جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4170- تاریخ : 1397/02/09 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يكشنبه)


با تمساح درون خود گفت‌وگو کنيد


نمادها و حكايت ها


داستانك


خوب است بدانيم


فلسفه و تغيير


يادداشت


يك جرعه زندگي


 با تمساح درون خود گفت‌وگو کنيد  

مجتبي لشکربلوکي
برخلاف آن‌چه فکر مي‌کنيم. ما يک مغز نداريم، سه مغز داريم که هم کارکردهاي‌شان، هم عمرشان، هم جاي‌شان در داخل جمجمه متفاوت است.
مغز قديم يا تمساح وحشي: ما يک مغز قديمي داريم که آن‌را مغز خزندگان (تمساح وحشي) مي‌نامند. تمساح، چشم، گوش، قلب و ... دارد. مي‌تواند فرار کند و پنهان شود. حمله کند و شکار کند. کار اصلي اين قسمت از مغز نيز براي همين فعاليت‌هاست: حفظ بقا و مديريت نيازهاي حياتي. همين الان شيئي به سمت شما پرتاب مي‌شود. يا جاخالي مي‌دهيد، يا دست‌تان را سپر مي‌کنيد. براي اين‌که اين واکنش را نشان دهيد، آيا آناليز منطقي انجام داديد و سپس از بين بيست گزينه انتخاب کرديد؟ نه! واکنش غريزي و سريع، کار مغز تمساح شماست. مغز قديمي هزاران سال پيش به‌وجود آمده و هنوز سرجايش است.
مغز پستاندار (گاو احساسي): مغز دوم وظيفه‌ي لذت، شادي، خوش‌گذراني، ناراحتي، عشق، نفرت و ديگر احساسات و هيجانات ما را بر عهده دارد. چون پستانداران نسبت به ديگر حيوانات عاطفي‌ترند، اين قسمت را نام‌گذاري کرده‌اند به مغز پستاندار. اين تفکر که ما مي‌توانيم بدون عواطف، تصميم‌گيري کنيم، از پايه باطل است. تقريبا براي اتخاذ هر تصميمي، از مغز عاطفي خود استفاده مي‌کنيم. در يک تحقيق علمي، فردي که در اثر يک حادثه، مغز دوم خود را از دست داده بود، حتي قادر نبود که غذاي مورد نظر خود را انتخاب کند. او مي‌توانست اسامي غذاها را بخواند، بشناسد و در مورد آن‌ها توضيح دهد اما از انتخاب ناتوان
بود.
مغز جديد (انسان منطقي): مغز جديد يا نئوکورتکس، قسمت بيروني مغز را تشکيل مي‌دهد. وظيفه‌ي مغز جديد، پردازش مطالب و تحليل و حل مسائل است. هم اکنون که شما در حال مطالعه‌ي اين نوشته هستيد، اين مغزتان فعال است، اطلاعات را مي‌گيرد و دسته‌بندي مي‌کند و علاوه بر اين‌که به شما قدرت حل مسايل پيچيده را مي‌دهد، بلکه بعد از هر حل مساله، شما را هوشمندتر مي‌کند. پيش بيني آينده، سناريو پردازي و تصميم‌گيري استراتژيک دقيقا کار همين مغز است. اين مغز، جوان‌ترين عضو خانواده است. آخرين‌باري که ديده‌ايد يک گاو سناريوپردازي کرده باشد کي بوده است؟
تحليل و تجويز راهبردي:
در واقع بايد اعتراف کرد که مغز تمساح ما، از دو قسمت ديگر بسيار قوي‌تر است. کافيست يک دقيقه راه تنفس خود را ببنديد، خواهيد ديد که چگونه مغز تمساح با خشونت وارد عرصه مي‌شود و دستور مي‌دهد به هر شکل ممکن راه تنفس‌تان را باز کنيد. زماني‌که در واکنش به يک انتقاد سريعا واکنش شديد نشان مي‌دهيم در اصل مغز تمساح، اختيار ما را به‌دست گرفته است چرا که حس مي‌کند بقاي ما در خطر است.
تمساح درون ما زندگي حيواني ما را به‌خوبي پيش مي‌برد. تداوم فعاليت‌هاي ناخودآگاه مثل تنفس (براي همين مغز تمساح ما خواب ندارد)، توليد مثل و حفظ هم‌نوع براي بقاي نسل، ايجاد حريم امن (جنگيدن بر سر منطقه‌ي تحت کنترل)، حفظ قوانين حياتي (براي پرهيز از خطرهايي که قبلي‌ها را از بين برد). به‌همين خاطر سلطه‌طلبي، تعيين مرز، خشونت و نژادپرستي بين حيوان و انسان مشترک است.
دو مورد از مهم‌ترين نکاتي که از مغزهاي سه گانه مي‌آموزيم اين است که:
اگر مغز قديم (تمساح) خود را کنترل نکنيم، اين مغز مانع پيشرفت و نوآوري است چرا؟ به‌خاطر ترس از ورود به دنياي ناشناخته اجازه آغاز کار جديد را نمي‌دهد. مغز تمساح تا جايي که مي‌تواند نمي‌گذارد شرايط جديد اتفاق بيفتد: آشنايي با يک دانش جديد، شروع يک زندگي مشترک جديد بعد از طلاق، آغاز يک کسب وکار نوين و کنار گذاشتن شغل بي‌فايده‌ي قبلي باشد. پس اولين کار اين است که از طريق مغز انسان منطقي خود با تمساح درون خود وارد گفت‌وگو شويم و ريسک‌ها و موانع را شناسايي کنيم و براي تمساح درون خود امنيت ايجاد کنيم.
فقط ما مغز قديمي نداريم. بلکه ديگران نيز تمساح وحشي درون دارند. بنابراين بايد آن‌ها را نيز همراه خود کنيم. پيشنهاد ما بايد سه بخش داشته باشد: الف) منافع پيشنهاد ما براي طرف مقابل چيست؟ ب) اگر همراه ما نشوند و پيشرفت و نوآوري نداشته باشند دچار چه مخاطراتي
مي شوند (براي فعال کردن حس تلاش براي بقا) و ج) چه‌کار مي‌کنيم که ريسک‌ها کمترين خطر را داشته باشند که (براي غيرفعال کردن حس ترس و ايجاد حس امنيت در تمساح درون طرف مقابل) خداوند انسان را با سه مغز آفريده است. حيف است که فقط گاو احساسي و تمساح وحشي حکمران وجود ما باشند. آن دو مغز مهم هستند اما بدون به کار بردن مغز انسان منطقي، انسانيت ما ناتمام است.


 نمادها و حكايت ها 

کبد / جگر
از ديدگاه مردم بامانا در مالي، کبد به علت نقش آن در توليد خون که مظهر نيروي زندگي مادي و معنوي است، نقطه‌ي ارتباطي بين روح و بدن است.لذا بعد از قرباني‌کردن حيوان، جگرش را مي‌خوردند.
از آن‌جا که در چين، جگر نماد دلاوري مردگان و سربازان بود، چيني‌ها هم در مراسم مشابهي، جگر کشته‌شدگان را مي‌خوردند تا به اين طريق بخشي از رشادت آن‌ها را از آن خود کنند.
روميان باستان، حيوانات را براي جگرشان قرباني و از آن براي غيب‌گويي استفاده مي‌کردند.
در کيمياگري و طب چيني اعتقاد بر اين است که هون يا روح در کبد جاي دارد و هم ارز نيلوفر آبي در هشت گنج بودايي است.
در مصر باستان، هنگام موميايي کردن، کبد را درمي‌آوردند و در کوزه‌ي مخصوصي قرار مي‌دادند که ايمستي (وجود مهربان)، يکي از چهار فرزند هوروس، از آن محافظت مي‌کرد.
1000 نماد


 داستانك 

کلمات، سنگ‌ها و رودخانه‌ها!
من زندگي کردم، نگاه کردم، خواندم، احساس کردم. مگر با خواندن چه مي‌شود کرد؟
با خواندن تقريبا همه چيز را مي‌فهمي. من هم مي‌خوانم. ولي يک نوع خواندن در همه‌ي موارد مناسب نيست، بلکه هر خواننده، نياز به نوع خاصي از خواندن دارد.
عده‌اي حتي يک عمر مي‌خوانند ولي هرگز از حد متن فراتر نمي‌روند، آن‌ها به صفحه‌اي مي‌چسبند و نمي‌دانند که کلمات، هم‌چون سنگ‌هاي بستر رودخانه براي رفتن به آن طرف رودخانه هستند.
براي ما مهم رفتن به آن طرف رودخانه است.
ژوزه ساراماگو


 خوب است بدانيم  

شواليه‌هاي ميز گرد؛ دلاوران برابر!
ميز گرد (Round Table) منتسب به شاه آرتور و بخشي از افسانه‌هاي مربوط به ماهيت بريتن است. شاه آرتور و شواليه‌هايش به دور اين ميز جمع مي‌شدند و از آن‌جايي که از نام و شکل آن پيداست، به دليل گرد بودن، هيچ گوشه و زاويه‌اي ندارد و اين بدان معنا است که هر کسي در هر جاي آن قرار بگيرد با ديگران مساوي است و موقعيت خاصي ندارد.
ميز، براي اولين بار توسط وس و در سال 1155 توصيف گرديد. نماد و استعاره‌ي ميز گرد براي سال‌ها گسترش يافت.
آرتور پندراگون پادشاه افسانه‌اي و دادگستر که در دوره‌ي ناشناخته‌اي از سده‌هاي مياني (سده‌ي ششم تا شانزدهم) بر بريتانيا فرمان‌روايي مي‌کرد.
او کسي بود که از بريتانياي سده‌ي ششم در برابر يورش ساکسون‌ها پادباني کرد؛ و پس از آن به نام نخستين پادشاه بريتانيا تاجگذاري کرد. آرتور پس از بر تخت نشستن شواليه‌هايي را که پس از آن به نام دلاوران ميزگرد شناخته شدند به دور خود گرد آورد و به کمک آن‌ها کوشيد آرامش و پناه را به کشور بازگرداند.
نام‌آوري او در ميان مردم به سبب اين تلاش است و ميراث آن، داستان‌هاي مردمي است که از دليري‌ها، پهلواني‌ها، و نيکي رفتار او به يادگار مانده‌است؛ آن‌گونه که گذشته‌نگاري، پهلوان‌سرايي و افسانه چنان با هم آميخته که بازشناختن آن‌ها از يکديگر به سختي شدني است.
شواليه، يک عنوان فرانسوي و در اصل به‌معناي اسب سوار و برگرفته از نام اسب (به فرانسوي: Cheval) است، معادل شواليه به انگليسي Knight و به معناي شهسوار، يکي از درجات تشريفاتي در قرون وسطي در اروپا بوده‌ است.
اين لقب اکنون به‌جز بريتانيا در اکثر جوامع اروپايي منسوخ محسوب مي‌شود و هيچ معناي رسمي يا اداري ندارد.


 فلسفه و تغيير  

تغييرِ بنيادين به چه معناست؟ از پارمنيدس، فيلسوفِ پيشاسقراطي يوناني اين‌طور شنيده‌ايم که تغيير يعني حرکت چيزي از جايي که هست، به سوي جايي که در آن‌جا نه-هست. مشکل پارمنيدس با موقعيت
«نه-هست» است؛ چه‌طور چيزي مي‌تواند به سوي «نه-هست» تغيير کند؟ پارمنيدس استدلال مي‌کند که براي چنين کاري، بايد موقعيت از پيش موجود «نه-هست» وجود داشته باشد که آن چيز به سوي آن تغيير کند، درحالي که چنين چيزي تناقض‌آميز و درنتيجه غيرممکن است. مي‌توان گفت، چيزي به نام «هيچ» وجود ندارد، هيچ جايي وجود ندارد که در آن نوعي از «هستي» نباشد، هيچ فضاي خالي، هيچ مکان تهي، هيچ پوچي مطلقي، هيچ «نه-هست»ي وجود ندارد. درنتيجه، هيچ فرآيندي به‌عنوان تغيير وجود ندارد؛ حتي تغييرات کمتر بنياديني که در جهاني که تجربه مي‌کنيم، مي‌بينيم.
هراکليتوس، فيلسوف پيشا‌سقراطي بر اين باور است که همه چيز پيوسته در سيلان است. هيچ‌چيز در اين دنيا هستيِ ثابتي ندارد. همه‌چيز پيوسته در تغيير است. هر چيز به نحوي متفاوت از چيزهاي ديگر، به‌وجود مي‌آيد و تا زماني‌که وجود دارد، لحظه‌به‌لحظه تغيير مي‌کند. خودِ ما هم همين‌طوريم. همه‌چيز در جهان اين‌گونه است – شايد حتي خودِ جهان هم چنين باشد. هيچ‌چيز در واقع ثابت نيست و همه‌چيز پيوسته در تغيير و تحول است. در مقابل، پارمنيدس بر اين باور است که اگر بگوييم «هيچ» وجود دارد، حرف تناقض‌آميزي زده‌ايم. «هيچ» هيچ‌گاه وجود نداشته است و بنابراين درست نيست که گفته شود همه چيز- يا در واقع چيزي- از هيچ به وجود آمده است. همه چيز حتماً هميشه بوده است. بر همين مبنا، هيچ چيز هم نمي‌تواند از بين برود. فضا سراسر پُر است. همه‌ي عالم وجودي واحد و لايتغير است. همه يکي‌ست. آن‌چه در نظر ما تغيير، يا حرکت مي‌نمايد چيزي‌ست که درون نظامي بسته و پايدار روي مي‌دهد.ديدگاه پارمنيدس درباره‌ي تجربه‌هاي حسي معمولي صادق نيست. نسخه‌ي مدرن خودِ ايستايِ پارمنيدسي را مي‌توان در «تأملات در فلسفه‌ي اولي»ي دکارت پيدا کرد که «من هستم/ من وجود دارم»ِ آن به‌عنوان موجودي انديشنده باعث جدايي بدن از ذهن/روح/خود مي‌شود. اين‌که در انديشه‌ي دکارت «خود» دقيقاً چه جايگاهي دارند، نامشخص است. اگر تخيل حالتي از فکر باشد، پس جايگاهِ خود درونِ ذهن است؛ اما اگر اين‌طور نباشد، پس خود در بدن جاي دارد. به‌صورت خلاصه مي‌توان گفت، دکارت نسخه‌ي پيچيده‌تر و گيج‌کننده‌تري را نسبت به ديدگاه پارمنيدس درباره‌ي خود ارائه مي‌کند. اما دست‌کم دکارت تجربه‌ي حسي را از وضعيت عذاب‌آور گيج‌کننده‌ي هميشگي نجات مي‌دهد.


 يادداشت 

چيزهايي هم هست که نمي دانيم
داستاني که نيمه تمام مي‌ماند!
آذر فخري
ما محصول انتخاب‌هاي‌مان هستيم. اما پيش از هر انتخابي، اين شجاعت است که ما را در انتخاب‌هاي‌مان همراهي مي کند. داستان زندگي ما نيمه‌تمام مي‌ماند اگر در انتخاب‌هاي‌مان نه شهامت داشته باشيم و نه اشتباه‌هاي‌مان را بپذيريم. پذيرش اشتباه در هر تصميمي يعني رشد کردن. و رشد کردن يعني توان بيرون آمدن از يک انتخابِ اشتباه. وقتي چنين نمي‌کنيم؛ وقتي در يک‎بار شهامت به‎خرج دادن (يا ندادن و واگذاشتن آن به ديگران) انتخاب مي‌کنيم اما به اشتباه و هم‎چنان در اشتباه‌مان مي‌مانيم و آن‌را ادامه مي‌دهيم، داستان هستي و زندگي يگانه‌ي ما ناتمام مي‌ماند. تمام زندگي‌مان مي‌شود صرف نمک پاشيدن بر روي زخمي که از ماندن در يک اشتباه، برداشته‌ايم.
از اين‌جاست که مي‌خواهم بگويم هم انتخاب‌کردن شهامت مي‌خواهد و هم پذيرش اشتباه، اما شهامتِ بيشتر را وقتي نياز داريم که بخواهيم از اين انتخاب اشتباه بيرون بياييم و داستان زندگي‌مان را به کمال خود نزديک‌تر کنيم. و بدا به حال ما، که اين شهامت آخري را نداريم. زيرا چسب‌هايي در زندگي‌مان هستند که ما را به عادت‌هاي‌مان مي‌چسبانند. و رفت و آمد در مسير عادت‌ها به ما آن امنيت دروغيني را مي‌دهند که مي‌شود نقاب مادر برخورد با مسائل روزمره. و مسائل روزمره يعني هدر رفتن. هرز رفتن و ناتمام ماندن.
قرار نيست کسي بيايد ناتمامي ما را تکميل کند. قرار نيست، با هزينه‌اي که براي تکرار عادت‌هاي‌مان مي‌پردازيم، شهامت آخري را به‌دست آوريم. هر چه هست در درون ماست؛ همان‌جايي که گاهي در آن گير مي‌افتيم و مي‌شود مخفي‌گاهي که از دست بزرگ‌ترهاي‌مان به آن پناه مي‌بريم و اين بزرگ‌ترها، اگرچه چهره عوض مي‌کنند (مادر و پدر و معلم و استاد و دوست و همسر مي‌شوند) اما هميشه يک نقش براي ما بازي مي‌کنند، ما را کنترل مي‌کنند. ما را نگه‌مي‌دارند. ما را مي‌ترسانند. براي‌مان انتخاب مي‌کنند. و به‌جايي مي‌رسانند که ديگر آن شهامت نخستين را هم نداريم: انتخاب هم نمي‌کنيم!


 يك جرعه زندگي  

نشناختني
من اسير اين تناقض‌ام :
از يک‌سو، باور دارم که ديگري را بهتر از هرکسي مي‌شناسم و دانشم را پيروزمندانه به رخش مي‌کشم (من تورا مي‌شناسم _من تنها کسي هستم که تو را خوب مي‌شناسد!)
و از سوي ديگر، اغلب ازاين واقعيت ِآشکار جا مي‌خورم که ديگري نفوذناپذير، سرکش و درنيافتني است .
من نمي‌توانم درِ«ديگري» را به روي خود بگشايم .به کنه ديگري پي برم، و راز اين معما را کشف کنم.
ديگري از کجا مي‌آيد؟ ديگري کيست؟
من فقط خودم را خسته مي‌کنم من هرگز اين را نخواهم دانست.
سخن عاشق/ رولان بارت


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون