جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 1800- تاریخ : 1388/08/09 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران - (شنبه)


آن سوي نقطه چين


مهارتهاي تازه


شعر


بعضي ها مي گويند


 آن سوي نقطه چين 

- اين،متن طنزآميزي است که سال گذشته براي مراسم رونمايي کتاب"آن سوي نقطه چين"زنده ياد عمران صلاحي(که مدت کوتاهي بعد از درگذشت ايشان چاپ شد) در نشر ثالث نوشتم و خواندم . اين روزها سالگرد زنده ياد عمران صلاحي است وفکر کردم اين متن را اينجا بياورم تا به شيوه خودم، يادي از اين عزيز از دست رفته کرده باشم:

وراي نقطه چين...
آقاي صلاحي، سلام.امروز جشن رونمايي است. مراسمي که شما، خودتان، به طنز، جشن روکم نمايي لقب داده بوديد. آيا اين جشن، جشن روکم نمايي مرگ است که در آن هنرمندي با آفرينش اثر هنري به جاودانگي مي رسد تا نيستي را به بازي بگيرد؟ يا آيا اين جشن، رو کم نمايي آمدهاي روزگار است، چرا که چاپ کتاب و چنين استقبالي از آن در جامعه ما، خلاف آمد است... ببخشيد! فراموش کرده بودم که در جامعه ما، يک نويسنده خوب، يک نويسنده مرده است که به طور معمول، بعدها کشف مي شود و حتي اگر مقدمه کتابش را به توصيه احمد رضا احمدي، نداده باشد هديه تهراني و حسين رضازاده بنويسند، اميد مي رود که آثارش به چاپهاي متعدد برسد.
با اين همه، حيف. مي دانيد که خيلي ها از اين که شما خودتان در جشن رونمايي کتاب"آن سوي نقطه چين"نيستيد دمغ شدند. ازهمه آنهايي که شما را از دور و نزديک مي شناختند و با منش، رفتار و آثارتان آشنا بودند که بگذريم، خيلي هاي ديگر هم دمغ شدند. ما که حسابي دمغ شديم. ما که تازه مي خواستيم "آن سوي نقطه چين"را به سبک و سياق خودمان سفيدخواني کنيم و از ميان خطوط سفيد و ناگفته و از آن سوي نقطه چين هاي کتاب، توطئه ها کشف کنيم و برقطر پرونده هاي تحقيق و تفحص بيافزاييم. ما، تازه داشتيم دوباره گرم مي شديم... حيف شد... گفته بوديد از مولفي پرسيدند چرا مطلبت را کوتاه مي نويسي؟ گفت براي اين که خرابش نکنند. گفته بوديد ديگران اگر کتابهايشان را با حذف و اضافات تجديد چاپ مي کنند، شما با حذف اضافات يعني حذف حرفهاي اضافي چاپ مي کنيد. با اين حال، خودتان هم خوب مي دانيد که در ميان خطوط سفيد و در ميان امواج سکوت هم مي شد رد پاي توطئه را جست.
حيف شد... براي ما که تازه، مي خواستيم در رسانه رسمي با اتخاذ سياست هميشه جاويد: "شتر ديدي، نديدي" آثار مهمي چون"رويکرد مفاهمه آميز زرافه هاي جنگلهاي آمازون در چنبره عشقهاي افلاطوني"را کنکاش کنيم تا از اين طريق هنر فاخر را نهادينه سازيم و هنرمنداني را که هنر غير فاخر عرضه مي کنند به حاشيه برانيم.
حيف شد. براي ما که به بهانه چاپ کتاب شما با خودمان قرار گذاشته بوديم که در گستره حداقل چهار- پنج صفحه و دو ستون و نصفي از نشريه مان با شما مصاحبه کنيم.مي دانستيم که نه لازم است بابت اين چند صفحه چيزي به شما بدهيم و نه حتي بعدها زحمت تلفن زدن به شما براي اعلام خبر چاپ مصاحبه را بر خودمان هموار سازيم. حيف شد. مصاحبه آسان بود و جذاب. حرف، خودش مي آمد. کافي بود با چند تا سوال استارت بزني. مثلا: "عمران صلاحي، به نظر خودش چه جور آدمي است؟ "يا: "در مورد طنز و شاخه هاي طنز و شعبه هاي طنز و تفاوت آن با هزل و هجو و فکاهه و لطيفه و تعريف طنز و تاريخ طنز و شعر طنز و نثر طنز و مشتقات طنز و طنزنويسان و شعر و شاعران و پرويز شاپور و خاطره چي داريد؟ "مي بينيد که حداقل چهار-پنج صفحه از تويش در مي آمد. آنقدرهم شيرين جواب مي داديد که خواننده براي مصاحبه شما هم که شده، نشريه را مي خريد. حيف شد. مي خواستيم آينده نگري کنيم و با شما عکس يادگاري بگيريم تا بعدها افتخاراتمان در راستاي ذکر خاطراتمان کامل شود. حيف شد، تازه مي خواستيم بدهيم کتابمان را برايش مقدمه بنويسيد. مجموعه شعرهايمان را در گستره پست مدرن هفتاد من کاغذ يارانه اي بياوريم برايتان بخوانيم تا فورا و دست به نقد نظر بدهيد. چون ما، اصولا عجله داريم که قلل افتخار و هنر را زودتر فتح کنيم و فرصتمان محدود است. تازه مي خواستيم نمونه طنزهايمان را برايتان بياوريم و بخواهيم که پادرمياني کنيد تا در نشريات پرتيراژ در جاهاي مناسب چاپ شوند، تا فرهنگ و ادب اين مرز و بوم از هنر ما بهره مند شود... تازه مي خواستيم توي رودربايستي قرار بگيريد و از ما، تعريف کنيد... واقعا حيف شد...
يادتان هست همين ارديبهشت امسال در نشست : "در ستايش طنز" (بزرگداشت کيومرث صابري فومني) در شهر کتاب، ميان بحثهاي تئوريک، نظريه کارناوال باختين، شيوه تجاهل العارف سقراط  نوبت شما که رسيد، گفتيد: "من مثل سخنرانان ديگر ، مطلبي آماده نکرده ام و مانده ام چه بگويم. خوب است که چند لطيفه تعريف کنم؟ "و در ميان بهت و حيرت همگان (که لابد توي دلشان خيلي چيزها مي گفتند) واقعا شروع کرديد چند لطيفه گفتيد. لطيفه کسي را که رفته بود بالاي درخت ميوه و از جيبش توت در مي آورد و مي خورد، لطيفه کسي را که از عصر تا صبح فردايش مانده بود خانه طرف و در برابر تعارف ميزبان که : "حالا چه عجله اي؟! باز هم بمانيد"، گفته بود: "آخه خانوم بچه ها توي ماشين منتظرند."چند تاي ديگر را هم آمديد که بگوييد، ولي گفتيد خارج از محدوده است و ادامه نداديد... و بعد، همينطور ساده و بي پيرايه، آمديد و آمديد... مثل اين بود که آدم از قطب، يکدفعه سر در بياورد توي استوا... مثل اين که الگوي گفتمان رسمي قدرت و صحبت را به چالش بکشي و حتي به سخره بگيري، شده بود تجسم عيني وجهي از کارناوال باختين، همان که در جلسه در باره اش صحبت شده بود و همچنين تجسم آيروني و ديالکتيک سقراطي : اول گفتيد نمي دانيد مي خواهيد چه بگوييد ولي گام به گام مخاطب را، ساده و بي ادعا و صميمي، با خود همراه کرديد و از بطن و متن همين سادگي و بي ادعايي، مفاهيم و برداشتهايي عميق از طنز روزگار ما را لا به لاي يک ديالوگ ذهني با مخاطب، در ذهن او نشانديد.
در آن جلسه، آن چه ديگران در تئوري گفتند، شما در عمل نشان داديد. درست مثل طنزتان: سهل اما ممتنع، ساده اما غير قابل تقليد... بي ادعا اما عميق... و البته بي کينه و دشمني و قضاوت که از آن بوي تعليم يا تبليغ يا از اين حرفها بيايد. با نيشخندي يکسره برهر چه که هست.
ببخشيد، نمي خواستم راجع به طنز چند لايه آثارتان صحبت کنم... فقط مي خواستم بگويم حيف شد... حرف توي حرف آمد...
- کتابي به دستم آمده با نام: "بعضي ها هيچ وقت نمي فهمن "نوشته يک نويسنده آلماني به نام کورت توخولسکي با ترجمه دکتر محمد حسين عضدانلو که توسط نشر افراز منتشر شده است. نويسنده، مترجم و ناشر هيچکدام نام آشنا نيستند. کتابي است در92 صفحه و با قيمت1200تومان. ول از زور بيکاري کتاب را در دست گرفتم و با نمونه گيري تصادفي، يک بخش از آن را شروع کردم به خواندن. ديدم                    فوق العاده است. جلوتر که آمدم، ديدم پر از ايده و مضمون بکر طنزآميز است. نمي شود گفت مجموعه داستان است، بيشتر مجموعه برداشتهاي نويسنده از روابط انساني است که در قالب قطعات کوتاه داستاني، شعر، جمله قصار و غيره ارائه مي شوند، با تنوعي سرسام آور در قالب. نويسنده، معاصر است . با طنز نويسي در مطبوعات کار خودش را شروع کرده وژورناليست بوده است. در جنگ جهاني اول شرکت داشته و بعدها عضو فعال جنبشهاي ضدجنگ و ضد نازي بشمار مي آمده است . او به دنياي بيرون و درون انسان، به سردي و تلخي مي نگرد ، در لفافه اي از نقد اجتماعي و سياسي، که بازتابي از فضاي زندگي اوست . به پاس لذتي که از خواندن اين کتاب بردم، بد نديدم که اينجا معرفيش کنم، وبخشي از اتوبيوگرافي نويسنده را( که نمايانگر سبک نگارشي طنزآميزش است) به نقل از کتاب در اينجا بياورم:
- تا اونجايي که يادمه من روز نهم ژانويه هزار و هشتصد و نود در سمت کارمندي هفته نامه "ولت بونه" تو برلين به دنيا آمدم.


  مهارتهاي تازه  

اريک لبخند کوچکي به او زد و آرام گفت:
- پاسخ سوالم را ندادي!؟
ايلنا نفس عميقي کشيد:
- از آنجا که کسي در زيرزمين نبود براي ورزش به اينجا آمده بودم... متاسفم اگر مزاحم برنامه تمرين شما شدم.
او پا به پا شد و با خجالت آميخته با کنجکاوي زمزمه کرد:
- فکر مي کردم که شما امشب را به رسيدگي به کارهايتان اختصاص مي دهيد.
اريک سرش را تکان داد:
- چند کار مهمترم را تمام کردم و خسته تر از آن بودم که کار جديدي را شروع کنم... در نتيجه براي ورزش به اينجا آمدم.
لي لي لبش را با نارضايتي گاز گرفت; از اينکه اريک با اين سر و وضع غافلگيرش کرده بود راضي نبود. اريک نگاه ديگري به سرتا پاي او انداخت و پرسيد:
- چه مدت است که براي تمرين به اينجا مي آيي؟
ايلنا به خودش پيچيد و دندانهايش را بر هم ساييد. او از زير چشم نگاهي به اريک انداخت، مرد جوان همچنان در انتظار پاسخ سوالش با بردباري انتظار مي کشيد. لي لي به ناچار جواب داد:
- دو يا سه شب...
اريک آه کشيد و با دقت به او نگريست:
- فکر مي کنم ترجيح مي دادي که کسي متوجه تمرينهايت نشود، اين طور نيست؟
لي لي يکبار ديگر به خودش پيچيد و به زحمت به اريک لبخند زد. او سپس شمشير را به قفسه برگرداند و به نشانه احترام سرش را کمي خم کرد:
- اگر اجازه بدهيد شما را تنها مي گذارم تا به تمرينهايتان بپردازيد.
ايلنا بلافاصله بر روي پاشنه هايش چرخيد و به سوي پلکان عمارت به راه افتاد.
اريک از پشت سر او را صدا زد:
- اگر دوست داشته باشيد مي توانم در ياد گرفتن فنون شمشيربازي به شما کمک کنم.
ايلنا بي اختيار ايستاد و به سختي آب دهانش را فرو داد. او سپس برگشت و با دودلي و ترديد به اريک نگاه کرد; مرد جوان با خونسردي هميشگيش ايستاده بود و در انتظار پاسخ او را نگاه مي کرد. وسوسه آموختن حرفه اي و منظم شمشيربازي در دل ايلنا چنگ انداخت و او از خود بي خود دو قدم به سوي اريک بازگشت. اريک يکبار ديگر شمشيري که براي ايلنا انتخاب کرده بود را برداشته به سوي او دراز کرد. ايلنا با ترديد و خجالت به اريک نگاه کرد:
- از پيشنهادتان متشکرم اريک، اما واقعا دوست ندارم وقت شما را بگيرم.
اريک سرش را تکان داد:
- من هميشه از اينکه کمکي به شما بکنم خوشحال مي شوم لي لي عزيز.
ايلنا پس از مکث کوتاهي دستش را دراز کرده شمشير را از اريک گرفت. اريک چشمهاي دقيقش را در چشمهاي ايلنا دوخت:
- پيش از هر چيز مي توانم بپرسم چرا مايليد شمشيربازي بياموزيد؟
لي لي سرش را پايين انداخته در حاليکه گونه هايش کاملا گلگون شده بودند زمزمه کرد:
- چون نمي خواهم مانند يک بره بي دفاع، ضعيف و تسليم باشم...
اريک بدون آنکه جمله ديگري بر زبان بياورد برگشت تا شمشيري براي خودش انتخاب کند. اما در پشت ظاهر بي تفاوت و خونسردش قلبش با خشم و نفرت شروع به تپيدن کرد، فکر رفتاري که هنري در جنگل با لي لي عزيزش کرده بود و صدمه هايي که به فکر و روح معشوقه دوست داشتنيش وارد کرده بود او را بار ديگر از خشم ديوانه کرد.
اريک نفس عميقي کشيد تا بر خودش مسلط شود. او سپس شمشير خاصي که کاملا کند بود را برداشته برگشت و به سوي قسمتي از زير زمين که مخصوص تمرين شمشيربازي بود رفت و به لي لي نيز اشاره کرد تا به وي ملحق شود.
ايلنا همچنان که بارها در مبارزه هاي ميان پدرش و اريک ديده بود مقابل اريک در فاصله مناسبي ايستاد و شمشيرش را به علامت احترام بالا برده سرش را کمي در مقابل او خم کرد و اريک نيز با همان حرکت پاسخ او را داد. لي لي سپس بار ديگر به تقليد از پدرش گارد گرفت، اريک نيز مانند هميشه اش گارد گرفته شمرده و آرام گفت:
- در شمشيربازي اولين حمله يکي از مهمترين حرکتها است، بنابراين موقعيتت را به خوبي بررسي کن و از حمله عجولانه و بي پشتوانه بپرهيز.
ايلنا سعي کرد به دقت به توصيه اريک عمل کند; او چند ثانيه درنگ کرد، شمشيرش را در دستش جابه جا کرد و با دقت به اريک که با خونسردي او را زير نظر داشت نگاه کرد و سپس با يک حرکت سريع به سوي اريک حمله کرد.
اگر حرکت ايلنا به نظر خودش سريع بود عکس العمل اريک به مراتب سريع تر از او بود، مرد جوان با سرعت شگفت انگيزي قدمي به کنار برداشت و از سر راه ايلنا کنار رفت... لي لي که اصلا انتظار چنين واکنش ساده اما سريعي را نداشت بدون اينکه بتواند توقف کند از مقابل اريک گذشت و دو سه قدم بعد از جايي که اريک قبلا آنجا ايستاده بود توقف کرد. پيش از اينکه او بتواند بچرخد اريک با يک حرکت سريع با نوک شمشيرش ضربه کوچکي ميان دو کتف او زد و گفت:
- اگر اين يک مبارزه واقعي بود همين ضربه تو را از پا در آورده بود!
ايلنا از تعجب برجاي خودش خشک شد و نفسش را در سينه اش حبس کرد. لحظه اي بعد او با خجالت برگشت و به اريک نگاه کرد. اريک سرش را تکان داد:
- آيا فهميدي اشتباهت کجا بود؟
لي لي آه کشيد:
- فکر مي کنم در اولين حمله ام بيش از اندازه عجول بودم.
اريک سرش را به نشانه تاييد تکان داد:
- بسيار عاليست... فراموش نکن که مهارت و سرعت من در شمشيربازي بسيار بيشتر از تو است. يکبار ديگر به جايت برگرد تا تمرين کنيم.


 شعر  

ساده زيستي

گرم است اي ياران هوا و آب مي خواهد دلم
يک بشکه شربت داخل سرداب مي خواهد دلم

يک بشکه اسراف است، نصفش نذر در راه خدا
چون مردمان را مثل خود سيراب مي خواهد دلم

تقوا ملاک فرق انسان هاست نزد حق، لذا
 هستم رعيت، دختر ارباب مي خواهد دلم

راه ترقي يک شبه با وصلتي اين گونه خوش
 گردد ميسر، اي ننه! بشتاب! مي خواهد دلم

جوجه کباب و ايستک در حد قوت لايموت!
 با يار در يک باغ بي صاحاب(!) مي خواهد دلم

من آدمي کم مصرفم، اهل تجمل نيستم
قبل از غذا سالاد، يک بشقاب مي خواهد دلم

پوشيدن شلوار در گرما تجمل پيشگي است
 من دلبري با دامن و جوراب مي خواهد دلم

جذاب بايد باشد و شيرين زبان و صرفه جو
 قطام را شيرين تر از قطاب مي خواهد دلم

آسيب ديده چشم شب از نور بي حد سرت
پايين بکش فيتيله را شب، خواب مي خواهد دلم

آن کله ي نورافکنت خواهم نباشد بر تنت
خسته شدم از ديدنت، مهتاب مي خواهد دلم

منظورم از مهتاب حکما بشقاب همسايه نيست
با نور کم هم قانعم، شب تاب مي خواهد دلم

يک چند رفتم تايلند و ارمنستان و ... الخ
 ديدم در آنجا هي گلاب(!) ناب مي خواهد دلم

دست يکي ديدم چپق! ياد قيامت زنده شد
گفتم: غلط کردم! فقط نوشابه مي خواهد دلم

پول زياد و بي زبان را ريختم پاي کسان
 چون توبه کردم مسجد و محراب مي خواهد دلم

شب ها خدا را روي بام آرام بايد زد صدا
اين روزها فرياد زير آب مي خواهد دلم

هر کي به هرکيست اين جهان از بهر فهم داستان
اي دوستان! تيم حقيقت ياب مي خواهد دلم

از پوست ببر و پلنگ ار پالتو سازند، نه!
اما اگر شد پوست سنجاب، مي خواهد دلم

هم جاي کم، هم وزن کم، هم برق کمتر نسبتا
 رايانه اي از نوع خوب ، لب تاب(!) مي خواهد دلم

چون لامپ تصوير تلويزيونم پرمصرف است
 اين پرخور بي نور را پرتاب مي خواهد دلم

ارزان ترين LCD هشتاد و چار اينچ ...
 هم سينماي خانگي با ساب مي خواهد دلم

بحث پيانو بسته شد، چون حمل و نقلش سخت بود
 آموزش سنتور با مضراب مي خواهد دلم

چون پرتوقع نيستم ماشين کوچک طالبم
 ماتيز کولردار يا پيکاب مي خواهد دلم

يک بوق کشتي مي گذارم روي آن; با معذرت
ضبط، آمپلي فاير، دو باند و ساب مي خواهد دلم

گر آمپر آبم رود بالا ميان کوچه اي
مانند آن افغان بد، تشناب مي خواهد دلم

با اينکه هستم دشمن يک جا نشستن در سفر
 قسمت اگر شد انزلي، مرداب مي خواهد دلم


 بعضي ها مي گويند 

قدرت

بعضي ها مي گويند: رحمتي بهترين است
برخي مي گويند: اين ستون هم که هر روز يک چيز مي گويد!

بعضي ها مي گويند: مرفاوي ناراحت است
برخي مي گويند: ما هم مي باختيم ناراحت بوديم!

بعضي ها مي گويند: رضا عنايتي قول داد گل بزند
برخي مي گويند: گل زدن که قول نمي خواهد!

بعضي ها مي گويند: کرانچار گفت دارم به خواسته ام مي رسم
برخي مي گويند: هر تيمي که ببرد به خواسته سرمربي اش نزديک مي شود!

بعضي ها مي گويند: نکونام دارد تمرين مي کند
برخي مي گويند: پول گرفته که همين کار را بکند!

بعضي ها مي گويند: استقلال باز شکست خورد
برخي مي گويند: آينده اين تيم همين است!

بعضي ها مي گويند: بادامکي در فکر رفتن است
برخي مي گويند: برود کسي که جلوي او را نگرفته!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
كارتونيست
بچه هاي مدرسه
زنگ ورزش
كانون