جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4164- تاریخ : 1397/02/02 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يكشنبه)


آرامش و هدف


نمادها و حكايت ها


داستانك


خوب است بدانيم


فلسفيدن هاي من


يادداشت


يك جرعه زندگي


 آرامش و هدف  

آرامش چيست؟ به چه فردي آرام مي گوييم؟
به بيان ساده آرامش يعني يک بدن در حداکثر توان فيزيکي و رواني خود حرکت مي‌کند،با اين‌که سرعت بالايي دارد اما از حالتي بي‌خطر و آرام برخوردار است. در واقع زماني‌که از آرامش صحبت مي‌کنيم، منظورمان خواب نيست، استراحت نيست بلکه معناي آن حداکثر فعاليت است درحالي‌که اين مجموعه از آسيب‌ها به دور بماند. مثل اتومبيلي که در جاده‌اي با سرعت 160 کيلومتر در حرکت است، اما هم‌چنان آرام است، بدين معنا که شما احساس لرزش يا لغزش نداريد و کنترل اتومبيل را کاملا به‌دست گرفته‌ايد. اما متاسفانه مفهوم آرامش در فرهنگ ما غالباً با خواب و استراحت و خستگي و در نهايت مرگ همراه است.
در همين مفهوم آرامش، مفهوم مسئله‌ي شادي نيز مشخص مي‌شود. براي مثال يک دانه‌ي گياه در حال رشد به گونه‌اي رشد ميکند و آرام آرام ريشه و ساقه‌اش نمايان مي‌شود. سيستم اين دانه در نهايت سرعت در حرکت است اما آرام است. اين مثال طبيعت دقيقاً در مورد انسان نيز صدق مي‌کند، شادي و لذت و رضايت تنها در رشد است و تکامل. براي همين روزي که من و شما در حداکثر توان فيزيک و رواني به سمت هدف حرکت کنيم، شاد و خوشحاليم.
هدفي که به سمتش حرکت مي‌کنيم، بايد چهار ويژگي داشته باشد:
1-ممکن باشد.
2-عمومي و جهاني باشد.
3-واقعي باشد نه خيالي.
4-اخلاقي و انساني باشد.
بعد از تعيين هدف من درگير جنبش و فعاليتي مي‌شوم که آگاهانه است (از سر تقليد و تعصب نيست)، آزادانه است، مهربانانه است، سازنده است، مسئولانه است و اخلاقيست.
زماني‌که درگير چنين فعاليت و هدفي شوم و با حداکثر توان فيزيکي و رواني به سمت آن حرکت کنم، احساس عميق دروني شادي و لذت و رضايت را تجربه مي‌کنم. در واقع انسان موجودي است که در اين حال و فقط در اين حال است که آن احساس ويژه که نامش خوشبختي است را تجربه مي‌کند.
اما در مغز چه اتفاقي مي‌افتد؟
روزي‌که شما چنين هدفي را انتخاب کنيد، و کار را چنان انجام دهيد که در حداکثر حالت فيزيکي و رواني قرار گيريد، تمام 100 ميليارد سلول مغزي شما از يک هارموني، هماهنگي،همبستگي، پيوستگي، وابستگي و بستگي که لازمه‌ي کارشان است، همانند يک اتومبيل برخوردار مي‌شود. و بنابراين با وجود اين‌که با حداکثر سرعت خودش در حال حرکت است اما آرام است و دست به خلاقيت ميزند و چيزهاي جديد به‌وجود مي‌آورد. پس در آن زمان فرد ديگر همان فرد ديروزي نيست.
اما نکته‌ي مهمتر اين است که روزي که مغز و وجود من در اين حالت قرار مي‌گيرد، من با تمام موجودات و کائنات که درست در همين مسير و بر اساس همين قانون حرکت مي‌کنند هم‌نوا و همراه مي‌شوم. و خوشبختي همين است. در واقع خوشبختي کنترل لحظه به لحظه‌ي خودآگاه است، يعني فرد به مرحله‌اي مي رسد که تمام وجودش در اختيار خودش است و تمام اين وجود در حال حرکت در يک راه مشخص است و اين راه من با کل طبيعت همراه است.
پس متوجه شديم که احساس آرام و خوشبختي در نتيجه‌ي کار و فعاليت است و اين احساس برانگيخته شده از چيزهاي ديگر نيست، در نتيجه‌ي داشتن چيزي نيست. داشتن ماشين و خانه نيست. داشتن ماشين و خانه آن‌جا اهميت دارد که به من امنيتي را مي‌دهد که بتوانم آن حداقل زندگي را براي آسودگي خودم و دوري از نگراني اطراف فراهم کنم و در نتيجه تنها در همين حد اهميت دارد، پس بحث خوشبختي در مورد داشتن نيست، بلکه در مورد بودن و شدن است. و ما متاسفانه در جامعه‌اي زندگي مي‌کنيم که اکثر مردم تنها با داشتن سر و کار دارند.
تا جايي‌که نمي‌گويند خوش بودم، بلکه مي‌گويند ايام خوشي داشتيم. و اين‌ها فاجعه است و نشان‌دهنده‌ي اين‌که ما از خودمان خالي شديم و مسئله‌ي خودمان مطرح نيست بلکه مسئله‌ي داشتن است که مطرح است. و بدتر از آن زماني است که به سراغ ديگران مي‌رويم و نگران قضاوت و نظر ديگران راجع به خودمان هستيم در واقع حالا يک چيزي به اسم آبرو که از هر بي‌آبرويي بدتر است راه انداختيم و ديگر آن توجه را به رشد و تکامل خود نمي‌دهيم و تنها متوجه اين هستيم که ديگران در مورد ما چه نظري دارند، که اولاً از آن خبر نداريم و دوماً روي آن کنترل نداريم و سوم اين‌که کوشش‌هاي ما در بيش از 99درصد موارد بي‌فايده است پس تنها وقت و انرژي‌مان را تلف کرده‌ايم. منظور اين نيست که ديگران را ناديده بگيريم، اما فراموش نکنيم که هدف چه بود و راه‌مان چه بود.
globalutopia


 نمادها و حكايت ها 

نواَدها
نواَدها اَرگاتلام ايرلندي ( نواَدهاي دست نقره اي)، پادشاه تواَهادِي دَنان (قبيله‌اي از موجودات خداگونه) با درمان‌گري، شکار، سگ‌ها و باروري مرتبط بود.
او بازويش را در نخستين نبرد ماي‌تورا، در مقابل فيربولگ (قبيله‌اي افسانه‌اي مربوط به دوران پيش از تواَهادِي دِنان) از دست داد و مجبور شد از پادشاهي کناره‌گيري کند، زيرا پادشاه نمي‌توانست نقص جسمي داشته باشد.
در نهايت ديان‌کِخت، درمانگر تواَها، دست جديدي از نقره براي او ساخت.
نواَدها نگهبان شمشير نواَدها بود؛ شمشيري چنان پر قدرت که وقتي از غلاف بيرون آورده مي‌شد، هيچ دشمني از آن در امان نبود.
به‌رغم قدرت شمشيرش، نواَدها بالاخره در دومين نبرد ماي‌تورا هنگام مبارزه با فوموريان‌هاي غول‌پيکر (ساکنان اصاي ايرلند) کشته شد. ظاهرا نواَدها با ليد (يا نيد) ويلزي،«لاواِرينت» ( دست نقره‌اي) مرتبط بوده است. او با نودنز خداي رومي - سلتي درمانگر و حافظ ماهيگيران رود سِوِرن ارتباط داشت.
1000 نماد


 داستانك 

خواب و بيداريِ آرامش !
کسي چه مي‌داند در اين لحظه که من با دلسردي کلمات را پشتِ سرِ هم مي‌گذارم تو چه حال و روزي داري ؟
عزيزم، زندگي خيلي بي‌مقدار است، و فقط کسي که مي‌داند چطور با شلاق واردِ معرکه شود برنده مي‌شود...
فقط بخواب، بخواب!
تنها در خواب مي‌توان در ميانِ ارواحِ نيکوکار بود؛ بيداري زياد مرگ را به همراه مي‌آورد.
نامه به فليسه / فرانتس کافکا


 خوب است بدانيم  

ايران هشتاد ساله شد!
در فروردين سال 1314 خورشيدي طبق بخش‌نامه وزارت امور خارجه و تقاضاي دولت وقت، نام رسمي «ايران» (به‌جاي پرس، پرشيا و غيره) براي کشور ما انتخاب شد.
در مغرب‌زمين از قرون وسطي، ايران به نام‌هايي از قبيل: پرس (فرانسوي)، پرشيا ( انگليسي)، پرسيس (يوناني) ناميده شده است.
اسمي که امروز «ايران» گفته مي‌شود، بيش از 600 سال پيش « اِران Eran » تلفظ مي‌شد.
سعيد نفيسي در دي ماه 1313 نام «ايران» را به‌جاي «پرشيا» پيشنهاد کرد.
واژه‌ي «ايران» بسيار کهن و قبل از آمدن آريايي‌ها به سرزمين‌مان اطلاق مي‌شد و نامي تازه و ساخته‌ و‌ پرداخته نيست. پروفسور آرتور اپهام پوپ ( 1881-1969 ميلادي) ايران‌شناس مشهورامريکايي در کتاب «شاهکارهاي هنر ايران» که در سال 1338 توسط دکتر پرويز خانلري به زبان فارسي ترجمه شده است، مي‌نويسد: «کلمه‌ي ايران به فلات و توابع جغرافيايي آن حتي در هزاره‌ي پيش از آمدن آرياييان نيز اطلاق مي‌شود.»
واژه‌ي «ايران» از دو قسمت ترکيب شده است. قسمت اول به معني اصيل، نجيب ،آزاده و شريف است. قسمت دوم به معني سرزمين يا جا و مکان است.در شاهنامه‌ي فردوسي بارها کلمه‌ي «ايران» به‌کار رفته‌ است. ده‌ها بار ترکيباتي نظير: بزرگانِ ايران‌، بر و بوم ايران، ايران و توران، ايران و روم، ايران‌زمين، شهر ايران، ايران و انيران و نيز بيش از 350 بار «ايراني و ايرانيان». معني واژه «ايران» سرزمين آزادگان است.
دکتر محمد معين
(1293–1350) در خصوص ريشه واژه ي ايران مي‌نويسد: مللي که متعلق به بخش خاوري هند و اروپائيان بودند، خود را بدين نام مفتخر مي‌دانستند. آرين Aryan از واژه‌ي آريا Arya مشتق است. اجداد مشترک ملل هند و ايران خود را بدان نام معرفي مي‌کردند. واژه ايران، خود از همين ريشه آمده است».


 فلسفيدن هاي من  

مرگ من به چه کسي مربوط است؟!
زماني بي‌انتها پيش از تولد من سپري شده، در طول سرتاسر آن زمان من چه بودم؟ به لحاظ متافيزيکي، مي‌توان پاسخ داد : «من هميشه من بوده‌ام، يعني همه‌ي کساني که طي آن زمان مي‌گفتند من، دقيقاً من بودند.» اما بياييد برگرديم به منظر کاملاً تجربي فعلي‌مان، و بپذيريم که من اصلا وجود نداشتم. در آن حالت، من مي‌توانم با زمان بي پاياني که هنوز به وجود نيامده بودم، به‌عنوان وضعيتي کاملا عادي و در واقع بسيار مطبوع، خود را براي زمان بي‌انتهاي پس از مرگم که در آن وجود نخواهم داشت تسلي دهم.
زيرا ابديت a part Post (پس از حيات) بدون من نمي‌تواند هولناک تر از ابديت a parte ante (پيش از حيات) بدون من باشد، چون اين دو صرفاً با مداخله‌ي يک زندگي رؤياگونِ بي‌دوام متمايز مي‌شوند. تمامي براهين هستيِ مدامِ پس از مرگ دقيقا به‌همان شکل مي‌توانند in partem ante نيز به‌کار روند. افسوس خوردن براي زماني که ديگر وجود نخواهيم داشت دقيقاً به اندازه‌ي تأسف بر زماني که هنوز به‌وجود نيامده بوديم مهمل است؛ زيرا هيچ فرقي نمي‌کند که زماني که هستي ما آن را اشغال نمي‌کند گذشته‌ي زماني باشد که هستي ما آن را اشغال مي‌کند يا آينده‌ي آن.
اما حتي کاملاً صرف نظر از اين ملاحظات در خصوص زمان، به خودي خود بي معني است که نيستي را يک شر بدانيم؛ زيرا هر شري، هم‌چون هر خيري، مستلزم هستي، و در واقع حتي مستلزم آگاهي است. اما آگاهي همراه با زندگي، و نيز در خواب و در حالت بيهوشي، متوقف مي‌شود؛ بنابراين، فقدان آگاهي به‌عنوان وضعيتي که ابداً حاوي هيچ شري نيست براي ما معلوم و آشنا است؛ و به هرحال، وقوع آن کار يک لحظه است.
اپيکور از اين منظر به مرگ نگاه مي‌کرد، و از اين‌رو به درستي مي‌گفت :
« مرگ به من مربوط نمي‌شود »، با اين توضيح که، وقتي که ما هستيم مرگ نيست، و وقتي که مرگ هست ما نيستيم. واضح است که از دست دادن چيزي که فقدانش احساس نمي‌شود نمي‌تواند شر باشد؛ لذا اين‌که وجود نخواهيم داشت بايد به اندازه‌ي اين‌که وجود نداشته‌ايم موجب آزردگي و ناراحتي ما شود.
بنابراين، از منظر شناخت، مطلقاً به نظر نمي‌رسد که پايه و اساسي براي ترس از مرگ وجود داشته باشد؛ بلکه آگاهي عبارت است از شناسايي، و از اين رو براي اگاهيْ مرگْ هيچ شري نيست.
جهان همچون اراده و تصور/آرتور شوپنهاور


 يادداشت 

چيزهايي هم هست که نمي دانيم
خوش‌بختي همين دور و برهاست

آذر فخري
خوش‌بختي، چشم و گوش و دهان ندارد! شايد از اين نظر کمي شبيه الهه‌ي عدالت باشد که نابيناست؛ که مي‌خواهد بگويد همه در برابر من برابرند و من هيچ تمايزي بين انسان‌ها قائل نيستم.
هم‌چنان که مصداق عدالت در مورد هر کدام از ما فرق مي‌ کند، تعريف خوش‌بختي هم براي هر کدام از ما متفاوت است. و از اين‌جاست که مي‌گويم خوش‌بختي نه صداي ما را مي‌شنود نه ما را مي‌بيند و نه صدايي دارد براي ناميدن ما. خوش‌بختي هست، مثل نور؛ مثل آب، مثل هوا...
آن‌چه اتفاق مي‌افتد، فاصله‌اي است که ما بايد از آن بگذريم؛ پلي، دره‌اي، کوهي، دشتي، صحرايي و يا دريا و اقيانوسي... زيرا که هميشه احساس مي‌کنيم و به نا به جا باور کرده‌ايم که خوش‌بختي در جايي دور، خيلي دور از ما پنهان شده است و ما براي دست يافتن به آن بايد کفش آهنين بپوشيم و از هفت دريا و هفت کوه و هفت صحرا بگذريم تا به آن برسيم.
اما...
اما خوش‌بختي همين دور و برهاست. در همين حوالي... در همين کنج و پستوها... و بي‌هيچ رمز و رازي، در انتظار ماست تا بر شانه‌هاي‌مان بنشيند و قلب‌مان را از حس گرمي که به ما مي‌دهد، سرشار کند.
گم نشده است؛ خوش‌بختي را مي‌گويم. از درون ما برمي‌خيزد و به همان‌جا برمي‌گردد. و... درست است ؛ خوش‌بختي، احساسي است که ما نسبت به خود و جهان پيرامون‌مان داريم.
جهاني است که با ذره ذره‌ي سلول‌هاي روح خود آن را بنا مي‌کنيم و چنان ژرف و وسيع است که مي‌توان تمام هستي را در آن جاي داد. خوش‌بختي ، جهان ويژه‌ي هر کدام از ماست.


 يك جرعه زندگي  

قضاوت ... قضاوت!
غير اخلاقي‌ترين عادت بشري اين است که مدام و بي‌وقفه، درباره‌ي هر کس و پيش از آن که بفهمد و درک کند، قضاوت مي‌کند.
اين آمادگي پرشور براي قضاوت کردن، نفرت‌انگيزترين حماقت و مخرب‌ترين شرارت‌هاست.
وصاياي تحريف شده/ ميلان کوندرا


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون