جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4227- تاریخ : 1397/04/23 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (شنبه)


چيزهايي که در مورد خود نمي‌دانيم!


نمادها و حكايت ها


داستانك


خوب است بدانيم


فلسفيدن هاي من


يك جرعه زندگي


يادداشت


 چيزهايي که در مورد خود نمي‌دانيم! 

1.ديدگاه شما نسبت به خودتان تحريف شده است
«خود» دروني شما مانند يک کتاب باز است که در مقابل شما قرار دارد. فقط کافيست نگاهي بيندازيد و آن‌را بخوانيد: اين‌که شما چه کسي هستيد، آن‌چه علاقه داريد يا نداريد، اميدها و ترس‌هاي‌تان، همه آن‌جا هستند، آماده براي اين‌که آن‌ها را بشناسيد. اين ايده در عين همه‌گير بودن، مي‌تواند کاملا غلط باشد. تحقيق روانشناسي نشان مي‌دهد که ما هيچ امتياز خاصي براي دسترسي به آن‌چه هستيم، نداريم. در واقع وقتي در تلاش براي ارزيابي دقيق خود هستيم، مانند اين است که در ميان که به دنبال چيزي مي‌گرديم.شيوه نگاه ما به خود مخدوش شده است، اما آن‌را تشخيص نمي‌دهيم. در نتيجه، اعمال ما به‌طور شگفت‌انگيزي با آن‌چه از خود تصورمي‌کنيم هم‌خواني ندارد. براي مثال، ممکن است ما به‌طور قطع خود را فردي نوع‌دوست و بخشنده بدانيم ولي در يک روز سرد از کنار يک بي‌خانمان به‌راحتي مي‌گذريم.ما خيلي راحت تشخيص مي‌دهيم که همکار ما چه‌قدر متعصبانه و غيرمنصفانه با ديگران رفتار مي‌کند. اما لحظه‌اي فکر نمي‌کنيم که خودمان نيز مي‌توانيم اين‌گونه باشيم چرا که قصد داريم تا از نظر اخلاقي موجه باشيم، هيچ‌گاه به ذهن‌مان خطور نمي‌کند که امکان دارد ما هم متعصب باشيم.آيا واژه «خودکاوي» فقط يک اصطلاح زيباست؟ آيا مي‌تواند به اين معنا باشد که در واقع ما به درون خود نمي‌رويم، در عوض تصويري خوشايند از خود ساخته‌ايم که تمام کاستي‌ها و ايرادات‌مان را انکار کند؟ با اين‌که فکر مي‌کنيم خود را به‌روشني مي‌بينيم، تصويري که از خود داريم تحت تأثير فعل و انفعالاتي قرار مي‌گيرد که به‌صورت ناخودآگاه باقي مي‌مانند.
2. شما با ظاهر بيروني‌تان اطلاعات زيادي به مردم مي‌دهيد
تحقيقات نشان مي‌دهند که نزديک‌ترين و عزيزترين افرادي که در زندگي داريم بهتر از خودمان ما را مي‌شناسند. افراد تحت دو حالت خاص به راحتي مي‌توانند خود واقعي ما را شناسايي کنند: يکي هنگاميست که مي‌توانند يک خصوصيت را از مشخصات بيروني تشخيص دهند و دوم زمانيست که يک ويژگي شخصيتي بار مثبت يا منفي دارد (براي مثال، هوش و خلاقيت ويژگي‌هاي مطلوب، عدم صداقت و خودخواهي در مقابل نامطلوب محسوب مي‌شوند). قضاوت ما از خودمان وقتي بيشترين هماهنگي را با قضاوت ديگران دارد که بيشتر در رابطه با خصوصيات خنثي باشد.معمولا قابل تشخيص‌ترين خصوصيات براي ديگران، آن‌هايي هستند که بر رفتار ما شديدا تاثير مي‌گذارند. براي مثال، افرادي که ذاتا اجتماعي هستند در حالت کلي دوست دارند حرف بزنند و در ميان جمع باشند; عدم اعتماد به‌نفس در حرکات بدن آن‌ها مثل پيچيدن دست‌ها به هم يا چرخاندن چشم‌ها آشکار مي‌شود.
ما غالبا از تأثيري که بر ديگران مي‌گذاريم آگاه نيستيم چرا که حالت‌هاي چهره، بدن و زبان بدن‌مان را نمي‌بينيم. من به‌ندرت متوجه چشمک‌زدن خود در اثر استرس يا حالت خميده بدنم در اثر حمل باري سنگين، مي‌شوم. چون بسيار سخت است که خودمان را مشاهده کنيم، وابسته به نظر ديگران هستيم، به‌ويژه کساني‌که ما را به‌خوبي مي‌شناسند. تا از تاثير خود بر ديگران آگاه نشويم، به سختي در مي‌يابيم چه کسي هستيم.
3.فاصله گرفتن به شما کمک مي‌کند خودتان را بهتر بشناسيد
داشتن دفترچه خاطرات روزانه، تأمل براي درون انديشي و داشتن مکالمات پرسش‌گونه با ديگران، همه راه‌هاي قديمي شناخت خود هستند، اما سخت مي‌توان گفت که آن ها مي‌توانند منجر به شناخت واقعي مي‌شوند. در واقع، گاهي انجام دادن عکس آن، يعني فاصله‌گرفتن از خود مي‌تواند مفيد باشد زيرا فضايي به شما مي‌دهد.با غلبه بر دو مانع بزرگ، اين کار مي‌تواند به ما کمک کند: تفکر مخدوش و عملکرد محافظتي ايگو (نفس). تمرين هوشياري ذهني به ما ياد مي‌دهد که به افکارمان اجازه دهيم تا جاري شوند و هر چه کمتر خود را با آن‌ها بشناسم. با اين‌همه، افکار فقط فکر هستند، و نه حقيقت مطلق. مرتبا خارج شدن از خود از اين طريق و تنها مشاهده آن‌چه ذهن انجام مي‌دهد، به پرورش شفافيت دروني کمک مي‌کند.
با دستيابي به انگيزه‌هاي ناخودآگاه‌مان مي‌توانيم وضعيت احساسي خود را بهبود ببخشيم. چنان‌که اهداف آگاهانه و انگيزه‌هاي ناخودآگاه ما در يک راستا يا همگرا باشند، ما احساس بهتري خواهيم داشت. براي مثال، نبايد خود را براي پول و قدرت وقف کاري کنيم. اگر اين اهداف اهميت چنداني براي ما ندارد. اما چگونه مي‌توان به چنين هماهنگي دست يافت؟ مثلا با تخيل. تلاش کنيد تا جايي که ممکن است به‌روشني و با جزييات تجسم کنيد، زندگي‌تان چه شکل مي‌شود اگر به عميق‌ترين آرزوي‌تان دست يابيد؟ آيا اين آرزو واقعا شما را خوشحال‌تر مي‌کند؟ ما گاهي وسوسه مي‌شويم تا توجهي بيش از حد به کاري نشان دهيم بدون اين‌که قدم‌ها و ميزان تلاش لازم براي دستيابي به اهداف بلندپروازانه را در نظر بگيريم.
4.«خود واقعي» شما براي‌تان خوب است
بسياري از مردم معتقدند که هسته‌اي ذاتي وسخت در وجود خود دارند، يک خود حقيقي. حقيقت آن‌چه هستند در درجه اول در ارزش‎هاي اخلاقي آن‎ها نمايان مي‎شود و نسبتا ثابت مي‎ماند; اولويت‎ها و خواسته‌ها ممکن است تغيير کنند اما خود حقيقي يکسان باقي مي‎ماند. ديدگاه افراد نسبت به خود حقيقي‎شان ميزان رضايت آن‎ها ازخودشان را تحت تأثير قرار مي‎دهد.اين‎که مردم چرا پيشرفت شخصي را بيشتر از نقايص شخصي به خود حقيقي شان نسبت مي‎دهند، به اين باور برمي‎گردد که آن‎ها اين عنصر را اخلاقي و معنوي مي‎دانند. ظاهرا ما اين کار را فعالانه انجام مي‎دهيم تا ارزيابي‎ها در مورد خودمان را بهبود ببخشيم. ما تمايل داريم ويژگي‎هاي منفي شخصيت خود را به گذشته و آن‎چه که بوده‎ايم نسبت دهيم که باعث مي‎شود ما در حال حاضر بهتر به‎نظر برسيم.
نتيجه
اما حتي انسان‎هايي با يک حس قوي از خود هم در تمام جنبه‎هاي شخصيتي ثابت نيستند.
حتي زماني که افراد نقاط قوت خود را کاملا ثابت و بدون تغيير ارزيابي مي‎کنند، باور دارند که آن‎ها دير يا زود از نقاط ضعفشان بيشتر رشد مي‎کنند. اگر لحظه‎اي تصور کنيم شخصيت ما در چندين سال آينده چه شکلي مي‎شود، دوست داريم اينگونه باشد که: حفظ آرامش در زمان ناملايمات و تمرکز دقيق هم‎چنان بخشي از شخصيت من خواهد بود و احتمالا دچار ترديدهاي کمتري خواهم شد.
در کل تمايل داريم تا شخصيت خود را با ثبات‌تر از آن‌چه هست بدانيم، احتمالا به اين دليل که اين ديدگاه به ما حسي از امنيت و هدايت مي‌دهد. ما مي‌خواهيم خصوصيات و اولويت‌هاي مخصوص به‌خود را بشناسيم و بر اساس آن‌ها عمل کنيم. در تجزيه تحليل نهايي، تصويري که از خود مي‌سازيم براي‌مان مانند يک پناهگاه امن در جهاني است که دائما در حال تغيير و دگرگونيست.حال چه درسي مي‌توان از اين حرف‌ها گرفت؟ خود شناسي خيلي سخت‌تر از آن چيزي است که در گذشته گمان مي‌شد. روان‌شناسي حال حاضر اين ايده را که ما مي‌توانيم خود را بدون جهت‌گيري و با قاطعيت بشناسيم را از اساس مورد پرسش قرار داده است. روان‌شناسي هم‌چنين اين مطلب را روشن کرده است که خود يک«چيز» نيست بلکه فرايندي از انطباق سازي‌هاي پيوسته با شرايط دائما متغير است. و اين‌که در بسياري مواقع ما خود را شايسته‌تر، اخلاقي‌تر و باثبات از آن‌چه واقعا هستيم، مي‌دانيم و همين به ما کمک مي‌کند تا توانايي انطباق بيشتري پيدا کنيم.

thinkingacademy


 نمادها و حكايت ها 

کدو حلوايي
اين ميوه ( که نوعي کدوست) با جشن هالووين اروپايي و آمريکاي شمالي مرتبط است؛يعني زماني‌که جادوگران و ارواح مردگان در شب پرسه مي‌زنند.
فانوس هاي کدوحلوايي را شب‌ها براي دورکردن ارواح بيرون مي‌گذاشتند. اين فانوس‌ها را براساس داستاني ايرلندي، جک فانوسي مي‌نامند.
جک در اين داستان براي آن‌که روحش را به شيطان تسليم نکند، او را فريب داد اما چون زندگي نامناسبي داشت ، نتوانست وارد بهشت شود. از آن به بعد او محکوم شد که با فانوسي روشن از زغالي که شيطان از آتش جهنم به او داده بود، در تاريکي پرسه بزند.
اعتقاد بر آن است که اين رسم را مهاجران ايرلندي به آمريکا آوردند. آن‌ها براي ساختن فانوس‌هاي‌شان از کدوحلوايي بومي استفاده کردند.
پاي(شيريني) کدوحلوايي نيز بخشي از خوراک سنتي است که آمريکاييان در روز شکرگزاري مي‌‌خورند؛ خوراکي که يادآور مي‌شد بوميان آمريکا روش کاشت کدوحلوايي را به اولين مهاجران اروپايي آموزش دادند تا آن‌ها از گرسنگي نميرند.
1000 نماد


 داستانك  

مترسک
حميد سليماني رازان
‌شکارچي پرندگان باز هم خود را بر سر کشت‌زار به هيبت مترسکي درآورد تا با روش هميشگي‌اش گنجشک صيد کند.
دستانش را صليب مي‌کرد و کلاه لبه‌دارش را در يک دست مي‌گرفت، هنگامي‌که گنجشکي روي سرش مي‌نشست کلاهش را بر روي آن مي‌گذاشت، با دست ديگر گنجشک را مي‌گرفت و در کيسه‌ بغلش مي‌انداخت. هم چنان مشغول صيد گنجشک‌ها به‌روش خودش بود که دو عابر شکارچي در حال بگوبخند از جاده‌ي کنار کشت زار عبور کردند. براي لحظه‌اي مترسک سر کشت‌زار را ديدند، براي يکي از آن‌ها تنوع جالبي داشت اين‌که در اين غروب به مترسکي شليک کند. پس اين کار را کرد وگلوله به پيشاني مترسک خورد و افتاد.گنجشک‌ها تک‌تک از بغل او پرواز مي‌کردند و عابرين بگوبخند به راه خود ادامه دادند.


 خوب است بدانيم  

يک گوگل چيست؟
اگر هنگام عبور از خيابان قطعه کاغذي پيدا کنيد که روي آن نوشته شده باشد > گوگُل آيا مي‌توانيد بفهميد که اين يک نوع خلاصه‌نويسي رياضي است؟ فکر استفاده از خلاصه‌نويسي يا به‌کار بردن علامت به‌جاي کلمات، خيلي قديمي است و رواج بسيار دارد.
بيش از 5000 سال پيش، مصريان قديم به جاي کلمات از علايم استفاده مي‌کردند.
امروز نيز تندنويسان همين کار را مي کنند، هر چند علامت‌هايي که به کار مي‌برند به کلي مختلف است. تندنويسي رياضي راهي است براي کوتاه و دقيق نوشتن کميت‌هاي رياضي.
معناي > گوگُل چيست؟
به زبان معمولي يعني گوگل کمتر است از بينهايت. علامت 7 (هفت فارسي) که به پهلوي راست چرخيده است و به اين شکل > در آمده يعني «کوچک‌تر است از ». علامت بي‌نهايت، و آن عددي است بزرگ‌تر از هر چه که ما بگوييم به فکرمان برسد.
گوگل عدد يک است با صد صفر در جلوي آن . اين عدد آن‌قدر بزرگ است که از تعداد تمام دانه‌هاي باراني که طي صد سال در تهران و نيويورک، پاريس ببارد فزونتر است. با وجود اين، عددي به اين بزرگي از بي‌نهايت کوچکتر است.علامت‌ها و نشانه‌ها فقط بخشي از زبان رياضيات است، بخش ديگر تعريف اصطلاحات اساسي آن است.
زبان جهاني رياضي از مجموعه اين دو بدست مي‌آيد. با اين زبان يک دانشمند يا رياضي‌دان فرانسوي يا روسي مي‌تواند با يک دانشمند آمريکايي يا ايراني دقيقاً تبادل فکر کند. . > گوگل براي همه در همه‌جاي دنيا يک معنا دارد.


 فلسفيدن هاي من  

فلسفه و تنهايي
از همان ابتداي تاريخِ انديشه، ايده‌ خلوت‌گزيني، اهميت و تفاوتِ آن با تنهايي و انزوا نظر بسياري از متفکران، فيلسوفان و هنرمندان را جلب کرده است. از سقراط و افلاطون گرفته تا ادگار آلن پو و امرسون، همواره بر اين مسئله تأکيد کرده‌اند که انسان در خلوتِ خويش است که صداي خود را مي‌شنود و مي‌تواند به اعمال و انديشه‌هايش بينديشد و اگر انسان در ازدحام مردم غرق شود و صرفاً پيروي جمع باشد، ديگر نمي‌تواند صداي فکرکردن خود را بشنود.
اما ممکن است اين پرسش مطرح شود که اگر فرد در خلوتِ خود، تنها و بي‌کس شود چه؟ آيا اين خطر تا حدي وجود ندارد که ما تبديل به افرادي منزوي و محروم از لذاتِ دوستي شويم؟ فيلسوفان از زمان‌هاي گذشته تا به‌حال تمايز مهم و دقيقي ميان تنهايي و خلوت کردن با خود قائل شده‌اند. افلاطون در رساله‌ «جمهور» داستاني را تعريف مي‌کند که در آن سقراط از فيلسوفانِ خلوت‌گزين تجليل مي‌کند. در تمثيلِ غار، فيلسوف از تاريکيِ غاري زيرزميني –و گروهِ انسان‌هاي ديگر- به‌سويِ نورِ تفکرِ انديشمندانه مي‌گريزد. فيلسوف به تنهايي، ولي نه در انزوا، در هماهنگي با خودِ دروني‌اش و جهان قرار مي‌گيرد. در خلوت است که ديالوگِ بي‌صدايي که «ميان فرد و خودش شکل مي‌گيرد» بالاخره قابل شنيدن مي‌شود.
فکر کردن عملي‌ست که در خلوت ولي نه در انزوا اتفاق مي‌افتد. خلوت کردن آن وضعيت انساني‌ست که در آن من، همراهِ خودم هستم. تنهايي وقتي به سراغم مي‌آيد که من تنها و بي‌کس باشم، دلم همراهي کسي را بخواهد، اما نتوانم کسي را پيدا کنم. فرد در خلوت هرگز در طلبِ همراهي و رفاقتِ ديگري نيست، چون در اين حالت واقعاً تنها نيست. خودِ دروني او دوستي‌ست که او مي‌تواند حتي با او مکالمه داشته باشد، آن صداي ساکت که پرسش‌هاي حياتي سقراطي مي‌پرسد: «منظورت چيست وقتي مي‌گويي …؟»
خود، تنها کسي‌ست که از او هيچ راهي فراري نداريد مگر آن‌که دست از تفکر برداريد.


 يك جرعه زندگي  

ارتباط... ارتباط!
راه مناسب به‌جاي تسليم براي پرهيز از تنهايي و نگراني، ارتباط خودانگيخته انسان با آدميان ديگر و طبيعت است. ارتباطي که فرد را با دنيا پيوند مي‌دهد. بدون آن که فرديت وي را از ميان ببرد. همبستگي فعال فرد با همه آدميان و فعاليت خودانگيخته وي با عشق‌ورزيدن و کار است که انسان را نه با علايق نخستين، بلکه به‌عنوان فردي مستقل و آزاد با دنيا اتحاد مي‌دهد.
گريز از آزادي/ اريک فروم


 يادداشت 

چيزهايي هم هست که نمي دانيم
يک قطب‌نما در قطب جنوب و شمال هم به‌درد مي‌خورد !
آذر فخري
صبر کن... از همين اول گارد نگير و نخواه که جوابم را بدهي يا با من بحث کني.درست است؛ ممکن است قطب‌نما در يکي از قطب‌ها کار نکند و يا فقط يک سمت و يک جهت را نشان بدهد . اما چه اهميتي دارد. مي‌خواهم بگويم مهم نيست که قطب‌نما در کدام نقطه‌ي زمين باشد .مهم نيست که تو در کدام نقطه‌ي زمين باشي .
به همان نسبت که قطب‌نما، قطب‌نما مي‌ماند و ماهيتش را از دست نمي‌دهد تو هم خودت مي‌ماني و چيزي از خودبودنت کم نمي‌شود .جهان شايد همان يک نقطه‌ي مرکزي است که براي آن‌که در اين نقطه ايستاده فرقي نمي‌کند که اين مرکز، مرکز کجا باشد. منم و در مرکزبودن و باورداشتن به آن، و چه فرقي مي‌کند در اين مرکز قطب‌نما کدام جهت را نشان بدهد يا ندهد. اين چيزي نه از ارزش مرکز جهان و نه چيزي از کارکرد قطب‌نما کم نمي‌کند.
خودبودن در آن نقطه‌ي مرکزي بودن و هم زمان قطب‌نما بودن است. قطب‌نمايي که هر دو سو يا چند سوي عقربه‌هايش به درون خود متمايل شده است و خودش را نشان مي‌دهد...
خودش را
خودت را
و‌ همه‌ي جنگ و‌ گريزها و درد کشيدن‌ها و زخم‌برداشتن‌ها بر سر همين خودبودن است.
چيزي در آن بيرون نيست. همه‌چيز در درون ما پنهان شده است...
آن تو... توي ما خالي نيست. اين‌طور نيست که قطب‌نما را پرت‌ کني آن تو و‌ صداي در تهي افتادنش را بشنوي...
تهي وجود ندارد...
تو مرکزي‌ترين نقطه‌ي عالمي .
تو سمت و سوي چرخش تمام قطب‌نماهاي کائنات هستي تو خودِ هستي ، هستي و در هر کجاي زمين که باشي
هيچ‌چيزي نمي‌تواند اين ماهيت را تغيير دهد، آن‌را پنهان کند يا باعث شود که تو آن‌را فراموش کني ...
فراموشي هم ممکن نيست
مثل خودت
مثل مرکز جهان
مثل قطب نما
که امکان ندارد فراموش شوند و از ياد بروند ....


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون