جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4463- تاریخ : 1398/09/26 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (سه شنبه)


يک داستان براي عشق به زندگي


نمادها و حكايت ها


داستانك


آلکسي تايمي چيست؟


يادداشت


يک پرسش فلسفي؛ آيا هوش مصنوعي مي‌تواند ما را کنترل کند؟!


رد پاي قريحه


 يک داستان براي عشق به زندگي 

لي آن ريوز
هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمي‌کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ويرچيتاي تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقيرانه‌اي را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به اين جشن تولد نمي‌روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنيس و پت هم نمي‌روند. او تمام بچه‌هاي کلاس را دعوت کرده است!»
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگين شد. بعد گفت:
«تو بايد بروي. من همين فردا يک هديه براي دوستت مي‌خرم.»
باورم نمي‌شد. مادرم هيچ‌وقت مرا مجبور نمي‌کرد به مهماني بروم.ترجيح مي‌دادم بميرم، اما به آن مهماني نروم. اما بي‌تابي من بي‌فايده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بيدار کرد و وادارم کرد آئينه صورتي مرواريد نشاني را که خريده بود، کادو کنم و راه بيفتم.
بعد مرا با ماشين سفيدش به خانه روت برد و آنجا پياده‌ام کرد.
از پله‌هاي قديمي خانه بالا مي‌رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدي پله‌هايش نبود. دست کم روي مبلهاي کهنه‌شان ملافه‌هاي سفيد انداخته بودند. بزرگترين کيکي را که در عمرم ديده بودم، روي ميز قرار داشت و روي آن نه شمع گذاشته بودند.
36 ليوان يک بار مصرف پر از شربت کنار ميز قرار داشت. روي تک تک آن‌ها اسم بچه‌هاي کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتي بچه‌ها مي‌آيند، اوضاع خيلي بد نيست. از روت پرسيدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگريست و گفت: «بيمار است.»
_ پدرت کجاست؟
_ رفته.
جز صداي سرفه‌هاي خشکي که از اتاق بغلي مي‌آمد، هيچ صدايي سکوت آنجا را نمي‌شکست.
ناگهان از فکري که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هيچ‌کس به مهماني روت نمي‌آيد.» من چطور مي‌توانستم از آنجا بيرون بروم؟
اندوهگين و ناراحت بودم که صداي هق هق گريه‌اي را شنيدم. سرم را بلند کردم و ديدم روت دارد گريه مي‌کند. دل کودکانه‌ام از حس همدردي نسبت به روت و خشم نسبت به 35 نفر ديگر کلاس لبريز شد و در دل فرياد زدم: «کي به آنها احتياج دارد؟»
دو نفري با هم بهترين جشن تولد را برگزار کرديم. کبريت پيدا نکرديم. براي آنکه مادر روت را اذيت نکنيم، وانمود کرديم که شمع‌ها روشن هستند. روت در دل آرزويي کرد و شمع‌ها را مثلا فوت کرد!
خيلي زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر مي‌کردم، سوار ماشين مادرم شدم و راه افتاديم. من با خوشحالي گفتم: «مامان نمي‌داني چه بازي‌هايي کرديم. روت بيشتر بازي‌ها را برد، اما چون خوب نيست که مهمان برنده نشود، جايزه‌ها را با هم تقسيم کرديم.
روت آئينه اي که خريدي، خيلي دوست داشت. نمي‌دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، بايد به همه بگويم که چه مهماني خوبي را از دست داده‌اند!
مادرم ماشين را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشماني پر از اشک گفت: « من به تو افتخار مي‌کنم.»
آن روز بود که فهميدم حتي حضور يک نفر هم تأثير دارد. من بر جشن تولد نه سالگي روت تأثير گذاشتم و مادرم بر زندگي من اثر گذاشت.


 نمادها و حكايت ها 

ماه آذر/ برج قوس

قوس، نهمين برج خانه خورشيد، قوسي 30 درجه از دائرةالبروج است.اين برج خط سير خورشيد در آذر ماه به مدت 29روز و 13ساعت و 23دقيقه و نام ديگر اين ماه در گاهشماري خورشيدي نيز مي‌باشد. ميانگين شبانه‌روز لحظه تحويل برج قوس ساعت 16:42 روز 1 آذر است. دو هزار سال پيش اين برج، بيشتر از زمينه صورت فلکي قوس (کمان) مي‌گذشت و به همين نام باقي ماند؛ ولي امروزه مقداري از زمينه صورت فلکي عقرب (کژدم) و بيشتر آن از زمينه صورت فلکي مارافساي و مقدار کمي هم از زمينه صورت فلکي قوس (کمان) مي‌گذرد.
در گاه‌شماري رسمي ايران نام اين ماه از نام ماه نهم گاه‌شماري اوستايي نو برگرفته شده‌است. در گاه‌شماري [زرتشتي] نهمين روز هر برج نيز آذر نام دارد و در آذرروز از آذرماه، جشن آذرگان برگزار مي‌شود. ايزد اين ماه ايزدآذر است.ايزدآذر، در اسطوره‌هاي ايراني و زرتشتي، ايزد نگاهبان آتش و فروزه اهورامزدا است براي همين گاه جايگاه او را در شمار امشاسپندان نيز آورده‌اند و او را پسر اهورامزدا دانسته‌اند.
کلمه قوس به معني کمان است.سمبل برج آذر سانتور کمان به دست مي‌باشد.
infu.ir


 داستانك 

هر روز بپرس براي جهان چه کردي؟

هر کس هر جاي جهان خوبي کند، نبض زمين بهتر مي‌زند، خون در رگ‌هاي خاک بيشتر مي‌دود و چيزي به زندگي اضافه مي‌شود.
و هر کس هر جاي جهان بدي کند، تکه‌اي از جان جهان کنده مي‌شود، گوشه‌اي از تن زمين زخمي مي‌شود و چيزي از زندگي
کم مي‌شود.
هر روز از خودت بپرس امروز بر زندگي افزودم يا از آن کاستم؟
نپرس امروز خوب بود يا بد؟
بپرس امروز خوب بودم يا بد؟
زيرا زندگي، پاسخ هر روزه همين پرسش است.
هشت بهشت


 آلکسي تايمي چيست؟ 

مرضيه توتونچي
پدرم دلواپس آينده برادرم است! اما حتي يک بار هم اتفاق نيفتاده که با هم به کافي شاپ بروند، در خيابان قدم بزنند و گاهي بلند بخندند.
برادرم نگران فشار کاري پدرم است!اما حتي يک بار هم نشده خواسته‌هايش را به تعويق بيندازد تا پدر براي مدتي احساس راحتي کند.
مادرم با فکر خوشبختي من خوابش نمي‌برد اما حتي يک بار هم نشده که با من در مورد خوشبختي‌ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چيزي تو را خوشحال مي‌کند؟ من با فکر رنج و سختي مادرم از خواب بيدار مي‌شوم، اما حتي يک بار نشده که دستش را بگيرم با او به سينما بروم، ، فيلم ببينيم و کمي به او آرامش بدهم.
روانشناسان به اين حالت آلکسي تايمي يعني فقر کلمات در بيان احساسات مي ‌گويند. در فرهنگ ما اين مريضي يک رسم مرسوم است! احساساتت را پنهان کن و نشان نده ...
از يک طرف در خلوت خود، دل مان براي اين و آن تنگ مي‌شود، از طرف ديگر وقتي به هم مي‌رسيم انگار که لال ماني مي‌گيريم! انگار نيرويي نامرئي، فراتر از ما وجود دارد که دهان مان را بسته تا مبادا چيزي در مورد دلتنگي‌مان بگوييم!تکليف مان را با خودمان روشن نمي‌کنيم. يکديگر را دوست مي‌داريم اما آن قدر شهامت نداريم که دوست داشتن‌مان را ابراز کنيم! ما آدم‌هاي فقيري هستيم! البته فقيري که در کلماتش احساسات را پنهان مي‌کند.
از يک جا به بعد، بايد اين سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد. از يک جا به بعد بايد پدر به فرزندش بگويد که چقدر دوستش دارد. از يک جا به بعد بايد فرزند، دست پدر را بگيرد و با هم قدم بزنند. از يک جا به بعد بايد مادر فرزندش را به يک شام دونفره دعوت کند. از يک جا به بعد بايد فرزند در گوش مادرش بگويد: چقدر خوب است که تو را دارم. و چه خوب است، آن از يک جا به بعد، همين حالا باشد.


 يادداشت 

چيزهايي هم هست که نمي دانيم
فقط بعضي آدم‌ها شايسته معاشرت‌اند
دکتر احمد حلت

بعضي آدم‌ها هستند که شايد همه کتاب‌هاي خوب را نخوانده باشند اما چند کتاب را خوب خوانده‌اند؛ در هفته چند ساعتي مطالعه مي‌کنند؛ شايد در يک فصل فقط يک دست لباس تن‌شان باشد، اما هر هفته که ببيني‌شان، يک حرف تازه براي گفتن دارند؛ حرفي که مي‌تواند مسير زندگي‌ات را عوض کند، حتي اگر خودشان هم ندانند، مي‌توانند تو را با کتابي آشنا کنند که شروع يک فصل جديد در زندگي‌ات باشد؛ يا فيلمي به تو معرفي کنند که يک دنياي تازه پيش روي تو قرار بدهد.
بعضي آدم‌ها هستند که چطور زندگي کردن براي‌شان مهم‌تر از زندگي کردن است! به‌جاي مسخره‌بازي صِرف و بگوبخند‌هاي هميشگي، چيزهايي از کتاب‌هايي که خوانده‌اند، آدم‌هايي که ديده‌اند، جاهايي که رفته‌اند، فيلم‌هاي خوبي که ديده‌اند و ... دارند؛ گاهي هفته‌ها درباره چيزي فکر مي‌کنند، مطالعه مي‌کنند، بعد مي‌آيند و به تو مي‌گويند که من چند هفته است درگير اين موضوع شده‌ام و حالا به اين نتيجه رسيده‌ام، تو نظرت چيست؟ اين آدم ها براي هر کارشان دليل دارند، به‌محض اين که بگويي «چرا؟» چيزي از «دلم مي‌خواهد» و «دلم خواست» نمي‌ شنوي؛ براي تو دليل دارند! اين آدم‌ها به‌جاي اين که تو را هم در روزمره‌گويي بي‌هدف‌شان غرق کنند، به تو بال مي‌دهند تا باهم پرواز کنيد!
بعضي آدم‌ها هستند که به‌جاي اين که فقط روي سطح پر از کف و خيس اين درياي زندگي، بي‌خيال و سرخوش پشتک‌وارو بزنند، نفس‌هاي‌شان را حبس کرده‌اند و رفته‌اند زير آب و دارند دنبال گنج مي‌گردند!
شناختن اين «بعضي از آدم‌ها» کار سختي نيست، چون حرف‌هاي آدم‌ها، شوخي‌هاي آدم‌ها، دغدغه‌هاي‌شان، شادي‌هايشان، غصه‌هاي‌شان، تفريح‌هاي‌شان و ... هيچ وقت نمي‌‌تواند جدا از شخصيت‌شان باشد.


 يک پرسش فلسفي؛ آيا هوش مصنوعي مي‌تواند ما را کنترل کند؟! 

استفاده از هوش مصنوعي کار انسان‌ها را راحت‌تر از گذشته کرده است. مي‌شود با داشتن نمونه‌هاي بيشتر و بررسي کردن شرايط مختلف، سريع‌تر و بهتر تصميم گرفت. شايد در دهه‌ گذشته اينکه هوش مصنوعي بتواند قهرمان شطرنج جهان را ببرد اتفاق عجيبي بود، اما امروزه بخش زيادي از تصميم‌گيري‌هاي انساني (چه به صورت فردي و چه جمعي) به کمک هوش مصنوعي انجام مي‌گيرد. اما آيا هوش مصنوعي باعث ابله‌تر شدن انسان‌ها نشده است؟ حالا که ديگر لازم نيست خودمان فکر کنيم، به اين فکر کرده‌ايم که چقدر به هوش مصنوعي اعتماد داريم؟ آيا ممکن است هوش مصنوعي شر باشد؟ و شايد مهم‌تر از همه، آيا مدل‌هاي انديشيدن انساني، همه قابل واگذاري به روبات‌هاي هوشمند است؟ يا چيزي انساني هم در کار است.
هوش مصنوعي (اي‌آي) ممکن است پتانسيل آن را داشته باشد ‌که چگونگي انجام وظايف‌مان و ارزش­‌گذاري کارها را دگرگون کند. استفاده از هوش مصنوعي به‌منظور آن‌که به جاي ما فکر کند، ممکن است مهارت‌هاي انديشيدن ما را تضعيف کند.
هوش مصنوعي‌ در حال حاضر ضعيف است و فقط مي‌تواند کارهاي مشخص و انتخاب‌شده‌اي را انجام دهد. حتي هنگامي که هوش مصنوعي مي‌تواند کارهاي خاصي را به خوبي انسان‌ها يا بهتر از آن‌ها انجام دهد، لزوماً به شيوه‌­ي انسان­‌ها به نتيجه‌ي مدنظر نمي‌رسد. يکي از کار‌هايي که هوش مصنوعي به خوبي مي‌تواند از پس آن بربيايد، غربال کردن توده‌ي داده‌ها با سرعت بسيار زياد است.
يکي از جذابيت‌هاي بزرگ استفاده از هوش مصنوعي صرفاً مربوط به سرعت بالاي آن در تجزيه و تحليل داده‌هاست. کارآيي نيز يک حُسن است، اما بستگي به اهدافي دارد که براساسِ آن‌ها مورد استفاده قرار مي‌گيرد. و البته به هيچ‌وجه تنها حُسنِ موجود نيست.



 رد پاي قريحه 

معادلات
علي زيتون
وقتي مي‌گويم من بايد ادبيات مي‌خواندم
اخم نكن...
رياضيات، كاري برايم نكرد!
جز دور كردن چندين ساله من از شعرهايي كه بايد برايت مي گفتم...
معادلات لاپلاس، انتگرال و قضيه لاگرانژ هيچكدام به كارم نيامدند...
من عاشق قافيه‌ها هستم!!!
عاشق قافيه‌هايي كه با تو جور دربيايند..
عاشق تركيب‌بند نيم رخ‌ات وقتي به حرف‌هاي من مي‌خندي...
ترجمه داستان ناب نگاه‌هاي كوتاهت به من...
اصلا به من چه كه جواب معادله فلان چه مي‌شود وقتي تمام وزن شعر من با يك اخم تو بهم ريخت...


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي