جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4226- تاریخ : 1397/04/21 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)


جعبه نارنجي شما کار مي كند؟


خوب است بدانيم


فلسفيدن هاي من


نمادها و حكايت ها


داستانك


يادداشت


يك جرعه زندگي


 جعبه نارنجي شما کار مي كند؟ 

هادي عطاالهي و مجتبي لشکربلوکي
همه ما نام جعبه سياه را شنيده‌ايم. وقتي هواپيما يا کشتي اقيانوس پيمايي دچار سانحه مي‌شود همه براي فهم ماجرا به دنبال جعبه سياه مي‌گردند. جعبه سياه يا پروازنگار، ضبط‌کننده اطلاعات پرواز در هواپيما (و هم‌چنين در کشتي، بالگرد و فضاپيما‌هاي سرنشين دار) ابزاري است که در طول پرواز جهت ذخيره پارامترهاي خاصي به کار مي‌رود.
جالب است که بدانيد که جعبه سياه، سياه نيست! بلکه نارنجي-فسفري است! داشتن چنين رنگ شاخصي بعد از وقوع سانحه در پيدا کردن جعبه سياه به‌ويژه در هنگام سقوط هواپيما در آب، بسيار مؤثر است. جعبه سياه پارامترهاي پروازي متعددي را ضبط مي‌کند. گفته مي‌شود جعبه‌هاي سياه معمولاً اطلاعات 25 ساعت آخر پرواز را ضبط مي‌کنند.نکته جالب ديگر رمزگشايي اطلاعات درون جعبه سياه (نارنجي) است. مراکز محدودي در جهان اين اطلاعات را رمزگشايي
مي کنند. اين مراکز بسيار محرمانه هستند بررسي‌ها در اين مراکز در اتاق‌هاي عايق صوتي با قفل‌هاي مغناطيسي انجام مي‌شود تا جلوي هر گونه شنود الکترونيک گرفته شود. در چارديواري اين اتاق‌هاي عايق، بلندگوهايي نصب شده تا حال و هواي داخل هواپيما را بازنمايي کنند. در صورت بيرون کشيدن جعبه سياه از آب، متخصصان ابتدا جعبه سياه را در آب مقطر غوطه‌ور مي‌کنند تا سرعت خوردگي آن را کمتر کنند و سپس آن‌را به‌صورت کامل خشک مي‌کنند. متخصصان به صداهاي پس زمينه نيز با دقت گوش مي‌کنند زيرا مي‌تواند اطلاعات محيطي فراهم کند.
وقتي اطلاعات آماده شد، متخصصان با ترکيب صداهاي ضبط شده و اطلاعات فني دقيق، سعي مي‌کنند تصويري از آن‌چه ممکن است اتفاق افتاده باشد را شبيه سازي کنند.
تحليل و تجويز راهبردي:
بنابراين اين جعبه معروف اصولا کاربرد مهمي در راهبري و هدايت هواپيما/کشتي/بالگردها ندارد و فقط کارش ذخيره سازي برخي از پارامترها آن هم به مدت محدود است. جعبه سياه (نارنجي) فقط بعد از وقوع حادثه به کار مي‌آيد. به عبارت ديگر نوشدارويي است بعد از مرگ سهراب! اما آناليز دقيق و بدون سوگيري اطلاعات ذخيره‌سازي شده و رمزگشايي از آنان باعث مي‌شود نقائص فني و خطاهاي انساني که باعث ايجاد سانحه شده را مشخص کرد و از تکرار آن نقائص فني و خطاهاي انساني جلوگيري کرد. اما مساله اين‌جاست؛ آيا اين سوانح فقط براي هواپيماها، کشتي‌ها و . . . . است يا براي افراد، سازمان‌ها و کشورها هم به‌وجود مي‌آيد؟
اين فقط هواپيماها نيستند که سقوط مي‌کنند بلکه سياست‌ها نيز سقوط مي‌کنند. اين فقط کشتي‌ها نيز نيستند که غرق مي‌شوند بلکه افراد و دولت‌ها نيز غرق مي‌شوند. فرض کنيد در زندگي شخصي تصميم گرفتيد که هشتاد درصد از منابع مالي خود را روي يک دارايي، سرمايه‌گذاري شخصي کنيد. يا فرض کنيد که در سازمان تصميم گرفته‌ايد که کسب وکار سنتي خود را کم رنگ کنيد و يک محصول کاملا نوآورانه به بازار ارايه کنيد يا در عرصه کشورداري، يک سياست رفاهي اجتماعي را اتخاذ کرده‌ايد که روي زندگي هشتاد ميليون نفر موثر است. در همه موارد فوق يک تصميم استراتژيک اتخاذ شده است. اين مانند اين است که شما يک هواپيما را مي‌خواهيد از نقطه الف به نقطه ب برسانيد.
بر اساس تجربه محتمل است که تصميم شما در حوزه سرمايه‌گذاري شخصي يا نوآوري سازماني يا سياست‌گذاري ملي به شکست (سقوط و غرق‌شدگي) بينجامد. اين‌جاست که شما بايد جعبه سياه (نارنجي) خود را پيدا کنيد و اطلاعات را آناليز کنيد و بفهميد که چه شد که شکست رخ داد؟
به‌عنوان نمونه، اطلاعات زير را بايد بررسي کنيم تا بفهميم کجا اشتباه کرده‌ايم؟ آيا نشانه هاي کاهش ارزش دارايي‌مان را دريافت کرده بوديم؟ آيا به ارزش ديگر دارايي‌هاي جايگزين فکر کرده بوديم؟ در زمان سرمايه‌گذاري، تصويرمان از آينده چه بوده؟ چه پيش فرض‌هايي داشتيم؟ چه سيگنال‌هايي از محيط دريافت کرده‌ايم اما آن‌ها را جدي نگرفته‌ايم؟ چه پارامتري را اشتباه تفسير کرده‌ايم؟ آيا تغييرات پارامترهاي کليدي را رصد و تحليل کرده‌ايم؟
اشکال از ماشين (نقائص فني) بود يا انسان (خطاي تصميم‌گيري)؟ لازمه داشتن جعبه نارنجي آنست که در زمان تصميمات استراتژيک، مفروضات، پيش بيني‌ها و پارامترهاي کليدي کنوني و آينده را يادداشت کنيم و در طول زمان اطلاعات کليدي را به روز نگاه داريم. اتکا به حافظه براي جعبه نارنجي بسيار اشتباه است.
چرا که يافته‌هاي علمي نشان مي‌دهد که حافظه هيچ‌گاه به‌صورت کامل گذشته و واقعيت را بازتاب نمي‌دهد بلکه کاملا دست‌کاري شده اطلاعات را منعکس مي‌کند. کساني که از تاريخ درس نگيرند، اشتباهات تاريخي را در آينده به‌صورتي احمقانه مجددا تکرار مي‌کنند. جعبه نارنجي شما را باهوش‌تر مي‌کند.


 خوب است بدانيم  

رابطه امواج واي فاي با كاكتوس
عکس و نوشته : مهسا خدامراد

امروزه واي‌فاي و استفاده از آن به بخشي از زندگي اجتماعي همه ما بدل شده و فرار از آن هم بي‌معني و ناشدني است.
اما با توجه به خطراتي که دارد تنها اقداماتي که در اين زمينه مي‌توان انجام داد، اين است که تا حد ممکن از سرچشمه پخش و انتشار سيگنال‌هاي واي‌فاي دوري کنيم و مطمئن شويم، مدت زمان زيادي را در نزديکي ميزي که مودم روي آن است نمي‌گذرانيم. ترس و خطرات امواج واي‌فاي به آن ميزاني که در جامعه القا شده است نيست و در بسياري از موارد بي‌خطر و يا آن‌قدر کم‌خطر است که قابل توجه نيست ، ميزان تاثير امواج واي‌فاي و انرژي که به مغز منتقل مي‌شود از حد استاندارد بالاتر نبوده و جاي ترس و نگراني وجود ندارد .چندي پيش در فضاي مجازي خبري بسيار دست‌به‌دست همه مي‌چرخيد ، مطلب از اين قرار بود که اگر گلدان کاکتوسي را در اطراف مودم قرار دهيم امواج خطرناک واي‌فاي را به خود جذب مي‌کند .
خير اين‌گونه نيست و اين مطلب به هيچ عنوان صحت علمي ندارد چرا که اين امواج، امواج کوري هستند که به‌صورت پالس منتشر مي‌شوند و کل محيط را به‌صورت شعاع‌هاي مختلف تحت تاثير قرار مي‌دهند و هرچه دورتر شويم قطر دايره بيشتر خواهد شد و فقط ميزان تماس ما با امواج کم مي‌شود .


 فلسفيدن هاي من  

فلسفه و اضطراب ديده نشدن!
من فقط وقتي هستم که تو مرا ببيني.
ناگهان درمي‌يابي که از صحنه زندگي به حاشيه رانده شده‌اي و نقش‌هايت رنگ مي‌بازد و نور صحنه جامعه به سمت و سوي ديگري رفته است. هيچ‌کس ترا نمي‌بيند و به حسابت نمي‌آورد. بي‌توجه از کنارت مي‌گذرند، بي آن‌که گوشه چشمي به تو داشته باشند. غم غربت، غم نديده شدن از سوي دنياي اطراف و در نتيجه آن احساس تلخ تنهايي آزارت مي‌دهد. در ناخودآگاه خويش به اين پرسش مي‌انديشي که چرا کسي مرا نمي‌بيند.
به من فکر نمي‌کند، و يا دست کم، چهره به چهره با من نمي‌نشيند و دمي چشم‌هايش را به من قرض نمي‌دهد. حس در حاشيه زيستن و از نظرها غايب‌شدن، و حس به حساب نيامدن، به سراغت مي‌آيد چنين مي‌شود که دلخور مي‌شوي.
خورشيد رضايت و معناي زندگي‌ات به‌تدريج بي‌فروغ و کم‌سو مي‌گردد. حتي ممکن است پريشان و مضطرب شوي. با اين همه راهي براي ماندن در چشم‌ها و زيستن در نظرها نمي‌يابي ‎ديده نشدن، مساوي است با اضطراب فراموشي و بي‌رحمي جهاني که در آن زندگي مي‌کني.ديده شدن صرفا به معناي انعکاس تصوير خود در شبکيه چشمان ديگري و مواجهه مستقيم با ديگري و مشاهده از طريق حس بينايي، نيست. ديده‌شدن معناي وسيع‌تري دارد. البته يکي از انواع ديده‌شدن، معناي مرسوم و متعارف آن است. بلکه ديده‌شدن، به همه آن‌چه گفته مي‌شود که موجب مي‌گردد ديگري و يا ديگران، آدمي را در ذهن و ضمير خود حاضر بيابند، در کانون توجه‌شان قرارگيرد و مستقيم و يا غير مستقيم به او بينديشند.
هم‌چنين ديده شدن، يعني اين که در روابط و مراودات روزمره به حساب اين و آن بيايد.گرچه نياز به ديده‌شدن، ويژگي بنيادين درون آدمي است. اما گويا همه افراد به يک اندازه و ميزان، چنين نيازي را در خود احساس نمي‌کنند. نياز به ديده‌شدن، دست کم به دو عامل وابسته است. اولا، به ساختار رواني افراد ( درونگرا_برونگرا ) و ثانيا، وابسته به اين است که شخص در کجاي نردبان فرديت خويش ايستاده و چه درجه‌اي از فرهيختگي را کسب کرده باشد. کساني که سقف «هستي» خويش را بر ستون توجه و نگاه اين وآن م‌ نهند، زندگي فرو ريختني و لرزاني را در حضور ديگران تجربه مي‌کنند. زيستن در حضور ديگران، زيستني تلخ و ناگوار است، زيرا نگاه‌هاي ديگران، امري پايدار و هميشگي نيست. روزي فرا مي‌رسد که از کانون توجه جمع بيرون مي‌آيد و در سرماي تنهايي بر خود خواهد لرزيد، بي آن‌که لباسي از خويشتن، بر قامت«خود» کرده باشد.


 نمادها و حكايت ها 

بافه
غله و بافه غلات معناي واحدي دارند ( اگرچه اغلب منظور از غله، گندم است، اين واژه همه غلات از جمله ذرت را در برمي‌گيرد). بافه غلات از زمان‌هاي قديم در هنر اروپا ديده مي‌شود؛ زماني‌که آن را با الهه هاي باروري از جمله ديمتر مرتبط مي‌دانستند.
بافه در هنر رنسانس نماد برداشت محصول و تابستان به‌خصوص ماه ژوئيه ( با توجه به کارهاي ماهانه) بود.
در انگلستان، از قرن نوزدهم به بعد، بافه تداعي‌کننده جشن‌هاي برداشت محصول بود که در کليساي مسيحي برگزار مي‌شد.
در جزاير بريتانيا، در زمان‌هاي گذشته آخرين خوشه غله چيده شده را به مزرعه همسايه مي‌انداختند و آن‌را «بچه‌دانه»، «پيرزن» يا کاليخ مي‌ناميدند و اين خوشه را همسايه به همسايه منتقل مي‌کردند تا به دست آخرين مردي که محصولش را درو مي‌کرد مي‌رسيد و او آن‌را سراسر زمستان نگه مي‌داشت .اگر چه اين کار نوعي تفريح بود، چه بسا نشانه آئيني کهن‌تر و مهم‌تر باشد.
بعدها غله‌اي که از آن عروسک غله را مي‌ساختند، از آخرين بافه برداشته مي‌شد.
1000 نماد


 داستانك  

بگذار زندگي کار خودش را بکند!
اولين قدم براي ياد گرفتن شنا، نترسيدن از آب و رها شدن است.
مربي هميشه مي‌گويد: بپر، خودتو رها کن، زير آب چشماتو باز کن، بعد خودت آروم آروم برمي‌گردي به سطح آب.
شرط اول، همان دست و پا نزدن است. گاهي بايد واقعا بي‌خيال شد و رفت گوشه‌اي نشست. بايد بي‌خيالِ دست و پا زدن شد.
گاهي بايد بگذاريم زندگي کارش را بکند.
شايد بعدش آرام‌آرام برگشتيم به سطح آب... به زندگي...
بي خفگي.
تنسي ويليامز


 يادداشت 

چيزهايي هم هست که نمي دانيم
اين زشت است، آن يکي را بردار!
آذر فخري
حالا فرصتي پيش آمده و اين‌بار، فقط همين يک‌بار، تصميمي گرفته اي براي خريد، با يکي از دوستانت بروي. يعني مي‌خواهي براي خودت لباسي، کفشي، کيفي بخري، ودوستت را هم به اين فال و تماشا دعوت کرده‌اي. خب، چه اشکالي دارد؟ خيلي هم خوب است.
همين‌طور ويترين‌ها را تماشا مي‌کنيد؛ گاهي مکث مي‌کنيد، گاهي به‌سرعت عبور مي‌کنيد. نه! تو سخت‌گير نيستي، اما آسان‌گير هم نيستي... دلت مي‌خواهد آن‌چيزي که مي‌خري، کمي تا قسمتي خاص باشد؛ مال خودت باشد، مثلش کم پيدا بشود و البته زيبا و خوش‌منظر و خوش‌آيند هم باشد...
در اين فروشگاه، کيفي مي‌پسندي، حتي دلت مي‌خواهد آن‌را بخري... دوستت مي‌گويد: اين‌جا را نگاه کن! اين رنگ اصلا روي رنگ زمينه نخوابيده... تو در حالي‌که لبخند مي‌زني مي‌گويي که اتفاقا به‌خاطر هم‌نشيني اين دو رنگ، از اين کيف خوشم آمده. دوستت کيف را از دستت بيرون مي‌کشد ... بازوي تو را مي‌گيرد و خودت را هم از فروشگاه بيرون مي‌کشد...
در مانتوفروشي هم همين اتفاق مي‌افتد: يکي جيب ندارد... يکي جيب‌هاي بزرگ دارد... يکي قدت را کوتاه نشان مي‌دهد... يکي چاق‌تر نشانت مي‌دهد...
حالا ديگر هم خسته‌اي و هم حوصله‌ات از ايرادهاي دوستت سر رفته. اگر تنها بودي تا حالا همه خريدهايت را کرده بودي. بالاخره جلوي ويترين يک کتاب‌فروشي مي‌ايستي... فکر مي‌کني که بهتر است اين‌بار از خير خريد کفش و لباس بگذري و بگذاري براي دفعه بعد. مي‌خواهي وارد کتاب‌فروشي بشوي... که دوستت مي‌پرسد، مي‌خواهي کتاب بخري... تو که لجت درآمده مي‌گويي: نه! دلم بستني مي‌خواهد...
کتابي از يک نويسنده بزرگ در دست گرفته‌اي و ورقش مي‌زني. دوستت سرش را خم مي‌کند تا جلد کتاب را ببيند. توي چشم هايت نگاه مي‌کند و مي‌گويد: عجب جلد زشتي دارد؛ اين را برندار!


 يك جرعه زندگي  

فرزانه باش و خاص!
بر اين خاکستريِ خفه همگانيِ زندگيِ ماشيني، ته مايه رنگي بزن! همه را با يک چوب مران، از تعصب بپرهيز، يک شکلي حاکم بر حيات را به نوعي در هم شکن، با همدلي با انسان‌ها به حيات تيره خود رنگ و بويي بده؛ همه نيروها در کارند تا تو را عام کنند؛ خاص باش!
با شکستن نظم حاکم بر روابط اجتماعي، توازني تازه پديد آر! براي ايجاد اين توازن، هم به دل گرم و هم عقل سرد نياز داري. افراط در هر سو، تو را به بيراهه جنون يا جزميت مي کشد. دل بده، عشق بورز، از خود مايه بگذار، فرزانگي بياموز!
درخت و خاطره / ادوارد مورگان فارستر


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون
آگهي