جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4095- تاریخ : 1396/10/23 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (شنبه)


خلاقيت درون‌تان را آزاد کنيد


پرتيراژ‌ترين کتاب‌هاي تاريخ


فلسفه و مشکل ترجمه


يادداشت


نمادها و حكايت ها


داستانك


يك جرعه زندگي


 خلاقيت درون‌تان را آزاد کنيد 

حدس زدن ادامه سريال‌هاي تلويزيوني و يا درک معني برخي از کنايه‌هاي فيلم‌ها ، گرچه به نظر اتفاق تازه‌اي نمي‌آيد اما کليه اين مثال‌ها جزو مواردي هستند که باعث مي‌شوند خلاقيت شما تحريک شود و همانند ماهيچه‌هاي بدن ، هرچه‌قدر بيشتر از قوه تخيل خود استفاده کنيد، آن را قوي‌تر مي‌کنيد. اين‌کار را در هر جايي انجام مي‌دهيد در منزل و در موقعيت‌هاي اجتماعي. بيشتر افراد تصور غلطي درباره «خلاق بودن» دارند و همين امر باعث مي‌شود که نتوانند اين امر بالقوه را به فعل برسانند:

اشتباه 1: من خلاق نيستم.

آيا با شنيدن کلمه خلاقيت به‌جاي اين‌که چيزي به شما الهام شود،چهارستون بدن‌تان به لرزه مي‌افتد ؟ اين به‌معني فقدان تصوير سازي در شما نيست، تنها به اين دليل است که جايي آن‌را مخفي نگه‌داشته‌ايد.هر کسي مي‌تواند خلاق باشد اما واقعيت اين است که قوه تصويرسازي بسياري از افراد در ابتداي کودکي خاموش مي‌شود. براي مثال ، يک کودک 5 ساله آسمان را به رنگ بنفش نقاشي مي‌کند چراکه فکر مي‌کند زيباست اما اگر کسي نقاشي‌اش را به باد انتقاد گرفته و مسخره کند، او ديگر به انگيزه و خلاقيت دروني خود اعتماد نمي‌کند.

اشتباه 2: خلاقيت=هنر

شناخت خلاقيت‌هاي ذاتي، اولين گام در رشد آن است. اين‌که شاعر يا نقاش نيستيد، دليل نمي‌شود که خلاق نباشيد. آيا شما مي‌توانيد مثل حرفه‌اي‌ها خوب صحبت کنيد؟ آيا به نظر مي‌رسد که هميشه مي‌دانيد در موقعيتي که ديگران حرفي براي گفتن ندارند حرف درست را بزنيد؟ پس شما نيز در زمينه ارتباط با ديگران خلاقيت داريد. شايد از فيلم‌هاي سه بعدي لذت مي‌بريد ، در اين‌صورت مي‌توانيد درباره يک موضوع تخيلي مطلب بنويسيد.

اشتباه 3: خلاقيت بيهوده و بي‌معناست.

وقتي در حال غرق شدن هستيد، بايد در جريان آب شنا کنيد نه در آسمان. استراحت دادن به ذهن وقتي که درگير يک مساله گيج‌کننده هستيد باعث مي‌شود راه حل‌هاي فراواني به فکرتان خطورکند. خلاق‌بودن ارتباط مستقيمي با آزاد بودن فکر، سلامت عاطفي و جسمي ، اعتمادبنفس و حتي خواب کافي دارد.

اشتباه 4: بعضي‌ها ذاتا خلاقند بعضي‌هاي ديگر نه!

هر کسي سبک و روش خودش‌را دارد.يکي از عوامل مهمي که روي خلاقيت تاثير زيادي دارد درون‌گرايي در مقابل برون‌گرايي مي‌باشد.فرد برون‌گرا با تعامل بهترين نوآوري‌ها را دارد در حالي‌که فرد درون‌گرا به‌وسيله بازتاب آرام خود نوآوري مي‌کند. اگر شما به‌شدت برون‌گرا هستيد، يعني وقتي که با دوستان خود صحبت مي‌کنيد از خلاقيت خود استفاده مي‌کنيد نه وقتي‌که تنها هستيد. ولي اگر فردي درون‌گرا باشيد، وقتي که با مساله‌اي روبه‌رو مي‌شويد در همان لحظه چيز خاصي به ذهن‌تان نمي‌رسد ولي مثلا وقتي‌که در حال دوش گرفتن هستيد يک راه حل فوق‌العاده سراغ‌تان مي‌آيد. دانستن «زمان» خلاقيت مثل اين است که ضربه‌اي به شما وارد شود و ذهن‌تان را روشن کند.

اشتباه 5: من براي فعاليت‌هاي خلاقانه وقت ندارم.

ممکن است تحت تاثير هنرمندان، نويسندگان يا کارگردانان مختلف قرار بگيريد. وقتي‌که مي‌شنويد يا مي‌بينيد که چه‌قدر زمان براي کار خود وقت مي‌گذارند مثلا نويسنده‌اي 5 ساعت در روز يا کارگرداني 10 سال روي اولين پروژه کارگرداني خود وقت مي‌گذارد احساس فلج‌شدن مي‌کنيد. زماني‌که يک هنرمند براي يک پروژه مي‌گذارد شايد «خلاقيت» را براي مردم عادي امري وقت‌گير نشان دهد. اما شما مي‌توانيد خلاقيت خود را فقط در عرض چند دقيقه بالاببريد و اين باعث مي‌شود ظرفيت شما به همراه لذت و ابراز وجود شما بيشتر شود. روزي يک عکس‌گرفتن و يا نوشتن يک صفحه داستان در يک هفته هم جزو خلاقيت شما به‌حساب مي‌آيد. استفاده از چنين روش‌هايي بدون در نظرگرفتن خوبي يا بدي آن براي‌تان لذت‌بخش خواهد بود. اگر مي‌توانيد هر روز صبح بنشينيد و 5 صفحه بنويسيد ، به هربهانه‌اي که شده اين‌کار را انجام دهيد. اما اگر ترجيح مي‌دهيد که فقط چند خطي را در دفتر روزانه خود بنويسيد آن‌هم وقتي که کاملا حس نوشتن داشتيد چيزي از تعهدتان کم نمي‌کند.

اشتباه 6: خلاقيت يعني کاري انجام دهيد.

تماشاي فيلم يا خواندن کتاب شايد بنظر وقت‌گذراندن باشد اما هر کدام آن‌ها مي‌تواند به‌نوعي خلاقانه تلقي شود اگر با نيتي همراه باشد. به‌جاي اين‌که فقط به تلويزيون زل بزنيد، در مورد اتفاقاتي که در فيلم يا کتاب مي‌افتد فکر کنيد و در موردش از خودتان سوال بپرسيد مثلا چرا کارگردان از اين نما فيلم گرفته يا منظور شخصيت داستان از گفتن جملات شکسپير چه بود؟ هدف هر پروژه خلاقانه‌اي گفتن چيزي است ، بنابراين سوال‌کردن درباره يک چنين پروژه‌هايي کمک مي‌کند که بفهميد چه جوابي را بايد به‌خودتان بدهيد.

alamto.com


 پرتيراژ‌ترين کتاب‌هاي تاريخ 

چاپ چندباره‌ يک کتاب در طول‌ دهه‌ها و قرن‌ها، مسلما معيار مناسبي براي درک محبوبيت و برجستگي يک اثر است و مي‌تواند آن کتاب را در جمع پرفروش‌ترين و محبوبترين آثار ادبي قرار دهد.نگاهي به کتاب‌هايي که بيشترين تيراژ را در ادوار تاريخ داشته‌اند، خالي از لطف نيست.

کتاب «شازده کوچولو» در ميان آثار ادبي با تيراژي بالاي 100 ميليون نسخه جاي دارد. «آنتوان دو سنت اگزوپري»، نويسند‌ه‌ سرشناس فرانسوي، داستان ماندگارش را اولين‌بار در سال 1943 وارد بازار کتاب کرد. اين کتاب «خوانده شده‌ترين» و «ترجمه شده‌ترين» کتاب فرانسوي‌زبان در جهان است و به‌عنوان بهترين کتاب قرن بيستم در فرانسه انتخاب شده است. از اين کتاب به‌طور متوسط سالي يک ميليون نسخه در جهان به‌فروش مي‌رسد. اين کتاب در سال 2007 نيز به‌عنوان کتاب سال فرانسه برگزيده شد.«ارباب حلقه‌ها» و «هابيت» رمان‌هاي پرطرفدار «جي.آر.آر تالکين» (150 و 100 ميليون نسخه) از ديگر کتاب‌هايي پرتيراژ تاريخ هستند که بيش از 100 ميليون نسخه تيراژ داشته‌اند.

«رمز داوينچي» رمان معروف نوشته‌ «دن براون» که اقتباس سينمايي آن جزو پرطرفدارترين آثار سينمايي به شمار مي‌رود‌، با تيراژ 80 ميليون نسخه در فهرست پرتيراژترين‌ کتاب‌هاي تاريخ ديده مي‌شود. اين کتاب قسمت دوم از يک سه‌گانه است. قسمت اول آن در سال 2000 با نام «فرشتگان و شياطين» به چاپ رسيد. قسمت سوم از سه‌گانه براون با نام «نماد گمشده» در سال 2009 منتشر شد. «رمز داوينچي» در سال 2003 بازار را تسخير کرد و فروش آن حتي از مجموعه «هري پاتر» نيز پيشي گرفت و به 44 زبان (از جمله فارسي) ترجمه شده است.مشهورترين رمان «جي.دي سالينجر» با نام «ناتور دشت» اولين‌بار در سال 1951 به چاپ رسيد و از آن سال تاکنون به فروشي 65 ميليون جلدي رسيده است. اين دستاورد، کتاب سالينجر را در رتبه‌ پنجم فهرست پرتيراژ‌ترين‌هاي بين 50 تا 100 ميليون نشانده است.«ماجراهاي پينوکيو» که حس نوستالژيک هر خواننده‌اي را در اقصي نقاط جهان برمي‌انگيزد هم آماري مشابه را به دست آورده است. «کارلو کلودي» نويسنده‌ي ايتاليايي، اين داستان را در سال 1881 منتشر کرد.


 فلسفه و مشکل ترجمه  

اگر خواننده‌ کتاب‌هاي فلسفي بازار نشر ايران بوده باشيد، و اگر آدم‌هاي روراستي باشيد، حتما متوجه شده‌ايد که نصف بيشتر اين متن‌ها از بيخ و بن قابل فهم نيستند.

همين الان اگر يک کتاب فلسفي ترجمه‌شده را به شکل تصادفي باز کنيد و بلند بلند بخوانيد، احتمالا جز فعل‌ها و حرف‌اضافه‌ها بقيه‌اش را متوجه نخواهيد شد. اين موضوع باعث مي‌شود که خيلي از مخاطبان بالقوه‌ي متن‌هاي فلسفي، عطاي اين کار را به لقايش ببخشند يا نهايتا فکر کنند که همه‌ي متن‌هاي فلسفي چيزي نيستند جز بازي با کلمات و قلمبه‌سلمبه‌گويي روشنفکرنماها، يا در بهترين حالت انديشه‌هاي کلي‌اي که هيچ دردي از زندگي آدم دوا نمي‌کنند.اهميت ترجمه در همين‌جاست. در اين که مفاهيم عجيب و غريبي را که همه‌مان از آن‌ها وحشت داريم، به سادگيِ زندگي روزمره جلوي روي‌مان بگذارد. به کمک ترجمه خوب قرار است بفهميم تمام آن مفاهيم نه ترسناکند و نه نامفهوم. اتفاقا خيلي هم به زندگي‌هاي ظاهرا ساده‌ ما و پديده‌هاي ظاهرا ساده‌ روزمره مربوطند. يک ترجمه خوب، بدون متوسل شدن به پيچيده‌گويي و لفظ‌بازي کمک مي‌کند پشت سادگي‌ اتفاق‌هاي روزمره، روابط پيچيده‌اي را بشناسيم که به اين پديده‌ها معنا مي‌دهند.


 يادداشت 

چيزهايي هم هست که نمي دانيم

چند اين شب و خاموشي؟ وقت است که برخيزم !

آذر فخري

رفتن شب و آمدن روز، اتقاقاتي نيستند که فقط آن بيرون و در جهان خارج و گاه دور از دسترس ما بيفتند. شب و روزهايي هم هستند که در درون ما در حال آمد و شدند. و اگر حال‍مان خوب باشد و ايام مان به کام، نه شب در ما مي ماند و نه روز تا ابد آن‌جا گير مي افتد.

اما نه هميشه حال‌مان خوب است و نه هميشه ايام به کام. در بهترين حالت، اغلب خاکستري هستيم. چيزي در حد و مرز گرگ و ميش‌هاي دم صبح يا وقت غروب. پس گاهي پيش مي‌آيد که نمي‌دانيم چه‌مان است. نه شبيم و نه روز. مي‌گذاريم هر چيزي که مي‌آيد و مي‌رود يا مي‌آيد و نمي‌رود يا اصلا نمي‌آيد که برود، از ما عبورکند و بگذرد. چنان خاکستري هستيم که تنها به‌واسطه‌ي عادت‌هاي‌مان سرپا مانده‌ايم. به‌واسطه‌ي ساعت‌هايي که براي کارهاي مختلف کوک شده‎‌اند و هر از گاه با آن زنگ زدن‌هاي نادلچسب‌شان، ما را به‌حرکت وامي‌ دارند.

با هر کوکي که به ساعت‌هاي زندگي‌مان مي‌زنيم، فنرهاي درون خودمان را جمع مي‌کنيم. انرژي‌هاي فروخفته را روي هم انباشته مي کنيم و نمي‌گذاريم... تقريبا هرگز نمي‌گذاريم اين فنرها دربروند ؛ مبادا که از جايي‌که هستيم، در برويم ؛ از اين جايي که عادت‌هاي‌مان مي‌گويند، امن است، تکرارهاي‌مان مي‌گويند به دردسرش نمي‌ارزد.

روي ساعت‌ها متمرکز مي‌شويم و سفت و محکم از فنرهاي جمع شده‌مان محافظت مي‌کنيم. يادمان مي‌رود، شايد هم ديگر مهم نيست که پيچ و مهره‌هاي دروني‌مان را روغن‌کاري کنيم و به اين ترتيب اصطکاک‌هاي نهفته و بي‌صدا، آرام‌آرام روح ما را مي‌سايند و ما را فرسوده برجاي مي‌گذارند. از اين جا به‌بعد، شبِ درون ما آغاز شده است. يک شب هميشگي و نه چندان بارآور و نه چندان هم‌سنخ با شب نخستين جهان هستي...

هلاک تداوم احساس امنيت خود هستيم و هر هزينه‌اي براي حفظ آن و فرو رفتن در آن، مي‌پردازيم. و اين چنين است که رفته رفته راه رفتن، خاطره مي‌شود. گريستن به‌خاطر غربت و اندوه سرمدي، فراموش مي‌شود. نوازش کردن و نوازش ديدن، بي‌معني و بيهوده مي‌شود. شبي در ما ساکن مي‌شود چسبنده و ناگزير، که گاه هرگز به‌ما فرصت تجربه‌ي طلوع از افق خودمان نمي‌دهد.


 نمادها و حكايت ها 

ذرت

در افسانه‌هاي مايايي مربوط به آفرينش، به ذرت اشاره شده است.

در يکي از آن‌ها روايت شده است که خدايان پس از شکست در آفرينش مردم از گِل و سپس از چوب، خون خود را با آرد ذرت مخلوط کردند تا بشر را خلق کنند؛ به‌همين دليل، در يکي از تصاوير معروف مايايي، يکي از خدايان زمين به‌صورت جوانه‌اي از يک ساقه ذرت ديده مي‌شود.

در بيشتر تمدن‌هاي بزرگ باستاني آمريکاي مرکزي، خوردن ذرت مانند خوردن گوشت بدن خدايان بود و شايد همين باور به پيدايش آيين قرباني کردن انسان به‌منزله هديه‌اي متقابل به خدايان منجر شد.

از نظر سرخ‌پوستان آمريکا، ذرت يکي از «سه خواهر» (ذرت، لوبيا و کدو) بود که قوت غالب بسياري از قبايل بود.

اين گياه کاربرد آييني نيز دارد.

با وجود آب و هواي خشک بياباني آريزوناي شمالي، مردم قبيله هوپي انواع ذرت‌هاي رنگارنگ را، از زرد تا بنفش، مي‌کارند. آن‌ها از ذرت در مراسم درمان‌گري يا به‌منزله تبرک استفاده مي‌کنند و در بسياري از مناسک، از پوست ذرت ماسک‌ها و عروسک‌هاي آييني گوناگون مي‌سازند.

1000نماد


 داستانك  

چشم‌هايت را باز نگهدار !

بستن چشم‌ها چيزي را تغيير نمي‌دهد...!

هيچ چيز فقط به‌خاطر اين‌که تو آن‌چه را که دارد اتفاق مي‌افتد، نمي‌بيني، ناپديد نمي‌شود.

در حقيقت بار ديگري که چشم‌هايت را بازکني اوضاع حتي خيلي بدتر خواهد بود.

دنيايي که ما در آن زندگي مي‌کنيم اين‌چنين است. چشم‌هايت را کاملا باز نگه‌دار، فقط يک ترسو چشم‌هايش را مي‌بندد.

بستن چشم‌هايت و گرفتن گوش‌هايت زمان‌را متوقف
نمي‌کند...!

کافکا در کرانه/ هاروکي موراکامي


 يك جرعه زندگي  

شيرجه هاي نرفته !

فکرش را بکنيد کسي خودش را در آب انداخته.

از دو حال خارج نيست؛ يا شما براي نجاتش، خود را به آب مي‌اندازيد و در فصل سرما، به عواقب بسيار سخت آن دچار مي‌شويد يا او را به‌حال خود وامي‌گذاريد .

شيرجه‌هاي نرفته گاهي کوفتگي‌هاي عجيبي به‌جا مي‌گذارند.

حکمت / آلبر کامو


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
فرهنگ و هنر
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون