جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4277- تاریخ : 1397/06/22 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)


احساس رضايت به داشته‌ها يا نداشته‌هاي شما مربوط نمي‌شود


نمادها و حكايت ها


داستانك


خوب است بدانيم


فلسفيدن هاي من


يك جرعه زندگي


يادداشت


 احساس رضايت به داشته‌ها يا نداشته‌هاي شما مربوط نمي‌شود 

رابرت جانسون
احساس رضايت به داشته‌ها يا نداشته‌هاي شما مربوط نمي‌شود. مي‌توانيد دارايي‌هاي خود را به صفر کاهش دهيد و هم‌چنان بدبخت بمانيد. در عوض، مي‌توانيد فرمانرواي يک قصر باشيد و به رضايت برسيد. از آموزه‌هاي «مادر ترزا» اين بود که لازم است هر لحظه آماده باشيم تا تمامي دارايي خود را ترک کنيم. اگر بتوانيم اين حالت وابسته نبودن را نگه‌داريم، ديگر نيازي به داشتن عهد فقر نداريم. اين تمايل و حال شماست که کليد کار است.
داستاني از هند در اين خصوص بسيار روشن کننده است: فرمان‌روايي بود که به‌رغم حکومت بر سرزميني بزرگ، بسيار متواضع بود. هر روز صبح به امور سياسي، مالي و اجتماعي قلمرو خود رسيدگي مي‌کرد اما هر روز هنگام غروب پاي درس استادي معنوي مي‌نشست که در جنگل نزديک قصر به شاگردانش تعليم مي‌داد.
فرمان‌روا کالسکه‌اي سلطنتي داشت که اسب‌هاي نر باشکوهي آن‌را مي‌کشيدند، اما براي رفتن نزد استاد، پياده مي‌رفت. در حقيقت فرمان‌روا به همه نشان داده بود که دوست ندارد مادامي که در حضور استاد به‌سر مي‌برد به صورتي خاص با او رفتار
شود.
در ميان شاگردان استاد که به‌طور مرتب نزد او مي‌آمدند يک سانياسين هم بود. يک سانياسين، مرتاض يا راهبي‌ست در هندوستان که چيز زيادي به‌جز يک رداي زرد رنگ که بر دوش خود مي‌اندازد ندارد.
او همه‌ دارايي‌ها، رابطه‌ها و هر چيز ديگري را ترک کرده و از طريق گدايي زندگي مي‌کرد و خود را به‌طور کامل به‌دست سرنوشت سپرده بود. تنها دارايي اين مرد ردايش،کاسه‌ دريافت صدقات و دو لُنگ نخي بود. مراقبه و تعاليم، هر روز در جنگل ادامه داشت. فرمان‌روا و راهب هر دو با ارادت اين راه را دنبال مي‌کردند و در رديف جلو و در دو طرف استاد
مي‌نشستند.
روزي راهب نتوانست بيش از اين تحمل کند و خشمگين شد و به استاد گفت: «من همه‌چيز را ترک کرده‌ام تا مردي مقدس باشم. با اين حال براي من و مردي که با لباس‌هاي ابريشمي و جواهرات به اين‌جا مي‌آيد احترامي يکسان قايل هستي. او هرچه غذا و نوشيدني بخواهد در ظروف طلايي مي‌خورد.
او حرم و خدمتکاران فراوان و لذت‌هاي بي‌نهايت دارد. من هم دارايي‌هايم را ترک کرده‌ام و اما تو بايد با همان احترامي که براي او قائلي با من هم رفتار کني.»
استاد با ديدن خشم او سر تکان داد و چيزي به زبان نياورد. فرمانروا هم ساکت ماند. در هندوستان مرسوم است که در حضور استادي اشراق يافته، پاسخي مستقيم و صريح دريافت نمي‌کنيد.
پاسخ ممکن است به‌صورت يک گفت‌وگو باشد که در انتهاي آن مثالي ذکر شود. اين روش، جوينده را پويا نگه مي‌دارد و کمک مي‌کند که به‌جاي درک صرفا ذهني، پاسخ را تجربه کند.
چند روز پس از خشم راهب، همه دوباره در جلسات آموزشي استاد جمع شدند. هيچ‌کس در مورد برخورد جلسه قبل صحبتي نکرد. به‌محض اين‌که آن‌ها خواستند نيايش خود را شروع کنند، پيکي از قصر آمد و سراسيمه پيغامي را در گوش فرمان‌روا زمزمه کرد. فرمان‌روا به آرامي سر تکان داد، مرد جوان را مرخص کرد و به نيايش خود بازگشت. چند دقيقه بعد پيک ديگري با سراسيمگي بيشترآمد که به سختي مي‌توانست خود را کنترل کند.
او گفت: «آتش‌سوزي شده است و تمام قصر در خطر است.» فرمان‌روا به آرامي سري تکان داد و به مراقبه بازگشت. چند دقيقه بعد پيک سومي از راه رسيد و به صداي بلند طوري که همه آن‌را شنيدند فرياد زد: «عاليجناب، عاليجناب، آتش به دروازه‌هاي قصر رسيده است.»
فرمان‌روا باز هم سري تکان داد، اما فقط همين. اين‌بار همه شعله‌هاي آتش را ديدند و با ترس و وحشتي شديد بوي سوختگي و دود شعله‌هايي را استشمام مي‌کردند که از ديوارهاي قصر شعله مي‌کشيد.
در حالي که نيايش کنندگان به مراقبه خود ادامه مي‌دادند، آتش به حاشيه جنگل رسيد. دود و خاکستر هوا را پر کرده بود و حتي کساني که در حضور استاد بودند حرارت شعله‌ها را پيش روي خود احساس کردند. ناگهان راهب به ياد آورد که لنگ نخي اضافه‌اش را شسته بود و آن‌را روي درختي در همان نزديکي آويخته بود تا خشک شود. او از جا پريد که به سراغ لنگش برود اما همان لحظه خبر رسيد که آتش مهار شده بود.
دود کاملا از ميان رفت. خورشيد دوباره قابل رويت شد و همه مي‌توانستند همه‌جا و قصر را به خوبي ببيند. راهب سردرگم در جا خشک شد و با چهره‌اي شرم زده بازگشت. استاد گفت: «حالا به من بگو چه کسي وابسته و چه کسي وارسته است؟»


 نمادها و حكايت ها 

ايفا
ايفا، خداي خرد و پيش‌گويي قوم «يورروبا» در نيجريه است، که مستقيم نشان داده نمي‌شود، بلکه پرستندگانش (تصوير بالا) در حالي‌که ظروفي به شکل جوجه (پيشکشي که معمولا به او داده مي‌شود) در دست دارند، در حالت زانوزده ديده مي‌شوند.
اين پرستندگان، شانزده ميوه نخل را در دست مي‌گيرند که ايفا پس از عروج از بهشت، براي استفاده در پيش‌گويي به فرزندانش داد.
1000 نماد


 داستانك  

اول خودت را دوست بدار!
براي دوست داشتن ديگران بايد خود را دوست بداريد. پيش‌از اين بارها گفته‌ام که تنها آن‌چه از آن خود داريد، مي‌توانيد به ديگران ببخشيد. اين مقوله بيش از هرچيز درباره‌ عشق صدق مي‌کند. آن‌چه را که نياموخته‌اي و نيازموده‌اي نمي‌تواني به ديگران بدهي.
عشق چيزي نيست که با بخشش آن به ديگران آن را گم کني. مي‌تواني مهر خود را ارزاني صدها آدم ديگر کني و هنوز آن‌چه را که در اصل داشتي، داشته باشي، به مانند علم، همانند دانش. انسان خردمند مي‌تواند هر آن‌چه را که مي‌داند، بياموزد و باز همه‌ آن‌چه را که مي‌دانسته مي‌داند.
اما اول بايد آن دانايي را داشته باشد. بهتر است بگوييم که آدمي عشق را مانند دانايي با ديگران سهيم مي‌شود، اما تنها آن‌چه را که داراست مي‌تواند با ديگران سهيم گردد.
زندگي، عشق و ديگر هيچ/لئو بوسکاليا


 خوب است بدانيم  

تهران و نماد جديدش!
برج ميلاد نام برج مخابراتي چندمنظوره‌اي است که در شمال غربي تهران، پايتخت ايران قرار دارد. اين برج با ارتفاع 435 متر، بلندترين برج ايران، ششمين برج بلند مخابراتي جهان و نوزدهمين سازه بلند جهان است. اين برج با 13 هزار متر زيربنا از نظر وسعت کاربري سازه رأس برج در ميان تمامي برج‌هاي مخابراتي دنيا مقام نخست را دارد. برج ميلاد به دليل بلندي بسيار و شکل ظاهري متفاوتش، تقريباً از همه جاي تهران نمايان است و از اين رو، يکي از نمادهاي پايتخت ايران به‌شمار مي‌آيد. برخي بر اين باورند که اين برج روي سامانه گسل شهرک غرب ساخته شده‌است.
طرح و ايده ساختن يک نماد جديد براي شهر تهران، در اوايل دهه 70 مطرح گرديد و از همان زمان شهرداري تهران تحقيقات گسترده‌اي براي پيدا کردن محلي مناسب براي ساخت و طراحي آن آغاز کرد. در مطالعات اوليه برج ميلاد، 21 نقطه از تهران براي احداث برج مورد بررسي قرار گرفتند که از ميان آن‌ها ابتدا چهار نقطه و سپس در نهايت تپه‌هاي کوي نصر انتخاب و پروژه طراحي و ساخت برج ميلاد آغاز شد.
برج ميلاد با هدف احداث سازه‌اي به ياد ماندني و به‌عنوان نمادي براي شهر تهران و به منظور رفع نيازهاي مخابراتي و تلويزيوني تهران ساخته شده‌است. کارکردهاي عمده اين برج به شرح زير است:
-ايجاد و گسترش شبکه دسترسي بدون سيم
-ايجاد زيرساخت مناسب براي سيستم‌هاي جديد تلويزيوني
-بهينه‌سازي پوشش راديو و تلويزيوني
-کاربري‌هاي هواشناسي و کنترل ترافيک
-گسترش و بهينه‌سازي پوشش شبکه‌هاي بي‌سيم و پي‌جو
-ايجاد جاذبه گردشگري و بهره‌مندي از فضاهاي گردشگري، تجاري و فرهنگي، رستوران گردان، رستوران ويژه، سکوي ديد باز و بسته، رواق‌هاي هنري، گنبد آسمان، موزه مشاهير ايران، موزه هداياي شهرداري، فود کورت، واحدهاي تجاري، فضاهاي نمايشگاهي و امکاناتي چون مرکز همايش‌هاي بين‌المللي با 15 سالن مختلف، پارک دلفين‌ها، پينت بال، سينماي گيم 7 بعدي، دو سالن سينما، ليزريوم، رستوران سنتي، کافه آبشار و …


 فلسفيدن هاي من  

فلسفه عوام‌گرايي
عَوام‌گرايي يا پوپوليسم (Populisme) آموزه و روشي سياسي است در طرفداري کردن يا طرفداري نشان دادن از حقوق و علايق مردم عامه در برابر گروه نخبه. در قرن بيستم بيشتر جنبش‌هاي «عامه‌گرا» با جنبش‌هاي آمريکاي لاتين و هند شناخته مي‌شد اما از دهه 1980 به بعد اين جنبش‌ها در کشورهاي کانادا، ايتاليا، هلند، اسکانديناوي و ايالات متحده نيز درجاتي از موفقيت را به‌دست آورده‌است.
مفهوم
بزرگداشت مفهوم مردم (يا توده) تا حد مفهومي مقدس، و باور به اين‌که هدف‌هاي سياسي را مي‌بايد به خواست و نيروي مردم جدا از حزب‌ها و نهادهاي موجود پيش برد. عوام‌گرايي خواست مردم را عين حق و اخلاق مي‌داند و بر آن است که مي‌بايد ميان مردم و حکومت رابطه مستقيم وجود داشته باشد. هم چنين با ايماني ساده فضايل مردم را در برابر منش فاسد طبقه حاکم يا هر گروهي که موقعيت سياسي و منزلت اجتماعي برتر داشته باشد قرار مي‌دهد و مي‌ستايد. يکي از ويژگي‌هاي عوام‌گرايي يافتن «توطئه‌هاي ضد مردمي» در هر جاست و اين برداشت معمولاً به دشمني‌هاي نژادي و قومي دامن مي‌زند.
ريشه
نظريه عوام‌گرايي فلسفي بر آراي هربرت شيلر و بر اين فرض اوليه مبتني است که عامه مردم را افرادي ناآگاه، منفعل و ضعيف مي‌پندارد. تاريخچه آن را به اواسط سده نوزدهم و به جنبش‌هاي مختلفي که در سرزمين‌هايي مثل شوروي سابق به وقوع پيوسته‌است، مي‌رسانند. ريشه عوام‌گرايي در ميان روشنفکران تندرو روسيه در دهه 1860 با ظهور نارودنيک‌ها (مردم‌باوران) پديد آمد. نارودنيک‌ها بر آن بودند که روسيه بي‌آن‌که مرحله سرمايه‌داري را بگذراند مي‌تواند مستقيم به سوسياليسم برسد و اساس آن‌را مي‌توان بر کومون‌هاي روستايي گذاشت. در دهه 1870 دانشجويان نارودنيک به روستا (ميان مردم) رفتند تا تخم انقلاب را بپراکنند.


  يك جرعه زندگي  

خود را درياب!
براي ارتباط واقعي با يک فرد، ابتدا بايد با خود مربوط شد. اگر نتوانيم تنهايي‌مان را در آغوش کشيم، از ديگري به‌عنوان سپري در برابر انزوا سود خواهيم جست. تنها زماني که فرد بتواند هم‌چون شاهين بي‌نياز از حضور ديگري زندگي کند، توانايي عشق ورزيدن خواهد يافت، تنها در اين صورت است که بزرگ شدن ديگري برايش مهم مي‌شود.
وقتي نيچه گريست/اروين يالوم


 يادداشت 

چيزهايي هم هست که نمي دانيم
گاهي هستيم، گاهي نيستيم؛ داستان چيست؟!
آذر فخري
«بدون يا نبودن»! اين يک پرسش ازلي-ابدي است. يک پرسش وجودشناختي. پرسشي که براي همه پيش نمي‌آيد.
بعضي‌ها هم وقتي با اين پرسش مواجه مي‌شوند، مي‎گويند چنين سوالي، صرفا دغدغه‌ي آدم شکم‌سيري است که هشتش گرو نُه‌اش نيست، که چرخ زندگي‌اش روي روال عاديِ عادت‌هايش مي‌چرخد و هر روز را مجبور نيست با نقشه‌ها و دلهره‌هاي تازه آغاز کند.
شايد آن‎هايي که از اساس با اين پرسش مخالف‎اند، حق داشته باشند.شايد يافتن پاسخي براي اين پرسش، نتواند هيچ مشکلي از زندگي هيچ بني‎بشري حل کند. اما وجودش را نمي‎توان ناديده گرفت. پرسشي است که هست؛ چه ما را درگير کند چه نکند. چه حرص‎مان را دربياورد، چه ما بي‎خيالش شويم.
هستن، هستي داشتن و اعتقاد به جاودانگي و ادامه زندگي پس از مرگ؛ دغدغه‎ي ذهني تمامي بشريت از سپيده‎دم آفرينش بوده است. اين پرسش را حتي آن بدوي غارنشين بيست هزار سال پيش هم از خودش پرسيده است وقتي که داشته بر روي ديواره‎ي غار، با زغال نقاشي مي‌کشيده.براي او شايد چراييِ هستن و بودن، اگر پاسخ مي‌يافت، با پاسخ‌هاي امروز ما متفاوت بود.
اما مهم پاسخ نيست. پاسخ‌ها در مورد چنين پرسش‌هايي همواره شخصي‌اند. مهم اين است که بودن يا نبودن، هستي و نيستي، علي‎رغم همه دغدغه‌ها و دردسرهاي زندگي، پرسش اساسي ذهن ما باشد.چنين پرسش‎هايي، به زندگي‎مان معنا مي‎بخشند و داستان ما را مي‎سازند. داستاني که بايد آن‎را زندگي کنيم... و اين همان دور تسلسلي است که از قضا، اين‎بار، باطل نيست!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون
آگهي