جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4343- تاریخ : 1397/09/15 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(پنجشنبه)


طنزپردازي به بزرگي چخوف


طنز


ايستگاه


شرح عكس


 طنزپردازي به بزرگي چخوف 

عبدالکريم گشايش
آنتون پاولوويچ چِخوف نويسنده، نمايشنامه نويس و طنز پرداز روسي متولد 29 ژانويه 1860 در تاگانروگ در جنوب روسيه، شمال قفقاز، در ساحل درياي آزوف است. او در زمان حياتش بيش از 700 اثر ادبي آفريد.
پدربزرگ پدري‌اش در مِلک کُنت چرتکف، مالک استان وارنشسکايا، سرف بود. او توانست آزادي خود و خانوادهٍ خود را بخرد. پدرش مغازه خواربار فروشي داشت. او مرد مذهبي خشني بود و فرزندانش را تنبيه بدني مي‌کرد. روزهاي يک‌شنبه پسرانش (او 5 پسر داشت که آنتون دومين آن‌ها بود) را مجبور مي‌کرد به کليسا بروند و در گروه همسراياني که خودش تشکيل داده بود آواز بخوانند.
اگر اندکي ابراز نارضايتي مي‌کردند آن‌ها را با چوب تنبه مي‌کرد. همچنين آن‌ها را در ناني آغاز کرد اما دو سال بعد در کلاس اول مدرسه عادي به تحصيل خود ادامه داد. پدر چخوف شيفته موسيقي بود و همين شيفتگي او را از دادوستد بازداشت و به ورشکستگي کشاند.
و او در سال 1876 از ترس طلب‌کارانش به همراه خانواده به مسکو رفت و آنتون تنها در تاگانروگ باقي ماند تا تحصيلات دبيرستاني‌اش را به پايان ببرد. او در سال‌هاي پاياني تحصيلات متوسطه‌اش در تاگانروگ به تئاتر مي‌رفت و نخستين نمايشنامه خود را به نام بي‌پدري و بعد طنز آواز مرغ بي‌دليل نبود را نوشت. او در همين سال‌ها مجله غيررسمي و دست‌نويس الکن را منتشر مي‌کرد که توسط برادران‌اش به مسکو هم برده مي‌شد.
برادر بزرگ‌اش، آلکساندر پاولويچ چخوف در سال 1876 به دانشگاه مسکو رفت و در رشته علوم طبيعي دانشکده رياضي-فيزيک مشغول تحصيل بود و در روزنامه‌هاي فکاهي مسکو و پتربورگ داستان مي‌نوشت. آنتون نيز در 1879 تحصيلات ابتدايي را تمام کرد و به مسکو رفت و در رشته پزشکي در دانشگاه مسکو مشغول تحصيل شد.
آغاز نويسندگي
چخوف در نيمه سال 1880 تحصيلات دانشگاهي خود را در رشته پزشکي در دانشگاه مسکو آغاز کرد. در همين سال نخستين مطلب او چاپ شد براي همين اين سال را مبدأ تاريخي آغاز نويسندگي چخوف برمي‌شمارند.
چخوف در نامه‌اي به فيودور باتيوشکوف مي‌نويسد: «نخستين تکه ناچيزم در 10 تا 15 سطر در نشريه «دراگون فلاي» در ماه مارس يا آوريل 1880 درج شد. اگر آدم بخواهد مدارا کند و اين نوشته ناچيز را آغازي به‌حساب بياورد، بنابراين سالگرد (بيست و پنج سال نويسندگي) من زودتر از 1905 فرا نخواهد رسيد.» آنچه چخوف به آن اشاره مي‌کند در واقع داستان کوتاهي است به نام «نامه ستپان ولاديميريچ اِن، مالک اهل دُن، به همسايه دانشمندش، دکتر فريدريخ» که در مجله سنجاقک شماره 10 منتشر
شد.
او در سال‌هاي 1880 تا 1884 علاوه برآموختن پزشکي در دانشگاه مسکو با نام‌هاي مستعاري مانند: آنتوشا چخونته، آدم کبدگنديده، برادر برادرم، روور، اوليس... به نوشتن بي‌وقفه داستان و طنز در مجله‌هاي فکاهي مشغول بود و از درآمد حاصل از آن زندگي مادر، خواهر و برادران‌اش را تأمين مي‌کرد.
او در 1884 به عنوان پزشک فارغ‌التحصيل شد و در شهر واسکرسنسک، نزديک مسکو، به طبابت پرداخت. اولين مجموعه داستان‌اش با نام قصه‌هاي ملپامن در همين سال منتشر شد و اولين نقدها درباره او نوشته شد. در دسامبر همين سال هنگامي که چخوف 24ساله بود اولين خلط‌هاي خوني که نشان از بيماري مهلک سل داشت مشاهده شد.
چخوف بعد از پايان تحصيلاتش در رشته پزشکي به‌طور حرفه‌اي به داستان‌نويسي و نمايش‌نامه‌نويسي روي آورد. در 1885 همکاري خود را با روزنامه پتربورگ آغاز کرد. در سپتامبر قرار بود نمايش‌نامه او به نام در جاده بزرگ به روي صحنه برود که کميته سانسور از اجراي آن جلوگيري کرد. مجموعه داستان‌هاي گل‌باقالي او در ژانويه سال بعد منتشر شد.
در فوريه همين سال (1886) با آ. سووُربن سردبير روزنامه عصر جديد آشنا شد و داستان‌هاي، مراسم تدفين، دشمن،... در اين روزنامه با نام اصلي چخوف منتشر شد. بيماري سل‌اش شدت گرفت و او در آوريل 1887 به تاگانروگ و کوه‌هاي مقدس رفت و در تابستان در باپکينا اقامت گزيد در اوت همين سال مجموعه در گرگ‌وميش منتشر شد و در اکتبر نمايش‌نامه بلندش با نام ايوانف در تئاتر کورش مسکو به روي صحنه رفت که استقبال خوبي از آن نشد.
چخوف در 16 ژوئن 1904 به‌همراه همسرش اولگا کنيپر براي معالجه به آلمان استراحت‌گاه بادن ويلر رفت. در اين استراحت‌گاه حال او بهتر مي‌شود اما اين بهبودي زياد طول نمي‌کشد و روزبه‌روز حال او وخيم‌تر مي‌شود. اولگا کنيپر در خاطرات خود شرح دقيقي از روزها و آخرين ساعات زندگي چخوف نوشته‌است.
ساعت 11 شب حال چخوف وخيم مي‌شود و اولگا پزشک معالج او، دکتر شورر، را خبر مي‌کند. اولگا در خاطرات‌اش مي‌نويسد: «دکتر او را آرام کرد. سرنگي برداشت و کامفور تزريق کرد؛ و بعد دستور نوشيدني داد. آنتون يک ليوان پر برداشت. مزه‌مزه کرد و لبخندي به من زد و گفت «خيلي وقت است نوشيدني نخورده‌ام.» آن را لاجرعه سرکشيد. به آرامي به طرف چپ دراز کشيد و من فقط توانستم به سويش بدوم و رويش خم شوم و صدايش کنم. اما او ديگر نفس نمي‌کشيد. مانند کودکي آرام به خواب رفته بود.» و اين ساعات اوليه روز 15 ژوئيه 1904 بود.
تشييع جنازه چخوف يک هفته پس از مرگ او در مسکو برگزار شد. ماکسيم گورکي که در اين مراسم حضور داشت بعدها به دقت جريان برگزاري مراسم را توصيف کرد. جمعيت زيادي در مراسم خاکسپاري حضور داشتند و تعداد مشايعت کنندگان به حدي بود که عبور و مرور در خيابان‌هاي مسکو مختل شد.
علاوه بر نويسندگان و روشنفکران زيادي که در مراسم حضور داشتند حضور مردم عادي نيز چشم‌گير بود. سرانجام در گورستان صومعه نووو-دويچي در شهر مسکو به خاک سپرده شد.


 طنز 

توهم يک سفره شاهانه
مهدي طوسي
با خودت فکر مي کني که شايد اين روزها با روزهاي ديگر خيلي فرق داشته باشد. با خودت فکر مي کني که اين روزها با روزهاي ديگري که به دنبالش مي گشتي آنقدر فرق مي کند که شايد خودت هم چيزي از تفاوتش متوجه نشده باشي. با خودت فکر مي کني که اگر قرار باشد اين همه تفاوت بين اين روزها و آن روزها باشد که بايد همه چيز به هم خورده باشد. با خودت فکر مي کني که اين روزها به قدري با آن روزها فرق کرده که تو خودت هم فرق بين شان را متوجه نمي شوي چه رسد به افرادي که توي محل تو زندگي مي کنند و جزو افرادي هستند که اصولا نبايستي ازشان چيزي را توقع داشته باشي!
آن روزها روزهايي بود که تو خيلي دوست شان داشتي. آن روزها روزهايي بود که تو تصور مي کردي بايد دوستشان داشته باشي چرا که آنقدر به تو خوش مي گذشت که نگو و نپرس. آن روزها تو آن يک نفر را داشتي. آن روزها تو اگر خانه و تلفن و مبل و ميز و ميز ناهار خوري و ناهار و صبحانه و شام و پولي براي خريد اين چيزها نداشتي لاقل توهمش را داشتي! اما اين روزها نه تنها اين چيزها را نداري بلکه قادر به ايجاد توهم قشنگ اين نوع داشته ها را هم نداري!
امروز تصميم مي گيري که اگر توانستي براي خودت توهم ايجاد اين داشته هاي دوست داشتني را ايجاد بکني. تو روزهاي متمادي است که تلاش مي کني که اين توهم را جامه عمل بپوشاني اما توانش را نداشتي که اين کار را بکني. اما امروز تصميم مي گيري که اين کار را انجام بدهي و موفقيت نيز به همراه داشته باشي!
امروز تو گرسنه هستي و احساس مي کني که اين حس مي تواند در راستاي ايجاد توهم يک سفره شاهانه و خوردني به تو کمک بکند!
مثل هميشه مي روي کنار پنجره. مثل هميشه آنقدر از پنجره بيرون را تماشا مي کني که چشم هايت خسته مي شود. مثل هميشه بيرون را تماشا مي کني تا از بيرون انگيزه هاي درست و حسابي به دست بياوري.
بيرون مرغي را مي ببيني که روي تخمش نشسته و مورچه هايي را مي بيني که دارند به صورت يک قطار دراز در حالي که خوراکي به دندان گرفته اند مسير سياهي را درست کرده و مي روند به سمت لانه شان!
مرغي که روي تخمش نشسته آنقدر خسيس است که از روي تخمش بلند نمي شود تا تو بروي تخمش را برداشته و درست کني و بخوري! اما مورچه ها چي!؟
شايد اگر بروي پايين و خوراکي هاي به دندان گرفته مورچه ها را نگاه بکني، يکي در ميان چيزي به دردت بخورد که بتواني به زور از آنها بگيري و بخوري و ديگر نه توهم، که خوردنت به واقعيت بپيوندد!
اما نه، مورچه ها گناه دارند و نبايد که بروي و خوراکي هاي آنها را بگيري چرا که اين کار زورگيري معني مي شود و زورگير خيلي چيز بدي است و ممکن است پليس تو را بگيرد و حتي اعدامت بکند!
دوباره فکر مي کني که يک راه بهتري پيدا بکني تا شايد به وسيله اين راه توهمت را که شبيه به آن روزهاست و نه اين روزها به واقعيت نزديک بکني. البته منظورت از واقعيت اين است که همان توهم را توي ذهنت ايجاد بکني.
کمي ديگر بيرون را نگاه مي کني و مي بيني مردي در حالي که توي دستش يک پرس غذاي خوشمزه و ميوه و ماست و سبزي و نان دارد به سختي طول کوچه را طي ميکند.
به او مي گويي: سلام آقا! حال تان خوب است؟ من شما را خيلي مي بينم که طول کوچه را همين جوري که الان داريد عبور مي کنيد عبور مي کنيد و توي دست تان هم پر از خوراکي هاي خوشمزه است! من وقتي شما را مي بينم دوست دارم پينوکيو بشوم و شما روباه مکار! دوست دارم که شما من را گول بزنيد و با اين بهانه که مي خواهيد من را به شهر خوارکي ها ببريد بدهيد به مرد بدجنس صاحب سيرک تا من را خر بکند و در راستاي منافع مالي اش استفاده هاي خوبي ببرد!
مرد به تو نگاهي از روي تعجب مي اندازد و کله اي تکان داده و مي رود. تو نيز به او نگاه مي کني و سعي مي کني به هر صورتي هست او را نگه داري. او يک دانه گوجه بر مي دارد و پرت مي کند توي صورت تو. گوجه ماموريتش که ايجاد درد بر پهناي صورت توست را به خوبي انجام داده و راهش را گرفته مي افتد کنار پاي تو!
تو خوشحال مي شوي که توهمت به واقعيت منجر شد. گوجه را برداشته و مي خوري!


 ايستگاه 

از روى دست احمد شاملو
حميد آرش آزاد
اينجا شهر است؟!
در اينجا صد خيابان است،
و در هر يك، هزاران چاله و چوله
اگر دقّت كنى در چاله‏هاى آن،
ببينى چند كابلِ برق و زيرش چند تا لوله!
در اينجا آب باران مى‏خورد گاهى به كابلِ برق،
و برقِ شهر ما،
پيروزمندانه،
و خيلى افتخارآميز،
در دم قطع مى‏گردد،
و ظلمت مى‏شود حاكم به غرب و شرق،
در اين «ظلمات» امّا نيست هرگز «چشمه‏ى حيوان»
فقط سيلاب تندى مى‏شود جارى،
پس از باران!
در اينجا توىِ چاله، لوله‏ى گاز است،
و مثلِ يك كاديلاك كروكى،
روىِ آن باز است!
فقط اين مردم شهرند،
كه بايد هى بگويند: «آخ، آخ،... اى آخ»!
وگرنه، بى خيالِ بى خيالان، شركتِ گاز است!
در اينجا، لوله‏ىِ آب است،
آن هم لوله‏ىِ مادر !
اگر قدرى ترك وارد شود برآن،
شود چون چشمه‏اى، جوشان،
و تا ده روز حتّى كس سراغش را نمى‏گيرد.
و ليكن شركتش در مصرفِ يك آفتابه آب حسّاس است.
اگر الگوىِ مصرف را كسى ناديده انگارد.
دچارِ فقر و افلاس است!
در اينجا صد خيابان است
و در هر يك، هزاران چاله، دست انداز،
كسى در چاله‏هايش مشتِ خاكى هم نمى‏ريزد،
و بوىِ خوبِ قير
- از بهرِ آسفالتِ خيابان‏ها
زجايى بر نمى‏خيزد!


 شرح عكس 

برانکو: آقاي داور از اول هم معلوم بود شما با ما مشکل داريد!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون