جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4227- تاریخ : 1397/04/23 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (شنبه)


نمکي در جبهه


طنز


ايستگاه


گنده تر از دروغ


شرح عكس


 نمکي در جبهه 

داوود اميريان
همه را برق مي‌گيرد، ما را مادر زن اديسون! عجب شانس خوشگلي! شانس نگو، اقبال عمومي بگو.
پنج ماه سماق بمک، انواع و اقسام راهپيمايي و کوهنوردي و بشين و پاشو و بپر و بخيز و کوفت و مصيبت را پشت سر بگذار که چي؟ مي‌خواهي در عمليات دوش به دوش رزمندگان دلير شرکت کني، آن وقت، درست يک ساعت پيش از حمله، راست تو چشمانت نگاه کنند و بروند روي منبر که: «برادر، همين که توانسته‌اي جبهه بيايي، کلي ثواب برده‌اي. براي شرکت در حمله، بايد شرايطي داشته باشي که متأسفانه شما نداريد. پس بهتر است مراقب چادرها باشي تا دوستانت بروند و ان‌شاء الله صحيح و سلامت برگردند. مطمئن باش در جهاد آنان شريک مي‌شوي!»
چه کشکي، چه دوغي، ثواب جهاد، آن هم با نگهباني چادرهاي خالي![يعني که ليا‌قتش را نداري؟]
والا، آدم برود تو زيرزمين با سيم بکسل بادبادک هوا کند، اين طوري کنف نمي‌شود که من شدم. زدم به غربتي بازي. آلوچه آلوچه اشک ريختم و آن قدر پيامبران و ائمه و اجداد او را قسم دادم تا فرمانده حوصله‌اش سر رفت و آخر سر، يک اسپري رنگ داد دستم و گفت: «بيا، اين را بگير. شما از حالا مسئول جمع‌‌آوري غنائم جنگي هستيد!»
اگر شما اسم چنين سمتي را شنيده‌ايد، من هم شنيده بودم؛ اما براي اينکه همين مسئوليت کشمشي را از دست ندهم، اسپري را گرفتم و قاتي نيروهاي عملياتي شدم. بعدم افتادم به پرس‌وجو که بفهمم بايد چه کار کنم.
***
خمپاره و توپ يکريز مي‌باريد و زمين مثل ننوي بچه تکان مي‌خورد. اعصابم پاک خط خطي بود.
يک آدم، در لباس نظامي با يک اسپري در نظر بگيريد، آن هم درست تو شکم دشمن! مانده بودم معطل اگر زبانم لال، يک موقع چند تا عراقي غول بريزند سرم و بخواهند دخلم را در بياورند، چطوري از خودم دفاع کنم. رنگ تو صورتشان بپاشم؟
از طرف ديگر، هوش و حواسم به اين بود که يک موقع با دوست و آشنا رو‌به‌رو نشوم و آبرويم نرود. روي بدنه چند تا ماشين نظامي که چرخ‌هايش سوخته بود، با رنگ، اسم لشکرمان را نوشتم. يک ضد هوايي درب و داغان ديدم که زرنگ‌هاي قبل از من، همه جاش اعلام مالکيت کرده بودند.
نمکي در جبهه از لشکر 17 علي بن‌ابيطالب(ع) تا لشکر 5 نصر مشهدي‌ها. از حرصم، حتي روي گوني سنگرها هم مي‌نوشتم.
روي پليت دستشويي، روي برانکاردي که يک دسته نداشت، فرغوني که يک سوراخ گنده وسطش بود و يک تانک سوخته که فقط لوله‌اش سالم بود! همين طور به شانس نازنينم لعنت فرستادم که يکهو يک موجود گنده از پشت خاک‌ريز پريد اين طرف که من داشتم استراحت مي‌کردم.
کم مانده بود از ترس سکته کنم. اول فکر کردم خرس يا يک يوزپلنگ وحشي است! خوب که نگاه کردم، ديدم يک قاطر خسته است.
طفلکي انگار مرا با صاحبش اشتباه گرفت. چون جلو آمد و سرش را چسباند به سينه‌ام و شروع کرد به فوت و فوت کردن. چه نفس‌هايي هم مي‌کشيد!
چند لحظه بعد، يک رزمنده نفس نفس زنان از پشت خاک‌ريز سروکله‌اش پيدا شد. تو دستش يک اسپري رنگ بود. فهميدم چه خبر است. جلدي بلند شدم و روي شکم قاطر مادر مرده، اسم لشکرمان را نوشتم. طرف با لهجه اصفهاني فرياد زد: «آهاي عمو، چي چي مي‌کني؟ اون قاطر ماست!»
به شکم قاطر اشاره کردم. رزمنده اصفهاني، با کينه نگاهي بهم کرد و گفت: «کوفتت بشه. يکي بهترش رو پيدا مي‌کنم!»
خيال مي‌کرد مي‌خواهم قاطر بيچاره را مثل سرخ‌پوست‌ها روي آتشم بپزم و بخورم. حالا قاطر ولم نمي‌کرد. احتياجي به طناب نبود. خودش پشت سرم مي‌‌آمد.
حسابي هم وارد بود. هر جا که صداي سوت توپ و خمپاره بلند مي‌شد، سريع زانو مي‌زد و مي‌چسبيد به زمين! هر چه سلاح و مهمات بي‌صاحب ديدم، بار قاطر کردم. دو طرفش پر از سلاح و مهمات شده بود.
شادوشنگول با هم مي‌رفتيم و مهمات جمع مي‌کرديم. ناغافل به يک خاک‌ريز رسيدم که بچه‌هاي گردانمان بودند. تا مرا ديدند، شروع کردند به سوت زدن و خنديدن و تيکه‌بار من کردند.
ـ آقاي نمکي، خسته‌نباشي! ببينم، دمپايي پاره و پوتين سوخته هم مي‌خري؟
ـ بعثي اسقاطي هم داريم، خريداري؟
ـ يک هلي‌کوپتر اوراق آنجا افتاده، به کارت مي‌آيد؟
داشتم از خجالت مي‌مردم. فرمانده گردان جلو آمد و گفت:«خدا خيرت بدهد. چه به موقع رسيدي. ببينم نارنجک و گلوله داري؟»
فهميدم چه کار کنم. سرتکان دادم و گفتم: «دارم اما به شما نمي‌دهم!»
فرمانده با حيرت گفت: «يعني چه؟»
ـ مگر نمي‌بيني نيروهات مسخره‌ام مي‌کنند. من به اين‌ها مهمات بده نيستم!
فرمانده خنديد و گفت: «من نوکر خودت و همکارت هم هستم. کار ما را راه بنداز، والله ثواب دارد… سلامتي برادر نمکي و دستيارش صلوات!»
بچه‌ها صلوات گويان ريختند سر من و قاطر عزيزم!
برگشتني، من سوار بودم و قاطر نازنين، چهار نعل به طرف عقب مي‌تاخت. يک آر.پي. چي هم تو دستانم بود. دوست داشتم تانک بزنم. يک تانک واقعي!
به نقل از :«کبريت بي‌خطر»


 طنز 

واردات پينوکيو کليد خورد!
مجيد مرسلي
در حاشيه واردات غيرمتعارف برخي از دريافت کنندگان ارز دولتي.

هر چه مي خواهد دل تنگت برو وارد بکن
عکس اسپايدرمن و عکس زورو وارد بکن

با دلار دولتي جولان بده در هر کجا
يا بکن تبديل و گاهي با يورو وارد بکن

در جهش کردن اگر چه حرفه اي هستي ولي
احتياطا چند تايي کانگورو وارد بکن

چاي ساز و قهوه جوش از چين اگر ديدي نشد
نان چربي چون که دارد از ريو وارد بکن

لا به لاي بسته هاي چاي ساز و قهوه جوش
سود دارد مرگ‌ تو کاپوچينو وارد بکن

بين اقلام اساسي سرچ کن با حوصله
سنگ پا و سوزن و سوت و قشو وارد بکن

فصل فصل داغ تابستان و مردم در عذاب
بعد تبليغ شنا شورت و مايو وارد بکن

نوبت پخش خبر چون که هزاران مرتبه است
غافل از موضوع نباش و راديو وارد بکن

باز تصميم نهايي با خودت اما اگر
در توانت بود لاستيک پژو وارد بکن

خون به دل هستند مردم از پرايد و وانتش
فرصت خوبي است لامذهب رنو وارد بکن

جامعه لبريز گشته از دروغ و افترا
لطف کن اين مرتبه پينوکيو وارد بکن



 ايستگاه 

با شاعران طنزپرداز
كاسه سوپ
عليرضا جهانتيغ، شاعر، طنزپرداز و دبير ادبيات استان گلستان است. وي در يکي از روستاهاي بخش ميانکنگي از شهرستان زابل استان سيستان در سال 1348 به دنيا آمد، تحصيلات ابتدايي و راهنمايي و دو سال از دبيرستان را در همان منطقه گذراند، در سال دوم دبيرستان بود که به جبهه رفت و بعد از آن در مجتمع رزمندگان آن زمان دبيرستان را به پايان رساند و در کنکور دانشگاه تربيت معلم شرکت کرد که همان سال قبول و دو سال را در تربيت معلم شهيد مطهري زاهدان مشغول به تحصيل شد .
*
به احمدي شاعر
برادر احمدي حالت بود توپ
زمستانت بود يک کاسه اي سوپ

ز سرماخوردگي باشي تو بيمه
چه رنگي بهر تو باشد زمينه؟
**
گر تو را تخم طلا مي دادمي
بعد ان صد تا بلا مي دادمي

باز هم با من چنين رفتار بود؟
تو رها کردي چنين دنياي سود؟

پاي من را بوسه مي کردي عزيز
منزلم را هر شبي کردي تميز

نيک مي دانم که درد تو کجاست
گرچه بيکاري کجاي اين رواست

تخم من زهرت شود موذي تويي
گرگ صحرا ميخورد روزي تويي
*
طنز شاعر :
شعر ما را روشني بخشيده اي
زجرهايي اندراين ره ديده اي

شمع اين محفل تو دادي روشني
تا شود اشعار بسياري غني

انجمن هايي زهرسو شد پديد
تا کلامي نغز بر لوحي دميد

جمله خنداني به طنزت يک دمي
بردل غمگين گذاري مرهمي

شاعر شيرين سخن بنما نظر
بر تو مي خندد دنيايي خبر


 گنده تر از دروغ 

خداحافظي
مهدي طوسي
گفته مي شود كه مهدي رحمتي به اين دليل كه توانسته تيم استقلال را به صورت يك تنه قهرمان جام حذفي كند و اين كار با كمك ساير بازيكنان انجام شده، تصميم گرفت كه از فوتبال خداحافظي كند تا هنوز در اوج هست از فوتبال برود و جوري نباشد كه مثل برخي ها با دعوا و درگيري و مباحثي از اين دست از فوتبال برود و كسي هم برايش تره خرد نكند!
اين جوري مي گويند كه مهدي رحمتي قرار است درست يك ثايه بعد از اينكه شما اين خبر را خوانديد از فوتبال برود و ديگر هم بر نگردد.
رحمتي حتي براي خوش بازي خداحافظي هم گذاشته و قرار است كي روش را كه ديد با او يك بازي مار پله انجام بدهد و از بازي هاي رسمي خداحافظي كند!


 شرح عكس 

حميد درخشان: اين توپي بود كه من باهاش به استقلال گل زدم!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون