر معصوميت است و پاکي و پاکدلي:
" فروغ حتي وقتي 18ساله شده بود، بازهم عين بچه ها رفتار مي کرد . روي دوش مادر سوار مي شد، کاغذ پاره مي کرد. او در تمام عمرش يک بچه بود."
او بعضي وقت ها جدي بود و بعضي وقت ها مثل يک بچه پنج ساله.
در لحظه هاي عشق ... شاد بود ، هيجان زده بود،شلوغ مي کرد، سر و صدا راه مي انداخت و ... اما هميشه اين حالت ها ، کوتاه بود.
شعر فروغ ، شهر حسرت کودکي است ; در وحشتناک ترين و ظالمانه ترين لحظه هاي زندگي اش ; به لحظه هاي پاک و روشن کودکي باز مي گشت. در " آينده " جز زوال و تباهي نمي ديد. چنان شيفته سادگي و معصوميت کودکي بود ،که نوستالژي سال هاي خيال انگيز نوجواني هم ديگر آن جاذبه گذشته را نداشت.
اين فرازهايي است از سال هاي کودکي و نوجواني فروغ فرخ زاد.
روحيه متضاد فروغ در همين سالها شکل مي گيرد. بارزترين خصيصه روحي او ، سرسختي و سر ناترسي اوست.
آن دخترک ضعيف، اراده اي قوي دارد. با بچه هاي بزرگ تر از خودش در مي افتد،کتک مي خورد، اما از حرفش در نمي گذرد.
در تجربه هاي زندگي هم از شکست و سرخوردگي باکي ندارد. خودش مي گويد: "من از آن آدم ها نيستم که از ديدن کسي که سرش به سنگ مي خورد ، عبرت بگيرم. من بايد خودم زندگي را تجربه کنم و آنقدر سرم به سنگ بخورد تا درست هرچيزي را درک کنم."
پدر فروغ هم اين روحيه دخترش را ستايش مي کند "اخلاق و رفتار فروغ خاص خودش بود، در عين آنکه بي نهايت مهربان و رئوف و حساس بود ، افکار مخصوص به خودش را داشت،هيچ چيز و هيچ کس نمي توانست او را از فکري که داشت و از تصميمي که مي گرفت ، منصرف کند.


 رخدادهاي ادبي 

 عضو هيات علمي دانشگاه تربيت معلم:
نيما هم دردشناس بزرگي بود و هم درمانگري جسور و شجاع

عضو هيات علمي دانشگاه تربيت معلم معتقد است: نيما هم دردشناس بزرگي بود و هم درمانگري جسور و شجاع.
بهادر باقري در گفت وگو ايسنا، عنوان کرد: ترديدي نيست که نيما هنرمند جامع الاطرافي است و آشنايي او با فرهنگ و هنر غرب، بويژه فرانسه، چشم او را به آفاق جديدي از انديشه و هنر جهان باز کرده بود و طلايه دار نوجويي و نوگرايي در ادبيات معاصر بود; اما آن چه بيش تر از او مي شناسيم و مطرح و جريان آفرين شده، شعر اوست و او در اين عرصه جدي تر و منظم تر و هدفمندتر عمل کرده و به راستي صاحب سبک جديد و منحصر به فردي است.
وي در ادامه افزود: اين مساله تا حدي نيز طبيعي است. مثلا احمد شاملو در عرصه ي شعر، ترجمه، نمايش نامه نويسي و فرهنگ عامه فعاليت داشت; اما ما بيش تر او را يک شاعر نوپرداز مي دانيم تا يک مترجم; هرچند نمي توانيم منکر ارزش کارهاي ترجمه ي او شويم.
باقري با تاکيد بر اين که مهدي اخوان ثالث نيز چنين ويژگي اي را داشته است، گفت: مردم اخوان را با اشعارش مي شناسند تا با مقاله هاي ادبي و فرهنگي يا مثلا کتاب هاي "بدعت ها و بدايع  نيما" و "عطار و لقاي نيما". ولي بايد گفت در طول تاريخ ادبيات ما انگشت شمارند کساني که در هر دو عرصه ي نظم و نثر خوش درخشيده اند; از جمله عطار، سعدي و ناصرخسرو.
او در ادامه به بررسي زمينه هاي آفرينش شعر نيمايي پرداخت و گفت: نيما هم با تحولات راهگشاي شعر غرب به خوبي و عميقا آشنا بود و هم شعر و فرهنگ سنتي ايران را خوب مي شناخت و هنرمندي بي ريشه نبود. از سويي نوآوري شعر غرب را مي ديد که توان و بالندگي شعر آن ديار را افزايش داده بود و از سويي ديگر، شعر فارسي را دچار روزمرگي،  تکرار و فقدان تاثير لازم و کارآمدي و هماهنگي با تغيير و تحولات زندگي معاصر مي ديد. در عين حال، در داخل همين فرهنگ و ادبيات سنتي راه هاي پنهاني براي آغاز تغيير را نيز مي ديد. مثلا در ادبيات عاميانه، ادبيات کودکان،  نوحه ها، بحر طويل و ديگر قالب هاي نه چندان رسمي و فاخر، کوتاه و بلندي مصرع ها را مي ديد; اما به اين بسنده نکرد و کوشيد تا در نوع نگرش شاعر به خود،  جهان و زندگي و در نوع زيبايي شناسي و زبان و بيان شاعرانه انقلاب ايجاد کند.
باقري تصريح کرد: به اختصار مي توان گفت نيما هم دردشناس بزرگي بود و هم درمانگر جسور و شجاعي که جرات سنت شکني و هنجارگريزي را داشت و از موانع و شماتت ها و تمسخر  مخالفان بيمي نداشت و توانست عرصه هاي تازه اي در شعر ما بگشايد و به آن خدمت بي نظيري کرد.
اين پژوهشگر با اشاره به اين که هيچ تحول فرهنگي، ادبي، سياسي و اجتماعي در خلا رخ نمي دهد، گفت: عوامل دروني و بيروني فراواني دست به دست هم مي دهند و اراده و درد و آرمان يک يا چند انسان ديگرانديش و تحول خواه نيز در اين بستر مناسب، شکوفا مي شود و به بار مي نشيند.
او يادآور شد: تحولات انقلاب مشروطه و آشنايي ايرانيان با فرهنگ غرب، گسترده شدن تحصيلات آکادميک، صنعت چاپ، آزادي خواهي و تشکيل پارلمان و عواملي از اين دست، زمينه ساز تحول ادبي عميقي شده که طلايه دار واقعي آن نيما بود و در کل مي توان گفت که زمينه مهيا شده بود و کافي نبود و هنرمندي جسور و بااراده مثل نيما لازم بود تا از اين فرصت طلايي استفاده کند. شعر مشروطه از نظر محتوا و نه از نظر فرم، الهام بخش و زمينه ساز شعر نيمايي است.
به  گزارش ايسنا، نيما يوشيج - بنيان گذار شعر نو فارسي 21 - آبان ماه سال 1274 در يوش - از توابع کجور و بلده در استان مازندران - به دنيا آمد، و بنا بر نوشته ي "فرهنگ معين"،16   دي ماه سال 1338 ديده از جهان فروبست.
در روستاي زادگاهش خواندن و نوشتن را آموخت. بعدها به شهر آمد، به مدرسه ي سن لويي فرستاده شد و به تشويق نظام وفا به سرودن شعر پرداخت. در سال 1300 نخستين سروده هايش را در روزنامه ي "قرن بيستم" به سردبيري ميرزاده ي عشقي و در پاييز سال 1301 شعر "اي شب" را در روزنامه ي هفتگي "نوبهار" منتشر کرد.
نيما از سال 1317 تا 1320 در شمار هيات تحريريه ي مجله ي "موسيقي" بود و شعرهاي خود را آن جا منتشر مي کرد.
آثار منتشرشده ي نيما يوشيج عبارت اند از: "تعريف و تبصره و يادداشت هاي ديگر"، "حرف هاي همسايه"، "حکايات و خانواده ي سرباز" ، "شعر من"، "مانلي و خانه ي سريويلي"، "فريادهاي ديگر و عنکبوت رنگ"، "قلم انداز"، "کندوهاي شکسته" (شامل پنج قصه ي کوتاه)، "نامه هاي عاشقانه"  و غيره.

حمدرحيم اخوت:
کارکرد اسطوره را در داستان، محتوايي و ساختاري مي بينم

محمدرحيم اخوت گفت: کارکرد اسطوره را در داستان بيش تر محتوايي و ساختاري مي بينم تا روايي و صناعتي.
اين داستان نويس در گفت وگو با ايسنا در خوزستان، بيان کرد: اگر بپذيريم که اسطوره نوعي نگرش آدمي به جهان است که بعد جايش را به نگرش تاريخي داد، قاعدتا ديگر کارکردي در فرهنگ امروز و پديده هاي آن از جمله داستان ندارد.
او افزود: اسطوره ها ضمنا حاوي به اصطلاح حقايق يا پرسش هايي است که گذشت زمان و تحولات تاريخي - فرهنگي چندان خللي در آن ها پديد نياورده است. اين گونه درون مايه ها مي توانند نه در نحوه  روايت داستاني، بلکه در موضوع و به اصطلاح محتواي داستان جايي داشته باشد.
اخوت خاطرنشان کرد: در واقع اگر بشود صناعت و قالب داستان را از محتواي آن جدا کرد، پرسش ها و حتا پاسخ هايي که اسطوره ها مطرح کرده اند، احتمالا امروز هم بتواند در داستان مطرح شود; به شرط اين که صناعت يعني نحوه روايت داستاني را مخدوش نکند.
او در خصوص استفاده از اسطوره ها در داستان اظهار کرد: اسطوره ها مي توانند دايره شمول و عموميت داستان را گسترده تر کند; به شرطي که در آن خوب جا افتاده باشد; يعني عنصر عاريتي نباشد، باورپذيري داستان و منطق دروني آن را خدشه دار نکند، وصله ناهماهنگ نباشد و به طور تصنعي به داستان تحميل نشده باشد.
اين داستان نويس درباره روند امروزي کردن اسطوره ها نيز گفت: گمان نمي کنم بشود روند مشخصي را براي آن ترسيم کرد. اين روند به هنر داستان نويس و صناعتي که به کار مي برد، بستگي دارد; صناعتي که ابداعي است و چون ابداعي است، ناشناخته است، تا وقتي که هنرمند آن را به وجود آورد. در هر حال، فکر مي کنم بايد با تمام مقتضيات امروز داستان يعني زمان داستان متناسب و هم ساز باشد.
اخوت همچنين بيان کرد: با استفاده تصنعي از اسطوره ها نمي توان يک داستان يا رمان ضعيف را نجات داد; چون اين خود اسطوره نيست که ارزش يک متن را تعيين مي کند; بلکه نحوه  استفاده از آن مهم است.

نامزدهاي ماه آذر جايزه شعر طهران مشخص شد

هيئت داوران جايزه ادبي طهران در بخش شعر، شاعر آذرماه طهران را از ميان سه شاعر برگزيده اين ماه معرفي مي کند. 
به گزارش فارس، به نقل از روابط عمومي حوزه هنري استان تهران، دبير جايزه ادبي طهران، با اعلام اين خبر گفت: داوري آثار ارسالي به دبيرخانه جايزه ادبي طهران در بخش شعر به پايان رسيده است و هيئت داوران سه شاعر جوان را در اين بخش معرفي کرده اند. 
عباس محمدي ادامه داد: ابوالفضل صمدي (از خمين)، رضا شيباني و مهدي شهابي (هر دو از تبريز) به دور نهايي جايزه ادبي طهران راه يافته اند. 
وي افزود: برگزيده نهايي جايزه شعر يک شنبه(20 دي ماه) معرفي خواهد شد. 
شاعران و نويسندگان جوان سراسر کشور مي توانند براي شرکت در جايزه ادبي طهران، آثار خود را به آدرس: تهران، خيابان شهيد احمد قصير(بخارست)، خيابان دوازدهم، شماره 3 يا به پست الکترونيک حوزه هنري استان تهرانir.infotehranmah    ارسال کنند. 


 شعر نوجوان 


زايشي ديگر!
 
 
از بودن و سرودن
صبح آمده ست برخيز
 بانگ خروس گويد
وينخواب و خستگي را
 در شط شب رها کن
 مستان نيم شب را
 رندان تشنه لب را
 بار دگر به فرياد
 در کوچه ها صدا کن
خواب دريچه ها را
 با نعره سنگ بشکن
بار دگر به شادي
 دروازه هاي شب را
 رو بر سپيده
 وا کن
 بانگ خروس گويد:
 فرياد شوق بفکن!
زندان واژه ها را ديوار و باره بشکن!
و آواز عاشقان را
مهمان کوچه ها کن!
زين بر نسيم بگذار
تا بگذري از اين بحر
وز آن دو روزن صبح
 در کوچه باغ مستي
باران صبحدم را
 بر شاخه ي اقاقي
آيينه ي خدا کن
بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را
کان تار و پود چرکين
باغ عقيم ديروز
اينک جوانه آورد
بنگر به نسترن ها
 بر شانه هاي ديوار
 خواب بنفشگان را
 با نغمه اي در آميز
 و اشراق صبحدم را
در شعر جويباران
از بودن و سرودن
 تفسيري آشنا کن
بيداري زمان را
 با من بخوان به فرياد
 ور مرد خواب و خفتي
 رو سر بنه به بالين!
 تنها مرا رها کن
     
کبريت هاي صاعقه در شب

کبريت هاي صاعقه
 پي در پي
 خاموش مي شود
 شب همچنان شب است
با اين که يک بهار و دو پاييز
 زنجيره ي زمان را
با سبز و زردشان
 از آب رودخانه گذر دادند
 ديديم
در آب رودخانه همه سال
 خون بود و خاک گرم
 که مي رفت
در شط
 شطي که دست مردي
 در موج هاي نرمش
آيينه ي خدا را
 يک روز شست و شو داد
*
 کبريت هاي صاعقه
 پي در پي
 خاموش مي شد
شب همچنان شب است
خون است و خاک گرم
نظارگان مات شب و روز
بسيار روزها و چه بسيار
*
کبريت هاي صاعقه
پي در پي
شب را
 کمرنگ مي کند
من ديدم و صبور گذشتن
 خون از رگان فقر و شهامت
 جاري بود
 در خاک هاي اردن سينا
*
 کبريت هاي صاعقه شب را
بي رنگ مي کند
 چندان که در ولايت مشرق
از شهر بند کهنه ي نيشابور
سرکرده ي قبيله ي تاتار
 فرياد هم صدايي خود را
فانوس دود خورده ي تاريک
از روشناي صبح مي آويزد
 کبريت هاي صاعقه
شب را
نابود مي کند
زان سوي خواب مرداب
اي مرغ هاي طوفان ! پروازتان بلند
آرامش گلوله ي سربي را
 درخون خويشتن
اين گونه عاشقانه پذيرفتند
 اين گونه مهربان
زان سوي خواب مرداب آوازتان بلند
مي خواهم از نسيم بپرسم
 بي جزر و مد قلب شما
آه
دريا چگونه مي تپد امروز ؟
اي مرغ هاي طوفان ! پروازتان بلند
ديدارتان ترنم بودن
بدرودتان شکوه سرودن
تاريختان بلند و سرافراز
آن سان که گشت نام سر دار
زان يار باستاني همرازتان بلند


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون