جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4302- تاریخ : 1397/07/23 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (دوشنبه)


بوسه زندگي بخش!


چرا ديگر جوراب سوراخ را نمي‌دوزيم؟


نمادها و حكايت ها


داستانك


خوب است بدانيم


فلسفيدن هاي من


يادداشت


يك جرعه زندگي


 بوسه زندگي بخش! 

آسيه ويسي
«بوسه زندگي» عنوان عکسي است که در سال 1967 توسط «روکو مرابيکو» گرفته شد. اين عکس کارگري به اسم «جي.دي تامپسون» را نشان مي‌‍‌دهد که در حال دادن تنفس دهان به دهان به همکارش «راندال جي. چامپيون» است که بر اثر تماس با سيم برق فشار ضعيف بيهوش شده بود.
آن‌ها مشغول انجام کارهاي روزانه‌شان، يعني مراقبت و تعمير سيم‌هاي برق بودند که«چامپيون» با يکي از سيم‌هاي ولتاژ پايين واقع در بالاترين قسمت تير برق برخورد مي‌کند. کمربند ايمني‌اش مانع افتادنش مي‌شود، تامپسون سريعا خودش را به همکارش مي‌رساند و اقدامات احياي دهان به دهان را شروع مي‌کند. در اين شرايط نمي‌توانست احياي قلبي‌ريوي انجام دهد، اما به تنفس دادن به درون ريه‌هاي «چامپينون» ادامه مي‌دهد تا اين‌که نبض خفيفي در او احساس مي‌کند، سپس کمربند ايمني‌اش را باز کرده و او را روي دوشش از تير برق پايين مي‌آورد.«تامپسون» و کارگر ديگري اقدامات احياي قلبي‌ريوي را روي زمين انجام مي‌دهند. «چامپيون» وقتي که امدادرسان‌ها از راه مي‌رسند نسبتا احيا شده است و نهايتا به‌طور کامل به زندگي برمي‌گردد.
«چامپيون» به لطف همکارش «تامپسون» از اين حادثه نجات يافت و 35 سال پس از آن هم زندگي کرد. او در سال 2002 در سن 64 سالگي از دنيا رفت. «تامپسون» هنوز هم زنده است.
در جولاي 1967، روکو مورابيتو از خيابان 26ام غربي مي‌گذشت که مي‌بيند «چامپيون» از تير برق آويزان است. به اورژانس زنگ مي‌زند و دوربينش را به دست مي‌گيرد.
«مورابيتو» مي‌گويد «از کنار اين مردان که مشغول کارشان بودند گذشتم، داشتم به ماموريت مي‌رفتم. هشت عکس از آن‌ها گرفتم. با خودم فکر کردم که بهتر است برگردم و عکس ديگري هم بگيرم. اما وقتي که به آن‌جا رسيدم، صداي جيغ و هوار شنيدم. بالا را نگاه کردم و اين مرد را ديدم که آويزان شده است. خدايا! نمي‌دانستم بايد چه‌کار بکنم.
سريع عکسي گرفتم. «تامپسون» داشت به سمت ديرک مي‌دويد. به سمت ماشينم رفتم و به اورژانس زنگ زدم. به کنار تير برق برگشتم و «تامپسون» مشغول دادن تنفس مصنوعي به «چامپيون» بود. عقب رفتم، تا اين‌که به خانه‌اي رسيدم و نمي‌توانستم از آن دورتر شوم. عکس ديگري گرفتم. سپس شنيدم که «تامپسون» فرياد مي‌زد: «نفس مي‌کشه!»
روکو مورابيتو جايزه پوليتزر سال 1968 را براي عکس «بوسه زندگي» در بخش عکس‌هاي خبري ميداني دريافت کرد. اين عکس در روزنامه‌هاي سراسر جهان چاپ شد.


 چرا ديگر جوراب سوراخ را نمي‌دوزيم؟ 

فردين عليخواه
اين روزها جوراب‌هاي سوراخ به‌ندرت ترميم مي‌شوند. ممکن است بعضي‌اوقات جوراب‌هايي ببينيم که فرسوده باشند ولي به‌ندرت با جوراب‌هاي ترميم‌شده برخورد مي‌کنيم. اين وضعيت برخلاف دو يا سه دهه قبل است که ديدن افرادي با جوراب‌هاي وصله‌پينه شده چندان دشوار نبود. حتي در مواردي رنگ نخ‌ترميم جوراب با رنگ جوراب در تضاد بود و فرد اصراري هم نداشت تا آن تفاوتِ رنگ را از چشم ديگران پنهان سازد. به نظر مي‌رسد که در سال‌هاي اخير جوراب‌ها، به‌محض سوراخ شدن به سمت سطل زباله پرتاب مي‌شوند. چرا؟
نکته آن است که گاهي اوقات تغييرات کوچک در زندگي روزمره، حاصل تغييرات بزرگ‌تري است و برخي از جامعه‌شناسان مانند «جورج زيمل» تلاش کردند تا با تحليل مسائلِ شايد پيش‌پاافتاده، اين ايده را به‌خوبي نشان دهند. بر اين اساس، پرسش آن است که زمينه‌هاي اجتماعي وقوع اين تغيير کوچک؛ يعني کاهش محسوس جوراب‌هاي سوراخِ ترميم‌شده چيست؟ در ادامه به چند مورد اشاره مي‌کنم: برخي از جامعه‌شناسان يکي از ويژگي‌هاي زندگي جديد را شتاب اجتماعي آن مي‌دانند. همه ما اين احساس را داريم که زمان بسيار سريع مي‌گذرد. حتي زماني‌که با آرامش روي مبل نشسته‌ايم هم احساس مي‌کنيم که زمان به‌سرعت مي‌گذرد. وجود چنين حال و هوايي، دوختن جوراب سوراخ را امري دشوار مي‌سازد. وصله‌پينه کردن؛ حوصله، خيال، زمان و روان آرام مي‌خواهد. سرعت تند زندگي با سرعت کند دوختن جورابِ سوراخ تناسبي ندارد. اين روزها کم‌کم داريم براي انجام هر کاري به لمس دکمه‌هاي تلفن همراه، لمس دکمه‌هاي شيک دستگاه‌هاي هوشمند ديجيتال خانه و يا مراجعه به صفحه يک استارت آپ براي دريافت خدمات عادت مي‌کنيم. دوختن جوراب سوراخ در چارچوب اين شرايط نمي‌گنجد و تااندازه‌اي قديمي، از مد افتاده و سنتي به نظر مي‌آيد. گويي کسي که جوراب سوراخ را ترميم مي‌کند از عصر خود فرسنگ‌ها عقب‌افتاده است.
در دهه اخير «پرستيژاجتماعي» بسيار مهم شده است. ما دوست داريم که در چشم ديگران بدرخشيم و با وسايل و کالايي که مصرف مي‌کنيم، ازنظر وجهه اجتماعي خوب جلوه کنيم. « باکلاس بودن» تعبيري عمومي از اين وضعيت است. اين روزها هويت عمدتاً از طريق مصرف ساخته‌ و پرداخته مي‌شود. تعريف ديگران از من بر اساس آن چيزهايي است که مصرف مي‌کنم. اگر ديگران متوجه شوند که جورابِ سوراخِ ترميم‌شده پوشيده‌ايم وجهه اجتماعي‌مان خدشه‌دار خواهد شد.در سال‌هاي اخير احساس شخصي افراد نسبت به خودشان مهم شده است و بسياري دوست دارند که حس خوبي از خودشان داشته باشند، وقتي به خودشان نگاه مي‌کنند اعتماد به‌نفس بگيرند و از ظاهر خودشان رضايت داشته باشند. جوراب سوراخِ ترميم‌شده اين احساس را به آن‌ها نمي‌دهد. شايد هيچ‌چيز مانند جوراب سوراخ دوخته‌شده به فرد احساس شلخته‌پوشي ندهد و موجب نارضايتي او از تصوير خودش نشود.
هيچ جاي بدن مانند ديدن جوراب سوراخ يا جوراب سوراخ ترميم‌شده، احساس فقير بودن را به فرد منتقل نکند. برخي فقط با ديدن جوراب سوراخ‌شان است که احساس مي‌کنند آدم درمانده‌اي هستند! نکته ديگر آن است که اين روزها افراد به‌سختي مي‌پذيرند که جزو فقرا هستند. بيشتر افراد خود را(حداقل به لحاظ ذهني) جزو طبقه متوسط مي‌دانند. افراد معمولاً از ديدن پديده‌هايي که به آن‌ها اين پيام را بدهد که جزو قشر فقير جامعه هستند فرار مي‌کنند.در سال‌هاي اخير اتفاقي ديگر نيز افتاده است که برخي از آن با عنوان زيبايي‌شناختي شدن زندگي روزمره ياد مي‌کنند. يعني آن‌که ما در همه‌چيز و همه‌جا، نظير غذا، لباس، چيدمان داخلي خانه به دنبال معيارهاي زيبايي‌شناختي مي‌گرديم. ما دوست داريم پاهاي‌مان نيز قشنگ به نظر آيند. اين روزها افراد تلاش مي‌کنند تا جوراب‌هاي‌شان هم تأمين‌کننده معيارهاي زيبائي‌شناختي‌شان باشد.


 نمادها و حكايت ها 

نمادهاي نظام اجتماعي
هندوها از علائم اجتماعي (بوندرا) براي مشخص کردن سرسپردگي شخص به الهه‌اي خاص يا وابستگي به آموزه‌اي ويژه در پهنه گسترده آيين هندو استفاده مي‌کنند. بر حسب فرقه، اين نشانه‌ها ممکن است از چند خط، دايره، نقطه، چهارگوش يا مثلث تشکيل شده باشد و به‌طور معمول روي پيشاني (تصوير بالا) رسم مي‌شود. سرسپردگي مي‌تواند تقريبا روي هر نقطه از بدن باشد. اين علائم ممکن است با داغ زدن، دائمي شوند؛ مانند علائم روي بدن «سادوها» و مردان مقدس. اين علائم اغلب نشان‌دهنده سرسپردگي به يکي از ويژگي‌هاي يک الهه است و تنها وابستگي به همان يک خصيصه را بيان مي‌کند.
براي مثال، گانش، خداي هندو، يک صدف حلزوني، يک ديسک، گرز، يک نيلوفر آبي و غيره در هر يک از دستانش دارد که هر يک نشانه يکي از ويژگي‌هاي اوست.
1000 نماد


 داستانك  

خوشبخت‌ها بخش‌هاي خوب زندگي را مي‌بينند!
جانِ پدر!اگر کسي را ديدي که ادعا مي‌کرد زندگي با او دشمن است و در زندگي شانس نياورده، بدان که اشتباه مي‌کند. سهم هر انساني از زندگي، فقط لحظاتي است که هشيارانه با دنياي اطرافش رو در رو شده و آن‌را همان‌طوري که بوده نظارت مي‌کند.
اگر آدم‌هاي بدبين به دنيا، اين استعداد و مهارت را پيدا کنند ديگر اتفاقات بد زندگي را با خودشان يکي نمي‌گرفتند، درست مثل آدم‌هاي خوشبخت و مثبت مي‌توانستند از بخش‌هاي خوب و شيرين زندگي هم لذت ببرند.
زندگي فراز و نشيب دارد. هر لحظه فرم و شکل جديدي به خود مي‌گيرد. ميلياردها انسان روي زمين همين الان در حال تجربه زندگي هستند. تو به‌عنوان يک انسان خردمند اگر مي‌خواهي از درد و رنجي که ذهن و فکر برايت توليد مي‌کند رهايي يابي بايد دست از دنياي مجازي فکر و خيال برداري و زندگي را همين الان و همين جا نظاره کني .
هشت بهشت


 خوب است بدانيم  

طنز؛ هنري که هم طعنه مي‌زند و هم مي‌خنداند
طَنز،هنري است که عدم تناسبات در عرصه‌هاي مختلف اجتماعي را که در ظاهر متناسب به نظر مي‌رسند، نشان مي‌دهد و اين خود مايه خنده مي‌شود. هنر طنزپردازي، کشف و بيان هنرمندانه و زيبايي‌شناختي عدم تناسب در اين «مناسبات» است.
ريشه واژه طنز در لغت به معناي طعنه زدن است، ولي معناي اصلي که قبلا به کار مي‌رفته است به معناي تيغ جراحي مي‌باشد.
معادل انگليسي طنز satire است که از satira در لاتين گرفته شده که از ريشه satyros يوناني است. satira نام ظرفي پر از ميوه‌هاي متنوع بود که به يکي از خدايان کشاورزي هديه داده شده بود و به معناي واژگاني «غذاي کامل» يا «آميخته‌اي از هرچيز» بود.
در ادبيات طنز به نوع خاصي از آثار منظوم يا منثور ادبي گفته مي‌شود که اشتباهات يا جنبه‌هاي نامطلوب رفتار بشري، فسادهاي اجتماعي و سياسي يا حتي تفکرات فلسفي را به شيوه‌اي خنده‌دار به چالش مي‌کشد. در تعريف طنز آمده‌است: «اثري ادبي که با استفاده از بذله، وارونه‌سازي، خشم و نقيضه، ضعف‌ها و تعليمات اجتماعي جوامع بشري را به نقد مي‌کشد.» طنز، شعري است که در آن شرارت و حماقت سانسور شده باشد.
به‎کار بردن کلمه طنز براي انتقادي که به‎صورت خنده‌آور و مضحک بيان شود در فارسي معاصر سابقه زياد طولاني ندارد. هرچند که طنز در تاريخ بيهقي و ديگر ديگر آثار قديم زبان فارسي به‎کار رفته، ولي استعمال وسيعي به معناي satire اروپايي نداشته‌است. در فارسي، عربي و ترکي کلمه واحدي که دقيقاً اين معني را در هر سه زبان برساند وجود نداشته‌است. سابقاً در فارسي هجو به‎کار مي‌رفت که بيشتر جنبه انتقاد مستقيم و شخصي دارد و جنبه غير مستقيم ساتير را ندارد و اغلب آموزنده و اجتماعي هم نيست. در فارسي هزل را نيز به‎کار برده‌اند که ضد جد است و بيشتر جنبه مزاح و مطايبه دارد.


 فلسفيدن هاي من  

فلسفه اي که از منافع شخصي سخن مي گويد
عينيت‌گرايي فلسفه‌اي ايجادشده توسط فيلسوف و رمان‌نويس روسي-آمريکايي «آين رند» (آليسا زينوفيِونا روزنبام) است.
رند، عينيت‌گرايي خود را «فلسفه‌اي براي زندگي در زمين» توصيف کرده‌است، که بر اساس واقعيت و با هدف تعريف طبيعت انسان و طبيعت جهاني که در آن به‌سر مي‌بريم است:«فلسفه من، در اصل، مفهوم انسان به‌عنوان موجودي قهرمان است، با شادي‌هايش به‌عنوان هدف اخلاقي زندگي، با دست‌آوردهاي پربارش به‌عنوان بهترين فعاليت، و با خرد به‌عنوان تنها مطلق موجود.»
عينيت‌گرايي دربرگيرنده مباحثات مبسوطي در زمينه دغدغه‌هاي اخلاقي است. رند در آثارش از جمله «فضيلت خودخواهي»، «ما زندگان»، و «اطلس شوريده»، درباره اخلاقيات نوشته است. رند اخلاقيات را «مجموعه‌اي از ارزش‌ها به منظور هدايت انتخاب‌ها و کنش‌هاي انسان-انتخاب‌ها و کنش‌هايي که مقصود و جريان زندگي را تعيين مي‌کنند» تعريف مي‌کند. رند معتقد است که پرسش اول اين نيست که مجموعه ارزش‌ها چه بايد باشد، پرسش اول اين است که «آيا انسان، اصلاً به ارزش‌ها نياز دارد و چرا؟» بنا به نظر رند، «اين فقط مفهوم زندگي است که مفهوم ارزش را ممکن مي‌کند» و، «اين واقعيت که يک موجود زنده هست، تعيين مي‌کند که چه بايد بکند.» رند مي‌نويسد: «تنها يک آلترناتيو(بدل يا جايگزين) بنيادي در اين جهان وجود دارد: بودن يا نبودن و اين مربوط به يک طبقه از چيزهاست: ارگانيسم‌هاي زنده. وجود ماده غير زنده قطعي است، وجود حيات قطعي نيست: به يک جريان خاص کنش‌ها وابسته است... تنها يک ارگانيسم زنده است که با يک آلترناتيو ثابت روبروست:مساله مرگ يا زندگي.»


 يادداشت 

چيزهايي هم هست که نمي دانيم
بالاخره کسي مي آيد!
آذر فخري
گاهي در گوشه‌هايي از زندگي گير مي‌افتيم. مثل کسي که به يک بن‌بست رسيده باشد و راه پس و پيش نداشته باشد. مثل کسي که به يک ديوار بلند رسيده باشد و هيچ وسيله‌اي براي بالا رفتن از آن و نجات خودش نداشته باشد.
از اين گاهي‌ها براي خيلي از ماها، خيلي وقت‌ها پيش مي‌آيد؛ اما از آن‌جا که هميشه در جست‌وجوي راهي براي خلاص شدن و نجات يافتن هستيم، بالاخره، راهي پيدا مي‌کنيم و از قضا راهي که پيدا مي‌کنيم معمولا غير عادي‌ترين و گاه غيرممکن‌ترين راه است، غيرممکن است، اما ممکن مي‌شود، چيزي در درون ما هست که مي‌خواهد خلاص شود، حالا با ممکن‌ترين راه يا با غيرممکن‌ترين راه.
اما مشکل از جايي شروع مي‌شود که با رسيدن به آن بن‌بست، يا گيرافتادن در آن جزيره نامسکون، مايوسانه به پس و پيش خود نگاه مي‌کنيم و احساس مي‌کنيم که اين ديگر نهايت کار است و اگر کسي براي نجات ما پيدا نشود، ما هرگز از اين وضع خلاص نخواهيم شد.
داستان انتظار براي آمدن يک نجات‌دهنده، يک شواليه، يک از جان گذشته، که تمام هم و غمش، نجات ما است، آن نجات‌دهنده، در همين نزديکي است و از رگ گردن به ما نزديک‌تر است.
مشکل ما، در رابطه با نجات‌دهنده، باورها و عادت‌هاي ماست. ما به سختي از باورهاي عادت شده خود، دست برمي‌داريم و اگر عادت‌ها و باورهاي‌مان را از ما بگيرند، بيچاره مي‌شويم.
ما بايد منتظر بمانيم که کسي بيايد . اما چرا يک لحظه به خود نهيب نمي‌زنيم که: هي! آن کسي که قرار است بيايد، همين‌جا هست و در انتظار دعوت تو، روزشماري مي‌کند.
اينك در خود نگاه كن و ببين كه تا چه حد آماده پذيرش حضور او در كنارت هستي و براي ميزباني آيا خود را آماده كرده اي؟


 يك جرعه زندگي  

با وجدان هستي شوخي نکن!
افرادي که از اتفاقات ناخوشايند زندگي خود چيزي نمي‎آموزند، وجدان هستي را مجبور مي‎کنند تا آن اتفاقات را تا آن‎جا که نياز باشد تکرار کند تا فرد آن چيزي را که آن اتفاقات ناخوشايند مي‎خواهند آموزش دهند، ياد گيرد.
آن‎چه که انکار مي‎کني تو را شکست مي‎دهد، آن‎چه که قبول مي‎کني تو را تغيير مي‎دهد.
کارل گوستاو يونگ


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون