جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 4052- تاریخ : 1396/08/29 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(دوشنبه)


شناخت خشم و کنترل آن


نرمه ناي، لطيف و غم انگيز !


يک روز فلسفيدن با ويتگنشتاين


نمادها و حكايت ها


يادداشت


يك جرعه زندگي


داستانك


 شناخت خشم و کنترل آن 

خشم مرکز بسياري از انرژي هاي منفي در تمام طول زندگي ماست. خشم يک احساس طبيعي است ولي چگونگي پاسخ رفتاري ما در برابر آن، مي تواند از کنترل‌مان خارج شود. در اين جا ما با واقعيت‌هاي مهم در مورد رفتار خود، مي‌آموزيم.

يک- ما همواره در حال يادگيري «چگونه خشمگين شدن» هستيم

ما همواره در حال مشاهده ديگران در مورد چگونگي پاسخ‌شان در برابر انواع سرخوردگي‌ها هستيم. هنگامي که کسي ريموت تلويزيون را با خشم پرتاب مي‌کند، ما به خود مي‌گوييم که نبايد آن‌طور رفتار کنيم. گاهي ديده‌ايم که شخصي با فروشنده بي‌کفايت يک فروشگاه چگونه برخورد مي‌کند. اين فرد با شدت پاسخ مي‌دهد و آن فروشنده با خونسردي از او پوزش مي‌خواهد.در اين‌گونه موارد، ما مي‌دانيم که کدام پاسخ رفتاري را ترجيح خواهيم ‌داد.مشاهده ديگران در موقعيت‌هاي پر استرس، مدل رفتاري خوبي براي انتخاب هاي‌مان در همان شرايط‌ است. ما به خود مي‌گوييم: دفعه آينده، پس از يک تنفس عميق، اين پاسخ را انتخاب خواهم‌کرد.

دو- ما هنوز هم از دوران کودکي خود خشمگين هستيم

پدر و مادر ما با فرزندان خود تفاوت رفتاري داشت‍‍ه‌اند. يکي از والدين، زماني که ما نياز مبرم به آن‌ها داشتيم، حضور نداشت. پدر و مادرمان دعواي بيش از حد داشتند. تقريباً همه ما با يک يا چند نمونه از اين موارد آشنا هستيم، زيرا اين‌ها نمونه‌هاي غيرقابل اجتناب رشد در دوران کودکي هستند.

اگر کسي ما را نااميد کرده و اين موضوع باعث بروز شرايط نامطلوب در دوران کودکي شده، احتمالاً ما هنوز هم در مورد آن درد و رنج احساس مي‌کنيم. اگر با خواهر و برادرها بزرگ شده‌ايم، اين احساس که پدر و مادرمان آن‌ها را بيشتر دوست‌داشته اند، هميشگي است. ما آرزو مي‌کنيم که پدر يا مادر، در هنگام نياز، وقت بيشتري براي ما صرف مي‌کردند. اين موضوعات مي‌توانند باعث خشم امروز ما باشند.

از خود بپرسيم که چه چيزي باعث ناراحتي ما از دوران کودکي‌مان شده‌است. بر روي اين مسائل به تنهايي يا به کمک پدر و مادر و يا با همياري يک درمانگر، کارکنيم و راه حل مناسبي براي خشم طولاني خود بيابيم.

سه- مديريت خشم مي تواند ما را موفق کند

افراد موفق، تصوير پيروزي‌شان در برابر فشارها و مشکلات هستند. اين يکي از همان کليشه‌هاي است که تمامي مديران به دنبال استخدام آنند. در واقع يکي از پرسش‌هاي زمان مصاحبه‌هاي شغلي در مورد فشارهايي است که ما با آن مواجه بوده‌ايم و چگونگي واکنش‌مان در برابر آن فشارها .

چگونگي مقاومت ما در برابر فشارها مي‌تواند بيان کننده رفتار ما براي ديگران باشد. اگر ما بتوانيم‌در برابر فشارها و شرايط نامساعد به خوبي مقاومت و خود را کنترل کنيم، به موفقيت‌هاي بيشتري دسترسي پيدا خواهيم کرد.

چهار- سلامت روابط ما به کنترل رفتارمان بستگي دارد

علت عمده شکست روابط عاطفي، خشم يکي بر ديگري است. ابراز خشم، نه تنها به احساسات طرف مقابل لطمه مي‌زند بلکه مي‌تواند به اين معنا باشد که اين ارتباط محکوم به فنا است. آسيب رساندن به احساسات شريک زندگي بدين معناست که ما از گفتار او برداشت شخصي کرده‌ايم در حالي که ابراز خشم نشانه اين است که ما او را مقصر آسيب ديدن احساس‌مان مي دانيم.افرادي که الگوهاي منفي بيان عاطفي مانند خشم را در روابط خود جاي داده‌اند، درگيري‌ها و مشکلات بيشتري هم در ارتباط خود دارند.

پنج- ديگران مي توانند خشم ما را احساس کنند

انسان در توانايي درک و حس خشم از سوي ديگران تکامل يافته‌است. اين درک به‌عنوان يک استراتژي براي محافظت از ما است.ما ياد گرفته‌ايم که خشم را در نوع گفتار هم‌نوعان خود نيز رديابي‌کنيم. صداي انسان، خشم او را خواسته يا ناخواسته به ديگران انتقال مي‌دهد. پژوهشگران دريافتند که خشم مي تواند 83درصد از روي آهنگ گفتار، حتي در صورت عدم استفاده از الفاظ خشمناک، شناسايي شود.

شش- خشم ما مي تواند کشنده باشد

تسريع ضربان قلب، افزايش فشار خون، افزايش سطح هورمون کورتيزول و تنش‌هاي عضلاني از علائم فيزيکي خشم هستند. اين نشانه‌ها مي‌توانند نمود استرس نيز باشند. ما مي‌دانيم که زندگي در استرس مزمن، منجر به بيماري‌هاي قلبي و ديگر امراض خطرناک مي‌شود.

نه تنها اين نشانه‌ها بلکه خشم شديد خارج از کنترل، به طغيان خشونت آميز مي‌انجامد و مي‌تواند مردم را به کشتن يکديگر ترغيب کند. اگر ما نگران افکار خشنونت‌آميز که ممکن است ما را به اعمال خطرناک وادار کند هستيم، بايد با مشاور بحران‌هاي فردي و افراد صلاحيت‌دار صحبت کنيم.

هفت- ما مي توانيم از خشم خود، چيزهاي بسيار زيادي بياموزيم

هنگامي‌که متوجه خشم خود مي‌شويم، از خود بپرسيم: «چرا من عصباني هستم؟» اين به ما کمک مي‌کند که علت ريشه اي خشم خود را شناسايي و رفتار خود را بهتر مديريت کنيم.

مي‌توانيم ياد بگيريم عصباني نشويم. هنگامي چيزي اتفاق مي‌افتد که باعث تغيير رفتار ما مي‌شود، مي‌توانيم تصميم بگيريم که خشمگين نشويم. در اين هنگام مي‌توانيم تنفس خود را آرام‌تر کرده و بدن فيزيکي خود را، به‌منظور بررسي مجدد افکارمان، در حالت استراحت قرار دهيم. به‌جاي در نظر گرفتن يک حمله شخصي از سوي ديگري به خود، مي‌توانيم فکر کنيم که آن شخص احساس خستگي و حالت نامطلوبش را مي‌خواهد از طريقي به ما انتقال دهد.

منبع:powerofpositivity


 نرمه ناي، لطيف و غم انگيز ! 

نَرمه‌ناي (دودوک يا بالابان) يکي از سازهاي بادي قديم شرق است.نرمه‌ناي داراي ني مخصوص کوچکي است که قََميش خوانده مي‌شود و معمولاً طول آن 9 تا 14 سانتي‌متر است. ني کوچک يا قميش به‌وسيله بست چوبي انعطاف‌پذيري احاطه شده‌است که در طول ني متحرک است و بر روي آن مي‌لغزد. اين بست براي کوک کردن نرمه‌ناي است، زيرا همين بست باز و بسته کردن دهانه ني را کنترل مي‌کند.

اين ني به وفور در اطراف رود ارس مي‌رويد. اولين و مهم‌ترين کار به هنگام نواختن نرمه‌ناي طرز به دهان گذاشتن ني کوچک يا قميش آن مي‌باشد.

پيشينه نرمه ناي بنابر اسناد و مدارک در دسترس، نوعي ساز بادي از خانواده ني و سرنا دست‌کم از سده‌هاي نخستين دوره اسلامي در ايران شناخته شده بوده، و در ميان مردم بخش‌هايي از اين سرزمين به کار مي‌رفته است.

نرمه ناي يا دودوک، به معناي نوعي ساز بادي نيين به صورت‌هاي بَلَبَن، بالَبَن و بالابَن در فرهنگ‌هاي لغات ترکي – روسي آمده‌است. «فرهنگ موسيقي ترکي» بَلَبَن ساز بادي شبيه ساز نيين متداول در ارزروم، تعريف شده است. در فرهنگ‌ها و دائرةالمعارف‌هاي روسي واژه بالابان به معناي سازي بادي زبانه‌دار معمول ميان اقوام قفقاز شمالي و ايرانيان آمده است .

بالابان به عنوان سازي بادي و بومي در حوزه‌هاي جغرافيايي – فرهنگي آذربايجان ، به ويژه تبريز،اروميه و زنجان ، و کردستان و برخي جاهاي ديگر به کار مي‌رود و گروهي از نوازندگان اين مناطق بالابان نوازند. در زبان کردي اين ساز را «باله‌وان»، و در شوشتري ني را «بَلَبون» (= بلبان) مي‌گويند .


 يک روز فلسفيدن با ويتگنشتاين 

«در باب يقين» آخرين اثر ويتگنشتاين، فيلسوف آلماني‌ست که در واپسين ماه‌هاي زندگي‌اش نوشته شد و با مرگ او، نيمه تمام ماند. اين کتاب، يادداشت‌هايي پراکنده پيرامون شناخت‌شناسي است .ويتگنشتاين «در باب يقين» به واژگون سازي مساله‌ي شناخت‌شناسي ميپردازد.در ادامه قسمتي از «در باب يقين» را مي‌آوريم. پاره‌هاي که يادداشت‌هاي يک روز(21/4/1951) ويتگنشتاين را در برمي‌گيرد و ما را با تلاطم‌هاي ذهني اين فيلسوف ژرف انديش همراه مي‌سازد :

594. «ل.و» نام من است. و اگر کسي بر سر اين مشاجره کند، فورا با امور بي‌شماري ارتباط برقرار مي‌کنم که آن را قطعي  مي‌کنند.

595. «ولي با اين حال مي‌توانم کسي را تصور کنم که همه‌ي اين ارتباط‌ها را برقرار مي‌کند، و هيچ يک از آن‌ها با واقعيت تطبيق نمي‌کند. چرا من نبايد در حالت مشابهي باشم؟»اگر چنين کسي را تصور مي‌کنم، پس واقعيتي را هم تصور مي‌کنم، جهاني که او را احاطه مي‌کند؛ و او را، در حالي که بر خلاف اين جهان مي‌انديشد (و سخن مي‌گويد).

596. اگر کسي به من اطلاع دهد که اسمش ن.ن است، براي من با معناست که از او بپرسم «ممکن است، در اشتباه باشي؟» اين پرسشي مطابق با قاعده در بازي زباني است. و پاسخ بلي يا خير آن معنا دارد.- حال البته اين پاسخ هم خطاناپذير نيست، يعني ممکن است زماني غلط بودن آن ثابت شود، ولي اين امر پرسش «ممکن است در ...» و پاسخ «خير» را از معنا تهي مي‌کند.

597.پاسخي که به پرسش «ممکن است در اشتباه باشي؟» مي‌دهيم به اين گفته وزن معيني مي‌بخشد. پاسخ مي‌تواند اين هم باشد: «گمان نمي‌کنم».598.ولي آيا مي‌شود به پرسش «ممکن است...» پاسخ داد: «من وضعيت را برايت شرح خواهم داد و آن وقت خودت مي‌تواني قضاوت کني آيا ممکن است در اشتباه باشم يا نه»؟ و از طرف ديگر مي‌شود پاسخ اين باشد:«من اين نام را در تمام طول زندگي‌ام داشته‌ام، همه مردم مرا به اين نام مي‌خوانده‌اند.»اگر اين معادل نيست با پاسخ «ممکن نيست در اين باره اشتباه کنم»، پس پاسخ اخير اصلا معنايي ندارد. و با اين حال کاملا آشکار است که با آن به تفاوتي بسيار مهم اشاره مي‌شود.

* شناخت شناسي (Epistemology)علمي است که درباره شناخت‌هاي انسان و ارزشيابي انواع و تعيين ملاک صحت و خطاي آن‌ها بحث مي‌کند و شاخه‌اي از فلسفه است که به عنوان نظريه چيستي معرفت و راه‌هاي حصول آن تعريف مي‌شود .


 نمادها و حكايت ها 

پاگودا

پاگوداهاي چيني که شکل‌شان از استوپاهاي (گنيد، مقبره)هندي اقتباس شده‌است، از چوب، آجر يا سنگ ساخته مي‌شوند و تا سيزده طبقه دارند. (معمولا عددي فرد).آن‌ها را در محوطه معابد مي‌ساختند تا آثار به‌جا مانده از بودا يا سوتره هاي (متون مذهبي) بودايي را در آن جاي دهند. در نتيجه پاگودا به نماد آيين بودا بدل شد.

پاگوداها را با چندين الهه چين و ژاپن باستان مرتبط مي‌دانند. از جمله با لي جينگ، صدراعظم بهشت.

پاگوداي بيشامونتن، روح محافظ بودا، نماد حمايتي است که او به مومنان ارزاني داشت. براي مثال گاهي پس از وقوع فاجعه، براي خرسندي ارواح خبيث در خارج از شهرهاي چين پاگودا مي‌ساختند. گاهي نيز پاگوداهاي آجري کوچکي در دامنه آبادي‌ها مي‌ساختند تا دهکده مجاور آن‌ها از شر ، در امان بماند.

در هنر غربي از اواخر قرن هجدهم، طرح سايه نماي خاص پاگودا را به نشانه چين و ديگر کشورهاي شرق آسيا به‌کار مي‌بردند.

منبع: 1000 نماد


 يادداشت 

چيزهايي هم هست که نمي دانيم

من هر روز يک انسانم

آذر فخري

تعجب نمي‌کنم اگر اين جمله را باور نکني و با ترديد به‌صورتم خيره شوي. اما اين‌که هر روز صبح يک انسان برخيزي و هر شب يک انسان به خواب بروي، مي‌تواند بسيار بعيد و حتي غيرممکن باشد. همه‌چيز بستگي به اين دارد که تو در گلدان درونت، به چيزي آب و نور داده باشي. جان و زندگي‌ات رابه پاي چه چيزي گذاشته‌باشي.

و از کدام سرچشمه‌هاي روحي و ذهني‌ات آن را آبياري کرده‌باشي...

خيلي از ماها هستيم که نه تنها نمي‌توانيم هر روز يک انسان باشيم که حتي توان يک ساعت انسان بودن را هم نداريم؛ چه ساده امکان دارد که در لحظه‌اي با اطمينان در آينه نگاه‌کنيم و از سر و وضع خودمان راضي باشيم ، يک بوسه براي تصوير توي آينه هم بفرستيم ، اما ساعتي بعد، در اتوبوس يا مترو يا هر جاي ديگري ؛ هنگام خريد يا عبور از خط عابر پياده بدل شويم به چيزي که هيچ ربطي به انسان‌بودن ما ندارد و صرفا خبر از حضور و وجود موجودي مي‌دهد که خشمگينانه و نه، بگذار راحت‌تر بگويم سبعانه دهان به دشنام باز کرده‌است و مشت‌هايش آماده‌ي ضربه زدن و درهم کوبيدن ‌است.

نه واقعا ساده نيست که من هر روز بتوانم يک انسان از خواب برخيزم و تا شب اين هويت ذاتي را سالم و پاک و آسماني در خود حفظ کنم. چه چيزي سخت‌تر از چيزي بودن که حدفاصل خود بودن و غير خود بودنش تا اين حد باريک‌است و موجوديت انساني‌اش به مويي بند است.


 يك جرعه زندگي  

عشق را آزاد بگذار!

عشق آن‌چه را دوست مي‌دارد تيره نمي‌سازد. تيره‌اش نمي‌سازد چون در پيِ تصاحبش نيست. لمسش مي‌کُند بي‌آن‌که به تصاحب خود دَرَش آوَرَد. آزادش مي‌گذارد تا برود و بيايد. نگاهش مي‌کند که دور مي‌شود، با گام‌هايي چنان آهسته که مردنش شنيده نمي‌شود: ستايش ‌آ‌ن‌چه ناچيز، تمجيد آن‌چه ناتواني است.

عشق مي‌آيد، عشق مي‌رود. هميشه هنگامي که خود مي‌خواهد، نه آن‌گاه که ما مي‌خواهيم. براي آمدن خود تمامي آسمان را، تمامي زمين را، تمامي زبان را مي‌طلبد. نمي‌تواند در تنگناي معني قرار يابد. حتي نمي‌تواند به خوشبختي بسنده کند.

ستايش هيچ/ کريستسن بوبن


 داستانك  

آن‌چه مرا نکشد، قوي‌ترم مي‌سازد

نيچه ميگويد اين وظيفه انسان نمو يافته‌است که به سرنوشت خويش، ژرف بنگرد. او مي‌دانست که نگاه ژرف، اغلب موجب درد است، ولي باور داشت که بايد خود را براي تحمل رنج حقيقت بپروريم. خيره شدن به حقيقت آسان نيست.

نيچه نوشته است: «اين کار همواره چشم انسان را مي‌آزارد و در پايان، بيش ازآن‌چه مي‌خواسته، مي‌يابد.» درنهايت، نجات‌بخش بزرگ همانا رنج است که به ما رخصت مي‌دهد ژرف‌ترين ژرفاهاي‌مان را بيابيم. دومين جمله ماندگار او اين است که: «آن‌چه مرا نکشد، قوي‌ترم مي‌سازد»

وقتي نيچه گريست/اروين يالوم


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون
آگهي