جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4112- تاریخ : 1396/11/12 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)


خودمان را باور داشته باشيم


چه با شتاب آمدي!

چيزهايي هم هست که نمي دانيم
آسمان بر روي شانه‌ام پرپر مي‌شود!


گانش


اگر دوستم داشته باشي!


سازدهني؛ زباني از جنس فلز !


فلسفه و جاودانگي


کي اين دنيا رو ساخته ؟!


 خودمان را باور داشته باشيم 

يکي از سوالات مهمي که هميشه پرسيده مي‌شود اين‌است که چگونه مي‌توان خود را باورداشت؟ پاسخ به آن مي‌تواند تغييرات زيادي در فرد ايجاد کند. اگر به‌خودمان اعتماد نداريم هيچ‌کدام از تاکتيک‌ها، تکنيک‌ها، چارچوب‌ها و استراتژي‌ها موثر نخواهد بود :
مراحل کوچک اما با ديدگاه طولاني مدت اتخاذ کنيم
ما اغلب زياد صبور نيستيم. دوست‌داريم خيلي زود به‌نتايج دل‌خواه برسيم. تصور سه‌بار دويدن در هفته آسان است.به‌همين ليل بهتر است مراحل و گام‌هاي کوچکي را اتخاذ کنيم. مثلا هفته‌اي يک‌بار بدويم.
نظرات بدبينانه را مديريت کنيم
برخي ممکن است به ما بگويند کاري که انجام مي‌دهيم، احمقانه است. اين موضوع به اعتماد به‌نفس ما لطمه مي‌زند و ما را آزار مي‌دهد. بهترين تکنيک در مقابل چنين انتقادهايي اين‌است که به آن‌ها بگوييم: تو درست مي‌گويي. اما اگر کار من به‌همين شيوه پيش مي‌رود و به‌درستي کار مي‌کند، هيچ مشکلي پيش نخواهد آمد. دوست‌دارم به همين شيوه به کار خودم ادامه دهم اما اگر تو به‌جاي من بودي چه‌کاري مي‌کردي؟ ما بايد بتوانيم توانايي‌هاي خود را مديريت کنيم. ظرفيت‌هاي خود را مدنظر داشته باشيم و هرگز اين موضوع را فراموش نکنيم.
در مورد کساني‌که خود را با آن‌ها احاطه کرده‌ايم آگاه باشيم
واقعيت اين است که گاهي ديگران چيزهايي مي‌دانند که ما نمي‌دانيم.اين افراد مي‌توانند درهايي به سوي ما باز کنند که خودمان به تنهايي قادر به انجام آن نيستيم. آن‌ها نه تنها بر روي تاکتيک‌هاي موجود تسلط دارند بلکه بينش‌هايي دارند که ما نداريم. بايد بتوانيم با چنين افرادي ارتباط داشته‌باشيم .خود را با اين افراد به چالش بکشيم و از تجربياتي که در اختيارمان قرار مي‌دهند استفاده کنيم.
alamto.com


 چه با شتاب آمدي! 

در زدي. گفتم: «برو!» اما نرفتي و باز کوبه‌ي در را کوبيدي.
گفتم: «بس است برو!»
گفتم : « اين‌جا سنگين است و شلوغ. جا براي تو نيست.» اما نرفتي. نشستي و گريه کردي. آن‌قدر که گونه‌هاي من خيس شد. بعد در را گشودم و گفتم: «نگاه‌کن اين‌جا چه‌قدر شلوغ است؟» و تو خوب ديدي که آن‌جا چه ‌قدر فيزيک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط‌کش و کامپيوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهايي و بغض و زخم و يأس و دل‌تنگي و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاريکي و سکوت و ترس در هم‌ريخته بود و دل گيج ِ گيج بود. و دل سياه و شلوغ و سنگين بود.
گفتي: «اين‌جا رازي نيست.»
گفتم: «راز؟»
گفتي: «من رازم.» و آمدي تا وسط خط‌کش‌ها. من دست‌هات را در دست‌هام مي‌فشردم تا نگريزي اما فرياد مي‌زدم: «برو! برو!» تو سِحر خواندي. من به التماس افتادم. تو چه سبک مي‌خنديدي، من اما همه‌ي وجودم به سختي
مي‌گريست.
بعد چشم‌ها از ميان آن دو قاب سبز جادو کردند و گويي توفاني غريب درگرفت. آن‌چنان که نزديک بود دل از جا کنده شود. و من مي‌ديدم که حرف‌ها و فلسفه‌ها و کتاب‌ها و خط‌کش‌ها و کاغذ‌ها و يأس‌ها و تاريکي‌ها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل‌تنگي، مثل ذرات شن در شن‌زار، از سطح دل روبيده شدند و چون کاغذ پاره‌هايي در آغوش توفان گم. خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجيب سبک.
و تو در دل هبوط کردي.
گفتم: «چيستي؟»
گفتي: «راز»
گفتم: «اين دل خالي است، تشنه ام.»
گفتي: «دوستت دارم.»
و من ناگهان لبريز شدم.
از کتاب: روي ماه خداوند را ببوس/مصطفي مستور


 چيزهايي هم هست که نمي دانيم
 آسمان بر روي شانه‌ام پرپر مي‌شود! 

آذر فخري

مي‌شود به سال‌ها پيش بازگشت و تصور کرد اين‌ها که از آسمان مي‌بارد، پرهاي بالشي است که خدا پاره‌شان کرده‌است، وقتي که داشت با فرشته‌ها بازي مي‌کرد.

مي‌شود حتي به خيلي دورتر بازگشت و تصورکرد اين‌هايي که از آسمان مي‌بارد، پر درناهايي است که از دريچه‌ي افسانه‌هاي مادربزرگ سرک مي‌کشند و مي‌خواهند حواس ما را به‌خودشان جلب کنند تا باور کنيم که هستند که يک روز بوده‌اند.

مي‌شود، اما اين برف، اين سپيدي پُرتکرار، نه از رويابازي‌هاي کودکانه، بر ما مي‌بارد و نه از اعماق افسانه‌ها؛ که از دل آب‌هاي آلوده‌ي زمين برمي‌خيزد و بر سرو روي پدران و مادران و حتي برادران و خواهران‌مان مي بارد؛ برفي که آن‌ها را به سپيدي دردناک نداشتن‌ها و هدرشدگي‌ها ارجاع مي‌دهد و ما تماشاگر آينده‌ي خود هستيم در نگاه حسرت‌بار آنان .

نه اين برف، نبايد چنين دردهايي را در ما زنده مي‌کرد . نبايد سوزش زخم‌هاي‌مان را به خاطرمان مي‌آورد؛ اما با ما چنين مي‌کند؛ وقتي کودکان در گوشه‌هاي يخ زده‌ي شب‌هاي بي‌پناه مي‌خزند، وقتي‌که در آغوش مادران‌شان، در تب و تاب يک بيماري ساده مي‌سوزند و خاکستر مي‌شوند، وقتي‌که چادرهاي قنديل‌بسته‌ي زلزله، در فراموشي‌هاي ما، به قربانگاه فرزندان يک شهر، بدل
مي‌شود.

اين آسمان، با تمام سنگيني و گردوغبار و آلودگي‌هايش، با تمام حسرت‌ها و روياهاي برباد رفته و خاطره‌هاي گنگ و مبهمش، بر شانه‌هايم پرپر مي‌شود. و برف ، برف سرد و سنگيني که خاطرات تلخ فرومي‌بارد، اين‌چنين بر شانه‌هايم، پرپر مي‌بارد.

مي‌خواهم آن‌قدر در بارش اين برف، در بن‌بست‌هاي درک و احساس‌هاي گمشده، پرسه بزنم که من‌هم ناپديد شوم. زير برف، مدفون شوم تا ديده نشوم. تا گونه‌هاي گر گرفته‌ي عاطفه‌ي
زخم ديده‌ام، مرا به فرياد و زاريِ خشم، لو ندهند. ديگر نمي‌توانم به اين‌همه اشکي که بر گونه‌هاي شهر، قنديل بسته است نگاه کنم. من چشم‌هايم را بر شانه‌هايم مي‌گذارم تا آسمان بر آن پرپر شود!


 گانش  

گانش پسر شيوا و پارواتي، خداي گانا، گروهي از ارواح نيمه الهي خادم شيواست؛ به همين دليل، او را گاناپاتي(خداي گانا) نيز مي‌نامند.
گانش يکي از خدايان محبوب در اساطير هندوست که به صورت شخصيتي با شکم بزرگ، سر فيل، چهار دست و يک عاج تصوير مي‌شود.
او بر موشي (نشانه زيرکي) سواراست، که راکب عجيب خود را در اطراف مي‌گرداند. او زماني صاحب سر فيل شد که سر خود را از دست‌داد و با استفاده از در دسترس‌ترين سر که يک سر فيل بود، دوباره به زندگي برگشت.
او را خداي خوش‌اقبالي و خرد مي‌دانند که ميان خدايان ديگر ميانجي‌گري مي‌کند . هميشه هنگام آغاز هر کار مخاطره‌آميز از او کمک مي‌طلبند و نامش همواره در آغاز آثار ادبي نوشته مي‌شود. به‌خصوص جامعه تجار او را به منزله خداي داد و ستدهاي جديد و خوش‌اقبالي مي‌پرستند.
1000 نماد

 


 اگر دوستم داشته باشي! 

براي اين‌که دوستم داشته باشي هر کاري بگويي مي‌کنم. قيافه‌ام را عوض مي‌کنم، همان شکلي مي‌شوم که تو مي‌خواهي. اخلاق‌ام را عوض مي‌کنم، همان‌طوري مي‌شوم که تو مي‌خواهي. حتي صدايم را عوض مي‌کنم، همان حرف‌هايي را مي‌زنم که تو مي‌خواهي. اصلاً اسمم را هم عوض مي‌کنم، هر اسمي که مي‌خواهي روي من بگذار.
خُب حالا دوستم داري؟
نه، صبر کن! لطفاً دوستم نداشته باش، چون حالا آن‌قدر عوض شده‌ام که حتي حال خودم هم از خودم به هم مي‌خورد!
شل سيلور استاين

 


 سازدهني؛ زباني از جنس فلز ! 

سازدهني يا هارمونيکا جزو سازهاي بادي است و در خانواده‌ي سازهاي زبانه‌آزاد (Free Reed Instruments) قرار مي‌گيرد. توليد صوت در اين نوع سازها نتيجه‌ي ارتعاش يک زبانه (Reed) از جنس فلز است که تنها يک سر آن به بدنه‌ي ساز متصل شده و انتهاي ديگرش مي‌تواند آزادانه حرکت کند. به ارتعاش درآمدن اين زبانه‌ها در اثر عبور جريان هوا موجب توليد صداي ساز
مي‌شود.
از ساير سازهاي اين خانواده مي‌توان ملوديکا (Melodica)، کنسرتينا (Concertina) و آکاردئون (Accordion) را نام برد. شايد برخي مواقع متوجه شباهت موجود بين صداي سازدهني و آکاردئون شده باشيد. اين شباهت در جنس صدا، در واقع به‌خاطر شباهت در ساختمان اين سازها و نحوه‌ي توليد صوت در آن‌ها است.
گر چه چيني‌هاي باستان نوعي سازدهني با زبانه‌هاي چوبي داشته‌اند و موتسارت قطعه‌اي براي سازدهني شيشه‌اي (يک ساز کاملاً متفاوت متشکّل از يک‌سِري قطعه شيشه‌هاي کوک‌شده) نوشت، سازدهني دياتونيکي (Diatonic) که ما هم‌اکنون مي‌شناسيم، در اوايل قرن نوزدهم، در آلمان ساخته شده‌است. اين ساز به‌وسيله ي موج مهاجرين آلمان، به ايالات متّحده و بريتانياي کبير برده شد و در اواسط قرن نوزدهم، در سراسر جهان، نواخته مي‌شده‌است.
از انواع مختلف سازدهني بر حسب قابليت‌هاي مختلف و جنس صداي‌شان در سبک‌هاي خاصي از موسيقي بيشتر استفاده مي‌شود:
- سازدهني ترمولو و اکتاو: سبک‌هاي Folk و Pop
- سازدهني دياتونيک: سبک‌هاي Blues, Country, Rock, Irish, Folk و Pop
- سازدهني کروماتيک: سبک‌هاي Classical, Jazz, Irish و Pop
- سازدهني بيس و کورد: سبک‌هاي Classical و Pop البته بيشتر به صورت گروه‌نوازي.

 


 فلسفه و جاودانگي  

هميشه هنگامي که به زندگي پس از مرگ فکر مي‌کنيم به نظر مي‌رسد با هيچ استدلالي نمي‌توانيم خلاء نياز به جاودانگي‌ را پُر
کنيم.
وقتي هيوم که فيلسوف شکاک تمام‌ عياري‌ست در بستر مرگ بود، بازول از احتمال آن‌چه بعد از مرگ در انتظار انسان است از او پرسيد و هيوم گفت: «احتمال دارد قطعه‌اي ذغال را روي آتش بگذاريم و نسوزد؛ اين غيرمنطقي‌ترين خيال است که ما براي هميشه وجود داشته باشيم.» اما حتي هيوم هم مي‌پذيرد که زندگي چيزي فراتر از استدلال‌هاي منطقي‌ست.
در جايي هيوم مي‌نويسد: «اگر طبيعت بسيار قوي‌تر از فلسفه نبود، فلسفه ما را مطلقاً شکاک مي‌کرد.» او فکر مي‌کند رسيدن به يقين درباره‌ي مسائل تجربي در اين جهان غيرممکن است اما مي‌داند که رسيدن به آن هم هيچ ضرورتي ندارد. اين‌که به يقين بدانيم بعد از مرگ به نوعي ادامه خواهيم داشت يا نه، مي‌تواند بر زندگي ما بي‌تأثير
باشد.
شايد لازم نباشد ما به مذهب خاصي اعتقاد داشته باشيم که جاودانگي ما را تضمين کند. شايد لازم نباشد شکسپير، دانته يا ميکل‌آنژ باشيم تا قرن‌ها بعد از مرگمان، هم‌چنان در انديشه‌ي مردم به زندگي ادامه بدهيم و تأثيرگذار باشيم. شايد لازم نباشد حتي با استدلال‌هاي منطقي و فلسفي سعي بر اثبات برتري خود و تداوم هويت فردي‌ داشته باشيم، چون شايد حق با هيوم است و رسيدن به يقين درباره‌ي اين مسائل غيرممکن باشد. به هر‌حال او فيلسوفي‌ست که مي‌گويد در نهايت ما «مُشتي از احساساتيم» و آن‌چه اهميت دارد اين است که «در ميان فلسفه‌مان انسان باقي بمانيم.»
آن‌چه اهميت دارد اين است که ما براي ادامه دادن به اندکي جادو احتياج داريم. اين جادو گاه با ايمان به خداوند در زندگي ما جريان مي‌يابد و گاه از راه‌هاي ديگر سر و کله‌اش پيدا مي‌شود.

 


 کي اين دنيا رو ساخته ؟! 

زمستان بود. دنيا فقط يک کوچه بود و فقط يک آدم‌برفيِ آواره داشت. دنيا بوي هويج مي‌داد. يک ناودان با آن قنديلِ بلندش مي‌خواست زمين را ليس بزند. قدم مي‌زد و پايش را بر قسمتي از برف که لگد نخورده بود مي‌گذاشت.
گفت:«کي اين آدم‌برفي رو ساخته؟ پس چرا ولش کرده؟ چرا دنيا هميشه اين‌جوريه؟»
به نام سارا/معين دهاز

 


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون