جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4139- تاریخ : 1396/12/17 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)


جنگ پشت چراغ قرمز


مرد روي عرشه


نمادها و حكايت ها


داستانك


خوب است بدانيم


فلسفيدن هاي من


يادداشت


يك جرعه زندگي


 جنگ پشت چراغ قرمز 

آنالي اکبري
پشت چراغ قرمز هميشه ماشين‌هايي که در رديف اول ايستاده‌اند، صاحب کندترين راننده‌هاي نيمکره‌ي شمالي هستند. آن‌ها چند ثانيه بعد از سبزشدن چراغ، تازه ماشينِ خاموش کرده‌شان را روشن مي‌کنند و سر فرصت و بي‌هيچ عجله‌اي حرکت مي‌کنند. آن‌ها که چيزي جلوي‌شان نيست، 20 ثانيه را به‌چشم 20 سال مي‌بينند و مطمئن‌اند که بالاخره از اين چراغ رد خواهند شد و دليل آن‌همه جوش و خروشِ پشت سرشان را نمي‌فهمند و دوست دارند از ماشين پياده شوند و سخنراني در باب «عجله کار شيطان است» ايراد کنند.
راننده‌هاي ايستاده در رديف دوم و سوم پشت چراغ قرمز، بي‌اعصاب‌ترين‌ها هستند. آن‌ها همان‌هايي هستند که از 7 ثانيه مانده به سبز شدن چراغ، دست‌شان را روي بوق مي‌گذارند و با اين عمل مي‌خواهند راننده‌هاي جلويي را به‌خود بياورند و تهييج‌شان کنند. هرچند رديف اولي‌ها اندک تره‌اي براي اين بوق‌ها خرد نمي‌کنند و سبک زندگي خود را دنبال خواهند کرد.
رديف دوم و سومي‌ها از زندگي چيزي نمي‌خواهند جز ردشدن از اين چهارراه. پس هميشه آماده بيرون بردن کله و پرت‌کردن فحش و کلمات تحقيرآميز به‌سمت جلو هستند و بدشان نمي‌آيد موقعيتي براي يک بزن‌بزن کوتاه‌مدت (البته آن‌طرف چراغ) به‌دست بياورند و ديگران را اصلاح کنند.
ماشين‌هاي رديف چهارم به‌بعد معمولاً مردمان آرام‌تري هستند. آن‌ها چيزي براي از دست‌دادن ندارند و از همان اول خودشان را براي دو سه بار ماندن پشت چراغ قرمز آماده کرده‌اند. پس ديگر به اندازه‌ي جلويي‌ها حرص و جوش نمي‌خورند. فرق آن‌ها با رديف‌هاي جلوتر اين است که آن‌ها اميدي براي ردشدن از اين چراغ ندارند، پس چرا بايد بجنگند؟
زندگي واقعي هم بي‌شباهت به‌همين چهارراه‌ها نيست. عده‌اي مانعي سر راه‌شان نمي‌بينند و بي‌توجه به پشت سري‌ها، آرام و بي‌دغدغه جلو مي‌روند و براي‌شان اهميتي ندارد که بعد از ردشدن خودشان از چراغ سبز، چه بر سر ديگران خواهد آمد. عده‌اي که اندک اميدي براي رد شدن از چراغ براي‌شان مانده، خود را به آب و آتش مي‌زنند و براي رسيدن به هدف‌شان اگر شد آسيبي هم به ديگران مي‌رسانند.
اما دسته‌ي آخر همان‌هايي هستند که فهميده‌اند آن‌طرف چراغ فرقي با اين‌طرفش ندارد. آن‌ها مي‌دانند که آن‌طرفِ چراغ، هيچ پيروزي و هيچ موفقيتي در انتظارشان نيست. آن‌ها ديگر جانِ جنگيدن و اميدِ تلاش‌کردن ندارند. رديف آخري‌ها خود را سپرده‌اند به جريان زندگي. بالاخره به طرفي خواهند رفت.


 مرد روي عرشه 

باد چندان تند نمي‌وزيد. ملوان، سبک‌سرانه و رقص‌کنان، با يک تکانِ کشتي تعادلش را از دست‌داد و از روي عرشه سقوط کرد. مردِ پشتِ سکان سقوطِ او را ديد و فوراً آژير خطر را به‌صدا درآورد. کاپيتان دستورداد يک قايق روي آبِ نسبتاً آرام بيندازند و ملوان را که به آرامي دور مي‌شد، نجات بدهند.
خدمه محکم پارو زدند و بعد از چند ضربه به آن‌که فرياد کمک مي‌زد رسيدند. جليقه‌ي نجات برايش انداختند که ملوان به آن بچسبد. يکي روي قايق، که تاب‌خوران نزديک مي‌شد، بلند شد تا آني را که در آب بود، بيرون بکشد. اما يک موجِ بلند، ناغافل از يک‌طرف زير قايق رفت و ناجي تکيه‌گاهش را از دست‌داد و به درون سيلاب افتاد. کاپيتان فرمان‌داد کشتي را به‌طرف آنان که شنا و فرياد مي‌کردند، برانند. اما هنوز کار را شروع نکرده، ضربه‌اي کشتي را که کناره مي‌گرفت، به لرزه درآورد و بدنه‌ي فولادي‌اش را صخره‌ي مرجانيِ، که نزديکِ سطحِ آب پنهان شده‌بود، از هم دريد. طبق معمول کاپيتان همراه با کشتيِ به‌طرزِ مهلکي زخمي شده، غرق شد.
او تنها قرباني نبود. کوسه‌ها نزديک شدند و هر کس‌را يافتند، بلعيدند. تعداد کمي از ملوانان به قايقِ نجات رسيدند تا چند روزي، روي مقدار عظيمي مايعِ شور از تشنگي بميرند. اما ملواني که از عرشه سقوط کرده بود، سهواً سوار موجي شد و به سمتِ جزيره‌اي برده شد و از پا افتاده به ساحل افتاد. در اين جزيره او را يافتند، تيمار کردند و به‌عنوان تنها بازمانده‌ي فاجعه بزرگ داشتند، فاجعه‌اي که ملوان به‌عنوانِ نتيجه‌ي انفجارِ ديگ بخار قلمداد کرد. گفت اين انفجار آن‌قدر او را به هوا پرتاب کرده بود که مي‌توانست از آن بالا ببيند، چگونه لاشه‌ي کشتي با بود و نبودش غرق مي‌شد.
تنها بازمانده توانست بابت اين داستان در آن جزيره‌ي عالي زندگي کند. توسطِ همدردي و اين غرور که يکي سرنوشت‌هايش را مي‌شناسد، امرار معاش مي‌کرد.فقط مردم فکر مي‌کردند عقلش دچار مشکل شده است. وقتي سر و کله ي يک بيگانه پيدا مي‌شد، کشتي شکسته، رنگ پريده و لرزان و پر از وحشت، ناپديد مي‌شد، رازي هميشگي در سينه داشت.
گونترکونرت


 نمادها و حكايت ها 

تارا
تارا الهه بودايي، در هاله‌اي از افسانه‌هاي بي‌شمار پيچيده شده‌است.
معناي نمادين او مبهم است. در زبان سنسکريت تارا به‌معناي «ستاره» و نماد قدرت گرسنگي است. گرسنگي آغازين و خالصِ آفرينش، ستاره تاراست که در عالم به‌صورت منبع نور ظاهر مي‌شود.
واژه تارا با فعل «عبور کردن» نيز ارتباط دارد که به‌معناي «آن‌چه به ساحل ديگر منتهي مي‌شود» است. در نتيجه، در آيين بودا «نجات‌دهنده» معنا مي‌دهد. به اين ترتيب،تارا به نماد مادر الهي بدل شده است.
در آيين بودايي، تاراهاي زيادي وجود دارند و آن‌ها را نجات‌دهندگاني (بودي ستوه) مونث مي‌دانند.
تاراها هم خشن و هم صلح طلب‌اند.
در آيين بودايي وجه غضبناک و بلعنده تارا پرستيده مي‌شود، در حالي‌که تاراهاي مهربان به دو شکل سفيد (سيتاتارا) و سبز (شياماتارا) (تصوير بالا) تقسيم مي‌شوند که با شر مي‌جنگند و بشريت را نجات مي‌دهند.
1000 نماد


 داستانك 

تماشاي دوسويه !
تلويزيوني که ياد گرفته بود خودش را روشن کند، شروع به تماشاي خانواده‌ي صاحبش کرد.
آن‌ها فقط نشسته بودند و به او زل زده بودند. حوصله‌ي تلويزيون سر رفت و خودش را براي هميشه خاموش کرد.
شان هيل


 خوب است بدانيم  

سازي که شبيه هيچ سازي نيست!
ترمين (Theremin) در سال 1919 توسط لئون ترمين فيزيکدان روسي اختراع شد. امروزه اين ساز منحصر به‌فرد بسيار مورد توجه هنرمندان قرار گرفته‌است.ترمين نه تنها شبيه هيچ سازي نيست، بلکه شيوه‌ي نواختن آن هم منحصر به‌فرد است.
به اين ترتيب که اين ساز بدون لمس شدن نواخته مي‌شود. صدا توسط دو نوسان‌ساز به‌وجود مي‌آيد که با هم به ارتعاش در مي‌آيند. يکي از نوسان‌سازها در فرکانسي با طيفي بالاتر از حد شنوايي انسان عمل مي‌کند و فرکانس‌هاي نوسان‌ساز ديگر با ورود دست به ميدان مغناطيسي تغيير مي‌کند.
ضرب‌آهنگ فرکانس که تفاوت ميان فرکانس‌هاي دو نوسان‌ساز است، صدايي است که مي‌شنويم.
زماني که ترمين روشن مي‌شود، يک ميدان مغناطيسي اطراف ساز را فرا مي‌گيرد و زماني که دست نوازنده به اين ميدان وارد مي‌شود، تغييراتي در فرکانس و حجم صدا ايجاد مي‌شود.
دو آنتن از بدنه‌ي ترمين خارج شده‌اند که يکي کنترل‌کننده‌ي بلندي و فرکانس صدا (pitch) و ديگري کنترل‌کننده‌ي حجم و مقدار آن است. زماني که دست نوازنده به سمت آنتن عمودي حرکت مي‌کند، صدا بلندتر مي‌شود و با نزديک کردن دست به آنتن افقي، صدايي با حجم ملايم‌تر از آن شنيده مي‌شود.
از آن‌جايي که هيچ تماس فيزيکي بين ساز و نوازنده وجود ندارد، نواختن ترمين به مهارت بالا و گوش موسيقي عالي نياز
دارد.
صداي ترمين در سينماي علمي تخيلي سال‌هاي 50، طرفداران بسياري داشت و با تأثيرات وهم‌آور صوتي خود، تبديل به يکي از شاخصه‌هاي سينماي وحشت آن دوره شده‌است.


 فلسفيدن هاي من  

فلسفه و ارزشمندي اهداف
شوپنهاور مشهور است به موعظه‌گرِ پوچيِ اميال. اين‌که ممکن است رسيدن به خواسته‌هاي‌مان باعث شادي ما نشوند، اصلاً او را متعجب نمي‌کند. از سويي ديگر، نرسيدن به خواسته‌هاي‌مان نيز به‌همان اندازه بد است. به اعتقاد شوپنهاور، اگر کاري را انجام دهيم يا ندهيم در هر حال محکوم مي‌شويم. اگر به خواسته‌ي خود برسيم، جست‌وجوي‌مان به پايان رسيده است و بي‌هدف مي‌شويم و «ترس پوچي و ملالت» ما را فرامي‌گيرد. زندگي نيازمند جهت است: خواسته‌ها، پروژه‌ها و هدف‌هايي که تاکنون به دست نيامده‌اند. اين نيز کشنده است. زيرا خواستن چيزهايي که نداريم، رنج است. اگر اين پوچي را با يافتن کارهايي براي انجام‌دادن به تعويق بيندازيم، خود را محکوم به فلاکت کرده‌ايم. زندگي «شبيه يک آونگ، مابين درد و ملالت مي‌گردد، و در واقع اين دو مؤلفه‌هاي غاييِ زندگي‌اند». وقتي يک هدف را در آينده قصد مي‌کنيم، رضايت‌مندي به تعويق مي‌افتد: قرار است به موفقيت برسيم. اما وقتي موفق شديم، دستاوردمان در گذشته است. در پيگيري يک هدف يا شکست مي‌خوريم يا، در صورت موفقيت، توانش را براي هدايت زندگي ما از دست مي‌دهد. بدون ترديد، مي‌توانيم نقشه‌هايي ديگر بکشيم. مسئله نه کمبود پروژه‌ها (حالت بي‌هدفي ملالت‌بارِ مورد نظر شوپنهاور)، بلکه شيوه ي مشغوليت ما به پروژه‌هايي است که بيشترين اهميت را براي‌مان دارند. بدين صورت که مي‌کوشيم آن‌ها را تکميل کنيم و سپس از زندگي‌مان کنار بگذاريم. وقتي يک هدف را تعقيب مي‌کنيم، به تعامل‌مان با چيزي خوب پايان مي‌دهيم، انگار قرار باشد دوستي پيدا کنيم تا با او خداحافظي کنيم. وقتي دل‌مشغول پروژه‌ها مي‌شويم و مدام پروژه‌هايي جديد را جايگزين پروژه‌هاي قديمي مي‌کنيم، رضايت‌مندي هميشه در آينده است يا در گذشته. رضايت‌مندي مشروط خواهد شد، سپس به دست مي‌آيد، اما مالک آن نمي‌شويم. ما، در پيگيري اهداف‌مان، مترصد نتايجي هستيم که امکان آن پيگيري را از بين مي‌برد و بارقه‌هاي معنا را در زندگي‌مان خاموش مي‌کند.به اعتقاد شوپنهاور، هيچ راه خروجي وجود ندارد.اما او اشتباه مي‌کرد. براي اين‌که به اشتباه او پي‌ببريم، بايد بين فعاليت‌هايي که ارزشمند مي‌دانيم، تمايز قائل شويم؛ بين فعاليت‌هايي که هدف تکميل آن‌هاست و فعاليت‌هايي که پايان نمي‌يابند. بايد بتوانيم به زندگي خود از طريق فعاليت‌هايي که هيچ پاياني ندارند و باعث آن حس ناکامي‌ نمي‌شوند که شوپنهاور با خواسته‌هاي تحقق‌نيافته تمسخرش مي‌کرد، معنا بدهيم، با حس فاصله‌داشتن با هدفِ خود، بدين نحو که اتمام آن هميشه منوط به آينده يا گذشته است، نبايد از اهداف ارزشمند خود دست برداريم. دست‌يابي بدان‌ها اهميت دارد.


 يادداشت 

چيزهايي هم هست که نمي دانيم
زيبا حرف‌زدن، زشت زندگي کردن!
آذر فخري
نمي‌خواهم از چيزهايي حرف بزنم که نااميد و افسرده‌مان مي‌کند؛ چون به اندازه‌ي کافي درگير چنين حالاتي هستيم. اما از آن‌طرف وقتي به داستان زندگي‌هايي که داريم از سر مي‌گذرانيم نگاه مي‌کنم مي‌بينم که اغلبِ ما با خواندن کتاب‌هاي زرد روان‌شناسي و موفقيت و خوب صحبت‌کردن و آموختن روش‌هاي جلب و جذب ديگران، شکل و شيوه‌هاي حرف‌زدن‌مان را تغيير داده‌ايم.
تا حدود خيلي زيادي بر کلمات تسلط داريم و مي‌توانيم هنگام مجادله و مباحثه کلمات مناسب و البته دهان‌پُرکني انتخاب کنيم. اصلا چرا راه دور برويم و اين‌همه توضيح بدهيم؛ زيبا حرف مي‌زنيم؛ لفظ قلم و البته دوپهلو. اين‌روزها، زبان براي ما مثل تمام چيزهايي که داريم از آن‌ها بد استفاده مي‌کنيم، شده است.
از زبان به‌همان بدي استفاده مي‌کنيم که از ديگر امکانات زندگي‌مان. يعني براي نمايش‌دادن، براي دفاع‌کردن، براي حمله‌کردن، براي اين‌که کسي را سرجايش بنشانيم. براي اين‌که دهان کسي را که به ما انتقادي دارد يا از رفتار ما ناراضي است ، ببنديم و وادارش کنيم سکوت کند.
زبان، مثل تمام چيزهاي ديگري که در زندگيِ ما از کارکرد اصيلش جدا شده، کارکرد مقدس خود را از دست داده‌است. زبان و کلامي که منشاء تفکر و انديشه‌ي ماست، زباني که مي‌گويند ريشه و اساس تمامي هنرهاست، براي ما تنها يک وسيله‌ي زخم‌زدن و خود را در پشت نقاب‌هاي مختلف پنهان‌ كردن، شده است.
ما زبان را با زيبا، اما نا به‌جا به کار بردنش، از ريخت انداخته‌ايم. از زبان مثل روکش زيبايي براي پوشاندن زشتي‌هاي درون‌مان استفاده مي‌کنيم و کم‌کم کار را به‌جايي مي‌رسانيم که فراموش مي‌کنيم درون‌مان دارد متلاشي مي‌شود، که درون‌مان دارد از لکه‌ها و نقطه‌هاي سياه پُر مي‌شود.
تمام آن‌چه مي‌خواهم بگويم اين است که زيبا حرف مي‌زنيم و زشت زندگي مي‌کنيم. سخن‌وران خوبي هستيم، اما زيستن را بلد نيستيم. لفظ قلم حرف مي‌زنيم و تمام قواعد زباني را رعايت مي‌کنيم، اما زندگي‌مان تهي است از هر قاعده و قانون و هنجاري است.


 يك جرعه زندگي 

تو مامور حقيقتي!
بر روي اين کره‌ي خاکي حقيقتي بزرگ وجود دارد.
هر کس که باشي يا هر کاري که انجام مي‌دهي، وقتي واقعا از صميم قلب چيزي را بخواهي، آن‌گاه اين خواسته‌ي تو از روح جهان سرچشمه مي‌گيرد و تو مامور انجام آن بر روي زمين
مي‌شوي...
کيمياگر/ پائولو کوئليو


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون