جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4321- تاریخ : 1397/08/19 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(شنبه)


دوخاطره، دو سرنوشت!


جان هستي


نمادها و حكايت ها


داستانك


معماري «هاي تک»؛ نمايش تکنولوژي و فناوري


هگل، سعادت بشر و خِرد


يادداشت


يك جرعه زندگي


 دوخاطره، دو سرنوشت! 

از دو مرد، خاطره‌هاي متفاوتي درباره گم شدن مداد سياه‌شان در مدرسه شنيدم.
مرد اول مي‌گفت: «چهارم ابتدايي بودم. در مدرسه مداد سياهم را گم کردم. وقتي به مادرم گفتم، سخت مرا تنبيه کرد و به من گفت که بي‌مسئوليت و بي‌حواس هستم. آن‎قدر تنبيه مادرم برايم سخت بود که تصميم گرفتم ديگر هيچ‎وقت دست خالي به خانه برنگردم و مداد‌هاي دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملي کردم. هر روز يکي دو مداد کش مي‌رفتم تا اين‎که تا آخر سال از تمامي دوستانم مداد برداشته بودم.
ابتداي کار خيلي با ترس اين کار را انجام مي‌دادم، ولي کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و از نقشه‌هاي زيادي استفاده کردم تا جايي که مداد‌ها را از دوستانم مي‌دزديدم و به خودشان مي‌فروختم. بعد از مدتي اين کار برايم عادي شد.
تصميم گرفتم کار‌هاي بزرگ‌تر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدير مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برايم تمرين عملي دزدي حرفه‌اي بود تا اين‎که حالا تبديل به يک سارق حرفه‌اي شدم!»
مرد دوم مي‌گفت: «دوم دبستان بودم. روزي از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سياهم را گم کردم. مادرم گفت: «خوب چه کار کردي بدون مداد؟» گفتم: «از دوستم مداد گرفتم.» مادرم گفت خوبه و پرسيد که دوستم از من چيزي نخواست؟ خوراکي يا چيزي؟ گفتم نه. چيزي از من نخواست. مادرم گفت: «پس او با اين کار سعي کرده به ديگري نيکي کند، ببين چه‌قدر زيرک است.
پس تو چرا به ديگران نيکي نکني؟» گفتم: «چگونه نيکي کنم؟» مادرم گفت: «دو مداد مي‌خريم، يکي براي خودت و ديگري براي کسي که ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به کسي که مدادش گم مي‌شود مي‌دهي و بعد از پايان درس پس مي‌گيري.» خيلي شادمان شدم و بعد از عملي کردن پيشنهاد مادرم، احساس رضايت خوبي داشتم آن‌قدر که در کيفم مداد‌هاي اضافي بيشتري مي‌گذاشتم تا به نفرات بيشتري کمک کنم. با اين کار، هم درسم خيلي بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود.
ستاره کلاس شده بودم به گونه‌اي که همه مرا صاحب مداد‌هاي ذخيره مي‌شناختند و هميشه از من کمک مي‌گرفتند. حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمي در سطح عالي قرار گرفته‌ام و تشکيل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگ‌ترين جمعيت خيريه شهر هستم.»
هشت بهشت


 جان هستي  

صديق قطبي
آدم هايي که جان هستي را لمس کرده اند _جان همين هستيِ محدودِ ما آدم ها را مي‌گويم و با هستي افلاک که عظمتش ما را به سخره مي‌گيرد، کاري ندارم_ آدم‌هايي که در ژرفناي زندگي شناور شده‌اند، هرکدام چيزي صيد کرده‌اند و داستاني گفته‌اند، اما آن‌ها که من بيش از همه خويشاوندي با ايشان را دوست مي‌دارم، نشان‌هايي دارند. اين‌ها بيش و پيش از هر باور احتمالي ديگري، به بي‌ثباتي دنيا يقيني قاطع دارند. يقيني که از دل آن گاهي افسردگي بي‌خطري بيرون مي‌آيد؛ اندوهي پربرکت که ريشه آرزو را مي‎سوزاند و انسان را رهايي مي‎بخشد:
لحظه‌اي درنگ!
اين‌همه تکاپو در ميان دو عدم، البته که مبارک است، اما چندان جدي نيست که دلي به پايش بلرزد.
اين آدم‎ها خوب بلدند چگونه خود را از ميان آشفتگي‎هاي روزمره بيرون بکشند و بازي و سردرگمي بشر را به تماشا بنشينند. آن‎ها که بي‎ثباتي دنيا را درمي‎يابند، با نبض بي‎قرار آن مي‎تپند. بي‎‎قراري‎شان چون زورق سبکي روي دريايي متلاطم، هم حفظشان مي‎کند و هم پس و پيش مي‎برد.
در دل بي‎قراري‎ها و بي‎ثباتي‎ها، آن‎چه بيشترين وزن را دارد، «عشق» است. زورق سبک و متزلزل و بي‎قرار وجود آدمي را، عشق وزنه‎اي است که از غرق شدن محافظت مي‎کند. آدم‎ها به ميزاني که ناپايداري جهان را لمس کرده‎اند، براي عشق ورزيدن اعتبار قائلند. ناپايداري هستي، آدمي را به جدي نگرفتن نيز رهنمون مي‎شود. آن‎ها که لايه‎هاي عميق‎تري از زندگي را زيسته‎اند، زندگي را تا آن‎جا جدي مي‎گيرند که زمينه جدي نگرفتنش فراهم شود. وقتي در اين دنيا هيچ‎چيز آن‎قدرها جدي نيست، لاجرم بايد به شوخي پناه برد. حکيمان آن‎هايي هستند که اگرنه همواره، اما بسياري اوقات چاشني طنز را در کام دقايق و روابط بي‎مزه مي‎ريزند.در ژرف‎ترين لايه‎هاي زندگي، چيزي جريان دارد که جز با شوخي نمي‌توان آن‌را جدي گرفت.«بودن»، اين مجمع تناقضات، گاهي آن‌قدر سبک مي‌شود که چاره‌اي جز خنديدن نمي‌ماند.
حکيمان کساني هستند که خوب مي‌دانند نقطه‌هاي بي‌وزن و خالي زندگي و رابطه‌ها را چگونه با شوخي پر کنند. آن‌ها که گوهر زيستن را دريافته‌اند، هم اندوهيگنند و هم بي‌قرار... هم پرشور و عاشقند و هم طناز!
آن‌هايي که جان هستي را لمس کرده‌اند، در روبه‌رو شدن با يکديگر، اندوه‌شان را در هم بازمي‌تابانند، بي‌غرض به يکديگر عشق مي‌ورزند و باهم شوخي مي‌کنند...و همه اين داد و ستدها در خالص‌ترين سطح وجود انجام مي‌گيرد... از همين روست که ديدار دوستان، مقصود بودن را کامل مي‌کند و خالي‌هاي هستي را پر مي‌سازد.


 نمادها و حكايت ها 

کودکان
از نظر مسيحيان کودکان اگر چه زاده گناه اوليه‌اند، نماد بي‌گناهي و ارواحي نا آشنا با راه و رسم جهان‌اند.
کودکان در تصاوير مربوط به کيمياگري نيز نماد بي‌گناهي‌اند و اغلب پس از فرايند مرگ و رستاخيز ظاهر مي‌شوند که اين موضوع نشان دهنده جايگاه آنان در مقام فرزندان يا صورت تجديد حيات يافته خورشيد و ماه يا شاه و ملکه‌اند .
1000 نماد


 داستانك  

واي اگر پرنده‌اي را بيازاري
پسرک بي آن‌که بداند چرا، سنگ در تيرکمان کوچکش گذاشت و بي‌آن‌که بداند چرا، گنجشک کوچکي را نشانه رفت. بال‌هايش شکست و تنش خوني شد. پرنده مي‌دانست که خواهد مُرد. اما پيش ازمردنش مروّت کرد و رازي را به پسرک گفت تا ديگر هرگز هيچ چيزي را نيازارد.
پسرک پرنده را در دست هايش گرفته بود تا شکار خود را تماشا کند اما پرنده شکار نبود. پرنده پيام بود.
پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: کاش مي‌دانستي که زنجير بلندي است زندگي، که يک حلقه‌اش درخت است و يک حلقه‌اش پرنده. يک حلقه‌اش انسان و يک حلقه سنگ‌ريزه. حلقه‌اي ماه و حلقه‌اي خورشيد. و هر حلقه در دل حلقه ديگر است. و هر حلقه پاره‌اي از زنجير؛ و کيست که در اين زنجير نگنجد؟! و واي اگر شاخه‌اي را بشکني، خورشيد خواهد گريست.
واي اگر سنگ‌ريزه‌اي را نديده بگيري، ماه تب خواهد کرد. واي اگر پرنده‌اي را بيازاري، انساني خواهد مُرد؛ زيرا هر حلقه را بشکني، زنجير را گسسته‌اي. و تو امروز زنجير خداوند را پاره کردي.
پرنده اين‌را گفت و جان داد. و پسرک آن‌قدر گريست تا عارف شد. واي اگر پرنده‌اي را بيازاري...!
هر قاصدکي يک پيامبر است/ عرفان نظرآهاري


 معماري «هاي تک»؛ نمايش تکنولوژي و فناوري  

معماري «هاي تک» (High-Tech) يا معماري با فناوري پيشرفته (Advanced-Technology) سبکي از معماري است که در دهه 1970 در اروپا و آمريکا ظهور کرد. اين معماري، براي به تصوير کشيدن هرچه بيشتر نقش و جايگاه تکنولوژي و صنعت ،از فن‌آوري و صنعت پيشرفته روز دنيا در طراحي ساختمان استفاده مي‌کرد.
از ديد معماران «هاي تک»، ساختمان‌هاي امروزي بايد نمايش‌دهنده عصاره فکري و تکنيکي عصر حاضر يعني تکنولوژي باشد. بنابراين، يکي از اهداف روشن و بارز اين معماري، زياده‌روي در اجزاي صنعتي ساختمان با در معرض ديد قرار دادن آن‌ها بود، زيرا از نظر آن‌ها جنبه‌هاي تکنيکال، خلق کننده زيبايي ساختمان هستند.
در اين نمونه، داکت‌هاي تهويه و لوله‌هاي تاسيساتي به‌طور بسيار برجسته‌اي در بيرون ساختمان خودنمايي مي‌کنند که به نوبه خود کاري افراطي محسوب مي‌شود، زيرا تا آن زمان داکت‌هاي تهويه و تاسيسات جزو اجزايي بودند که در داخل ساختمان پنهان و مخفي مي‌شدند. اين ساختمان توسط دو معمار پيشرو و معروف‌ «هاي تک» به نام هاي «ريچارد راجرز» و «رنزو پيانو» طراحي و ساخته شده است.
شايد بتوان معماري «هاي تک» را يکي از شاخه‌هاي معماري مدرن دانست، زيرا اين معماري که بر اساس ايده‎هاي اوليه معماري مدرن بنا شده، هدفش تمرکز بر استفاده از يافته‎هاي تکنولوژيکي جديد در طرح و اجراي ساختمان است.به عبارت ديگر، مي‎توان گفت که معماري‎هاي مدرن و «هاي تک» از نظر اصول و مباني به يکديگر نزديک و از نظر ظاهري متفاوت هستند.


 هگل، سعادت بشر و خِرد 

هگل مي‌گويد آدميان در طول تاريخ خواسته‌اند از روش‌هاي گوناگون به سعادت دست يابند. او اين‌جا پرسش بنيادين من چگونه مي‌توانم به سعادت دست يابم را مطرح مي‌کند. پرسشي که داراي مبنايي سقراطي است در دوران مدرن ما با بشري روبه‎رو هستيم که بر آن است که به تنهايي و از طريق فردي به خوشبختي دست يابد و هگل نشان مي‎دهد که چنين امري نا ممکن است .... او به يک انديشه مهم يوناني باز مي‎گردد. هگل معتقد است در انديشه اخلاقي يوناني و در راس آن ارسطو، فرد نمي‎تواند به تنهايي و به خودي خود به خوشبختي دست يابد و اين دستيابي، رويدادي گروهي و اجتماعي است
هگل تلاش مي‎کند به اين نتيجه دست يابد که بشر تنها در جامعه‎اي بزرگ‎تر و فراتر از خود مي‎تواند به سعادت دست يابد در ادامه به مکتب اصالت لذت مي‎پردازد و مي‎گويد بشري که در پي کسب لذت است، مي‎تواند از لذت‎هاي جزئي و تک‎تک فراواني برخوردار شود ولي جمع همه آن لذت‎هاي به دست آمده ، نمي‎تواند او را به يک لذت کلي برساند. در بسياري مواقع، تلاش براي دستيابي به لذت، خود تبديل به گونه‎اي ضرورت رواني و حتي جسماني تبديل مي‎گردد. تلاش براي به‎دست آوردن لذت مي‎تواند به درد‎مندي بيانجامد .هگل مي‎گويد: «قلبي که براي رفاه آدميان مي‎تپد، به قانوني تبديل مي‎شود که ادعاهاي جنون‎آميز در مورد نيکي خويش مطرح مي‎کند.»
انسان در طول تاريخ و در پيوند و کار بر روي طبيعت و جهان است، که خود را تحقق مي‌بخشد و اين باعث پيدايش پديده خرد است .اين خرد يک خرد قانون‌گذار نيست ، بلکه تنها آن‌را قانون بشري را که پديده‌اي تاريخي است را به آزمون مي‌گذارد .خرد تاريخمند است ... بشر موجودي در خلا نيست،بلکه او در ازناي تاريخ مي‌انديشد .اين خرد و انديشه است که لياقت و توانايي وضع قانون اخلاقي را دارد و نه خرد فردي هر انسان به تنهايي . او مي‌نويسد: «قانون پديده‌اي سروري است که نه در
اراده يک خرد که در اراده محض علم نظم اخلاقي جامعه قرار گرفته است.»
آزادي و تاريخ/علي صادقي


 يادداشت 

چيزهايي هم هست که نمي دانيم
شادي‌هاي کوچک، ما را بزرگ مي‌کنند!
آذر فخري
لطفا وقتي بچه‎ها با شادي‎هاي‎شان، با بازي کردن‎ها و هلهله‎هاي‎شان، زمين و زمان را به هم مي‎دوزند و زمين و آسمان را به هم مي‌ريزند، به آن‌ها نگوييد ساکت باشند. از آن‌ها نخواهيد آرام بگيرند و يک گوشه بنشينند. به آن‌ها تشر نزنيد.
بلکه برويد و همراه‌شان بشويد. با خنده‌هاي‌شان قهقهه بزنيد و با بازيگوشي‌هاي شان، کودکي کنيد. آن‌ها را کولي بدهيد. براي آن‌ها اسب‌هاي چموشي بشويد و دور اتاق بچرخيد... جهان‌شان را که روزي جهان خودتان هم بوده، دوباره لمس کنيد. وارد روياهاي‌شان بشويد.
بگذاريد کودکي کنند؛ چون بزرگ‌سالي، با دردها و دردسرهايش در راه است. چون ما براي آينده‌ي آن‌ها، کاري که شايسته‌شان باشند، نکرده‌ايم؛ زمين و محيط زيست‌شان را تا آن‌جا که توانسته‌ايم، ويران کرده‌ايم، آب و هواي‌شان را آلوده کرده‌ايم، درياها و رودخانه‌هاي‌شان را خشکانده‌ايم و جنگل‌ها را تراشيده‌ايم.
حالا که ميراث به دردبخوري براي‌شان به جا نمي‌گذاريم، کمِ کم بگذاريم کودکي کنند. شاد باشند. بي‌خيال باشند و ديرتر... تا حد ممکن ديرتر بزرگ شوند.
بگذاريم از اين روزهايي که در کنار هم مي‌دوند، از اين لحظه‌هايي که روياهاي‌شان را پي مي‌گيرند، و از فرصت زنده بودني بدون درد که دارند، لذت ببرند و اميدوار باشيم به فرصتي که تا بزرگ شدن‌شان دارند؛ شايد در اين فرصت بتوانيم دنيا را جاي بهتري براي ادامه‌ي اين شادي‌ها بکنيم.


 يك جرعه زندگي  

سكوت
وقتي بعضي چيزها در خاطراتت يا در تصوراتت مي‌پوسند، قوانين سکوت ديگر کار نمي‌کنند.
اين درست مثل اين است که خانه دارد در آتش مي‌سوزد و تودلت مي‌خواهد فراموش کني که خانه در حال سوختن است.
اما نبودن آتش هم تو را نجات نمي‌دهد. سکوت درباره يک مسئله فقط آن را بزرگ‌تر مي‌کند، رشد مي‌دهد و همه چيز را مي‌پوشاند.
گربه روي شيرواني داغ/تنسي ويليامز


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون
آگهي