جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4184- تاریخ : 1397/02/27 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران ( پنجشنبه)


عصري با طنزپردازان


گنده تر از دروغ


طنز


ايستگاه


شرح عكس


 عصري با طنزپردازان 

سيده حديث ميرفيضي
راه راه: تنها خانمِ جلسه بودم. زودتر از بقيه رسيدم بودم.آنقدر که اگر زمين زير پايم مذاب بود مي رفتم داخلش محو ميشدم تا برنامه شروع شود.
داشتند سيم کشي مي کردند تاسيستم صوتي براي برنامه راه بيفتد. مي خواستم ببينم چهره آشنا وجود دارد يا نه. اما منصرف شدم. ترجيح دادم سرم توي کتاب باشد و فقط بشنوم.
چند لحظه اي يکبار، نگاهم را مي چرخاندم تا به محض آنکه صحنه خالي شد چشمي بياندازم به نان سنگکي که به ديوار زده بودند براي دکور.
راستش نگران بودم. باد کولر مستقيم رويشان بود و داشت خشک شان مي کرد. حالا اين هيچ، نهايت مي شد آن را زددر ظرف آب و نرمش کرد. نگراني اصليم درباره اندازه نان‌ سنگک ها بود.
بزرگ بودند اما با حساب من اگرتمامِ صندلي ها پر شود و بخواهند به اندازه مساوي به همه نان بدهند به هر کدام اندازه يک بند انگشت نان مي رسيد.
البته در اين اوضاع امروز که نمي شود حتي يک نان و تخم مرغ خريد هم، نان اندازه يک انگشت غنيمت بود اما ما که در هيچ کدام از مجلس هاي مان تقسيم مساوي نداريم. با اين حساب به مسئولان رديف اول اگر اندازه کف دست نان برسد، به مني که در رديف هاي آخر هستم اصلا ناني نخواهد رسيد.
قلبم تند تند مي زد.مي خواستم جايم را عوض کنم و به رديف هاي اول برسم.اين طور به مسئولين نزديک تر مي شدم و ممکن بود حداقل کمي نان بهم برسد.
سعي کردم بدون جلب توجه بلند شوم. سيم سبزي به پايم خورد که داشتند از کنار ستون آن را مي گذراندند.
آخر با آن‌سيم سبزِ رنگِ جيغ مگر ميشد حرکت کرد و کسي متوجه نشود؟!
نفس عميقي کشيدم و مثل کسي که مي خواهد جنايتي مخفيانه انجام دهد، در حرکتي نامحسوس صندلي ها را طي کرده و به رديف چهارم رسيدم و همان جا نشستم.
اين طور اگر به هر رديف نان اندازه کف دست هم‌ مي دادند باز به من مي رسيد.
ميکروفن راه افتاد. داشتند امتحان مي کردند. مرد پشت ميکروفن که چهره آشنايي داشت مي گفت:
1.2.3.4
اما در ذهن من عدد ها فقط تا 3 جلو مي رفتند1نان سنگک.2نان سنگک.3نان سنگک، و همين جا متوقف مي شد.
راستش شايد دو عدد نان چيزي نباشد که بخواهد توجه ام ‌را جلب کند و شايد کم شدن پولي که براي خريدِ نام سنگک مي دهم خيلي قابل توجه نباشد، اما نمي دانم چرا هر طور که فکر مي کردم‌ حتي کم شدن يک تکه از آن نان هم برايم سخت بود.
تصميم گرفتم که آخر برنامه بروم به مسئولين برگزاري نطنز بگويم که اگر مي خواهيد از دکور خوراکي استفاده کنيد لطفا صحنه را کاملا پر بسازيد.
با دو عدد نان که کسي سير نمي شود. فقط اسير مي شود.اسيرِ ناني که نه کسي را سير مي کند نه خيالي را جمعِ آنکه ديگر گرسنه نمي ماند.


 گنده تر از دروغ 

ما رفتيم آسيا
مهدي طوسي
گفته مي شود با اينکه امير قلعه نوعي اصولا انتظار نداشت که در بازي مقابل استقلال بازي را واگذار بکند اما ظاهرا اين اتفاق برايش افتاد و تصميم دارد در بازي هاي بعدي که با تيم ذوب آهن مقابل تيم هايي از تهران قرار مي گيرد جبران کرده و بازي را ببرد تا هم خاطره تلخ باخت مقابل استقلال را فراموش بکند و هم اينکه بالاخره يک بار ديگر هم که شده در آسيا حضور مقتدرانه داشته باشد.
گفته مي شود که استقلالي ها بعد از باخت ذوب آهن با مربي گري امير قلعه نوعي پيش او رفتند و برايش آرامش و صبر را طلب کردند و به او گفتند: ايرادي ندارد يک بار تو باختي و يک بار هم ما. اما در نهايت اين ما بوديم که رفتيم به آسيا!


 طنز 

کاريکلماتور
حميدرضاکنگيا(کنگر)
تراوشات ذهني بعضي ها فقط ازنوک دماغشان مي چکد.
*
-آنقدر عميق بود که توي وجودش غرق شدم.
*
-تفاله چغندر با همه شيريني بازم تفالست.
*
-مي خواست باجراحي پلاستيک خودبزرگ بيني رو معالجه کنه
*
-اخبار داغ ازگوش وارد مي شوند اما دل را مي سوزونند.
*
-بعلت فرارمغزها تااطلاع ثانوي مغازه تعطيل است
(کله پزي اسمال بره).
*
-چون چيزي براي گفتن نداشت فقط نوشت پنير.
*
-عاقبت عشق ليلي رو مي توان از چهره بيد مجنون ديد.
*
-زندگي روشني نداشت مي خواست مرگ روشني داشته باشه خودشو به تير چراغ برق دار زد.
*
-تازگي ها ليلي براي بيدمجنون هم کلاس ميزاره.
*
-گاهي براي سيرکردن شکم افکارم رامي بلعم.
*
-با سرفه خلط مبحث مي کرد.
*
-جائيکه بوي کباب بياد بوي کتاب گم ميشه.
*
-فکرمي کنم اين روزها دامدارها کمترازهمه دهانشان بوي شيرمي ده.


 ايستگاه 

آرزوهاي دست نيافتني
مصطفي مشايخي
يا رب بده که پول فراوانم آرزوست
بيمارم و هزينه ي درمانم آرزوست

هم پول باز کردن رگ هاي بسته ام
هم پول ارتو دنسي دندانم آرزوست

يارانه مي دهند و به جايي نمي رسد
يارانه اي ملس نه چو الانم آرزوست

يک دست، بال جوجه و دستي به تنگ دوغ
يعني که دوغ و جوجه ي ارزانم آرزوست

از بس که حال جيب من اين روزها بد است
فعلاَ خريد يک کش تنبانم آرزوست

از کاله جوش و اشکنه بدجور دلخورم
آن قيمه هاي خوشگل مامانم آرزوست

ازدست نيش و طعنه ي مادر زنم مدام
آوارگي کوه و بيابانم آرزوست

خواهر زنم هميشه به من اخم مي کند
خواهر زني چو پسته ي خندانم آرزوست

رفتن به کيش و قشم و دبي را که بي خيال
يک جمعه اي گذر به لواسانم آرزوست


 شرح عكس 

قلعه نوعي: اي بابا چقدر آشغال کنار زمين مي ريزند!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون