جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4184- تاریخ : 1397/02/27 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران ( پنجشنبه)


در پيچ و خم هاي زندگي


شروع يک فعاليت بدون آمادگي لازم


نمادها و حكايت ها


داستانك


خوب است بدانيم


فلسفيدن هاي من


يادداشت


يك جرعه زندگي


 در پيچ و خم هاي زندگي 

زينب رمضاني
پيچ و خم اول:
زندگي را در نگاهي انتزاعي، مانند يک راه نسبتاً مستقيم مي‌بينم که در اکثر اوقات با اطمينان از آن‌چه که هستيم و آن‌چه که مي‌خواهيم باشيم، در حال پيمودن آن هستيم.چيزهايي که آموخته‌ايم و تجاربي که پشت سر گذاشته‌ايم، همه به ما کمک مي‌کنند تا اين راه را کم‌وبيش، با اطمينان و بدون چالش عجيبي بپيماييم.اما گاه لحظاتي در زندگي پيش مي‌آيد که گويي در ميانه‌ي اين مسير؛ گردنه‌اي عجيب و پيچ‌درپيچ، بر سر راه‌مان قرار مي‌گيرد.گردنه‌اي که هيچ، انتظارش را نداشتيم.در آن‌زمان است که حس مي‌کنيم تمام تجارب‌مان، تمام دانسته‌هاي‌مان و تمامي آموخته‌هاي‌مان، تمام آن‌چه که دوست داريم باشيم و تمام آن‌چه که دوست‌داريم نباشيم؛ در پيچ‌و‌خم اين گردنه، ما را به چالش‌هاي عجيب و نفس‌گيري کشانده‌اند.و اگر مراقب نباشيم و در کشاکش اين مبارزه، مغلوب پيچ‌هاي غيرمنتظره‌ي اين گردنه شويم، شايد حتي راه‌مان را نيز گم کنيم.و آن‌گاه، به‌ناچار، در راه جديدي گام برمي‌داريم که آن نيست و آن نبوده که ما مي‌خواستيم.
*****
پيچ و خم دوم:
گاه، در مسير روشن و آفتابي يک دوستي، يک رابطه، يک آشنايي؛ ناگاه پيچ‌وخم‌هايي، انسان را تنها و ناباورانه، در مسيري سرد و پر از مه قرار مي‌دهند.که در آن، نه هيچ مي‌توان ديد و نه هيچ مي‌توان شنيد و نه هيچ مي‌توان گفت و نه هيچ مي‌توان حس کرد.آن‌هايي که اين پيچ‌وخم‌ها را تجربه کرده‌اند، مي‌گويند پيمودن اين مسيرِ پيچ‌درپيچ و پر از مه، چندان آسان نيست.و آدم گاهي، در ميانه‌ي اين راه، سخت دلش مي‌گيرد و از رفتن باز مي‌ماند.شايد در اين لحظات، بايد يادمان نرود و به ياد آوريم که زندگي، نمي‌تواند هميشه همان مسير مستقيم و روشن و بي‌پيچ‌وخم باشد.شايد بايد بدانيم که بدون اين پيچ‌و‌خم‌ها؛ زندگي، اصلاً زندگي نيست.و شايد بهتر باشد تا به‌جاي دلگير شدن از اين پيچ‌و خم‌هاي پر از مه، عبور از آن‌ها را بياموزيم و بکوشيم تا راه خود را گم نکنيم.


 شروع يک فعاليت بدون آمادگي لازم 

مهشيد محمدي
به خودم آمدم و متوجه شدم که اکثر ساعات شبانه‌روزم را يا پشت ميزِکارم مي‌گذرانم يا مقابلِ لپ‌تاپِ شخصي‌ام. و در دو حالت به‌صورت نشسته و با حداقلِ حرکت.
تصميم گرفتم براي اين عدمِ تحرک چاره‌اي بجويم که ناگهان يادم افتاد به طنابِ مخصوص درازنشستي که پارسال خريده بودم و متاسفانه بعد از فروکش‌کردن ذوق‌وشوقِ اوليه، در جعبه‌اش غبارِ فراموشي گرفته بود.دستي به سر و روي جعبه کشيدم. تصميم گرفتم ورزش‌کردن را به فردا يا همان شنبه‌ي معروف موکول نکنم. و از همان شب، 200 مرتبه درازنشست زدم.200مرتبه درازنشست، اگرچه با افزايش ضربانِ‌ قلب و نفس‌نفس‎زدنِ غيرنرمال توام بود؛ اما به مدد همان طنابِ تسهيل‌گر، با موفقيت انجام شد.
باوجود اندک‌دردي در ناحيه‌ي شکم، خرسند از اين‌که -بعله- ما هم به جرگه‌ي ورزشکاران پيوسته‌ايم، شبِ دوم هم به همان منوال قبل -با 200مرتبه- سپري شد.صبح که بيدار شدم دردِ عجيب و شديدي در ماهيچه‌هاي شکمي احساس مي‌کردم. شدت ناراحتي به‌حدي رسيده بود که حتي عملِ خنديدن يا عطسه‌کردن با مشقت همراه شد.من به‌ يک‌باره و بدون مقدمه تصميم گرفته بودم ورزش‌کردن را در برنامه‌ي روزانه‌ام بگنجانم. غافل از اين‌که مي‌بايست ابتدا از تعداد دفعات کمتر شروع مي‌کردم. و به مرور تعداد آن‌را افزايش مي‌دادم. شبِ سوم با تمام سختي و ناراحتي که در حينِ فعاليتِ‌بدني احساس مي‌کردم، آن‌را ترک نکردم. اما تعداد آن را به 50 شماره رساندم. که هم زنجيره را نگسسته باشم و هم درد و عذابِ کمتري را متحمل شده باشم. و از آن به بعد، در هر شب فقط به اندازه 10 شماره به آن افزودم.
***
به جاي اين‌که هر روز تمرين‌هاي بدنسازي زياد انجام بدهيم و يا يک وزن ثابت را بارها و بارها بلند کنيم، بايد مدت نسبتاً کوتاهي در سالن بدنسازي تمرين مي‌کرديم و نهايتاً از ما خواسته مي‌شد يک يا دو بار، وزنه‌اي بيشتر از رکورد قبلي خود را بلند کنيم.
زماني که قصد مي‌کنيد عملي را به‌صورت عادت درآوريد، از ساده‌ترين سطحِ ممکن آغاز کنيد. چرا که برنامه‌ريزي‌هاي آرماني و طاقت‌فرسا، ما را نسبت به انجامِ آن دلسرد و دلزده مي‌کند. و احتمال اين‌که بعد از مدت‌زمانِ اندکي آن فعاليت را رها کنيم زياد است.
چون انجام يک فعاليتِ بيشتر از توان‌مان، در همان روزهاي نخست، موجب خستگي و رنجش ما مي‌شود. و اين احساس را القاء مي‌کند که ما براي انجام اين عمل ساخته نشده‌ايم. و به‌همان راحتي که آغاز کرديم، به‌همان آساني نيز آن را رها مي‌کنيم.


 نمادها و حكايت ها 

خرچنگ
خرچنگ به‌طور مرتب پوست مي‌اندازد و مي‌تواند اعضاي از دست داده‌ي بدنش را ترميم کند؛ به‌همين دليل، از نظر ژاپني‌ها نماد تجديد حيات است.
در داستان‌ها گاهي خرچنگ‌ها را به ارواح تشبيه کرده‌اند، زيرا بعضي از گونه‌هاي خرچنگ بر پشت خود نقش‌هايي شبيه صورت انسان دارند.
در افسانه‌اي، مبارزه ميان يوشيتسونه‌ي جنگجو و خدمتکار باوفايش، بنکه، با لشکري از اين خرچنگ‌هاي روح مانند نقل شده‌است.
در داستان‌هاي عاميانه‌ي چيني، خرچنگ را با آب مربوط مي‌دانند. چيني‌ها از قديم عقيده داشتند خرچنگ مي‌داند آب در کجا پيدا مي‌شود؛ به‌همين دليل، آن‌را با خشکسالي نيز مربوط مي‌دانستند.
بر اساس اعتقاد قديمي، خرچنگ با ماه، طلوع و افول مي‌کند. در استان سيچوان عقيده بر اين بود که خرچنگ‌هاي افسانه‌ايِ يشم، با خود بلا به‌همراه مي‌آورند.
در استان‌هاي هِنان و شان‌سي، گونه‌هايي از خرچنگ پيدا مي‌شود که شکل خشک شده‌شان، شبيه سر ببر است. تصور مي‌شد نقش سر ببر نيروي حفاظتي دارد، به‌همين دليل براي دورکردن شرّ، اين خرچنگ‌ها را خشک مي‌کردند و بالاي سر در خانه‌ها
مي‌آويختند.
1000 نماد


 داستانك  

معادله حساب
معلمي از شاگردانش پرسيد:
-طول اتاق شش‌متر و عرض آن پنج‌متر است؛ اگر گفتيد من چند سال دارم؟
همه‌ي شاگردان، مات و مبهوت يکديگر را نگاه مي‌کردند و يکي از ميان آنان جواب داد:
-شما چهل و هشت سال داريد!
معلم گفت:
-از کجا فهميدي؟
شاگرد جواب داد:
-چون من يک پسرعموي نيمه‌ديوانه دارم که بيست و چهار سال دارد. روي اين حساب، شما بايد چهل و هشت سال داشته باشيد!
Aalijenab


 خوب است بدانيم  

نسبت طلايي يا عدد في
(Golden ratio) در رياضيات و هنر هنگامي رخ مي‌دهد که نسبت بخش بزرگ‌تر به بخش کوچک‌تر، برابر با نسبت کل به بخش بزرگ‌تر باشد.
في، نخستين حرف از نام «فيدياس»، پيکرتراش زبده‌ي يونان باستان است که به احتمال زياد اين نسبت عددي را ده‌ها سال پيش از اقليدس، در شيوه‌ي هنري‌اش لحاظ مي‌کرده‌است. بسياري از مراجع علمي، حرف يوناني \phi \phi يا عدد في را براي اين عدد انتخاب کرده‌اند. مقدار عددي عدد طلايي برابر به‌طور تقريبي برابر است با:
1.61803 39887
برخي نسبت طلايي را نسبت الهي نيز مي‌نامند. اين نام‌گذاري به اين دليل است که در طبيعت اطراف ما، در موجودات مختلف هم اين نسبت رعايت شده ‌است.
به عنوان مثال اگر در هر کندو زنبور عسل اگر تعداد زنبورهاي ماده را به تعداد زنبورهاي نر تقسيم کنيم، به نسبت طلايي مي‌رسيم. در بدن انسان، اگر فاصله‌ي سر او تا زمين را تقسيم بر فاصله‌ي شکم او تا زمين کنيم، به عدد 1.1618 مي‌رسيم. لئوناردو داوينچي اولين کسي بود که نسبت دقيق استخوان‌هاي انسان را اندازه‌گيري نمود و ثابت کرد که اين تناسبات با ضريب عدد طلايي هستند. مصريان، سال‌ها قبل از ميلاد از اين نسبت آگاه بوده‌اند و آن‌را در ساخت اهرام مصر رعايت کرده‌اند.
روانشناسان هم بر اين باورند زيباترين مستطيل به ديد انسان، مستطيلي است که نسبت طول به عرض آن برابر عدد طلايي باشد.
دليل اين امر آن است که اين نسبت در شبکيه‌ي چشم انسان رعايت شده و هر مستطيلي که اين نسبت را دارا باشد به چشم انسان زيبا مي‌آيد.
نسبت طلايي در ترسيم اشکال مختلف مي‌تواند کمک زيادي به ايجاد يک طرح زيبا کند. استفاده از اين نسبت مي‌تواند يکي از شرايط خلق زيبايي در طرح‌ها يا لوگوهاي مختلف باشد، اما به‌خاطر داشته باشيم که اين شرط هميشه تنها شرط نيست، زيرا هم اکنون نيز لوگوهاي زيادي وجود دارند که بدون استفاده از اين نسبت توانسته‌اند با خلق آثار زيبا و هنري، يک طرح دلنشين و چشم‌نواز خلق کنند.



 فلسفيدن هاي من  

اصل جهان شمولي و قاعده طلايي
اصل جهان‌شمول بودن يعني : «فقط در تطابق با قاعده‌اي عمل کن که در عينِ حال بتواني بخواهي که آن قاعده تبديل به اصلي جهان شمول شود.» کمابيش مي‌توان گفت که اين اصل از ما مي‌خواهد که قواعد کلي خود را، يعني قواعدي که راهبرِ اعمال ما هستند، بررسي کنيم و از خود بپرسيم که آيا مي‌خواهيم همه‌ي افراد هميشه در تطابق با آن‌ها عمل کنند يا نه. اگر يکي از قاعده‌هاي من به شکلي باشد که دلم نخواهد همه‌ي افراد هميشه در تطابق با آن عمل کنند، براساسِ اصل جهان شمول بودن، نبايد از آن قاعده پيروي کنم.
مثلاً فرض کنيد که من معمولاً به ديگران کمک نمي‌کنم، مگر اين‎که از اين کار سودي به من برساند. اما فرض کنيد که من مي‌خواهم، دست‌کم در موارد ويژه‌اي، ديگران به من کمک کنند، حتي اگر از اين کار سودي به آن‎ها نرسد. (به عبارت ديگر، هم‌چنين فرض کنيد که من در واقع انساني منطقي هستم!)، بنابراين قاعده‌ي کمک نکردنِ من به ديگران مگرآن‌که سودي براي من داشته باشد، قاعده‌اي‌ست که نمي‌تواند تبديل به اصلي جهان شمول شود. چراکه آشکارا نمي‌توانم از مردم بخواهم که اغلب به ديگران کمک نکنند، مگر آن‎که سودي براي‎شان داشته باشد و در عينِ حال از مردم بخواهم که به من کمک کنند وقتي اين کار هيچ سودي براي آن‌ها ندارد.
در اين‌صورت من خواهان دو چيزي هستم که به اکيدترين معناي ممکن، متقابلاً با يکديگر ناسازگارند. پس با توجه به اين‌که من بايد صرفاً براساسِ قواعدي دست به عمل بزنم که مي‌توانند تبديل به اصلي جهان شمول شوند، بايد اين قاعده‌‌ي کلي‌ را که به آن اشاره شد کنار بگذارم و دست‌کم حاضر باشم تا براي کمکِ به ديگران کمي ازخودگذشتگي کنم. بنابراين، اصلِ جهان شمول در واقع شبيه به قانون طلايي‌ست.
قانون طلايي عبارت است از اينکه اگر نمي‌خواهي ديگران هميشه براساسِ قاعده‌ي خاصي با تو رفتار کنند، پس خودت هم نبايد براساسِ آن قاعده رفتار کني.
به‌کاربستنِ اصلِ جهان شمول نيازمند شناختِ فردي و صداقت است تا بتوان مطمئن بود که فرد قاعده‌هاي خود را بيش از حد ساده يا به‌صورت ظاهري قابل‌پذيرش نمي‌کند. اين مسئله فقط درباره‌ي اجتناب از حفظ قواعدي نيست که فرد بايد آن‌ها را کنار بگذارد، بلکه درباره‌ي اجتناب از کنار گذاشتن قواعدي نيز هست که حقيقتاً خوب و مناسب‌اند، اما فرد آن‌ها را به درستي درک نکرده است.


 يادداشت 

چيزهايي هم هست که نمي دانيم
وزن ذره‎ها را دريابيم!
آذر فخري

ما مجموعه‎ي ذراتيم. انگار بارو و سازه‎اي که با تک‎تک آجرهايش، شده‎است اين بناي باشکوهي که هست؛ حالا در بستر تاريخ، يا در يکي از همين شهرهايي که در آن زندگي مي‎کنيم ... يا زندگي نمي‎کنيم. اين‎ها، اين سازه‎ها و برج و باروها، هستند؛ سرها براي ديدن‎شان بالا مي‎روند، کلاه‎ها از سر مي‎افتند و چشم‎ها خيره مي‎شوند.
ذراتي که ما را مي‌‎سازند، تک‌به‌تک، ارزشمندند. آن‌ها يکي‌يکي با وسواس انتخاب شده‌اند و هيچ ذره‌اي نيست که در جاي خودش نباشد. هر کدام درست در جايي قرار دارد که بايد. در جايي‌که با درآن‌جا بودن، احساس سعادت و رضايت مي‌کند و خرسندي.
وزن هر ذره، به‌همين خرسندي و رضايت بستگي دارد که اگر آن‌را از خود بِکَنيم و نخواهيمش، چيزي از سعادت و خوشي و سرورمان کم خواهد بود، که سهمي از ما، در غيبت آن ذره، ناديده گرفته شده و گم خواهد شد... و ما حق نداريم اين سهم از هستي سعادتمندانه را از وجود خود دريغ کنيم.
ما نه تنها مجموعه‌ي ذراتيم، بلکه تک‌تک آن‌هاييم. حتي اگر حواس ما به آن‌ها نباشد، حواس آن‌ها به ما هست؛ چون تک‌تک ذرات عالم به‌هم پيوسته‌اند و در اين پيوستگي، يگانگي ذات ما را تکرار مي‌کنند و حضور ما را تداوم مي‌بخشند.
ما ذراتيم؛ در مجموعه‌ها و در يکي‌يکي بودن‌شان. از اين‌جاست که مي‌خواهم بگويم، حتي اگر به‌عنوان يک مجموعه در اجتماع بزرگ انساني حضور داشته باشيم، نمي‌توانيم، نمي‌توانند و نمي‌شود که فرديت و يگانگي‌مان ناديده گرفته‌شود، که حذف‌شود، که حضور منحصر به‌فردمان، در کليت اين مجموعه هضم‌شود. ما در همين حضور جمعي، گاهي به غيبت‌ها و تنهايي‌هاي‌مان نيازمنديم؛ به بازگشت به ذرات‌مان. به تک بودن‌مان، به بازيابي و نگاه‌کردن به خودمان. به واکاوي‌مان. اين غيبت‌ها و بازگشت‌ها و تک‌افتادگي‌ها را لازم داريم تا يگانگي‌مان در جمعي که چون موجي ‌ما را با خود مي‌برد، گم نشود. ما به‌همان اندازه که در اين مجموعه به ديده‌شدن نيازمنديم، به چشم‌هاي خود براي ديدن خود نيز محتاجيم؛ هم به‌عنوان يک فرد و هم به‌عنوان يک ذره در تماميت هستي.


 يك جرعه زندگي  

تازه و حقيقي
مؤلفي از کتاب تازه‌ي خود تعريف مي‌کرد و به رفيقش – که منتقد بود مي‌گفت:نمي‌دانم کتاب اخير مرا خوانده‌ايد؟
گمان مي‌کنم در آن چيزهاي تازه و حقيقي زياد است.
منتقد لبخندي زده گفت: صحيح است ولي متاسفانه چيزهاي حقيقي آن تازگي ندارد، و چيزهاي تازه‌ي آن عاري از حقيقت
است!
کريستين بوبن


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون